امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 1991
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 22:31
2-12-1393, 22:31

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 6

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 6

* كدام نیازها یا خواسته های من بر آورده نشد؟ یا چه توقع و انتظاری باعث این رنجش شد؟
نيازها و خواسته¬ها
گفتیم بوجود آمدن رنجش عجیب نیست، ولی اینکه در رابطه ای مدام رنجش بوجود میاد نیاز به تحلیل داره، به هر حال رنجش بخشی ار اتفاقاتی است که در روابط انسانی می افتد. چون رنجش مساوی است با نیاز و خولسته ارضاء نشده و ناکام شده که دو نفر در بهترین حالت هم نمی توانند مدام همدیگر را ارضاء و راضی کنند، بعضی وقتها ما با خودمان هم نمی توانیم کنار بیایم و حوصله خودمان را هم نداریم چه برسد به دیگران و از خودمان رنجش می گیریم.
پس رنجش را باید مورد بررسی قرار بدهیم وگرنه در طول زمان روی رابطه رسوب می کند و رابطه بسوی ویرانی و طلاق عاطفی می رود و اشاره کردیم رنجش مساوی با نیاز و خواسته ارضاء نشده عاملش است به همین دلیل می پردازیم به بحث نیاز ها و خواسته
بیشتر مردم از كارهايي كه اطرافيان، فاميل، دوست، همسر و فرزندان¬شان انجام مي دهند ناراحتند. ما بيشتر شنونده شكايات و گله ها هستيم و فكر مي كنيم كه ايرادي به اين آدم¬ها وارد است.
همه ماها آدم هاي خوبي هستيم. چيزهاي بدي نمي خواهيم. چيزهاي خوبي مي خواهيم و نيت خوبي داريم. آنچه كه ته قلب¬مان است، به واقع خوبي است، اما راه به دست آوردنش را نمي دانيم و ممكن است راه هاي اشتباهي را رفته باشيم يا برويم.
امروز می‌¬دانیم احتیاجات و نیازهای انسانی یکی از مهمترین عوامل تعریف کننده شخصیت انسان است. این مهمترین راه شناخت انسانها است. وقتی انگیزه و هدف انسان را بدانیم که بیش از همه چیز به نیازهای انسان مربوط است به شخصیتش پی می‌¬بریم.
بنابراين مي خواهيم نگاهي بيندازيم به نيازها و خواسته ها،چون اگر اين نيازها از مسير اصلي خود خارج شود، تبديل به بدبختي و آشفتگي در زندگي ما مي شود. نه فقط يك بهانه براي خواسته هاي بيمار گونه مي شود، بلكه روشي در زندگي مي شود.
احتیاج¬های ما به دو گونه است؛ یکی احتیاج¬هایی است مبتنی بر کمبود که باید ارضا شود. مانند نیاز به غذا نیازبه هوا و دیگری نیاز به امنیت و آرامش است و غرایز جنسی را هم می‌¬توان در این دو گنجاند. وقتی این نیازهای اولیه به اندازه ارضا شوند تعادل به وجود می‌آورند، ولی نیازهای دیگری هم بعد از نیازهای اولیه هستندکه به عنوان نیازهای حقیقی نامگذاری شده اند که باید آن را به وجود آورد و به آتش اشتیاق¬شان دامن زد که آنها نیاز به عشق و تعلق، نیاز به آگاهی و دانایی، نیاز به زیبایی و هنر، نیاز به حرمت و عزت نفس، نیاز به خود شدن و در آخر رسیدن به اصول اخلاقی و انسانی است.
متاسفانه کسانی هستند که نیازمند بودن به دیگران را ضعف می‌¬دانند که ریشه در کودکی شخص دارد که در بزرگسالی باعث می‌¬شود نتوانیم نیازهای خود را ارضا کنیم و حتی برای داشتن این نیازها احساس شرم و خجالت می‌¬کنیم.
به همين دليل قبل از اينكه سئوالات اين قسمت از قدم را پاسخ بدهيم بهتر است كمي در مورد نيازها و خواسته¬ها و درباره تفاوتي بين نياز و خواسته ها كه به نظر مي رسد هيچ موضوعي بهتر و مهمتر از نياز يا احتياج نيست و تعيين كننده اين است كه من وشما كه هستيم و چه هستيم و هيچ چيزي بيش از اينكه چگونه نيازها و احتياج ها را هر چه هست برآورده مي كنيم، ما را تعريف و مشخص نمي كند.
يعني اگر بگوييم احتياجات اوليه من چه هستند، اين ده يا پنجاه مورد نيازهاي اول من هستند و من اين نياز ها را اين گونه برآورده مي كنم يا به نوعي ارضای مي كنم، مي توانيم تقريبا شناختي ازهم پيدا كنيم تا آنجا كه مي دانيم به راحتي مي شود گفت آنچه موجب انگيزه يا علت رفتار من و شما مي شود و آن چيزي كه هدف هاي من و شما را مشخص مي كند، احتياج است.
يعني احتياج و نياز هم در مركز علل و عوامل رفتار ما و انگيزه هاي ما وجود دارد. آن دلايلي و چراهايي كه ما كاري را مي كنيم و هم هدف هاي ما است. يعني آنچه كه به دنبالش هستيم.
البته تفاوت كمي هست بين احتياج و خواسته. خواسته چيزي است كه ما انتخاب مي كنيم، برمي گزينيم و احتمالا اهميت كمتري دارد و مي توانيم از آن بگذريم. در حالي كه نياز به گونه اي با زمينه هاي فيزيكي و مادي ما يا زمينه هاي رواني ما كه اگر برآورده نشود ما از بين مي رويم و در شرايط ويژه به جنبه هاي اجتماعي مرتبط است. خواسته انتخابي است كه چه بسا 99 درصد ديگر مردم دنيا نخواهند. البته بين خواسته ها فاصله كم و زياد وجود دارد و براي ما هم متفاوت است.
در حالي كه معمولا وقتي صحبت از احتياج و نياز مي كنيم، اولا عمومي و همه گير است. به خصوص به نيازهايي كه به آن خواهيم پرداخت و دوم اينكه معمولا 99 درصد مردم آن را مي خواهند. حالا اگر هم به آن صورت خودش را نشان نمي دهد به گونه ديگر خود را ارایه مي كند. البته تفاوتي هم بين خواستن و توقع وجود دارد.
در انجمن وقتي با خواستن به سوي هدف¬مان پيش مي رويم. مثلا اگر درخواست خانه يا وسيله اي را داشته باشيم، اگر رسيديم به عنوان يك هديه مي پذيريم و خوشحال مي شويم و اگر نرسيم اذيت نمي شويم. چون مسئوليت مان را در قبال هدف¬مان انجام داده¬ايم. حركت براي ما مهم است. خود حركت براي ما پيروزي و لذت بخش است و از اينكه تنبل نبوديم احساس رضايت مي كنيم.
وقتي با توقع به سوي هدف¬مان پيش مي رويم، اگر به هدف¬مان هم برسيم ما را خوشحال نمي كند. زيرا مي گوييم اين حق من بوده است و برايش زحمت كشيدم و اگر به هدف¬مان نرسيم شروع مي كنيم به غرغركردن كه بيچاره شدم، سرم كلاه رفت. اين همه زحمت كشيدم، دعا كردم، وقت و انرژي گذاشتم.
با اين افكار از پاي در مي¬آيیم. مثلا كسي را براي راهنماي خود يا كاركرد قدم انتخاب مي كنيم.
خواستن: يك حالت طالب بودن، يك شوق و مسئوليت در ما به وجود مي آورد و براي ياد گيري و تجربه اي جديد آموختن پيش مي رويم، اما در توقع داشتن حالت طلبكار بودن در ما ايجاد مي شود كه زير بنايش خشمي هم وجود دارد. انگار كه ديگران به ما بدهكار هستند و كارهايي را كه انجام مي دهند وظيفه شان است.
خواستن يك مبحث و توقع داشتن محبث ديگری است كه هر موقع در ما به وجود مي¬آيد در ما سنجشي به وجود مي¬آورد كه امكان دارد بخواهيم خود و ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه سنجشي و معياري مي شود كه از آن استفاده كنيم براي رشد تا ناخالصي هايمان را قلم بگیريم و توانايي¬هاي خود را ببينيم و روي توانايي¬هايمان سرمايه¬گذاري كنيم.
مي دانيم طي سالها يك فرض بود كه البته غلط نيست، ولي آنقدر هم دقيق نيست كه ما در مركزي نشستيم و اين نيازها در اطراف ما هستند. يعني اگر من الان تشنه هستم پس اولين و مهمترين نياز من تشنگي است. بعد مسئله گرسنگي. بعد خسته مي شوم، خواب من است. بعد تمايل دارم كه با فرزندانم در ارتباط باشم و اين به صورت نياز براي من در بيايد و سراغ آنها مي روم.
بعضي وقت ها مي تواند خواسته باشد و جابه جا مي شوند و به همين جهت است كه نمي شود گفت كدام مهمتر هستند. بعضي ها خوابشان را از دست مي¬دهند تا اتاق خوابشان اضافه شود. اجازه بدهيد چند مثال بزنم تا بهتر براي ما معتادان روشن شود.
گفتيم نياز احتياج من است و خواسته انتخاب من. يعني اينكه تمام ما احتياج به پوشاك داريم حالا من دوست دارم لباس¬هاي اسپرت بپوشم و شما دوست داريد كت و شلوار. پس لباس نياز من و شما است، اما اينكه چه لباسي و چه رنگي بپوشيم مي شود خواسته.
ما افرادی هستيم كه در پيك موتوري كار مي كنيم و براي كار در آنجا همه احتياج به موتور داريم، اما نوع موتور يا مارك موتور ما با هم تفاوت دارد. پس موتور مي شود نياز و نوع موتور و مارك آن مي شود خواسته.
1-نيازهاي اوليه ما نيازهاي فيزيكي هستند
نيازي كه به غذا و آب و هوا داريم و نياز جنسي هم جزو اينها قرار دارد، اما چه مي شود كه ما خواسته را تبديل به نياز و آن را تبديل به حرص مي كنيم و بر اين كار اصرار داريم و گرفتاري ما شروع مي شود. نمونه بارزش مصرف مواد مخدر بود. به این بحث به نشانه های امید قدم بحث نیازها و خواسته مراجعه شود
اينها جزيي از نياز شماره يك است روزي كه من وشما نياز شماره يك را پشت سر گذاشتيم و يا تقريبا ارضاء كرديم نياز شماره دو خودش را نشان مي دهد كه نياز به احساس ايمني و امنيت است
2- نياز به امنيت.
تجربه ومطالعات نشان مي دهد كه اين دو تا نياز جزء نيازهاي اصلي معتادان است و اينها را به عنوان نيازهاي واقعي مي شناسيم يعني نيازهايي كه هستند يعني بدن انساني و مغز انساني به گونه اي برنامه ريزي شده كه اين دو احتياج و نياز را سخت دارد و به عنوان نيازهاي واقعي آنها را مي شناسيم ولي اشكال كار اين است كه به نظر مي رسد 90 درصد معتادان با همين دوتا نياز مي ايستند يعني همين قدر كه نيازهاي فيزيكي بر آورده مي شود و نياز امنيت شان به نوعي ارضاء مي شود همين جا مي ايستند.
عدم امنيت
نبودن امنيت ، آرامش و آسايش دركلاس قدم،جلسات،خانواده،اجتماع بويژه در دوران بهبودي چه تاثيري بر روي زندگي و بهبودي ما مي گذارد.
مي دانيم بعد از نيازهاي فيزيكي وجسماني نياز و احتياج اصلي و اساسي ما به امنيت و احساس آرامش و آسايش است.
1- امنيت اقتصادي
2- امنيت رواني
3- امنيت فيزيكي و جسماني
4- امنيت اجتماعي
5-امنيت....
براي هر كدام توضيح دهيد مثلا اگر امنيت مالي من در خطر قرار بگيرد تمام وجودم را ترس فرا مي گيرد،شايد بخاطرش دزدي كنم،دروغ بگويم،اعتقاداتم را زير پا بگذارم،اگر شخصي بخواهد به مهماني ما بيايد بخاطر عدم مالي همش در نگراني و حال خرابي و خود آزاري هستم....
موضوع امنيت بقدري براي ما مهم است كه بسياري از ما حاضريم خيلي چيزها را از دست بدهيم تا به امنيت و آرامش برسيم.
زيرا زماني كه ما امنيت و آرامش نداشته باشيم همه چيزهاي خوب را بد و همه چيزهاي بد را بدتر مي كنيم.
به همين دليل براي عده اي از ما موضوع امنيت در زندگي بيش از هر موضوعي ديگر اهميت دارد و بدنبال آن هستيم.
اين امنيت مخصوصا در كلاس قدم و قدم چهار در ارتباط با هم قدمي و راهنما و بعد از آن در جلسات در محيط خانواده، كوچه و خيابان ،محل كار ،مدرسه و در اجتماع براي ما مهم است كه بايد از آن بهره مند شويم.
نبودن آن در هر كجا ما را به جاهاي ديگر مي كشاند و اگر در جاي ديگر نيز از امنيت و آرامش خبري نباشد به دليل فشاري كه بر سيستم عصبي ما وارد مي شود كاملا مي تواند ما را بر هم بريزد و احتمالا گرفتاري ها از جمله افسردگي براي ما بوجود بياورد.
در جايي كه راهنما ،پدر و مادر،بزرگترهر كس كه مي خواهد باشد بوسيله خود محوري تعيين كننده اصلي در جهت حل مسائل است .و يا به دليل باور ها و خواسته هايشان از قدرت استفاده مي كنند ، به نوعي كه ديگران را تحت فشار قرار مي دهند و به بهانه هاي مختلف نظم و انظباط ،صلاح و خوبي تو را مي خواهم پيش مي روند.
(البته نظم و انضباط در جاي خود به اندازه و بدرستي باشد بسيار با اهميت ، مهم و اساسي است)
اما اگر مسئله خود محوري يا ظلم و زور و تجاوز را به عنوان صلاح و خوبي، نظم و انظباط ، به ديگران تحميل
مي كنند.شرايطي را فراهم مي كنند كه به دليل نبودن امنيت و آرامش ما را از هم متلاشي مي كند و در نتيجه در طول بهبودي ،زندگي ما با بيماري ،گرفتاري ،استرس وافسردگي همراه است.
به همين جهت است كه اگر راهنما از طريق محبت و آموزش و آن چه را كه درست و خوب است را به رهجويان خود بياموزد و سعي كندكه آن چه را كه درست مي داند در رهجويان به نوعي بكارد و از آنها انتظاردرست داشته باشند.اين اميد وجود دارد كه رهجويان كلاس قدم و جلسات را محل امن و امان و آسايش و آرامش خود بدانند و اگر احتمالا در زندگي و محيط اجتماعي با مسائل و مشكلاتي روبرو شوند. به اين محل امن و امان و پناهگاه خود روي بياورند. و به خوبي با صداقت و شهامت قدم چهارم را كار كنند.
ولي اگر قرار باشد،كلاس قدم محلي به جهت تنبيه،تحقير و سرزنش باشد و بخواهيم از طريق ترس و وحشت آن جا حاكم باشيم و كنترل كنيم احتمالا در اولين فرصت ديگران ازما دوري مي كنند و از كلاس قدم مي گريزند و اگر در محيط خارج با مسائل و مشكلات روبرو شوند نمي دانند كه به كجا بايد پناه ببرند .دچار چه كنم،چه كنم مي شوند و اين سر در گمي و گيجي باعث حال خرابي،حواس پرتي و خود آزاري مي شود كه احتمالا دست به كارهايي مي زند كه بسيار مضر و گران تمام مي شود.
به همين جهت است كه تنبيه رواني مثل تحقير،سرزنش كردن و تجاوز به حريم و حقوق و برخي از اوقات با احساس مالكيت نسبت به ديگران شرايطي بوجود مي آورد كه باعث مي شود امنيت و آرامش آنها برهم بريزد.
شايد اين تجاوز رواني بصورت شوخي،يا سئوالهايي كه ديگران را آزار و اذيت كند موذيانه خودش را پنهان كند كه در اين مواقع خيلي بايد مواظب باشيم. كه به بيماري خود و ديگران بهانه ندهيم تا ما را از همديگر دور كند و از كار كرد قدم چهارم اجتناب كنيم.
عامل ديگري كه اين وضعيت را بصورت بدي در مي آورد برتري و تفاوت گذاشتن ميان رهجويان است مخصوصا آنها را با هم مقايسه كردن و يابه گونه اي مسابقه را در ميان آنها به راه انداختن. در چنين شرايطي و به دليل تفاوتهاي مالي،جسمي،سني،دردها و آسيب ها... به هر حال به دليل عدم برابري كه مخصوصا به دليل وضع مالي ، نوع مصرف ،سواد و مشاركت ها، كه در ميان معتادان وجود داردچه آن كس كه فكر كندپيروز شده ،واقعا به گونه اي درست و مفيد سازنده احساس خوبي نمي كند و چه آن كس كه احتمالا شكست مي خورد و عقب مي افتد از آن چيزهايي مي آموزد.
به همين جهت است كه راهنما بايد مواظب عمل و رفتار خود باشد ودر چار چوب اصول انجمن از دردها و زخمها و تجربه هاي خود در وقت مشاركت با دوستان همقدمي در ميان بگذارد كه دوستان ديگر اصل برابري،يكساني و شباهت و مانند بودن را حس و رعايت كنند و اين پيام را به ديگران بفرستد كه آنها با او و ديگر همقدمي تفاوتي ندارند .تا احساس امنيت و آرامش كنند و بدانند با تمام اشكلات رواني؛مالي و خسارتهاي كه انجام داده او را دوست دارند.
در نتيجه تفاوت وبرتري در ميان آنها نيست و به حقوق و حريمي كه به آنها مربوط هست.تجاوز نمي شود و اگر مشكلي هست ظاهر و آشكار،روشن و مشخص با آنها در ميان گذاشته شود و هر نوع پنهان كاري،دروغ،فريب، وانمود كردن كه شايد در كوتاه مدت ممكن كه به نظر برسد مفيد است متاسفانه در بلند مدت آسيب و ويراني به بار
مي آورد. از ميان برداريم
اگر در ميان افراد كلاس قدم و جلسات اختلافاتي وجود دارد.اختلافات را مي توانند به طريق دوستانه طرح كنند و به حل آن برسند.حتي به اين نتيجه برسند كه با هم در بعضي از موارد توافقي ندارند و همچنان كه در اختلاف نظرشان باقي هستند اما اين دليل نمي شود كه از جلسات،كلاس قدم،خانواده دوري كنند.
دراين بين دوستاني كه شاهد اين روابط هستند ومي بينند با اينكه اعضاء باهم در يك نظر توافقي ندارند اما پنهان كاري نمي كنند مي تواند مفيد و سازنده باشد و به آنها كمك مي كند در زندگي خود از اين اصول پيروي كنند.
در حالي كه اگر اختلافي باشد اما از ديگران دور نگه دارند و بصورت پنهان كارانه در جايي ديگر پشت سر هم غيبت كنند كه معمولاديگران متوجه اين رفتارها مي شوند. علاوه بر اينكه اين روابط و اصول و گفته هاي آنها را باور
نمي كنند به دروغ وتظاهر بيشتر معتقد مي شوند و آن را در زندگي با شك و سوءظن مورد استفاده قرار مي دهند. حتي تصور اينكه زير هر كاسه نيم كاسه اي وجود دارد وصداقت و حقيقتي در جهان وجود ندارد مي تواند سخت به آنها آسيب برساند و دچار لغزش و يا افسردگي شوند.
البته منظور اين نيست كه در جلسات اعضاء سر اختلاف نظر با همديگر جنگ كنند و آن زماني كه به ديگر اعضاء ارتباطي ندارد و يا بصورتي مسئله و مشكل رادرست و خوب طرح و حل نمي كنند در مقابل ديگران با هم بجنگند و ديگران را به عنوان شاهد يا قاضي مورد استفاده قرار دهند.
بحث در مورد اين است اگر اشتباهي كرديم و ضعفي داريم با پنهان كاري،فريب كاري و دروغ پيش نرويم كه
خيال مان از بابت ديگران آسوده شود كه ديگران متوجه نمي شوند كه هرگز چنين نيست.
چون ديگران متوجه اينگونه رفتارها مي شوند و با دانستن و ديدن اينگونه موارد و رفتارها نه تنها از اين عمل بهره اي نمي برند بلكه با شك و سوءظن و توهمات دچارسر درگمي و عدم اعتماد مي شوند.
زيرا تصور آنها چنين است كه همه اين گفته ها و پيام ها دروغ است و هر كس درباره صداقت صحبت مي كند پشت سر آن ،كلكي ، مصيبت و جنبه هاي بد و منفي و ويرانگري وجود دارد. كه از چشمان من دور است.كه در طول بهبودي و زندگي با شك و سوءظن به همه چيز حتي به باورها و اعتقادات خودشان شك دارند. و از ديگران نظر مي خواهند.
به همين جهت اگر محيط كلاس قدم،جلسه،خانواده جايي براي امنيت،اسايش و آرامش باشد و معتادان خاطرشان آسوده باشد كه با آنها گفتگو مي شود و به آنها فرصت توضيح داده مي شود كه اگر اشتباهي كردند از خود دفاع كنند احتمالا اگر مسئله تنبيه وجود دارد به نوعي محروم كردن آنها از چيز خوبي كه برايش ضروري و حياتي آن هم در كوتاه مدت به اندازه، احتمالا معتادان احساس خوبي در زندگي و روابطشان خواهند داشت در حالي كه اگر احتمالا در محيطي كه كارها بصورت ضرب و زور ، ترس و وحشت،فرماندهي و فرمانبرداري پيش برود.انتظاراتي كه ما از ديگران و يا ديگران از ما دارند ما را گرفتار خواهد كرد.
خود محوري در كلاس قدم ،محيط خانه،كار ، كارها رابه خرابي مي كشاند. در حالي كه محبت و در صورت لزوم مديريت مي تواند مسائل و مشكلات ما را از بين ببرد. بنابر اين در محيط كلاس قدم اگرامنيت و آرامش وآسايش نباشد معتادان در طول بهبودي ممكن دچار افسردگي شوند و اصولا اين عدم امنيت را در بقيه موارد زندگي و يا عدم امنيت دروني و عميق خودشان بكشانند در نتيجه از كلاس قدم دوري كنند و از كار كرد قدم چهارم اجتناب كنند و بخاطر دردها و زخمهاي دروني هميشه درنگراني و اضطراب بسر مي برند و به خاطر آن با ديگران با خشم و عصبانيت رفتار مي كنند و دچار افسردگي مي شوند.
تمام اينهايي كه گفتيم به اضافه چند مورد ديگه روش هايي است كه ما براي رسيدن به امنيت استفاده مي كنيم ولي هم غير سازنده است و هم اصلا به امنيت نمي رسيم بعضي ها براي اينكه امنيت خودشان را نگه دارند به ديگري حمله مي كنند، صدمه مي زنند، دروغ مي گويند ،تظاهر مي كنند ،خيانت مي كنند همه اينها بخاطر چي است بخاطر اينكه خودشان را محافظت بكنند خودشان را نگه دارند ولي آخرش چطور مي شود نه خودشان را محافظت كردن نه رابطه را نه آن شخص مقابل را پس چي كار كنيم امنيت را از راههاي درست به اين صورت بدست بياوريد كه در درونمان دنبالش بگرديم امنيت بيروني امنيت واقعي نمي تواند باشد امنيت دروني ايماني است كه شخص به خودش بياورد و جايگاه امن را در درون قدرت هاي خودش توانايي ها و ارزش هاي خودش جستجو بكند و آنجا اصلا خلقش بكند و پرورشش بدهد امنيتي است كه براي هميشه مي ماند كسي نمي تواند از شما بگيرد نمي تواند ايمانتان را به شما ازتون بگيرد كسي نمي تواند عشقي را كه به خودتان داريد اهميتي را كه به خودتان مي دهيد از شما بگيرد كسي نمي تواند خطشه اي بهش وارد بكند يكي از مواردي را كه مي توانيم بگوييم كه امنيت را براي خودمان بوجود مي آوريم دانش به اينكه من از پس اتفاقاتي كه قرار است براي من بي افتد به هر صورت بر مي آيم تمام دانشي كه دارم چيزهايي كه ياد گرفتم در خاطرم هست و از آن جايگاه دانشم اتفاقاتي كه مي افتد را به بهترين نحوي انجام مي دهم اگر نگاه كنم بلاخره توي اين چند وقتي كه پاكم و مواد مصرف نمي كنم اگر زنده ماندم و دارم نفس مي كشم قاعدتا خيلي چيزها را رد كردم اگر مصرف مي كردم ممكن بود الان زنده نبودم . هر روزي كه پاك هستم و بهبودي ام ادامه مي دهم پس يك كاري را كردم كه هنوز مفيد بوده و توانستم با تمام احتمالاتي كه مي توانسته براي من ،جانم وخطرلغزش داشته باشد امنيت من را به خطر برساند اگر تا امروز زنده ماندم .اگر با تمام مشكلاتي داشتم هنوز به بهبوديم ادامه مي دهم اينجا هستم و دارم نفس مي كشم پس اين ايمان را به خودم داشته باشم كه يك كار خوبي دارم مي كنم يك كار درستي دارم ميكنم كه توانسته ام پاك بمانم از آنجا است كه فكر مي كنم يك مقدار اين ايمان مي آيد كه يا بلد هستم و با احتمالاتي كه قرار است اتفاق بي افتد روبرو مي شوم يا بلد نيستم ولي راهش را پيدا مي كنم كه بلد بشوم انقدر مغز ، هوش و مهارت اين را دارم كه در آن لحظه چيزي را ياد بگيرم كه باز من را امن بكند و بروم جلو يعني آنجايي كه بخاطر ترس از اشتباه و ترس از شكست اصلا قدمي بر نمي داريد و حاضر نيستيد منطقه امنتان را رها بكنيد و ريسك بكنيد و يك چيزهاي جديدي را ياد بگيريد فقط به خودتان بگوييد هر اشتباهي يك هديه است براي ياد گرفتن يك قدرت تازه ياد گرفتن يك تكنيك و علم جديدي كه آن علم و تكنيك و قدرت است كه از من محافظت مي كند كه در درون من است نه كه در بيرون قرار گرفته من نمي گويم كه براي ماشين يا خانه اتان دزد گير نگيريد هر كاري كه براي امنيت دوست داريد بكنيد اگر به كسي صدمه اي نمي زند انجامش بدهيد ولي يادتان باشد آن امنيت اصلي بايد از درون خودتان سر چشمه بگيرد از مدلي كه برنامه ريزي مي كنيد براي هدف هايتان از مدلي كه با آدمهاي ديگه رابطه برقرار مي كنيد از آنجايي كه چه نيتي را داريد پياده مي كنيد امنيت آنجا است و آنجا دنبالش بگرديد.
3- نياز سوم نيازهاي حقيقي هستند.
تفاوت نيازهاي واقعي با حقيقي در دو چيز است اولا نيازهاي واقعي هستند نيازهاي حقيقي آن چيزهايي هستند كه بايد باشند. و از نياز سوم است كه ما نشان مي دهد كه ما چه شخصيتي و چگونه انساني هستيم . مثل نيازهاي معنوي
بنا بر اين نيازهاي واقعي نيازهايي هستند كه هستند و نيازهاي حقيقي و معنوي نيازهايي هستند كه بايد باشند ولي براي يك عده اي نيستند يعني به دنبال حقيقت نيستند به دنبال واقعيت هستند و همانجا هم مي مانند نياز شماره سه كه اگر كسي دوتا نياز اول را تا حدودي نه كاملا بر آورده كند مي تواند سراغش برود و بايد برايش آماده بشود نياز به عشق ، محبت و تعلق است اين نكته را عرض كنم كه نيازهاي شماره يك و دو را بايد ارضاء كرد و گرنه موجب بيماري و گرفتاري مي شود دوم مي شود نيازها را محدود كرد و يك مقدار آسوده و راحت بود اما نياز شماره سه به بعد را تازه بايد نياز را بوجود آورد احتياج را بايد دامن زد در حقيقت تشنگي را بايد آموخت تا اينكه حالا بتواند لذت بخش باشد و اينجا يك تفاوتي است كه نيازهاي واقعي را از حقيقي متفاوت مي كند نياز عشق ، محبت ، دوستي ، صميميت يك نيازي است كه بايد در آدمها بوجود بيايد متاسفانه مي دانيم كه اگر انسانها در آن نيازهاي يك و دو آسيب ببينند به اين نياز شماره سه نمي رسند و باز به همين جهت است كه بسياري از مردم نياز شماره سه را به نوعي ابراز مي كنند و يا به حساب خودشان ارضاء مي كنند در حالي كه در تحليل نهائي مي خواهند نياز شماره يك و دو را ارضاء كنند بسياري از مردم چرا عاشق ديگري مي شوند براي اينكه نيازهاي فيزيكي اشان را بر آورده بكنند بهشون غذا بدهد بخاطر اينكه بهشون امنيت بدهد بهشون آرامش بدهد بنا بر اين بسياري از مردم دنيا واقعا باعشق كاري ندارند با محبت و دوستي كاري ندارند و محبت ، دوستي ، عشق و صميميت براي آنها فقط يك وسيله اي است و بهانه اي است براي رفتن به نياز شماره يك و دو ،و به همين جهت است كه عشق سالم مي گويد من تو را دوست دارم پس به تو مشتاق هستم در حالي كه عشق ناقص مي گويد من به تو محتاج هستم پس تو را دوست دارم بنا بر اين به ميزاني كه من محتاج تر هستم تو را بيشتر دوست دارم به ميزاني كه تو احتياجات من را بيشتر بتواني بر آورده بكني من تو را بيشتر دوست دارم اگر شخص ديگري پيدا شد كه احتياجات من را بهتر توانست بر آورده بكند آنوقت آن را دوست مي دارم اگر من احتياجاتم عوض شد ديگه تو را دوست ندارم و تمام گرفتاري كه ما در گذشته و هم اكنون داريم از اينجاست و به همين جهت است كه يك تفاوت بسيار جدي وجود دارد بين نياز به عشق و محبت و دوستي و صميميت كه بخاطر خود اين نياز است و من اين را در وجود خودم رشد دادم و حالا از ايجاد اين ارتباط و محبت و دوستي لذت مي برم تا آدمي كه آن را دارد براي اينكه نياز شماره يك و دو را يعني نيازهاي فيزيكي و امنيت را ارضاء بكند همين جا هم عرض كنم كه نياز جنسي اينجا هم قرار مي گيرد براي اينكه رابطه جنسي ميان دو آدمي كه همديگر را دوست دارند در چهار چوب ازدواج عميق ترين ، مادي ترين ، فيزيكي ترين ، رواني ترين ، اجتماعي ترين و از نظر من روحاني ترين رابطه اي است كه دو تا آدم مي توانند داشته باشند در چهار چوب عشق و ازدواج و به همين جهت است كه رابطه جنسي در حالي كه توي شماره سه است تو نياز شماره يك است و همين جا تفاوت آدمها را مي توان ديد كه بسياري رابطه جنسي را فقط در اين نياز شماره يكشان مي خواهند رابطه يك رابطه سطحي فيزيكي است تازه مبتني بر چيزهاي ديگري است كه به نيازهاي فيزيكي و نيازهاي امنيت مرتبط است در حالي كه براي يك عده ديگري توي چهار چوب ديگري قرار مي گيرد و به همين جهت است كه رابطه جنسي قرار است ثمره و نتيجه عشق باشد نه ريشه عشق و باز به همين دليل است كه من با رابطه جنسي قبل از عشق و ازدواج مخالف هستم براي اينكه مسير عشق را منحرف مي كند رشد عشق را متوقف مي كند چرا مي گويم مرد نبايد قبل از ازدواج و براي هوس همسر انتخاب كند بلكه بايد بر پايه حقيقت ،احترام متقابل به همديگر نه بر روابط ناسالم بلكه بر مبناء روح محبت و صميمت هر چند بعضي از معتادان امروز به صميميت بهائي نمي دهند بعضي براي اينكه رابطه جنسي داشته باشند مي گويند مي خواهيم صميميت داشته باشيم البته نه فقط اين يك بهانه است بلكه يك روشي براي زندگي مي شود براي صميمي بودن لازم نيست كه رابطه جنسي داشته باشيم صميميت با روح ايجاد مي شود با نزديك بودن با شناخت متقابل در يك سطح عميق ايجاد مي شود
نياز خيلي خيلي پايه و اساسي كه ما در وجودمان داريم نياز به عشق است نياز به تعلق داشتن ، تماس،يگانگي،نياز به اتحاد نياز به صميميت و از همه بيشتر نياز به علاقه عشق در يك قالب خيلي بزرگتر از اينكه فقط اين كلمه را مي گوييم يعني فقط نمي گويم كه عشق بين يك زن و مرد ، عشق به معناي عشق ،خود عشق كه شخصي خودش را اول از همه دوست داشته باشد به خودش عشق بورزد مدل هاي غير سازنده اش هر وقت از عشق به خود حرف مي زنم بيشتر معتادان مي گويند يعني خود خواه و خود پرست بشويم يعني من فقط براي خودم فكر زندگي بكنم جدا بشوم از آدمهاي ديگر كه درست برعكسش را منظور ما است عشق به خود ايمان به خود احترام به خود پايه و اساس است براي اينكه عشق را به ديگران تقد يمش بكنيم عشق بورزيم اگر عشق به خودمان نداشته باشيم ظرف مان خالي است چيزي توش نيست كه بخواهيم به كس ديگر هديه اش بكنيم يا كس ديگري را باهاش تغذيه بكنيم حتي بچه هايمان وقتي كه ما خودمان را دوست نداريم چيزي نداريم كه به بچه امان بدهيم و بگوييم كه من تو را دوست دارم پس اول از همه عشق به خود به جاي خودخواهي بازي برنده ،برنده،برنده يعني هم من زنده باشم ، سالم باشم و خوشحال باشم هم تو كه عزيز من هستي سالم و زنده و خوشحال باشي و هم ديگران، همه توي بازي زندگي برنده باشيم احتياجي به رقابت ، پايين كشيدن كس ديگه تا من بروم بالا نيست ما مي توانيم پله هاي موفقيت را با همديگر بالا برويم و با همديگر تجربه بكنيم، عشق بورزيم ،به هم ديگه عشق بورزيم و عشق را تجربه بكنيم توي رابطه ها، توي صداقت ،ايثار ،خالص بودن و صميمي بودن عشق را تجربه بكنيم .
خيلي موقع ها وقتي راجع به شرايط عشق ناسالم صحبت مي كنيم يك مقدار زيادي با مالكيت اين دوتا ادغام مي شود يعني اينكه من اگر عشق دارم و چيز خوبي هم است خوب مي خواهم براي خودم و نمي خواهم ولش بكنم و هيچ كس ديگري هم حق ندارد كه اطرافش بيايد خيلي موقع ها عشق به انسانها را مثل يك رابطه انسان به جسم نگاه مي كنيم مثلا اگر اين ميز مال من است مال من است خيلي موقع ها عشق ما هم مي رود توي اين شرايط به اين كه من اگر كسي را دوست دارم حالا اگر خواهر،مادر،پدر،همسرو....... هستند هر كس كه هست يك حالت مالكيت در كنارش مي آيد و اين مي رود توي فضاي ناسالم چون آنجاست كه آن وقت حسادت ها و كنترل كردن ها و خيلي چيزهاي ديگه در كنارش مي آيد باز بودن اين مسئله كه عشق يعني شخص مقابلم را شناخت آن شخص براي آن كسي كه هست براي زيبايي هاي او و نيازهاي او و پذيرفتن آن آدم براي كسي كه هست.
كسي كه قرار است باشد كسي كه انتظار داشتم داشته باشمش ولي اين كارها را هم داره مي كند براي وجودي كه داره و حتي وقتي كه عشق را به خودم هم مي دهم باز هم پذيرش آن چيزي كه هستم و آن چيزي كه نيستم و دلم مي خواهد كه باشم ولي خب شايد نيستم و حتي پذيرفتن آن قسمت هايي كه نيستم آن عشق را بوجود مي آورد و اين فضاي بازتري را براي اين تجربه عشق در حقيقت بوجود مي آورد كه داشته باشيم و بعد بيان اين احساسات به خودمان و بقيه به خودمان يعني چي يعني اينكه جملات توي ذهن خودمان را نگاه بكنيم و ببينيم كه آيا داريم عاشقانه با خودمان صحبت مي كنيم يا اينكه بدوبيراه داريم به خودمان مي گوييم اكثر ماها وقتي كه گوش بدهيم به كلامي كه با خودمان داريم خيلي بد است يعني خيلي با بي احترامي و بي رحمي داريم با خودمان صحبت مي كنيم و در حالي كه مي شود شيرينتر و با احترامتر هم با خودمان صحبت كنيم ،بعد با ديگران
نمي دانم اين كلمه غرور كه از كلمات خيلي خيلي مسخره است كه بعدا توي رابطه ها بوجود مي آيد اينكه غرور اين را داشته باشم كه بتو نگويم دوستت دارم بتو نگويم چقدر براي من اهميت داري معنا و مفهوم ندارد و با منطق جور در نمي آيد كه چطور من يك نفر را دوست داشته باشم و حاضر نشوم و بهش بگويم چون مي ترسم پرو بشود و من نمي دانم پرو بشه يعني چي ولي خب مثلا بخواد از من سوء استفاده بكنه من نمي توانم كه حد و مرز بگذارم اگر كسي قرار است از من سوء استفاده بكند ولي دليل ندارد كه عشق خودم را به او نگويم از ترس اينكه كسي از من سواستفاده نكند .
دررابطه هايمان اگر كسي را دوست داريم دوازده مورد را در نظر مي گيريم .
1-هميشه كسي را كه دوست داريم خواهان خوشبختي اش هستيم نه اينكه فقط با ما زندگي كند هر جا يي آن شخص باشد دوست داريم خوشبخت باشد .
2-احساس مالكيت نمي كنيم و نمي خواهيم صاحب و مالك آن شخص باشيم و آن شخص را كنترل كنيم .
3-دائما آن را مي بخشي و ايثار داري برات مهم نيست كه يك پرونده اي ازش نگه داري الان كه خوب است باهاش خوبي ولي بعدا مي خواهي پته اش را روي آب بريزي و پدرش را در بياوري بلكه آن را مي بخشي .
4-اگر يك نفر واقعا عاشقش هستي آن عشق تو به يك شهوت جسماني و به ظاهر او بسنده نمي كند بلكه آن عشقي است كه قلبا است .
5-احساس مالكيت نداري بلكه احساس مسئوليت داري نسبت به آن شخص مي خواهي يك كاري بكني نسبت به پيشرفت آن شخص براي اينكه آن شخص تو زندگيش موفق بشه اگر واقعا دوستش داري بدون چشم داشت احساس مسئوليت مي كني .
6- به آن شخص كه دوستش داري احترام مي گذاري .
7-نسبت به آن شخص دانا هستي مي داني كه آن شخص چه چيزي را دوست دارد چه چيزي را دوست ندارد و نسبت به خواسته هاي او هوشيار و آگاه هستي .
8-در رابطه با آن شخص حوصله و صبر داري زود از كوره در نمي روي زود خسته و دل سرد نمي شوي بلكه هميشه برايش صبورمي كني .
9-برايش شجاعت داري دل به دريا مي زني چونكه دوستش داري براش همه كاري مي كني .
10-پذيرفتن آن شخص هست همانطوري كه آن شخص هست نمي خواهي آن شخص را عوض كني دائما نمي خواهي آن جوري باشه كه تو مي خواهي باشه بلكه همانجوري كه هست او را دوست داري .
11-خواسته هاي او را مي داني.
12-ادب و نزاكت را چه در صحبت و چه در زندگيت نسبت به او حفظ مي كني وقتي كه در كنارش هستي وقتي كه ما به اين نكات توجه مي كنيم مي دانيم عشقش يك عشق عميق بدون چشم داشتي است .
شخصي مي گفت من عاشق يك فردي هستم و او را دوست دارم ،از او پرسيدم پنج تا چيز خوبش را بگو و پنج تا بديش را برايم بگو آن شخص مي گويد خيلي پسريا دختر خوبي است آدم مهرباني است و احترام مي گذارد و من هم مي گويم اگر همين شخص بود كه دوستش داري ولي قيافه اش زيبا نبود احترام بهت مي گذاشت و مهربان بود مي خواستيش مي گويد نه پس مي گويم تو از قيافه شخص خوشت آمده است پس خيلي اوقات ما مي بينيم آن عشق من يك چيز جسماني و ظاهري است نه اينكه يك چيز روحاني و دروني همان طور هم ما وقتي مي گوييم به خدا عشق مي ورزم من چطور مي توانم خدا را محبت كنم عاشق خدا باشم ولي خودخواهانه رفتار كنم.
يكي از نكاتي كه نشان مي دهد من عاشق خدا هستم اين است كه بيشترين وقت را برايش مي گذارم
1- كسي كه من واقعا دوستش دارم بهش وقت مي دهم نمي توانم بگويم يك نفر را خيلي دوست دارم عاشقش هستم ولي هيچ وقتي برايش ندارم چيزهاي ديگر انقدر مهمتر هستند كه وقتي به آن نمي رسد .
2-اگر يك نفر را خيلي دوست داري برايش بدون ممانعت از پولت خرج مي كني دوست داري براش بهترين ها را تهيه كني همانطور هم واقعا اگر خدا برتر است ، پولهايت را در مسيرمسئوليت پذيري،سنت هفتم،...قرار مي دهي
3-بيشترين فكرتان را آن چيزي كه دوستش داريد به خودش قرار مي گيرد در زندگي به آن داري تفكر مي كني اگر من مي گويم خدا را دوست دارم بيشتر جوياي خواست و اراده او هستم. اگر واقعا دوستش دارم مي دانم كه خدا چه انتظاري از من دارد .
4-كسي كه واقعا من دوستش دارم روي زبانم بيشترين حرفي كه مي زنم راجع به آن شخص است تا حالا امتحان كرديد يك كسي را كه دوست داريد پيش همه در موردش صحبت مي كنيد يك وقت فرزندت هست در مورد درسش ،زيبايش و خصوصيات خوبش مي گوييد چرا چون عاشقش هستيد دائما در مورد آن شخص صحبت مي كني برات چيزهاي ديگري را كه دوست نداري زياد قابل مصاحبت نيست اگر يك نكته اي را خوشت نياد، دوست نداري راجبش صحبت بكني نمي خواهي با يك شخصي مصاحبت و مشاركت داشته باشي بر عكس وقتي يك زمينه مشتركي پيدا مي كني يك موضوعي كه خودت دوست داري دوست داري با افراد بشيني صحبت كني وقتي كه ما در اين رابطه تفكر مي كنيم مي رسيم به اينكه تنها عشقي كه مي تواند بدون انتظار و قيدو شرط باشد در اين دنيا نه در عوض چيزي است نه بخاطر انتظاري است
5-عشق خواهر و برادرانه است من دارم يك كاري براي كسي مي كنم و كسي هم كاري براي من مي كند .
6-عشق خانوادگي والدين به فرزندان و فرزندان به والدين هست ولي باز هم مي بينيم اگر يك پدري و مادري براي فرزندش كاري نمي كند و يا فرزندش به او بي احترامي مي كند يك حدي داره و بعد آن شخص ميگذاردش كنار ولي نهايتا عميق ترين عشقي را كه مي بينيم الهي هستش و عشقي است بدون انتظار و قيدو شرط و خدا ما را همانطور كه هستيم ما را دوست دارد از ما انتظاري ندارد بلكه ما را محبت مي كند و ما هيچ كاري نمي توانيم بكنيم كه خدا بيش از آن چيزي كه الان دوست دارد دوست داشته باشد و هيچ كاري نمي توانيم بكنيم كه خدا عشقش از ما قطع بشود ما خودمان هستيم كه نسبت بهش دوري كنيم يا بياييم عشق الهي را دريافت كنيم ولي خدا ما را با عشق بدون قيدو شرط خودش دوست دارد نكاتي كه بايد در نظر بگيريم كه چطور من مي توانم اين عشق را بهش برسم خدا مي خواهد اين عشق و محبت الهي خودش را بوسيله روح خودش در قلب هاي ما بريزد من كاري كه مي توانم بكنم
1- اولين چيز اين است كه اجازه بدهم يكي از ميوه هاي روح محبت و مهرباني در درون من رشد كند دومين راهي كه انجمن مي خواهد من اين محبت را درك كنم از طريق اصول روحاني قدمهاست از طريق حقيقتي است كه در كار كرد قدمهاست وقتي كه من قدم كار مي كنم پي مي برم به عشق الهي و محبتي كه خدا به من كرده و من مي توانم آن محبت را نمونه بگيرم .
2-بوسيله راهنما است كه وقت براي من مي گذارد به دردها و غم هاي من را گوش مي دهد تا زخم هاي مرا خدا شفا بدهدبوسيله راهنما بدون قيدو شرط مرا محبت كرد و امروز من الگو مي گيرم كه بتوانم مثل راهنمايم محبت كنم پس نه تنها مي خواهم به او اعتماد مي كنم بلكه به عنوان الگو خودم داشته باشم .
پس اول مشكل خودم را بفهمم كه چه عاملي هست كه باعث مي شود من نتوانم عشق الهي در زندگي من بياد پس آن دريچه اي كه باز كردم آن قسمتي كه توي زندگي من باعث شده كه امروز محبت را كنار بگذارم آن تلخي و فكر اشتباهي كه آمده بايد در فكر من دنبالش بگردم و برايش كاري انجام دهم تا بتوانم به ديگران عشق بورزم .
3- بايد تغيير كنم يعني برگشت به آن مسير الهي و آن راستاي خوب و درست وقتي من در يك راستاي اشتباهي مي روم كه مي گويم من نمي توانم اگر شخص اين كار و آن كار را بكند بعد شايد ببخشمش هيچ موقع نمي توانم در آن عشق الهي قرار بگيرم بلكه خدا مي خواهد كه امروز مثل شخصي فكر كنيد اگر يك خنجري در قلبش بكنند و آن شخص بگويد من اين خنجر را بايد نگهش دارم و به همه نشانش بدهم كه اين شخص به من بدي كرده آن خنجر او را از بين خواهد برد او را از پاي در مي آورد ولي وقتي كه من او را از خودم دور مي كنم و اجازه مي دهم خدا مرا شفا بدهد خودم را در راستاي الهي قرار مي دهم در اين تغيير آن وقت است كه مي توانم از عشق الهي پر شوم و حتي دشمنان خودم را محبت كنم . براي تغيير بايد معنويت را درون خود رشد دهم
بعد از اينكه من نياز شماره سه را كه عشق و محبت است را بوجود آوردم به نظر من نيازي كه كنار او يا بالاتر از آن قرار مي گيرد
4- نياز چهارم ، نياز به رشد ، دانايي و آگاهي است.
یکی از نیازهای هر روز ما نیاز به رشد و آگاهی است وقتی این نیاز بر آورده نشود یک حالت کلافه گی و تکراری به ما دست می دهد، بخاطر همین است که ما باید هر روز خودمان را به روز کنیم، تا حالا دقت کردید وقتی راهنمایمان خودش را به روز نکنه یواش یواش از او دلسرد می شویم چون می گویم همش حرفهاش تکراری است و همین باعث رنجش می شود که در انتها می خواهیم راهنمایمان را عوض کنیم و می گوییم دیگر او به ما جواب نمی دهد. یا جلسه می رویم می بینیم همه حرفها تکراری است چون بچه های آن گروه خودشان را به روز نکردند و می خواهیم جلسه مان را عوض کنیم.
با داشتن تلويزيون ، ماهواره ، سايت‌هاي متفاوت كنترل را دردست مي‌ گيريم و همه را چك مي‌كنيم . بسياري از برنامه‌هاي مختلف ، كانالها ، صحبت ها ، برنامه‌هاي سياسي ، آموزشي ، كمدي ، هنري ، يك لحظه تصميم مي‌گيريم و روي يكي از اين كانالها متوقف ‌شويم . شايد ما را بخنداند و چند لحظه‌‌اي از كلافگي ، بي‌حوصلگي رها شده و غم‌ها و غصه‌ها را فراموش كنيم. شايد راجع موضوع و مطلبي صحبت مي‌كند كه براي ما خيلي جالب و آموزنده است. شايد مجموعه سؤالات و جواب دردها و سختي‌هاي ما باشد و شايد هم هيچ‌كدام، اما این کار جواب نمي‌دهد. كتاب مي‌ خوانيم، بلند مي‌‌شويم مي‌‌رويم آشپزخانه سر يخچال يك چيزي مي‌خوريم، اما جواب نمي‌گيريم، با موبايل اس،ام،اس بازي مي كنيم، تلفن مي‌زنيم به يك نفر كه از كلافگي در بيابم يا اينكه كسي پيداشود كه مشكلات ما را حل كند اما باز نا اميد مي‌شويم .
ما معتادان همیشه در جستجو هستيم.
در دنیای امروز این میل انسانی که از نظر من بالاترین میل انسانی بعد از آزادی و آزادگی از مصرف مواد مخدر است میل به دانستن که در انسان با هیجانی باور نکردنی خودش را نشان میدهد و کنجکاوی معتاد تازه وارد که با هزاران سوال هر روزه خود،راهنما وديگران را در تنگنا قرار میدهد نشان میدهد که لذتی و شوری شوقی و هیجانی برتر و بالاتر از آگاهی نیست پس اگر به دنبال تغيير،تحول و آگاهی هستید به دنیای امروز خوش آمدید البته این آگاهی با خودش باید خود آگاهی و بعد از آن خداآگاهی را داشته باشد به این معنا که من نه تنها آگاهی به این جهان و خلق جهان داشته باشم آگاهی به خودم هم داشته باشم یعنی برای خودم هم شیئی خارجی باشم از بیرون بتوانم به خودم نگاه کنم تا بتوانم واقع بینانه دیگران را در جایگاه و پایگاهی که هستند بشناسم بنابراین مفهوم آگاهی با مفهوم خود آگاهی همراه میشود .
در دنیای امروزمعتادان نه تنها اگاه هستند به آگاهی خودشان، بلكه به نادانی خودشان هم آگاهی دارند آنگونه که سقراط گفت به این دلیل من خود را و یا دیگران من را داناترین فرد روی زمین می دانند به این دلیل من خودم را فیلسوف میگویم که من کسی هستم که بیش از همه میدانم که چه قدر نمی دانم بنابراین مفهوم آگاهی و خودآگاهی مسئله اساسی و اصلی انسان است اما برتر از این آگاهی و خود آگاهی مسئله خدا آگاهی است آگاهی از همه خوبیها از همه زیباییها از همه انچه که به عنوان حقیقت در جهان وجود دارد انسان سالم به جای فرهنگ به دنبال آگاهی و خود آگاهی و خدا آگاهی است خدا به مفهوم همه خوبیها بحث مذهبی و فلسفی نیست در همه جوامع انسانها مجموعه اون خوبیها را آن هم خوبیهای مربوط به صفات برجسته انسانی را به عنوان صفات الهی و خدایی دانسته اند مهربانی رحمت شفقت و تواناییهایی مثل علیم بودن حکیم بودن این مفهوم از خدا و خداآگاهی مسئله اصلی و اساسی زندگی من و شما است .
همه ما امروزه میدانیم که ندانستن عیب نیست و همینطور میدانیم دانا کسی است که بیش از همه میداند که نمیداند.
اما زمانی که بر این باور باشیم که ندانستن عیب است نه سوالی میپرسیم نه مسئله ای طرح میکنیم نه به دنبال پاسخی هستیم بدین معنا که از سوال کردن وحشت داریم که دیگران ما را نادان بخوانند اما باید بر این مطلب آگاه باشیم جهانی را که در پیش رو داریم که همه نمیدانند ولی در صدد دانستن و آگاهی هستند و این میل به دانایی است که هدف و انگیزه را و در تحلیل نهایی رشد را به همراه دارد
تنهاقانون ثابت جهان قانون تغییر و دگرگونی است .
روزی که رودخانه جاری وجود ما ساکن شود یا به زمین فرو میرود یا به آسمان میرود وبخار میشود و یا به مردابی تبدیل خواهد شد.
به همین جهت دگرگونی و تغییر در راه درست به معنی رشد و تکامل است البته دگرگونی که به صورت مثبت است
ميل به دانستن نه ميل به دانستني كه من بدنبال مدرك باشم براي اينكه نياز يك و دو را بر آورده بكنم بعضي از معتادان فقط دنبال اين هستند كه بگويند ما دوازده قدمي هستيم به همين دليل مي گويند دوازده قدم را سريع كار كنيم ،كه اگر كسي پرسيد بگويم ما 12 قدمي هستيم بدون اينكه تغيير و تحولي درون آنها ايجاد شده باشد.البته آنموقعه قبل از كتاب راهنماي كار كرد قدم اينطور بود نه ما دانش داشتيم كه به آنها بدهيم و نه آنها دنبال تغييرات براي اينكه كسي به دنبال دانش نبود كسي نمي خواست از طريق آگاهي و دانايي به يك مرحله برتر و بالاتر برسد و ما هم كه دنبال دانش و قدم بوديم براي اينكه بتوانيم نياز شماره يك و دو را حل بكنيم ودر گذشته عده اي از ما دنبال درس و دانش بوديم بخاطر امرار و معاش بود يا چيزهايي را ياد بگيريم براي سوءاستفاده كردنويا به ما زن بدهند يا شوهر خوب بدهند و در انجمن هم چيزهايي را ياد مي گيريم و مي رويم براي ديگران دانش خرج مي كنيم براي اينكه همسر هايمان برگردند يا خانواده ما را باور داشته باشند يا اينكه قدم و سنت ها را كار مي كنيم تا دانش داشته باشيم كه ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه بتوانيم پست خدماتي بگيريم بنابر اين نياز به آگاهي و دانايي وقتي است كه يك كسي ميل به دانايي و آگاهيش لذتي است كه در درون دانايي و آگاهي بدست مي آورد و تغيير و تحول درونش ايجاد مي شود درست مثل وقتي كه يك موضوعي را كشف مي كنيم و متوجه مي شويم به يك آزادي رسيديم آنموقعه احساسات و هيجانات ما شادي مي كنند .
چون يك تفاوتي هم كه بين نياز شماره يك و دو و نياز شماره سه تا هشت است در اين است كه نياز شماره يك و دو وقتي كه شما ارضاء اش كرديد تمام است آنها را غالبا رفع و دفع مضرت است در حالي كه نياز شماره سه به بالا هر چي كه بيشتر است بهتر است شما هيچ وقت نمي توانيد به كسي بگوييد دوست ندارم خيلي من را دوست داشته باشيداگر همچين حرفي مي زنيد معلوم است كه با مفهوم عشق آشنا نيستيد و هرگز شما نمي توانيد به راهنما بگوييد ديگه حرف نزن اطلاعاتي كه داري به من مي دهي ديگه داره زياد مي شود نمي خواهم نه كافي است،ديگه نمي خواهد قدم ديگري كار كنيم،با همين اطلاعاتي كه داريم زندگي كنيم

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت