امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2568
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 4-11-1393, 13:40
4-11-1393, 13:40

رنجش زدایی و پاک کردن دلها و ایجاد روابط بهتر

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی

رنجش زدایی و پاک کردن دلها و ایجاد روابط بهتر

مربوط به قدم چهارم

البته این بحث در حال نوشتن و پخته شدن و کامل شدن و بعد هم احتیاج به ویراستاری داره ببخشید فقط این یک نوشته سطحی هست که امیدوارم فعلا بدردتان بخورد

 

وقتی صحبت از رنجش میشه اول بدانیم رنجش چی هست ؟ آیایک هیجانه ،حس، رفتاره و چه شکلی داره
ما تقریبا یک تعریفی از رنجش و حدودی را براش متصوریم می فهمیم رنجیده شدن و رنجیده خاطر شدن یعنی چی .
همه ما بنوعی دچار رنجش می شویم. مهم اینکه ما با رنجش چکار می کنیم پس بیاییم مفهوم رنجش را بررسی کنیم ، رنجش به معنای نیاز برآورده نشده در فردی که رنجیده شده بنابراین هم شامل فکر است این فکر می تواند این باشد که چرا و چگونه من ناکام شدم هم شامل احساس است، رنجش ، غم ، خشم یاترس و غیره که البته احساس اصلیش خشم است و هم شامل رفتار است که این رفتار می تواند رفتارهای ناسالم مثل انزوا وپرخاشگری تهدید و غیره باشه ویا رفتار سالمی که می خواهیم در موردش صحبت کنیم یعنی رنجش زدایی و الگوی رفتار قاطع باشه پس بنابراین وقتی فردی می رنجد گویا نیازی یا انتظاری یا توقعی وفضایی رادر ذهنش داشته که در ان رابطه ارضاء نشده بنابراین دچار رنجش میشه .
رنجش: نیازو خواسته ارضاء نشده و ناکام شده
رنجش: وقتی موضوع، خاطره،رویداد و اتفاقی درذهن ما آشکار و پدیدار می شود و تلخی ایجاد می كند این تلخی را رنجش می گوییم وقتی این تلخی ها افزایش پیدا می كند این افزایش و شدت آن را نفرت و كینه می گوییم،وقتی یاد می گیریم كه چگونه با این احساسات برخورد و ابراز كنیم یعنی با اگاهی وفروتنی یك رابطه و گفتگوی با کارهای ناتمام و ارضاء نشده این احساسات می گذاریم تا از تلخی و سم و زهر این احساسات كاسته شود آنموقعه احساسات مان درمان می شوند و زمانی كه یاد موضوع گذشته ای كه برای مان درد آور و تلخی ایجاد می كرد،اما امروز یادآن موضوع دیگر تلخی در ما ایجاد نمی شود و از سم و زهر آن احساس رهایی پیدا می كنیم می توانیم بگوییم دیگر من از آن موضوع ،شخص رنجش ندارم و زخم آن شفا یافته .پس رنجش به معنی بی خیالی و فراموشی نیست امکان داره که آن موضوع را فراموش کنیم
در واقع رنجش یک اتفاقی است که نشانه و علامت آن نوعی هیجان می تونه باشه که گفتیم خشم است ،ترس و غم و حتی بیشتر از این می تونه تبدیل بشه به نفرت ،کناره گیری، نگاه سرزنش آمیز بنابراین خیلی احساسات مختلف و تفکرات و رفتارهای زیادی روی آن احساس پایه ،که ناکامی و بعد خشمگین شدن از ناکامی است ممکن که بوجود بیاد و انباشته و سوار بشه.
شاید این سئوال پیش بیاد رنجش ها چه تاثیری داره روی شخصیت ما آیا شخصیت های مختلف زود رنج و دیر رنج و این چیزهایی که ما می گوییم واقعا وجود داره .
موضوعی که می خواهم بهش بپردازیم این است که رنجش چی هست و چطوری بوجود میاد نگاهی بیندازیم به درونمان یا ببینیم کدام قسمت وجودی یاحالت من والد و بالغ و کودک بیشتر این احساس را تجربه می کنه آیا موضوعی مثل گفتگوی درون ،آلودگی بالغ به والد و کودک یا مثلث بیمارگونه

 

 

 

و چرخه معیوب ناجی،ستمگر،قربانی و آنچه که از قدم های گذشته آموختیم فروتنی، خویشتن پذیری، صداقت ...ونوازش ها هم در رنجش و حل آن در واقع موثر هستند پس به این نگاه می کنم که آیا من به عنوان فردی زود رنج انجور که می دانیم ممکن است مدام دچار مشکل بشم یا اینکه نه موضوع از بیرون است بنابراین بر می گردیم به تعریف اولیه رنجش که نیاز ارضاء نشده، انتظار براورده نشده ولی این نیاز و انتظار چقدر بجاست آیا من از درخت گردو توقع هندوانه دارم( درخت گردو به این بزرگی درخت هندوانه الله و...) و یا اینکه نه نیازی است بجا پس اگر رنجیدم باید برای احساس خودم که مسئولش هم شخصا خود، خودم هستم اقدامی کنم و رنجش زدایی کنم بنابراین در مرحله اول ما به معنی رنجش دوباره تمرکز می کنیم وآن این است که نیاز براورده نشده، انتظار ناکام شده که ببینیم چه هست و از چه زمانی شروع شده.
بیاییم یه خورده برویم به دوران نوزادی به نظر شما اولین جایی که همه ما رنجش را تجربه کردیم کجا می تونه باشه؟ آنجایی که شاید در نوزادی توجه می خواستیم و کسی به ماتوجه نمی کرده .
وقتی بخواهیم جستجوگرانه ،دقیق و درست بهش بپردازیم از انجایی که رنجیدن یعنی ناکام شدن اولین جاهایی که ما ناکام شدیم شاید همان اوایل زندگی بوده در ارتباط با مادر بطور معمول و طبیعی اگر بخواهیم صحبت کنیم زمانی که توی مرحله دهانی هستیم واغوش مادر را با دهانمان درک می کنیم و مکیدن و شیر خوردن و دندان در اوردن یعنی اینکه یخورده می خواهیم گاز بگیریم و بعد مادر ما را طرد می کنه چون دردش میاد بنابراین ما اینجا دچار رنجش میشیم منتها به سادگی قبل از اینکه بخواهیم مفاهیم دیگری را بهش اضافه کنیم بطور حسی و هیجانی ویا زمانی که قرار است که بزرگ بشیم وآموزش دستشویی و توالت را دریافت کنیم و بدانیم که کجا باید چکاری را انجام دهیم و به قولی بچه را از پوشک می گیرند و انجا هم ممکن است او دلش بخواد یا ما دلمان خواسته باشه که در واقع جور دیگری رفتار کنیم و مادر برای اینکه بچه را بزرگ بکنه وتربیت بکنه داره ازش می خواد که کجا دست شویی کنه و کجا نگه داره وآموزش توالت را به او میدهد و اینجا هم باز ناکامی بوجود میاد اگر بخواهیم قبل تر برویم در مرحله ای که نوزاد و مادر با هم یک موجود واحد هستند یعنی زیر شش ماهگی که بهش می گویند همزیستی به هنجار انجا هم اگر مادر نتواند نیاز نوزاد را براورده بکنه او میرنجه نه از مادر چون مادر بخشی از وجود اوست بلکه از دنیا و بی اعتمادی به دنیا .
بنابراین رنجش مفهوم این نیستش که در بزرگی سالی ما لزوما باهاش روبرو شده باشیم بطور طبیعی در ارتباط با مادر هم حتی اگر آن مادر بهترین مادر دنیا بوده باشه ، اتفاقی که می افته این است که یک جایی بلاخره ناکام میشیم چون قرار است که بزرگ ومتمدن بشیم اموزش دستشویی توالت یاد بگیریم از شیر گرفته بشیم،وقتی دندان در میاریم ممکن است که فشار بیاریم به مادر و در هر صورت توقع و انتظارات وتمام نیازهای ما قرار نیست که براورده بشه پس وقتی نیازی برآورده نمیشه احساس ناکامی در درون ما بوجود میاد این احساس در درجه اول ازنظر (حالت های والد و بالغ و کودک) در درون کودک است یعنی یک جور امنیت پایه من که در زمان کودکی رنجیدم تهدید شده طبیعی است در بزرگ سالی وقتی میرنجیم یعنی دیگه رابطه امن نیست یا امن هست اما دراین زمینه من احساس نا امنی می کنم و در حالت تجربه اولیه یا من کودک قرارمی گیرم پس رنجش اصالتا حالتی است که در من کودک تجربه میشه ممکن است که بالغ بیاد و ان را تحلیل بکنه و یا حتی حق داشته باشم که رنجیدم ویا والد بیاد در مقابل ان رنجش رفتاری بکنه مثلا دیگری را بکوبد و یا خود را سرزنش کنیم که چرا فلان رفتار را انجام دادم یا ندادم که که حالا بخواهم سرزنش بشم و برنجم، تا حالا دقت کردید و چقدر این تجربه را داریم که وقتی اشتباهی می کنیم درون ما جنگ شروع میشه، چرا اینکار کردم، چرا جوابش را ندادم،چرا.... البته در این میان قسمت های دیگر وجودی هم وارد کارزار می شوند ترس ها، وسوسه ها....
ولی قبول کنیم حالتی که رنجش را داره تجربه می کنه کودک است بنابراین وقتی میرنجیم می بایستی که به سراغ کودک درون مان برویم ببینیم چه احساسی را داریم تجربه می کنیم چه فکرو احساسی وجود داره کدام آرزوی نا کام یا خواسته واپس زده شده و یا تمایل ارضا نشده چه زخمی و دردی در ان رابطه توسط کودک من داره درک میشه و بعد حالا با بالغ مدیریتش کنیم. بخاطر همینه که می گویند معتادان کودکان بزرگسال و ریشدارند! با کودک بحث نکن چون تو را با دانش و تجربه خویش می سنجد!
این سئوال پیش میاد که آیا افرادی زودرنج و کم رنج و دیر رنج و و از اینجور داستانها وجود داره.
ما راجع به موضوع الودگی پرداختیم و الودگی این بودش که بالغ ما با کودک ویا والد، امیختگی پیدا میکرد بنابراین کسی که در درونش احساس حق کشی و قربانی شدن داره بطور پایه ای غمگین است گمان می کنه که دیگران دوستش ندارند ویا تو زندگی آنقدر که باید بهش توجه نشده ، بنابراین نوعی از آزارحقارت، طرد شدگی، دوست نداشتنی بودن و کنار گذاشتگی در درون کودکش هست وقتی این با بالغ امیختگی حاصل می کنه من مدام می خوام ثابت بکنم که من دوست داشتنی نیستم دیگران به من احترام نمی گذارند انطور که باید با من رفتار نمی کنند انطور که می خوام به من توجه نمی کنند بنابراین با الودگی بالغ به کودک می خواهم دنیا و واقعیت بیرونیش را جوری تفسیر کنم که بگم حق با من بود بنابراین نیاز دارم که مدرک و دلیل جمع کنم و برای مدرک جمع کردن تا رساندن خود به وضعیت تجربه های ناکامی آن باورهای اولیه که بهش می گویند پیش نویسی یعنی من قربانی باید برنجم وبرای اینکه برنجم می بایستی که مادام ناکام بشم پس جوری رفتار می کنم وبا دیگران وارد ارتباط میشم ورفتارهای آنها را تفسیر می کنم که ختم به ناکامی من بشه و بگم دیدی گفتم که دیگران آنقدر که باید به من توجه نمی کنند یا اگر می کنند توجهی نیست که من می خواهم ومن را میرنجانند و چرخه معیوب قرار بگیرم به هم متصل کنیم و مثلث ناجی،قربانی، ستمگر این چرخه معیوب را هم وارد بحث مان کنیم چون در ترازنامه از ما می پرسد نقش من در آن شرایط چی بود، وقتی که این مثلث یا مثلث نقش های انسانی نقش هایی که واقعی نیست نوعی اضطراب در سطح ناخوداگاه وفرار از واقعیت را شامل میشه بازی می کنیم تا واقعیت را دفرمه کنیم.
وقتی ترازنامه می گیریم در ترازنامه متوجه درون خود می شویم که شخصیت و برداشت ما از واقعیت و اینکه واقعیت دریافت ما با حقیقت بیرونی ممکن است که یکسان نباشیم پس میبره به این سمت که اگر فردی رنجیده معاب و مدام می خواهیم برنجیم و به این روش ما اعتیاد پیدا کردیم آیا به این دلیل نیست که در درون کودک ازار حقارت داره وآن آزار حقارت دوست نداشتنی بودن و طرد شدگی آالودگی حاصل شده با بالغ و تفسیر ما از واقعیت به سمتی است که به این نتیجه برسیم که دیگران من را می رنجانند تا بتونیم به نتیجه پیش نویس مان که قربانی گری در مثلث ناجی، قربانی،ستمگر بود برسیم بنابراین اگر راجب این صحبت کردیم که ممکن است ما نقش های وابسته به تجربه های تلخ و ناکامی در پیش نویس و دوران کودکی را ایجاد کرده باشیم در زمینه های مختلف عشق، رابطه، شغل، فعالیت های اجتماعی و غیره
اگر کسی خودش را قربانی انتخاب کرده به عبارت دیگه تفسیر او در زندگی کودکانه اش نسبت به دوست داشته شدن من قربانی بوده می بایستی که این نتیجه را پیش بینی کنه و تکرار کنه پس بنابراین در روابطش میره به این سمت که خودش را برنجانه به عبارت دیگه از دیگران ناکام بشه و برنجد و مدرک و دلیل جمع کنه و برسه به نتیجه که قابل پیش بینی یعنی قربانی شدن .یک مثال بزنم...
رنجش یک واقعیتی است که در رابطه بوجود میاد حتی افرادی که بسیار با هم تفاهم دارند هم ممکن است از هم برنجند پس رنجیدن لزوما حاصل از ضعف نیست چون افراد با هم متفاوت هستند دنیای متفاوتی را دارند تمایلات و نیازهای متفاوتی دارند برای همین قرار نیست مدام همدیگر را بتوانندکه ارضاء بکنند اینکه ما میرنجیم درست چطور با رنجش برخورد می کنیم
ولی اینکه ایا من رنجیدم قطعا حق با من هست یا نیست موضوعی است که فعلا تمرکز ما روی ان است یعنی ما وقتی میرنجیم بد نیست یک نگاهی هم به درون خودمان کرده باشیم و ببینیم که این رنجیدن از چی داره حاصل میشه چون در تمام روابط ما خودش را نشان می دهد چه در خانواده چه دوستان بهبودی، اجتماع ... مثلا شخصی در محیط کارش مدام میرنجه گمان می کنه که قدر استعدادهای والا و بی همتای او شناخته نشده برای همین ناراحته و اقدامی هم براش نمی کنه منتهی روز به روز بیشتر در درون خودش فرو میره افسرده میشه کاراییش میاد پایین و دیگه برای او سر کار رفتن نه بصورت بهنجار راهی برای تحقق خود و حالا پول در آوردن و فعالیت اجتماعی و ساخت زمان هم بجای اینکه اینها باشه نیست برای او سر کار رفتن جوری گذران عمر یک پولی هم در بیاره و وظیفه ای هست که باید انجام بده و باری به هر جهت زندگی می کنه وخلاقیتش به حداقل رسیده و و محیط کار براش سیاه و دردناک و افسرده کننده است چون فکر می کنه که انجا قدرش را نمی دانند اگر یک جای دیگه بود قدرش را بیشتر می دانستند که خیلی خیلی زیاد می تونست سود مند باشه و حالا که اینطور است انگار قهر کرده با یک رفتار انفعالی پرخاش گرایانه یعنی انجام ندادن درست کارها فقط میره و میاد ،رنجیده و کاری هم براش نمی کنه .(البته معتادان سر کار هم که نروند تو خانه بشینند، هم در ذهنشان داستان درست می کنند خودشان را قهرمان می دانند که این قهرمان بهش ظلم شده )
به او می گویم چرا موضوع را به همکارت یا رئیست نمی گی که فلان کار را می تونی انجام بدی یا آن موضوعی که بهت ارجا شده برای تو نبوده یا بهر حال هر مسئله دیگری که داری معمولا جواب این است که انها که گوش نمیدند تازه بگی آنها که عمل نمی کنند و عمل هم بخواهند بکنند فضای کار ما انقدر خراب است که دیگران نمی گذارند رشد کنی و هزارو یک دلیل با بازی اره میدونم درست میگی ولی اما شرایط من وو.... او را میبره به سمتی که قربانی باقی بمانه .
ما نمی گیم که او اشتباه می کنه ودر محیط کارش همه چی بی نقص نه می تونه مسائلی وجود داشته باشه همانجور که برای همه ما وجود داره ولی چه اتفاقی می افته که یک نفر دچار رنجش میشه میره براش اقدام می کنه و سعی می کنه به دیگران که در این مثال کارها و رئیسش و غیره باشه نشان بدهد که چه توانایی هایی داره و اگر مسئله ای داره ان را حل بکنه فرد دیگری میره به این سمت که مدرک جمع بکنه و نهایتا چند دهه عمر گران مایه غیر بازگشت رو به مرگش را بکنه صرف اینکه غمگین بره سر کار افسرده و رنجیده برگردد.
وقتی برای من رنجش بوجود میاد من نخواهم بپذیرم که خودمن هم در ایجاد ان نقش دارم ویا اینکه نخواهم حل و فصلش بکنم بر میگردم به مراحلی که گفتیم رنجش در درجه اول از طریق کودک درون درک میشه حتی اگر واقعی باشه و بالغ با تحلیلش به این نتیجه برسه که حق با من است و می بایستی که اقدامی بکنم ولی انچه که در درون من رنجیده وجهه روانی کودک است پس نیازی ارضا نشده است پس از طریق کودکم دارم ناامنی را تجربه می کنم این نا امنی برای من باید قابل پذیرش باشه تا بتوانم در درون خودم را حمایت و ساپورت بکنم وبا طرف مقابل حرف بزنم در غیر این صورت ممکن است احساس نا امنی را تبدیل بکنم به خشم به تنفر به رفتار پرخاش گرایانه انزوا و قهر کناره گیری غلبه مندی وچندین و چند رفتار دیگه که مانع رنجش زدایی یا بخشش میشه بعد بیام به این نگاه کنم که اگر من در محیط کارم رنجیدم ایا این احساس را قبلا هم داشتم چقدر این برای من تکراری بوده آیا این نبوده که در محیط خونه هم فکر می کردم که آنقدر که باید به من توجه نمیشه آیا ریشه های پیش نویسی ودوران کودکی نداره به عبارت دیگه آیا تفکر من نا متعلق و کنار گذاشته شده یا نامهم تفکری نیست وابسته به پیش نویس ودوران کودکی من که با آلودگی بالغ وکودک به هم داره توجیه میشه.
بنابراین وقتی رنجش بوجود میاد من می بایستی یه خورده در درون خودم جستجو کنم وریشه هایش را ببینم الخصوص اگر مدام میرنجم بخاطر همین در ترازنامه از ما می پرسد در رنجش هایم چه طرح زمینه یا ریشه ای را می بینم که بارها تکرار شده؟ این موضوع که میگه هرکس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا و دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند اگر واقعا یک همچین داستانی داره برای ما تکرار میشه مدام که بیگانه و دوست و اشنا وهمه دارن دل ما را می شکنند باید یه خورده دردرون خود هم جستجو کنیم و ببینیم روند خود قربانی گری اینکه در مثلث معیوب درنقش قربانی بمانیم تا بتوانم ناجی را به خود جلب کنیم پس باید ستمگری یا فضای ستمگرانه ای وجود داشته باشه که از او رنجیده باشه تا در حمایت کودکانه ونوزاد گون که از ناجی میخوادبتونه احساس امنیت بکنه پس رنجیدن و رنجش ممکن است ما را وارد مجموعه ای از بازی ها بکنه من میرنجم دچار نا امنی میشم نیاز دارم امنیت را ایجاد بکنم ولی با آن کسی که ازش رنجیدم صحبتی نمی کنم میرم و ناجی برای خودم پیدا می کنم که کودک معاب و نابالغ و نوزاد گون در آغوش او قرار بگیرم، آغوشی که برای من امنیت بخش است این آغوش میتونه راهنما ،دوستان بهبودی،همکاری باشه که من را تایید می کنه در مثال رایج میتونه راهنمای من باشه که با کسی قهر کردم وپیش او میرم .
پس فرد رنجیده خاطر ممکن است که اعتراض بکنه به انچه که ازش رنجیده ولی اگر درست رنجش زدایی نکنه وپاک سازی نکنه رابطه را وبا او که رنجیده وارد بحث وگفتگو نشه گویا که داره از رنجش به عنوان دست مایه ای جهت ایجاد بازی ها استفاده میکنه که بره در کنار ناجی قرار بگیره از ستمگر بناله قربانی بشه پیش نویسش را پاسخ بدهد وبه امنیت برسه اینجا موضوع امنیت است دردها امن هستند چون شناخته شده و قابل پیش بینی هستند بنابراین روند ها وقصه هایی که ما توی زندگی امان از زمان بچگی شکل دادیم وبرای مثال در عشق خودمان را قربانی دیدیم یا در کار خودمان را ناکام فرض کردیم اگر ان روندها تکرار بشه گرچه که دردناک است ولی چون قابل پیش بینی است می دانیم که چطور میرنجم و قربانی میشم و کی ناجی من خواهد بود واز کی فرار خواهم کرد وآن را ستمگر خواهم گماشت چون پیش بینی او در درون ناخوداگاه من یا تحت خوداگاه وحتی دیگه بعضی هاخوداگاه وجود داره برام امن است وسخت حاضرم کنارش بگذارم. چون بسياري از ما شرايط بد شناخته شده را به شرايط خوب احتمالي ناشناخته ترجيح مي دهيم و خيلي هم به آينده اميد نداريم. البته آينده نگرانمان مي كند، اما به صورت جدي برايمان مطرح نيست. علتش هم مي تواند چند چيز باشد؛
1- يكي اينكه در گذشته همه چيز به ما تحميل شده بود. بايد و نبايد ها و اين كار را بكن، اين كار را نكن بود و من فكر مي كنم همه چيز به من تحميل شده است. پس هر جا كه زير بار تحميل نروم و كار در اختيار خودم قرار بگيرد انجام نمي دهم.
2- معمولا آدم تخيلي هستم و واقع بينانه تصميم نمي گيرم. واقع بينانه به اين معني كه انتخاب ممكن را با شرايط خودم انجام نمي دهم و چون واقع بينانه تصميم نمي گيرم با شرايط سني ،روحي رواني،احساسي كه دارم وقتي با مسئله ناشناخته يا فكر مي كنم دردمند هست يا مشكلي پيدا خواهم كرد به هم مي ريزم.
پس نگاه می کنیم به مفهوم رنجش که واقعیتی انسانی است رنجیدن و رنجش زدایی کردن بسیار مقبول است رنجیدن و بازی در آوردن و میل به رنجیدن و قربانی شدن موضوعی است که می بایستی که در درون خودمان تحلیلش کرده باشیم .
دوستی تعریف می کرد و می گفت جمله ای نوشته بودتنها کودکان هستند که توقعات خودشان را حق خودشان میدانند واین جمله برای من خیلی جالب بود از این بابت که واقعا ما گاهی اوقات احساس می کنیم که این چیزی که دنبالش هستیم حق ماست درحالی که این فقط توقع ماست وبعد به قول شما انجایی که این برآورده نمی شود آسمان و زمین را به هم می دوزیم که این حق من است که داره خورده میشه وبعد پشت بندش هم اتفاقاتی که در راستای حق طلبی اتفاق می افته شما چقدر موافق هستید با این موضوع ) .
من موافق هستم با این موضوع که آنچه را که ما حق خودمان می دانیم وبه واسطه عدم ارضاش میرنجیم خب باید این را بررسی بکنیم اگر واقعا حق من است خب براش گفتگو بکنیم وقتی طرف مقابل من را میرنجاند چون نیاز من را ارضا نکرده خب باید ببینم که ایا از او بر میاد چنین نوازشی ارضای نیازی و غیره ویا نه همان از درخت سیب توقع گلابی دارم ولی اینکه نیازی دارم وبراورده نمیشه و من این را حق مسلم خودم می دانم وبعد پشتش خشمگین میشم و بعد میرم که بطرف مقابل حالی بکنم که چه موجودی هست خب اینجا رنجش پشت رنجش میاد میرنجانم چون رنجیده شدم.
گاندی میگه چشم دربرابر چشم دنیارو کور میکنه ، و اگر من رنجیدم پس میرم که برنجانم تا حالیش بکنم و او میرنجه میاد که به من ثابت بکنه که حق من نبوده و من عصبانی میشم و دیگران را درگیر می کنم تشنج ایجاد می کنه
مسئله ای که برای همه ما پیش میاد اینکه بعضی از تیپ های شخصیتی هستند که وسواس دارند یا برای خودشان تشریفات زیادی قائل هستند یعنی اگر جایی میرن حتما باید ظبق نظر آنها همه رفتار کنند یا اگر مهمانی می روند ناهارشون اینطوری باشه یا اینجوری از من پذیرایی بکنن یا پاشو جلوی من دراز بکنه یانکنه یا هر جنسی از این قوانین اینجوری ودر مقابل ادم هایی هستند که یک مقدار شلخته بی خیال و مقید به خیلی از این عادات نیستند چکار باید کرد.
در الودگی بالغ به والد مفهومی به نام تعصب وجود داره واینکه تعصب به این معنا میتونه باشه که من انچه را که فکر می کنم بهترین فکر بدانم ودیگران را باید در قالب خودم قرار بدهم بنابراین اگرما به تنوع اعتقاد نداشته باشیم و به سبک دیگران باید همچون ما باشند و نمی توانیم بپذیریم که دیگران ممکن است تفکر احساس روش زندگی معاشرت و چگونگی هایی داشته باشند که با من متعصب متفاوت باشد.
بعضی وقتها افراد خانواده یا دوستان بهبودی تلفن می زنند که تصمیم گرفتیم به جایی برای گردش برویم و من می گویم اگر قراره بریم جایی بایداز چند روز قبل به من اطلاع می دادید ومن نمییام و نمی روم و از آنها رنجش می گیرم این باور و قانون من است ممکن است آنها همین الان تصمیم گرفتند و به من اطلاع داده باشند.
بله ممکن است من نتوانم برم چون راحت نیستم با چنین شتابان رفتن ولی قراری هم نیست به این نتیجه برسم که انها من را دوست ندارندو می خواستن من را اذیت کنند یا اینکه من را رنجاندن بله می توانم با احترام نروم ولی اینکه من بخوام دیگران را بیام در قالب خودم قرار بدم واینکه همه باید مثل من فکر بکنند مثل من رفتار بکنند این رفتار شامل رفتارهای غیر کلامی از لباس پوشیدن و طرز نشستن و چگونگی راه رفتن می تواند باشه تا رفتارهای کلامی و تا بیشتر سبک زندگی خب اینجا من می خواهم به همه فشار بیارم که شبیه ان چیزی بشن که من دلم می خواد بشم که انقدر مضطرب هستم تا اینکه دنیا باید شبیه من بشه تا احساس امنیت کنم.
مثلا ادم باشخصیت ادم کت و شلوار است و کسی که لباس اسپرت بپوشه بی شخصیت است نگاهی که انچه من می گویم بهترین چیزی است که من می گویم بنابراین غیر انسانی است که من بخواهم دیگران را در الگو و نگاه خودم قرار بدم تا انها را دوست داشته باشم من می توانم با دیگران معاشرت کنم و حلقه های ارتباطی من معین است بهش می گن مرزهای ارتباطی بنابراین هرکسی هم شاید نیاد تو مرز شماره یک من که صمیمیت عمیق است محیط خصوصی و اجتماعی من است بله و من انتخاب می کنم این اشکالی نداره ولی اینکه بخواهم خودم را به دیگران تحمیل کنم ونشان بدهم که تو باید ان گونه باشی که من دلم می خواد چون من درست می گویم و تفکربرتر مال من است اینجا نوعی الودگی بالغ به والد وجود داره وفشار اوردن روی دیگران و دیگران ممکن است انجام ندهند من برنجم من انها را مجبور بکنم که قطعا اونجوری باشند که من دلم می خواد ان وقت انها برنجند بنابراین هردوسوی قضیه یک جای کار خرابه ورنجش و غم و ناراحتی بوجود میاد و تنش اینه که فردی که الودگی بالغ به والد داره الخصوص در زمینه ای که می خواد ان پیام هایی که در درون والدش هست با تحلیل بالغانه به غلط و به اشتباه انها را به دیگران بخوراند وانها را توجیه بکنه که اینجوری که من دنیا را نگاه می کنم بهترین نوع نگاه است و تو می بایستی که سر سپرده من باشی تا به امنیت برسی مدام یا میرنجی یا می رنجونه چون این موضوع را درنظر نگرفته که انسانها متفاوت هستند متفاوت فکر می کنند رفتار می کنند ما می توانیم تعین بکنیم رفتارهای انها وارد محدوده های شخصی ما نشود ولی نمی توانیم که از انها بخواهیم قطعا ان جوری فکر بکنند که من دلم می خواد انجوری احساس بکنند که من می گویم بهتره وانجوری رفتار بکنند که من تشخیص دادم.
ما با همه نمی تونیم صمیمی باشیم ولی تبادل صمیمی می تونیم داشته باشیم این دوتا فرق داره رابطه صمیمی رابطه ای است که با رفت امد ، زمان دادن با هم علاقه مشترک داشتن باهم احساس و تجربه کردن و باهم زندگی کردن یک رابطه صمیمانه می سازیم ،ولی تبادل صمیمی ممکن است ما یکی را سالی ده دقیقه ببینیم ولی توی ان ده دقیقه بخواهیم که خالص باشیم وبازی راه نیندازیم و او را درک کنیم ممکن است دوستی یا اعضای فامیلی دچار شک و سوئ ظن و بدبینی وحالا هم که رفتیم خانه شان دشمن پندار است وفکر می کنه امدیم و یه فضولی بکنیم و اسیبی بزنیم و اصلا ما دشمنش هستیم موضوع اینه که حالا که احترام گذاشتیم رفتیم یا به هر دلیلی حداقل ان ده دقیقه یک ربعی که انجا هستیم بازی راه نیندازیم با پذیرش او که ممکن است مسائلی داشته باشه برچسب هم نمی زنیم که بگیم لزوما بیماره به هر حال حالش خوب نیست ودر طول سالها همه این را میدانند بادرک او اگر چیزی میگه توقع ان دوست را داشته باشیم واین میشه ده دقیقه یک ربع رابطه تبادل صمیمی بعد هم میره تا چند وقته دیگر،موضوع این نیستش که ما بتونیم با تمام دنیا صمیمی باشیم همه را در حلقه اول ارتباطاتمان راه بدهیم وبا همه هم فکری کنیم واقعا اینطور نیست ادم ها متفاوت هستند ادم ها روان متفاوتی دارند گاهی اوقات درگیر حالت ها و مشکلات روحی و روانی هستند میدانید خیلی مسائل مختلفی وجود داره و خودما هم جزئش هستیم و جدا نیستیم.
در بعضی از رابطه ها، دوستی ها، و فامیلی ها هست که ما می خواهیم نقش ناجی را بازی کنیم توش یک همدردی هست و حالا کافیه که یکی از همان دوستان یا اقوام دور و نزدیک که داریم میریم پیشش یک مشکلی داشته باشه انگار همه دست به دست هم می خوان بدن مشکل این بنده خدا رو حل کنند در حالی که می بینی ان ادم داره میرنجه که اصلا کسی از شما کمک نخواسته که می خوای کمک کنی به من اصلا نظر میدی راجب زندگی من البته همدردی یکی از ویژگی های خوب ما انسانها است من با اون قسمت مثبتش کاری ندارم اینجا که میشه دخالت اینجا که میشه ورود بدون اجازه به زندگی خصوصی یک نفر.
زندگی ما چند دهه سریع تمام شونده است اگر درگیر بازیش بشویم عمر ما واقعا صرف مسائل اضطراب امیز میشه بین همدلی و همدردی تفاوت است فردی که همدردی می کنه درد مشترک ایجاد می کنه یا خودش را بدبخت تر رنجیده تر و ناکام تر از اویی که ناکام و رنجیده واحساس ناخوش ایند ناخوشبختی داره نشان میدهد ومیخواهد که ودر ضمن احساس هم می کنه بطور واقعی می خواهد که همدردی بکنه و بنابراین هجوم میاره به مرز های او یعنی ممکن است یک صمیمیت کاذب ایجاد بکنه ممکن است بخواهد از او که دوستش داشته باشه چون از او ناراحت تر است پس بنابراین یک جوری انگاری که جنگ برسر قدرت است منتهی خیلی ظریف و با بیچارگی وقربانی شدن وهمدردی ولی در همدلی ان نگاه انسان گرایانه حفظ میشه من اول می پرسم که ایا کمکی از من بر می اید ایا تو چیزی از من می خوای اصلا دوست داری راجبش حرف بزنی بنابراین تو مثلث بیمارگونه قرار نمی گیرم که در نقش ناجی برای قربانی بخوام برم تو یک رابطه وبهش نشان بدهم که من هم ناراحت هستم و حتما مجبورش بکنم که انجوری باشه که من فکر می کنم درست است تا از این درد بیرون بیاد واو برنجه وناراحت بشه از اینکه چرا من دارم تهدید می کنم مرزهای او را بنابراین یخورده روابط انسانی می بایستی که توش احترام گذاشته بشه به انچه که افراد هستند وبه عنوان خویشتن خود دارند تجربه می کنند تو یک خانواده پدری یا مادری که تصمیم میگیره فرزندش چطور می بایستی رفتار بکنه وچکار بکنه و چه کار نکنه وچه بخوانه و چه نخوانه و غیره خب اینجا اینا همش مدام از هم میرنجند چون ممکن است فرزند او سبک زندگی داشته باشه حاصل از تفکرات و تجربیاتش حتی متناسب با سنش نه تجربه مامان و باباش وبنابراین او مقاومت می کنه انها فشار می اورند واینجا دیگه رابطه جنگ برسر قدرت و اثبات خود نه رابطه همدلانه که در ان می توانیم بیان بکنیم در این حال گاهی اوقات ما میرنجیم وبه جای اینکه بگویم من رنجیده ام با کنترل می خواهم که اضطراب ناشی از رنجشم را کنار بگذارم من رنجیدم که چرا فرزندم انطور رفتار نمی کنه که من می خواهم بجاش سرش داد میزنم او را محروم می کنم تهدیدش می کنم می خواهم که نابودش بکنم واو هم بیشتر میرنجه برای اینکه بتونه از خودش دفاع بکنه میره توی رفتارهای حاصل از مقاومت ومقاومت مقاومت میاره بیماری بیماری میاره رنجش اگر درست بیان نشه رنجش میاره ویک محیطی ایجاد میشه که توی ان محیط وقت و عمر ما میره صرف اینکه بخواهیم که خودمان را ثابت بکنیم و بگیم که دیدی حق بامن بود توی دلش ارزو می کنه که امیدوارم بدبخت شی تابفهمی که حق با من بود وخب این دیگه چه رابطه ای است که توش چه دوست داشتنی است که چقدر خشمگین هستند از هم که مایل نیستند یا نمی توانند انطور که باید باهم رابطه برقرار بکنند اینه که مفهوم رنجش جای خود درست رنجیدن اتفاق می افتد چون ادم ها دقیقا مثل هم نیستند واز درون ذهن هم هم خبر ندارند ذهن خوان هم نیستند وقرار هم نیستش همیشه جوری رفتار بکنند که طرف مقابل کامیاب بشه .شاید تو مقدارساده اش اینکه هروقت چیزی بر خلاف میل ما اتفاق بی افته حتی یک اختلاف نظر ساده یک چیزی بر خلاف میل من است من این نظر را دارم شما یک چیز دیگه انجا هم یه رنجشی تو قواره های خیلی کوچک داره اتفاق می افته.
خانواده گروهی باهم شرکت کنه ایا می توانند با هم یک پروژه ای را پیش ببرند یک پروژه ساده خانگی مثل تمیز کردنش و چطور با هم رفتار می کنند یعنی من سهم خودم را ببینم اگر به عنوان یک مادر هستم یاپدرم و جوری دارم تهدیدش می کنم باید اینجوری که من می گم انجامش بدی و همین الان ولاغیر خب دارم میترسونمش و او هم مقاومت می کنه می خوام دوتا خانواده را بگم یک خانواده ای که مادر می گوید بچه ها مثلا ازفلان روز یا هر روزی که خودشان می دانند این کارها را می خواهیم انجام بدهیم من هم نوشتم کدامش را شما انجام میدین وهر کسی میداند که چکاره هستش وان روز دیگه نه قراری میذاره با دوستاش بره سینما و نه فوتبالی میره ونه همسر تو اداره پروژه اضافه ای میگیره وهمه درگیر این پروژه هستند پروژه منزل یک مدل دیگه اش هم این است که اقا از در خونه میاد میبینه که انگار بمب ترکیده اصلا نمی دونند این دعوا کرده با رئیسش اونجا سر راه تصادف کرده اصلا معده اش بهم ریخته اصلا حالش خوب هست یا نه یک توقعی که امدی شروع بکنه واز همان لحظه ورود این شوک وارد میشه خب این دوتا وجود داره دیگه .بله یعنی اینکه پروژه را باید تعریف بکنیم یا پروژه خانگی تمیز کردن خانه با هم همکاری بکنیم تو نظرت چیه چی کار بکنیم وبا اضطراب همه چیز را بهم بریزیم بعد خسته و خشمگین بشیم بعد ناراحت بشیم و انتظار داشته باشیم که باید قطعا انجوری که من می خواهم کمک بکنه و هرکسی هم که الان میاد باید شروع بکنه و وقتی که اینطور نیست ادمها اتفاقا بیشتر مایل هستند به هم کمک بکنند چون دوست داشتن مطرح میشه ونه تهدیدو ارعاب و کنترل بنابراین رنجش زدایی یا رنجش زایی نتیجه درک به همدیگر است که حالا این فضای پدیدار شناساننده را راجبش صحبت می کنم و بعد تکنیک رنجش زدایی اینکه چه جوری ما رنجش زدایی کنیم وبگیم چکار کنیم که از مقاومت کاسته بشه به ایجاد رابطه موثر و درک اینکه من چه می گویم پس منظورم چیست افزوده بشه وقتی که افراد با احساس اجحاف خشم الودگی بالغ به کودک ......به والد با تعصب تهدیدو ارعاب اینکه من میگم درست است پس باید بپذیری حضور در مثلث بیمارگونه اینکه بخوان ستمگر باشند ورنجش ایجاد بکنند قربانی باشند و برنجند اینها همه میگه که پس انگاری که دیگه رابطه ما رابطه سالمی نیست من امدم که ثابت بکنم به خودم که دیگران من را میرنجانند یا حق دارم که دیگران را برنجانم نقش مال کودکی یا قبل تر ان را تصمیم گیری کردم وفقط امدم بهانه و دستاویز جمع کنم پس نگاه بکنیم که واقعا چطور می تونیم با هم رابطه برقرار بکنیم رابطه چقدر موثر است ارتباط یک زن و شوهر ارتباط عاشقانه و غیره اشان بنابراین عواطفشون هیجاناتشان افراد یک خانواده توی محیط کار برمی گردیم به معنی که رنجش مساوی است با نیاز براورده نشده انتظار محقق نشده پس بیاییم اینجا ببینیم که این انتظارات چه سبک وسیایی میتونه داشته باشه گاهی اوقات این انتظارات عاطفی است همسری میرنجه از شریک زندگیش چون انقدری که می خواسته دیده نشده نوازش نشده بدترین حالت نادیده شدن هست حتی نوازش هم نمی شه بنابراین وقتی کسی تو رابطه اش دیده نمی شه یا انطور که دلش میخواد دیده نمی شه یا مدام نوازش منفی میگیره انتظار عاطفیش براورده نشده ورنجیده حالا شما بیا و کارهای دیگه براش انجام بده باید درک کنی نیاز او به چی بوده بعد انتظار ارتباطی یعنی اینکه ارتباط شغلیه ارتباط خانوادگی وغیره نمی شه تعریفی که متناسب با ارتباطه ممکن است رنجش ایجاد بکنه بعد قوانینی که دونفر با هم میگذارند ممکن است که دو نفر که با هم شریک زندگی هستند قوائد و قوانین شان حالا هرچی که هست بین خودشان است برای مفهومی بنام تعهد بینشان تعریف شده باشه وقتی که از ان خارج میشند ممکن است طرف مقابل برنجه حالا این چی هست که انها تعهد قلمداد می کنند پیش تایین شده که سرش موافقت شده وبعد به انجام نمیرسه باز هم رنجش ایجاد می کنه یک اتفاقاتی که تو تعطیلات می افته انتخاب نحوه گذراندن تعطیلات است مخصوصا تو خانواده ها وخانواده هایی که نوجوان دارند که داری استقلال نیستند که خودشان پاشن بروند یک جایی که تعطیلات را بگذرانند ووابسته هستند به هم یک بخشی از کدورت که پیش میاد این تصمیمات قانون شکلی هست که همین هست و جز این هم نیست و تو مجبوری قبولش کنی یعنی می خواهیم برویم خونه مادر بزرگ فلان شهر و هیچی همه هم مجبورند بپذیرند با خود محوری تنهایی تصمیم میگیره بقیه خانواده ملزم هستند ودر مقابل خانواده ای که پدر ومادر دوتایی با هم یک توافقی می کنند و اهالی خانواده را حتی می گویند که به این دلایل شاید نتونیم بریم یعنی یک شکل دیگه ای اینورکه یک گفتگو در جریان است واعضای خانواده دیده می شوند مثلا خانواده ای که دوتا فرزند دارن تصمیم گرفتند با دوستانشان مسافرت بروند دخترشان که خب نه هنوز خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک مثلا چهارده پانزده ساله می گفتش که من نمی خوام برم چون همه اینها سن هاشون بالا است وانطور که باید به من ممکن است خوش نگذره وچون مادرشان بسیار هوشمند و دختر هم دختر خوبی بود دوتاشون به این نتیجه رسیدند که میریم یعنی بجای اینکه بخواهیم با هم جنگ برسر قدرت بکنیم واین فضا را هم به هم میدیم که هر کسی انجا فضای شخصی خودش را هم داشته باشه پس بنابراین اگر خانواده می خواهد مسافرتی بره وفرزندش خب واقعا توی ان سن و سالی نیستش که تنها بمانه می توانند بروند ولی فضاهایی را به ان فرزند بدهند که او انجا استقلال خودش را هم تجربه بکنه با هم بودن متفاوت است ما می توانیم باهم باشیم ولی فضای شخصی هم بهم داده باشیم بنابراین زمان هایی را فرد به تجربه و استقلال و درک از ان چیزی که می خواهد ببیند را داشته باشه ولی در درون هم بودن یعنی اینکه تعیین بکنند که چکار بکنند کجا کی بروند حالا چه تفریحی بکنند چه احساسی داشته باشند کی با کی رابطه برقرار بکنند ویک چهارچوب خیلی سفت و بسته را ایجاد می کند که خب ممکن است که احساس اجحاف ایجاد بکنه وبنابراین تعطیلات صرف این بشه که بخوان خودشان را بهمدیگه ثابت بکنند مثلا خرید خانواده است برای شب عید بخصوص برای فرزندان که چون پشت اینها کدورت های عمیق بوجود میاد و بعد سال بعد قراره حالا این کدورتها ادامه پیدا بکنه وانتقام جویی اینکه من بتو می گم که چه لباسی بخری من میبرمت برای خرید وهمان چیزی که من می گم ولی بچه چیزی می خواد که هشتصد هزار تومنه که مسلما پدر کارمندی که هزارو یک مشکل داره نمی تونه بخره ولی اینجا دعوا میشه که تو یک بچه ناخلفی هستی .
بخشی از صمیمیت این است که که چقدرواقعا می تونند برای هرچیزی هزینه بگذارند بنابراین ان هزینه برای ان فرزند است مثلا پسرش هشتصد هزارتومان داره که بره برای خودش خرید بکنه دیگه تصمیم با اوست ببینید انتخاب یعنی این هر هشتصد تومان را می خواهد بره یک کفش بخره می خواد بره یک عینک افتابی بخره انتخاب یعنی این پس من مادام تاکی قراره زنده باشم وبه اویی که کودک و نابالغ بارش اوردم بخوام بگم که چکار بکنه ان وقت هم که ازدواج بکنه بر می گرد خونه من که براش تعیین کنم که چکار بکنه . قبول می کنم ولی الان قرار با من بیاد بیرون دیگه یعنی با همدیگه باید بریم یک سری جاها واین لباس مناسب نخریده یک کفش خریده بقیه اش چی این تایید طلبی من است که می خواهم از طریق فرزندم به تایید دیگران برسم این میتونه باچیزی که پوشیده و با من امده مهمانی مورد قضاوت قرار بگیره که ممکن است بگیره ولی مسئولیتش با خودش است .باهاش حرف بزنیم بهش حدود و اختیارات بدیم واجازه بدهیم توی ان حدود خودش تصمیم بگیره استقلال یعنی این تا چقدرهی بخواهیم برای هم تعیین کنیم که کدام راه بهتره وراه من بهتر و اگر هم خرید همه سرش خراب نشیم که ای این چی بود خریدی مجبورش کنیم همون شبانه بره پس بده حق انتخاب را بگذاریم باهاش ومحدودیت ها را مشخص کنیم که بنابراین این خرید تو است بهش احترام می گذارم فلان چیز را نخواهی داشت و مسئولیتش را بپذیره نه اینکه بخری بعد بگی حالا برو بقیه را هم برام بخر مسئولیت انتخاب با ماست .
رنجش و کدورت مثل سم می ماند در روابط و اگر بگذاریم باقی بماند باعث میشه که روابط ما فاسد بشن وازبین بروند وهرچه دیرتر این کار را بکنیم سخت تر میشه این سم زدایی و رنجش زدایی . زندگی ما چند دهه سریع تمام شوند است و اگر بخواهد این دهه ها به رنجش و کدورت و ناخوبی طی بشه واقعا تا ما بخواهیم بفهمیم که چی شده به پایان رسیده وبخش مهمی از زندگی امان را از دست دادیم بنابراین چه خوب است که بیاییم رنجش زدایی کنیم به شرط اینکه شرایطش را بتوانیم ایجاد بکنیم و طرف مقابل ما هم با ما همراهی بکند رنجش مساوی است با انتظار ارضاء نشده بنابراین وقتی انتظاری داریم از رابطه ای واین انتظار متناسب با اتفاقی که می افتد نباشه ما می رنجیم بنابراین وقتی رنجش بوجود میاد من باید بیام راجب انتظار خودم در درجه اول که چقدر بجا بوده یا نه واگر به گمانم بجا بوده چطور در رابطه ارضاء نشده گفتگو بکنم حالا راجب این چگونگی گفتگو کردن که احتمالا ما را میرساند به اینکه بخواهیم فضای بهتری را ایجاد کنیم جهت حل مسئله ورنجش با هم صحبت خواهیم کرد قبل از اینکه وارد تکنیک بشیم یه کوچولو راجب ارتباط موثر با هم صحبت کنیم اگر اینجا یک طیفی بین دودسته در نظر بگیریم که یک ور مقاومت کامل باشه وسوی دگر ارتباط ماثر ما در رنجش زدایی می خواهیم خودمان و طرف مقابل را سوق بدهیم بطرف ارتباط موثر ولی تعریف مقاومت وارتباط ماثر چی هست؟ وقتی که مقاومت وجود داره یعنی ما می خواهیم از خودمان دفاع بکنیم گفتگو وجود نداره هر کسی تک گویی خودش را می کنه و جنگ بر سر قدرت است اضطراب در درون افراد بالا است حتی در سطح ناخوداگاه اگر خیلی بهش اگاه نباشیم بنابراین وقتی ما با مقاومت باهم وارد رابطه میشند اینه که می خواهیم به هم غلبه کنیم جنگ برسر قدرت دربگیره بخواهیم که اثبات کنیم برانچه که داره رخ میدهد به نفع خودشان وحرف هم را نمی شنویم همدیگر را مشاهده نمی کنیم و به فضای ذهنی هم وارد نمی شویم بنابراین اگر ما تکنیک های رنجش زدایی را در نظر بگیریم و بخواهیم عمل بکنیم گویا از این مقاومت که اصلا ارتباطی ایجاد نمی شود ارام ارام حرکت می کنیم به سمت ارتباط موثر که تعریف ارتباط موثر این است که پیام به بهترین وجه کد گذاری و کد گشایی می شود یعنی انچه که می خواهم بگم همان هم احتمالا تا حدود زیادی درک و شنیده می شود یعنی اینکه دو طرف یا افراد با هم در پی اثبات خود نیستند بلکه فضای پدیددار شناسانده هم را درک می کنند متوجه می شوند که چی می گویند یک رابطه ای که من خوبم تو خوبی که قبلا این را توضیح دادم به معنای بی نقص بودن نیست وبرنده برنده است ودر عین حال نقایصی داره که میشه راجبش صحبت کرد پس ما نیاز داریم واقعا توی رنجش زدایی بریم به سمت ارتباط موثر اصلا در هر گفتگویی به ارتباط موثر نیاز داریم چه برسه که وقتی رنجشی مطرح باشه وانتقادی وما بیشتر بخواهیم مقاومت بکنیم وچه بکنیم که این مقاومت کم بشه و خیلی شبیه است ان کاری که ما انجام میدهیم برای اینکه از سمت مقاومت بریم به سمت ارتباط موثر وانچه توی گفتگو رخ میدهد بین رهجو و راهنما از یک سو و مراجعه از سوی دیگر یعنی چه اتفاقی می افتد که انجا فرد اینطور می پندارد که قالبا هم درست فکر می کنه که خوب داره درک میشه برای اینکه ارتباط موثر رخ داده وریزه کاری هایی داره برای مثال یکی از پیش زمینه هایی که ما را میبرد به سمت ارتباط موثر این است که زمان درست بیان رنجش وارتباط را درک کرده باشیم شما دیدید که وقتی دونفر از هم رنجیدن گاهی اوقات بدترین زمان را انتخاب میکنند اوضاع شلوغه موقع رانندگی توی ترافیک پای تلفن اینها هیچ کدام زمانهای مناسبی برای بیان موضوع مهمی که می خواهد مارا وارد فضای ذهنی هم بکنه نیست ببینید می گوییم دنیای پدیدار شناسانه واقعیت و برداشت ما از واقعیت که برای من عین حقیقت است وبعد شخصیت من وبرداشت من از واقعیت با ترازنامه برای من دنیا را دارم یک جور می بینم که مختص صرفا خود خود من است واگر شما بخواهید با من رنجش زدایی بکنیم نیاز دارید که وارد دنیای درونی من بشید وتا حدودی درک بکنیم که چه شده که من اینطور دیدم و رنجیدم و رفتار کردم یا رنجاندم بنابراین رنجش زدایی نوعی اتهام گشایی ویا جرم انگاری نیست که بخواهیم بریم وثابت بکنیم که حق باکی بود نخیر بلکه نوعی ایجاد ارتباط موثر با فضای مشترک ودرک این موضوع که دونفر چطور موضوعی را که باعث رنجش شده دیدن رفتار کردند فکرو احساس کردند و چه عواملی در درون ذهنشان کار می کرد و باید وارد ان عوامل بشیم و عمیق بشیم پس بنابراین می بایستی که ارتباط موثر را ایجاد کنیم و اولین عامل زمان مناسب برای بیان رنجش است پس وقتی به مراحل نیازها و خواسته می نگریم پله اول نیازهای انسانی نیازهای فیزیولوژی و زیستی و اینهاست پس بنابراین وقتی یکی گرسنه و خسته و خوابش میاد دیگه فکرش درست کار نمی کنه وپله دوم نیاز به امنیت است وقتی طرف مقابل امنیتش تهدید شده است عواملی را که خواهم گفت او را تهدید می کنه دیگه چه جای رنجش زدایی وپله بعد ارتباط و بعد عزت نفس و غیره میره بالا پس ما باید بتونیم که اینها را تامین کنیم ممکن است شما فکر بکنید که چرا فقط من تامین بکنم چرا من این همه تکنیک رابخوام اجرا بکنم چرا من باید در این رابطه مایه بذارم خب برای اینکه من در این رابطه هستم وحداقل ان بخشی که من هستم انتخاب می نم چه با نفرت چه باعشق که هردو زیرش نیاز به ماندن است خب مسئولیتش با من است وباید براش کاری کنم پس میریم به زمان مناسب و بعد اینکه واقعا همدیگر را بشنویم به این می گویند گوش دادن پویا ومشاهده کنیم
تعریف شنوده..

 

ابر تگ‌ها: اعتیاد و بهبودی, اعتیاد و بهبودی پدرام مقدم امپراطور

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت