امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2141
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 23:37
2-12-1393, 23:37

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 4

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 4

آن خدايي كه ما را نجات داده، از اين اتفاق خوشحال است و ارزش دارد كه زندگي واقعي داشته باشيم. پس اگر مرده زندگي كنيم، روابط¬مان مكانيكي و رباطي مي شود.
آدم مرده فقط ظاهر را حفظ مي¬كند، ولي در درون نمي¬تواند رابطه عميق ايجاد كند.
وقتي مي¬گوييم من نمي¬خواهم همانند يك مرده زندگي كنم، دارم زندگي جديدی را به آغوش مي¬كشم. من نمي¬خواهم مثل يك سايه يا بخار زندگي كنم. مي¬خواهم فردی باشم كه از بودن خدا در زندگي لذت مي¬برد و مي توانم با ديگران رابطه عميق قلبي ايجاد كنم. پس اين قدم اول تغيير است. وقتي مي¬خواهيم زنده شويم.
در اين مسير درد و غم وجود دارد و درد، غم و گريه 3 مرحله است كه الان نمي¬خواهم وارد آن شوم. در اين مسير، ما گاهی غمگين و اندوهناك مي¬شويم.
وقتي معتادي بزرگ مي¬شود. معتادي كه آزار جنسي ديده است. براي اينكه بتواند دردهايش را انكار كند. وقتي مي آيد در انجمن با فعاليت در خدمت كردن، كارهاي خيريه با فداكاري خودش براي بچه هايش و ديگران و به این شکل خود را مشغول كند، بايد بتواند گريه كند. براي کودکی كه هيچ وقت نداشته است. براي محبتي كه هيچ وقت تجربه نكرده است.
اين گريه كردن را هيچ كس دوست ندارد، ولي نشان اين است كه زندگي دارد از زير خاك بیرون مي¬آيد. وقتي خودت را مرده نگه مي¬داري، درد را نمي¬خواهي حس كني. بله در آن گريه نيست، ولي واقعيت و لذت هم در آن نيست.
اين واقعيت دارد كه حركت به سوي زندگي دردناك است. آدم دردش مي¬گيرد و گريه زاري دارد، ولي اين نشانه حيات است.
وقتي كه اين قلب شكسته مي شود و شروع مي كند به گريه اين قلب سخت يك مقدار لطيف مي شود و آن وقت مي بينيم كه چقدر در قلب¬مان نفرت وعصبانيت نسبت به خودمان و ديگران وجود دارد و مي توانيم براي خودمان گريه كنيم.
معتادي بود كه خيلي از خودش بدش مي آمد. هميشه در مقابل ديگران حالت خيلي زننده اي به خودش مي گرفت و خودش را محكوم مي ديد. يكبار به او گفتم كه اگر فرزندت مشكلي داشته باشد از تو دوري كند آيا تو دنبالش مي روي تا به او كمك كني يا به خاطر مشكلش او را توبيخ مي كني. گفت: دنبال فرزندم مي روم. مي-خواهم به او محبت كنم.
به او گفتم: محبتي كه به فرزندت می¬خواهی بكني الان به خودت نمي كني. با خودت داري با نفرت برخورد مي كني و آن شخص زد زير گريه كه چقدر خودش را دایم محكوم مي¬كرد. محبت مي كند به كس ديگری، ولي خودش را دوست ندارد. خودش را نمي بخشد.
پس بايد تغيير كنيم؛ نسبت به نفرت از خودمان. راجع به اينكه خودمان را آدم بي ارزشي و بدي مي بينيم. با اعتراف به اينكه ما قرباني¬هايي هستيم كه زندگي خوب از ما گرفته شده و كسي به ما خيانت كرده است.
بعضي ها گريه و زاري مي كنند، اما دل¬شان را سفت مي كنند و مي گويند ديگر اجازه نمي دهم كسي به من خيانت كند. به جاي اينكه از خودمان بدمان بيايد از ديگران بدمان مي¬آید. نفرت¬مان را به ديگران انتقال و نسبت مي دهيم.
اين تغيير اشتباه است. گريه مي كنيم اما اشك در آخر به مرگ منتهی می شود نه به حيات.
راه ديگر اين است كه اعتراف كنيم زخمي شده¬ايم، آسيب ديده¬ايم، ولي تمركزمان روي اين باشد كه چگونه مي توانم به ديگران محبت كنم.
تغيير از ویژگی¬های دروني است. تغییر از حالت مردگي درونی. بعضي به صورت يخ زده، خيلي خشك و سنگين زندگي مي كنند. واقعا خانه خالي است.
نكته دوم اینکه من نمي پذيرم كه درونم با بی¬اعتماد به من مسير و جهت بدهد. عده اي فكر مي كنند نقطه مقابل بی¬اعتماد، اعتماد كردن است. اصلاً اين طور نيست.
ما به كسي كه آزار جنسي ديده است نمي گوييم اعتماد كن به كسي كه تو را آزار داده است. بسیاری افراد هستند كه ما نبايد به آنها اعتماد كنيم. به كسي مي توانيم اعتماد كنيم كه خودش را آدم قابل اعتماد و اميني نشان داده باشد.
اجازه بدهيد كمي در مورد اعتماد بيشتر تعمق كنيم. ببينم اعتماد يعني چي و چرا و چگونه بايد اعتماد كرد.
اعتماد
اعتماد: باور و اتكاء به كسي كه بر اساس آن چه از او انتظار مي رود عمل كند.
اعتماد جزو اصول روحاني و سنگ بناي شخصيت ما است. مفهوم اعتماد اين نيست كه آدمها در دنيا و معتادان در انجمن، كار بد انجام نمي‌دهند. بلكه به اين معني است كه من خودم را در شرايطي قرار دهم كه احتمال خطر و اتفاق بد را به حداقل برسانم. در انجمن، اعتماد شرطي و با شناخت و آگاهي و يك فرايند است. ما معتادان درانجمن به دو ديدگاه مي‌رسيم؛
1ـ ما جهان و يا انجمن ر اگلستاني مي‌بينيم كه برخي از اين گلها خار دارند. فقط خار دارند، نه مي‌كشند و نه نابود مي‌‌كنند و نه اينكه خارهايشان سمي است. آدم خوار هم نیستند.
2- در حالي كه عده اي از معتادان معتقدند دنيا يا انجمن خارستان است كه بعضي از خارها گل دارند!
گفتيم اعتماد يعني اينكه خود رادر شرايطي قرار دهيم كه احتمال خطر و يا اتفاقات بد را به حداقل برسانيم پس بايد مراقب بود. زیرا اعتماد در انجمن از روی شناخت و آگاهي و فرايندی به وجود مي‌آيد که بايد در موارد موضوعات مهم و اساسي و رابطه‌هايمان مواظب و مراقب باشيم و طبق اصول انجمن پيش برويم.
البته براي معتادان اعتماد کردن سخت است. چون ما معتادان در تجربيات اوليه زندگيمان در مسئله اعتماد به خاطر آسيب‌هايي كه در دوران كودكي خورده¬ايم، از درون رنج بسیاری مي‌بريم. از طرفی ترس و نگراني بر ما غلبه و به نوعي ذهنمان استدلال مي‌كند و فرايند و پروسه ذهني¬مان به گونه‌اي حركت مي‌كند كه در نهايت به نتيجه مي‌رسيم كه از اعتماد كردن خوداري كنيم و كار خود را درست مي‌دانيم.
ما گفتيم در موارد مهم و اساسي از خود مراقبت و مواظبت مي‌كنيم، اما در حالت عادي خود را رها مي‌كنيم و فرض بر اين است كه اينجا گلستان است و در عين حال مواظب هستيم. بعضي مواقع هم دستمان به خار مي‌خورد و زخمی مي‌‌شود. يعني اينكه معتادان وفادار و موفق در انجمن به خاطر اعتمادشان به ديگران آسيب‌ هايي مي‌خورند.
فقط پنج درصد از دوران بهبودي¬شان آسيب‌هاي سخت و شديدی خورده اند و در طول زندگي چند بار آسيب خورده¬اند، اما بقيه عمرشان را لذت برده اند. آن هم به خاطر برخورداری از خوشبيني و اینکه به ديگران اعتماد داشته اند.
معتاداني كه معتقدند جهان و انجمن خارستان است، تمام عمرش را كنترل كرده و در ظاهر آسيب نخورده است، اما در واقع با آسيب اصلی مواجه شده است. زیرا هيچ وقت از زندگيش لذت نبرده و حركت نداشته و هميشه در ترس¬هايش زندگي كرده است. درست مثل يك ورزشكار كه احتمال خطر را مي دهد اما به ورزش ادامه مي دهد كه احتمال آسيب ديدنش هم است. اگر آسيب ديد مداوا مي كند و دوباره به ورزش ادامه مي دهد و از زندگي لذت مي برد.
اگر همین ورزشکار از آسيب ديدن بترسد بايد تمام عمرش را از خانه بيرون نيايد و در افكارش و با ترس هايش زندگي كند و ورزش را در افكارش دنبال نماید.
در اعتماد كردن علاوه بر نكات اصول روحاني اصل پيشگيري و پيش بيني پذيري خيلي مهم و اساسي است. برای نمونه در طبيعت اگر به پيك نيك مي‌رويم، جايي را انتخاب مي‌كنيم كه آسيب نبينيم. در رستوران، مطب دكتر و در هواپيما ما پيشگيري و پيش‌‌بيني مي‌كنيم و بعد بايد اعتماد كنيم. زيرا ما نمي‌توانيم به خلبان بگوييم مداركت را نشان ما بده.
در انجمن به خاطر رهايي از نقص¬هايم، عقده¬ها و دردهاي درون و اينكه دچار لغزش نشويم و دوباره به حالت مصرف برنگرديم نياز به راهنما و كاركرد قدم¬ها است. واضح است هنگامي كه به تنهايي به خودسنجي خويش مي پردازيم و عيب¬هايمان را نيز بر اساس آن تنهايي مي‌پذيريم، تقريباً چنين عملي ( براي آن كه به خود كمك كرده باشيم ) كافي نيست.
اگر به طور کامل حقيقت وجودی¬مان را بشناسيم و آن را پذيرا باشيم، به ناگزير به كمك‌هاي دنياي بيرون خويش كه شامل كمك‌هاي نيروي برتر، راهنما و دوستان بهبودي مي‌شود، نياز پيدا مي‌كنيم و فقط از طريق گفتگوي صادقانه و صريح با خودمان و اشتياق براي پذيرش بهبودي و مسيراست كه مي‌توانيم قدم در راهي بگذاريم كه جهت آن به سوي انديشه‌هاي صادقانه، صداقتي خالص و تواضعي واقعي است.
اگر در حال فريب دادن خودمان هستيم، يك راهنماي ماهر مي‌تواند سريع متوجه اين قضيه شود و همچنان كه او ماهرانه ما را از خيال‌پردازي¬هايمان دور مي‌كند، شگفت زده مي‌شويم از اينكه پي به انگيزه‌‌هايي مي‌بريم كه از آن در جهت دفاع كردن از خودمان در برابر حقايق ناخوشايند استفاده مي‌كنيم.
هيچ راه ديگري وجود ندارد كه در آن به اين سرعت، ترس و غرور و جهالت از بين برود. پس ازمدتي پي مي‌بريم داراي شخصيتي ثابت و قاطع شده‌ايم و با خوشحالي مايه افتخار حاميان شده‌ايم. همان كسي كه با تجربياتش راه را نشان¬مان داد.
بدون شك اعتماد در جايي كه عشق وجود ندارد نمي تواند رشد كند و همينطور عشق واقعي در جايي كه سايه سياه بي‌اعتمادي و سوءظن وجود دارد نمي‌تواند رشد كند، اما اين به آن معني نيست كه كوركورانه به مردم اعتماد كنيم. هرگز! اين كار احمقانه است.
بدون شك ما بايد برآوردي از ظرفيت خوبي و بدي هركس داشته باشيم. چنين برآوردي مي‌تواند ميزان اعتماد ما را نسبت به ديگران در مسایل و مشكلات مشخص نمايد. البته چنين برآوردي بايد در فضاي عشق و آگاهي به دست بيايد. هيچ چيز بيش از حس منفي شك، حسادت و ترس نمي‌تواند برآورد ما را مخدوش سازد.
در اعتمادسازي با ديگران بايد طرف مقابل را از حمايت كامل خودمان مطمئن سازيم. با از بین بردن اين شك بیشتر نتايج فوق العاده خوب و وراي انتظارات ما برآورده مي‌شود. زيرا برنامه انجمن معتادان گمنام بر پايه اصل اعتقاد متقابل بنا شده است. ما به نيروي برتر اعتماد مي‌كنيم به اعضاء و راهنما اعتماد مي‌كنيم و همين طور به يكديگر مطمئن هستيم.
اگر شما دچار درد هستيد و زخم هايي در مورد اعتماد كردن خورده ايد در اينجا گروهاي زيادي هستند كه مشكل ‌آزار و اذيت هاي كه ديگران برايشان به وجود آورده بودند را حل كردند. در اين خصوص آنها به حتم نسبت به شما از قدرت بيشتري برخوردارند.
حتي كمي اعتماد در اين راه كافي است. فقط به شما مي¬گويم كه خيلي از اعضا كه با اين مشكلات برخورد داشته‌اند، اعتماد و ايمانشان بيشتر و عميق‌تر شده است. با خلاص شدن از زخم ها و آسيب¬های زندگي¬شان به شکل غيرقابل وصفي تغيير كرده اند. اعتماد با پذيرش شروع مي شود.
پذيرش با قبول كردن اجباری خيلي فرق مي كند. پذيرش باز بودن مي خواهد به اينكه آنچه كه هست خب است و من نمي توانم تغييري در آن بدهم. با پذيرفتنش فضايي را به وجود مي آورم كه نکته¬ای مثبت و سازنده اي از آن موقعيت بدستم بدهد.
پذيرش يك شروع است. زماني كه مي خواهم ذهنيتم را به حالت جديدی ببرم و شروعي را در رابطه به وجود بياورم لازم دارم كه پذيرا باشم. در مقابل اينكه بخواهم با كسي يا چيزی يا عقيده¬اي بجنگم، تغيير بدهم، رد كنم و در مقابل او حاضر باشم.
به اينكه بپذيرم گوشم را باز كنم. حالا چه اتفاقي مي افتد. حالا خوبي اين اتفاق چه مي تواند باشد. من چگونه مي توانم با او باشم. اينها همه از حالت پذيرش به وجود مي آيد كه بحث بسيار مفصلي است كه انجمن روي اين اصول روحاني تاكيد بسيار دارد.
از پذيرش، اعتماد به وجود مي آيد. وقتي كسي را مي پذيري و حاضر مي شوي به او اعتماد كني، درها باز مي شود. شناخت به وجود مي آيد و مي شود به اين فكر كرد كه چگونه مي توانيم به هم كمك كنيم. متوجه مي شويم كه طرف چه درخواستي از من دارد و با خيال راحت از اينكه صدمه اي از طرف مقابلم نخواهم خورد به كمك او فكر خواهم كرد. بعد از اعتماد مي رسيم به احترام.
متاسفانه ما به غريبه ها بيشتر احترام مي گذاريم تا آنهایي كه به ما نزديكترند و خودي هستند و در واقع دوستشان داريم. آنقدر دوستشان داريم كه فكر مي كنيم اين اصلاً خود من است. از آنجا كه براي خودم احترام قایل نيستم به افراد نزديكم هم احترام نمي گذارم و فكر مي كنم اينكه ديگر بچه¬ام، همسرم یا دوستم است.
اينكه ديگر مي داند كه من چقدر دوستش دارم. ديگر احترام معني ندارد، ولي درست برعكس. اگر يك ذره از آن احترامي كه به غريبه ها مي گذاريم به افراد نزديك و دم دستمان بگذاريم، مي بينيم كه چقدر رابطه ها صميمانه تر و دوستانه تر و بهتر مي شود. برگرديم سر بحث مان.
انجمن نمي گويد عقل را بگذار كنار و مثل يك آدم توسری¬خور بگذار همه از تو سوءاستفاده كنند. به هيچ عنوان صحبت اعتماد اين نيست. همانطور که بالاتر هم گفته شد نقطه مقابل بی¬اعتماد، اعتماد نيست.
جاي اينكه با سوءظن و منفي¬بافی و قضاوت به زندگي نگاه كني چه كسي كه به تو آزار داده چه افراد خانواده، همسرت و به هر كسي كه مي خواهد به تو نزديك شود، مواظب باش كه كسي از تو سوءاستفاده نكند، ولي بايد با دلسوزي به فكر آن شخص باشي. البته به اين معني نيست كه شخص آزار دهنده به گناهش ادامه دهد، بلكه با فروتني برايش دعا كن كه خدا او را عوض كند.
هدف اين است كه با چشمان پراز اميد براي عوض شدن به ديگران نگاه كنيم. به جاي اينكه بگوييم فلاني خيلي آدم عوضي است و هيچ اميدي به او نيست. شايد اين شخص هيچ وقت عوض نشود، ولي مي توانم اميد داشته باشم و دعا كنم. خدا اين شخص را مي تواند عوض كند.
خيلي مهم است كه ما حد و مرز و رابطه هاي سالمي داشته باشيم، ولي نه با حالت سوءظن. پس اعتماد كردن بايد بر اساس شواهد قابل اعتماد شخصيت آن شخص باشد.
اعتماد شرطي است، ولي به فكر خوبي كسي بودن شرطي نيست. محبت كردن شرطي نيست. يك قلب بايد لطيف باشد. قلب لطيف بايد مواظب باشد كه از آن سوءاستفاده نشود، ولي در مواظب بودن از مورد سوءاستفاده قرار گرفتن، قلب نبايد سخت شود. باید همیشه بالطافت و اميد باشد.
در زندان ديدم كساني كه قاتل بودند، اما پدر و مادر مقتول آمدند و آن شخص را بخشيدند. اين قاتل ها و خيلي از دزدان كه در زندان بودند مثل من امروز آماده خدمت به ديگران هستند. معتادان ويرانه هايي پر بركتند.
ما به خاطر زخم هايي كه خورده ايم خودمان را بسته ايم كه كس ديگري به ما آزار نرساند ولي در بستن خودمان، قلب¬مان هم مرده و بي حس شده و درون مان بي حس است. اگر مي خواهيم آن انساني باشيم كه هدفش عشق به خدا و ديگران است، نمي تواند در اين زندان به حالت مرده بماند. بايد از طريق تغيير به سمت خارج از اين زندان حركت كند. به طرف رابطه عميق برقرار كردن با خدا با ديگران و با خودم.
ما در روابط¬مان با ديگران هميشه بايد با اين ديد برخورد كنيم كه شايد با اين شخص نتوانم الان رابطه داشته باشم. چون قابل اعتماد نيست. آدم خطرناكي است، ولي نجاتش برايمان اهميت دارد. به آن توجه مي كنيم و به فكرش هستيم.
محبت كردن يعني خوبي كس ديگر را خواستن. دليلي ندارد با او رابطه عميق داشته باشيم، اما مي توانيم خوبي¬اش را بخواهيم. بعضي وقت¬ها خوبي¬ کسی را خواستن در اين است كه حتي آن شخص به زندان بيفتد و تاوان جرمش را پس بدهد تا عوض شود تا تغيير كند. شايد عوض شود. شايد تغيير كند. بايد مواظب باشيم حد و مرز داشته باشيم. كسي از حريم¬مان نگذرد، ولي بايد به فكر بركت دادن به ديگران هم باشيم.
در پروسه اهميت دادن و به فكرهم بودن غم وجود دارد. زيرا بايد اعتراف كنيم كه بارها و بارها كسي به ما اهميت نداده، به ما خيانت شده و از ما مراقبت نشده است. ما آن بچگي كه مي خواستيم نداشتيم و برايش گريه مي كنيم.
وقتي صحبت تغييررا مي كنيم، تغيير از مكانيزم هاي دفاعي است كه ما در زندگي براي خودمان درست كرده¬ايم و بايد خودمان هم تغيير كنيم. آن طور هم كه بايد و شايد ما به ديگران به همسرانمان به بچه¬هايمان محبت نكرده ايم.
به این خاطر که قلب¬مان بسته و حس ها مرده است. اين غم عميق تر مي شود وقتي كه مي بينيم چه چيزهايي را در زندگي نداشته¬ايم. محبت پدرانه نچشيده¬ايم. محبت مادرانه كه نداشتيم. اينها غم دارد.
پس حس سوءظن و شك و ترديد در محبت کردن به ديگران شايد هيچ وقت تا آخر عمرمان هم از بين نرود. بعضي وقت¬ها زخم هايي را در زندگي مان داريم كه نمي توانيم به راحتي به آنها اقرار كنيم. در انجمن به آن مي گویيم رازهاي به گور بردني.
بعضي از زخم¬ها است كه فقط در بهشت و در حضورخدا شفاي كامل خواهيم یافت. برخی احساسات و زخم¬ها در ما هست كه شايد هميشه با آنها كلنجار مي رويم و اين هم قسمتي از زندگي است كه ما را هوشیار مي كند كه اين دنيا خانه ما نيست. همه روابط من شايد آنطوري كه مي خواهم نشود همسرم شايد آنطوري كه مي خواهم عوض نشود، خودم آن شخصي كه مي خواهم نشوم، اما در مسير بهبودي حركت مي كنم و صد در صد شفا را در حضور خود خداوند مي توانم دريافت كنم.
قسمت ديگري كه بايد در آن تغيير كنيم بی¬اعتماد به خود خدا است. كساني كه آزار جنسي ديده¬اند مي توانند تصويری بسیار منفي از خدا در فكرشان داشته باشند كه پس خدا كو؟ چرا به داد من نرسيد؟ چرا اجازه داد اين اتفاقات بد در زندگي من بيفتد؟
توي قلبمان پر از عصبانيت است و با مشت به طرف خدا با سوءظن و بدون اعتماد. شايد دعا كنيم وبگویيم اي خداي مهربان، ولي از درون باور نداريم.
يكي از دلايلي كه براي همه ما سخت است كه فيض بي شرط و شروط خدا را واقعا قبول كنيم اين است كه در اين دنيا هيچ وقت محبت بي شرط نديده ايم. فقط موقعي به ما آفرين گفتند كه نمره بيست گرفتيم. نمره پانزده گرفتيم مي گفتند اي بی¬عرضه! خاك برسرت! تو كي مي خواهي مثل فلاني بشي.
به همين دليل باور هم نمي كنيم كه خدايي است كه با فيض بي شرط و شروط ما را قبول مي كند. وقتي كه در بهبودي و تغيير رشد مي كنيم بايد غصه بخوريم به همين ديد و سوءظني كه به خدا داريم. چون سوءظن ما به خدا انكار محبت خدا است.
در واقع مي گوييم كه خدا به اندازه كافي به من ثابت نكرده مهربان است، ولي وقتي ما به عنوان معتاد نجات يافته فروتن مي شويم و مي دانيم كه خدا ما را دوست دارد و به ما اهميت مي دهد و نمي خواهد با عصبانيت از ما انتقام بگيرد و منتظر برگشت ما است، تمايل ما براي تغيير بيشتر مي شود.
نكته سوم اینکه، من قبول نمي كنم كه در زندگي حسم مرده باشد.
براي كساني كه آزار جنسي ديده¬اند، خيلي خطرناك است. به نظرشان مزه كردن لذت ها با شادي گريه كردن براي شكستگي¬ها و نفرت داشتن از شرارت يعني يك بي حسي نسبت به نفرت از گناه ولذت بردن از چيزهايي كه قابل لذت بردن است وهم گريه كردن از شكستگي ها است.
بسیاری از معتادان وقتي در کودکی آزار ديده¬اند در بزرگسالي اصلاً خوششان نمي آيد كسي از آنها تعريف كند. تعريف بايد باعث لذت شود، ولي برخی احساس خطر مي كنند. چون از طرف كسي كه قبلا از آنها خوشش آمده است، آزار جنسي ديده اند. مي ترسند و ترجيح مي دهند كه هيچ حسي نداشته باشند. حس را در خودشان بكشند تا اينكه بخواهند طعم لذت چشيدن را تجربه كنند.
از اين طرز فكر ما بايد تغيير كنيم و آن كسي كه در خودش اين حس را كشته و در زندگي زناشويي بي حسي خودش نگذاشته است همسرش با احساس او را لمس كند.
خيلي از معتادان به خاطر آزارهايي كه ديدند با همسرشان هم بستر مي شوند، ولي عشقي ندارند. نداشتن حس هم خودمان را بهت زده كرده و هم به روابط¬مان ضربه زده و اثرش را گذاشته است.
مثلا معتادي اعتراف مي كرد كه وقتي سگش مرد بيشتر غصه خورد تا وقتي پدرش فوت كرد. به خاطر آزارهايي كه از پدرش ديده بود و خودش را به خاطر اين احساسات محكوم و سرزنش مي كرد.
تغيير براي اين شخص به اين معني بود كه به خدا فرياد بزند و اعتراف كند كه متنفر بود از خودش، از رابطه جنسي، از همسرش، از آزار دهنده اش ، به خدا.
تغيير برايش اين بود كه به سوي خدا با قلبي گرسنه گريه كند و اعلام كند از طريق اعمال خوب اين احساسات نابود نمي شود، بلكه فقط و فقط از طريق تسليم كردن خود به خدا. خدايا به داد من برس. خدايا من سر خودم را خيلي شلوغ نگه داشتم با كار، با زندگي، با فعاليت¬ها، ولي اين نفرت در عمق وجود من هنوز هست و تغيير براي اين شخص اين است كه بيايد با تمام ویرانيش همان¬طوري كه هست خود را جلوي خدا بگذارد تا بتواند بخشش و شفاي خدا را دريافت كند.
اين از نظر تغيير درباره درون. حالا در باره روابط بيرون و دوباره اشاره مي كنم درباره آن سه نوع شخصيتي كه اشاره كرديم.
تغيير براي اين سه نوع شخصيت متفاوت است و چه شكلي خواهد داشت. عوض شدن خصوصیتی دروني است، ولي نتیجه¬ خود را نشان مي دهد و قابل مزه و قابل بركت است. مثلا براي يك كسي كه دوست دارد ديگران او را خوب بدانند و نظر و قضاوت ديگران برايش مهمتر است از نظر و علاقه هاي خودش و نظر و قضاوت ديگران او را كنترل مي كند و به او مسير مي دهد، اين شخص وقتي شروع مي كند به تغيير كردن و عوض شدن اين مي شود برايش شكل تغيير كه دوباره صداي خودش را پيدا مي كند.
يكي از بزرگترين مشكلات انسانها اين است كه اگر به يكي بگويند نه، نكند ناراحت شود. شخص خوبي كه مي خواهد هميشه همه از او راضي باشند كم كم صدا، نظرات و علاقه هاي خودش را پيدا مي كند. دایم به جاي اينكه هميشه انتخاب ديگران را قبول كند مي تواند با جرات نظراتش را به ديگران بگويد.
از دوستانش بپرسد كه نظر دوستانش درباره رفتار و برخوردش چيست؟ به جاي اينكه ديگران را بترساند كه نكند مخالف من حرفي بزنيد، سعي مي كند با لطافت قبول كند نظر ديگران را نسبت به خودش، بدون اينكه بخواهد عصباني شود يا انتقام بگيرد یا عكس¬العمل منفي نشان دهد. وقتي كه نظرات را دريافت مي كند بايد بگويد كه سخت است شنيدن اين حرف ها ولي من مي خواهم بشنوم.
من كمتر كسي را مي شناسم كه بخواهد بشنود كه ديگران نسبت به او چه فكري دارند و درباره انتقاد آنها متواضعانه برخورد كند.
شخصي كه اهل خوشگذراني و دوستي¬هاي موقتي و سطحي است يك روز با تو دوست است و یک روز دنبال يك دوست ديگر.
تصميم مي گيرد اعتراف كند كه روابطش خيلي سطحي هستند و تصميم مي گيرد با وفاداري در رابطه و دوستي بماند و رابطه اش را عميق¬تر كند. اينها چيزهاي دروني اش بود.
حالا يك مقدار مثال هاي بيروني بياوريم. رفتار، موقعيت و زندگي هر كسي فرق دارد، ولي كم كم تغيير باعث مي¬شود كه ما مكانيزم هاي دفاعي يمان پايين تر بيايد. آجرهايي كه روي اين ديوار چيده¬ايم پايين تر بيايد و رابطه¬هاي عميق¬تر قلبی بتوانيم برقرار كنيم.
هدف اين است كه از اين ديوارهاي دفاعي دست برداريم. تغيير مي تواند به اين راحتي باشد كه كسي برود براي خودش يك لباس قشنگ بخرد. هميشه خودش را فداي همسر و بچه ها و ديگران كرده و به خودش نرسيده است. تغييراين است كه من مي خواهم يك مقدار به خودم برسم. من مي خواهم بروم براي خودم يك لباس بخرم.
اين يك تغيير واقعي است كه به جاي اينكه هميشه خودت را قرباني ديگران كني، توجه مي كني به آن چيزهايي كه در درون خودت آرزو داري. صداي خودت را مي شنوي. تغيير براي يك معتاد مي تواند این باشد که به خودش برسد و خود را به يك رستوران دعوت كند.
يك خانم معتاد به شوهرش بگويد تو از بچه ها مراقبت كن امروز بگذار من كه هر روز هفته را با بچه ها هستم يك روز بروم به خودم برسم. استراحت كنم. تو هم حق استراحت داري. تو هم مي تواني به خودت برسي. خيلي وقت ها ما فكر مي كنيم كه تغيير چه مي تواند باشد؛ اينها تغيير است.
تغيير براي كسي كه خيلي سفت و سخت است می تواند در این باشد که يك روز را كار نكند و برود سونا. گفتيم كه اين اشخاص مدير هستند. خيلي اهل كار هستند. اگر يك روز استراحت كنند دنيا از جايش تكان نمي خورد. بار دنيا روي دوش تو نيست. خدا دنيا را مي چرخاند. آنقدر سنگين زندگي نكن و اصلا يك روز را برو سينما، به جاي اينكه آنقدر مشغول كار باشي.
براي يك شخص خوشگذران، تغيير مي تواند اين شكل را داشته باشد؛ برود در يك مهماني و ساكت باشد. بدون اينكه اخم كند. هميشه نبايد مركز توجه همه باشد. مي تواند يك جايي بنشيند و آرام باشد و خوش بگذراند. بدون اينكه بخواهد اخم كند. تغيير مي تواند جواب دادن تلفن باشد. وقتي كه كسي به تو تلفن زد جواب تلفنش را بدهي يا وقتي كسي به تو نامه داد تو جواب نامه اش را بدهي.
پس مي خواهم بگويم مسير حيات از حركت هاي خيلي ساده شروع مي شود. هدف اين است كه اين دست هاي بسته بايد آرام آرام باز شود كه قلب ما بتپد. دوباره قلب ما محبت كند و محبت بچشد. زیرا قلب ما زخمي است. زندگي واقعي در مقابل زندگي مصنوعي ارزشش را دارد.
صحبت اصلي تغيير اين است كه ما با فروتني و تشنگي به طرف خدا حركت كنيم و خدا است كه ما راشفا مي دهد. تغيير واقعي اين است كه به حال خودمان گريه كنيم. به جاي اينكه با خنده ماسك بگذاريم. اجازه مي دهيم اشكهايمان جاري شود براي ضربه هايي كه خورده ايم. براي ضربه هايي كه خودمان به خودمان زده ايم و خودمان به ديگران زده ايم. اين است دليل گريه و وقتي كه خود را فروتن مي كنيم، خدا ما را بلند مي كند. تو شايد الان گريه كني ولي خدا قهقه واقعي را در تو خواهد گذاشت. عزيزان، خدا در حقيقت قادر است كه ماتم ما را به رقص تبديل كند
پروسه عوض شدن حداقل سه قسمت دارد؛
1- صداقت يعني يك قلب باز كه اعتراف مي كند كه ما چه ضربه هايي خورده ايم. زخم هاي قرباني شدن و چطور ديوارهاي دفاعي را دور خودمان كشيديم. با صداقت با اين واقعيت روبرو مي¬شويم براي تغييركردن.
2- قلب فروتن به آسيب هايي كه به خودمان و ديگران رسانده ايم وارد مي شود و با تغيير و عشق و محبت يك قلب شكرگزار كه با عشق دنبال رابطه ديگران است. يعني اين قلب هاي زخمي ما كه دستمان را دور اين قلب گرفتيم كه كسي به آن ضربه نزند. بايد اين دست ها باز شود.
نخست اینکه بايد اعتراف كنيم كه اين دست ها بسته است و قلبمان زخمي است، با صداقت. بعد بايد اعتراف كنيم كه دست بسته و قلب زخمي براي بهبودي من ضرر دارد. قبل از اينكه بخواهيم اين قسمت را كار كنيم چيزهايي را بايد در مورد بخشش بدانيم.
حقيقت هدف است. به همين جهت زندگي يك سفر است. يك جاده است. مقصد نيست، راه است.
اول بايد بپذيريم. انسان در شرايط عادي اشتباه مي كند. يعني اينكه من هدفي داشتم و به آن نرسيدم. وقتي كه ما بپذيريم موجودي هستيم كه اشتباه مي كنيم و همه آدمها اشتباه مي كنند و انسان جايزالخطا نيست، بلكه حتمي الخطا است، مخصوصا وقتي كاري بخواهد بكند، بيشتر جاهايش اشتباه است. به خصوص آن را اشتباه ببينيد نه بد. چون خطري كه وجود دارد اين است ما كارها را بد و نادرست بدانيم.
البته بد و نادرست وجود دارد، ولي تنها پنج درصد است. پنج درصد آن هم خوب و درست است. نود درصد دنيا هم تفاوت و اختلاف. به همين دليل است كه مي گويند جهان خاكستري داريم نه سياه وسفيد و بسياري از معتادان با مفهوم اشتباه آشنا نيستند و آن را بد، نادرست، گناه و شایسته مرگ مي دانند. از همين جا گرفتاري شروع مي شود.
ذهن معتادي كه مي خواهد راجع به بخشش صحبت كند، بايد اين مباني را بداند. انسان موجودي است كه اشتباه مي كند و اين اشتباه معنايش اين است كه بد و غلط نيست، اشتباه است. به عنوان يك معتاد دلايلي وجود دارد كه مي خواهيم بهتر و برتر شويم.
تمايلي در ما وجود دارد كه همه مي خواهيم بهتر و برتر از ديگران باشيم.
معتادان به دليل پيچيدگي، آگاهانه يا برخي از اوقات ناآگاهانه می¬توانند اشتباه كنند و به خود و ديگران آسيب بزنند. البته اگر هم نگاه كنيم به مفهوم اشتباه ، اشتباه هميشه مربوط است به يك ثانيه يا يك دقيقه يا يك ماه يا يك سال يا بيست سال قبل ...
چون معمولا مفهوم اشتباه بعدها معلوم مي شود، ولي اگر ما برگرديم سر زماني كه تصميم گرفتيم و سه چيز را نگاه كنيم يك مقدار مسئله برايمان باز و راحت تر مي شود. يعني من وقتي كه بر گردم به سه سال قبل يا سيزده سال قبل كه اشتباهي كردم، نگاه مي كنم كه اگر همان علم و اعتقاد و باوري كه آن زمان داشتم الان هم مي داشتم اي بسا همان اشتباه را مي كردم و اگر ديگران هم همان علم و اعتقاد و باور من را مي داشتند آنها هم همين اشتباه را مي كردند. بنابراين اشتباه شد كه شد.
دوم اینکه اگر برگردم به زماني كه اشتباه كردم كه چه احتياج ها و نيازهايي داشتم الان هم اگر باز همان احتياج و نياز را داشته باشم همان اشتباه را مي كنم و اگر بقيه هم همان احتياج و نياز را مي داشتند بيشترشان آن اشتباه را مي كردند.
سوم اینکه اگر وقتي كه من اشتباه كردم نگاه كنم به احساسات و عواطف و هيجاناتم اگر همان را الان داشتم باز همان اشتباهات را مي كردم. بقيه هم همينطور هستند. يعني اگر بياييم سراغ اشتباه خودمان و ديگران يك دفعه متوجه مي شويم اگر به علم و باوري كه داشتيم به احتياج و نيازي كه داشتيم به احساسات و عواطفي كه داشتيم نگاه كنيم، خيلي از اوقات اوضاع عادي مي شود.
برای نمونه ازدواج. اگر همان علم و باور يا شرايط و موقعيتي كه هنگام ازدواج داشتيم و بعدها مشخص شد که نگاه¬مان اشتباه است، اگر در موقعیت کنونی هم برایمان پیش می¬آمد، باز همان كار را مي كرديم. اگر آن نياز براي زن یا شوهر داشتن، توليد مثل، بچه داشتن و آبرو داشتن را الان هم داشتيم باز اين كار را مي كرديم. اگر همسرمان را به اندازه زمان ازدواج دوست داشته باشیم. البته اين موضوع با زور و اجبار تفاوت دارد.
مسئله خیلی روشن است. علت اين توجه به اين نكات اين است كه اصولي در ذهن معتادی وجود دارد كه مي خواهد با موضوع بخشش همراه شود. اينها بايد جا بيفتد. در نتيجه من وقتي مي رسم به اشتباهات خودم اگر بروم سراغش در اين زمينه از 10 اشتباه اگر الان نیز با همان علم و احتياج و همان احساسات دوباره انجام مي دادم، 9 اشتباه را دوباره تکرار می کردم.
ديگران هم اين كار را مي كردند. پس موضوع را خیلی بزرگ و مهم و مستحق مجازات و انتقام نگيريم و در نتيجه نگاهي پيدا كنيم كه هدف ما تصحيح، جبران، ترميم و تغيير است تا انتقام و مجازات.
فكر تنبيه بايد از سر ما بيرون بياید. ما از طريق تنبيه به هيچ جايي نمي رسيم. بعضي ها اين را درست كردند براي سوءاستفاده و حفظ قدرت و مالكيت خودشان. حتي حيوانات از طريق تشويق آموزش مي بينند.
بنابراين این ذهنيت را كه بايد ديگران تنبيه و مجازات شوند را بگذاريم كنار و تمام كساني كه مي خواهند مسایل¬شان را از طريق مجازات حل كنند همان مسئله و مشكل و ده ها مشكل مربوط به آن را بدتر كردند.
نمونه اش خود ما با سخت گيري و تنبيه مواد مخدر مصرف كرديم. زندان و شلاق براي ما كار نكرد. بعضي اوقات اصلا غير قابل قبول و تصور است. براي اينكه اين سيستم ها كار نمي كند. با مجازات و اعدام نمي شود جلوي مصرف مواد مخدر را گرفت و اين توهمات افكار بيمارگونه براي آدمهايي است كه وجودشان پر از خشم و كينه و وجودشان پر از احساس قدرت و تحميل خودشان به ديگران است. بنابراين بايد مفهوم مجازات را كنار گذاشت.
حالا برويم سراغ ديگري. كسي در حق من بدي كرده است. من نخست بايد به خوبي خودم و او باور داشته باشم و آن مطالب قبلي را. بنابراين مسئله را با او در ميان بگذارم كه تو چنين كردي دو احتمال وجود دارد يا آن آدم به دليل آن چه كه هست يا به دليل هر شرايطي حرفهايم را مي پذيرد و قبول مي كند كه در اين صورت فرصتي به من داده كه از او بگذرم براي اينكه من هم اشتباه مي كنم يا اينكه نمي پذيرد.
كسي آمده چاقويي به من زده، آيا شرط عقل است كه من اين چاقو را براي تمام عمرم نگه دارم. تازه آن را بیشتر در تنم فرو كنم تا زخم عفوني شود. من را بكشد يا اينكه بروم دكتر و بخواهم كه آن را در بياورد و اگر مي شود جايش هم نماند. ما كاري كه با بدن فيزيكي مان مي كنيم بايد با بدن رواني يمان هم انجام دهیم. ديگري كه به ما آسيب مي زند بايد بلافاصله روي آن زخم را مرهم بگذاريم و پرونده اش را ببنديم. بريزيم دور وخودمان را خلاص كنيم. وگرنه با اين زخم با اين كارد و چاقو همينطوري راه برويم زياد طول نمي كشد كه از پا در مي¬آیيم.
بسياري از معتادان هستند كه وقتي شما مي بينيدشان بيست تا چاقو در اطراف¬شان آويزان است.عقلاني نيست اگر توي خيابان به من ماشين زد بگويم مرا بيمارستان نبريد من همانجا بنشينم تا همه بفهمند چه ظلمي در حق من شده است.
بايد بروم بيمارستان خود را معالجه كنم. اگر لازم شد از نظر قانوني هم آن را تعقيب مي كنم و اگر هم نتوانند پيدايش كنند كه نكرده¬اند.
اين اتفاقات در جهان ما مي افتد. بنابراين موضوع مهم اين است كه من وشما در زندگي بدانيم بايد خودمان را خلاص كنيم. روزي كه ما كسي را مي خواهيم ببخشيم بايد اين را بدانيم كه مي خواهيم خودمان را خلاص كنيم و پرونده را ببنديم.
چون صلاح ما این است. او ظلم و بديش را كرده است. اصلا نمي گويم كه نكرده، ولي ما مي خواهيم چكار كنيم چون او ظالم بوده ما هم مي خواهيم ظلم كنيم. چون او بدي كرده ما هم بدي كنيم. چون او بدي كرده ما رنج مان را ادامه دهيم. كسي كه از ما پول گرفته و پس نداده حالا هر چه فكرش را كنيم پول كه بر نمي گردد. حتي اگر به او دوباره پول قرض دهيم. كجاي اين كار واقع بيني است.
بنا بر اين بايد از اين خطاها بگذريم. وقتي كه دو ماشين با هم تصادف مي كنند صاحب ماشين¬ها مدارک¬شان را به هم مي دهند و مي روند دنبال كارشان يا پليس مي آيد مسئله را حل مي كند.
برخي دعوا مي كنند. به این خاطر که نخست، موضوع را مي برند سراغ مجازات نه اشتباه. يعني كار بد و غلط نه اشتباه. داستان هايي هم توي ذهنشان مي سازند. من تو را بايد آدم كنم، تو قصد كشتن مرا داشتي، اگر جاي يكنفر 5 نفر بودند چي و ... داستان براي چي درست مي كنيم. تصادفی شده و کسی هم آسیب ندیده است. تمام شد و رفت. چرا از اين اتفاق يك داستان عجيب و غريب مي سازيم.
ذهن بيمارگونه كه مي خواهد از آدمي كه حرفي زده حالا بگويد تو مخالفت كردي بايد اعدام شوي. ذهن بيمار گونه همين گونه شروع مي كند به كار كردن تو كه زدي به ماشين من قصد نابود كردن شهري را داشتي. حالا بايد به خاطرش آتش زده شوي.
مي خواهم بگويم فكر بيمار كجا است در حالي كه اگر اشتباهي شده است بايد جبران كرد. به همين جهت است من روزي كه اشتباه كنم بايد بلا فاصله معذرت خواهی کنم و آمادگي خودم را براي جبران خسارت اعلام نمایم.
به گونه اي كه درست است معذرت مي خواهم تقاضاي بخشش هم مي كنم، خسارت شما را هم مي دهم. شما نمي خواهيد من را ببخشيد؛ نبخشيد. من ديگر اهميت نمي دهم. این مشكل شما است نه مشكل من. من اشتباه كردم، هزينه اش را هم مي دهم. من اشتباه كردم، خسارتش را هم مي پردازم. تمام شد و رفت. اين نگاهي است كه من و شما بايد داشته باشيم.

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت