امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2008
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 21:52
2-12-1393, 21:52

نشانه های امید قدم چهار قسمت 10

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 10

در این 10 موردی که به آن خواهیم پرداخت، متوجه می شویم که ما مسایل را به صورت افراط و تفریط انجام می دهیم.
مورد اول برای اینکه بفهمیم ما شخصیت عصبی داریم این است که به نوعی با واقعیت و حقیقت سر جنگ و جدال داریم، ولی آن را به راحتی تشخیص نمی دهیم.
واقعیت ها را آن گونه که هست، نمی بینیم و جهان را آن گونه که باید باشد، توصیف نمی کنیم. مسایل را تحریف می کنیم. معمولاً حتی وقتی که مسایل کمیت و عددی مطرح است، اهمیتی به تعداد و تفاوت ها نمی دهیم و به همین جهت در بازگو کردن حوادث و اتفاقات بیشتر جنبه هایی را چند برابر بیشتر و زمینه هایی را چندین برابر کمتر می کنیم و خیلی از اوقات به خود اجازه می دهیم که احساسات و حالت های خود را به عنوان واقعیت خارجی با آنچه اتفاق افتاده است، درآمیزیم.
بنابراین وقتی به کسی گزارشی از اتفاقی می دهیم، به هیچ وجه شباهتی به یک گزارش دقیق و درست و بدون هدف و نظر نخواهیم داشت. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با موضوع ها و مطالبی روبه رو می شویم و احتمالاً وارد مسایلی خواهیم شد که به دلیل ناتوانی در تشخیص واقعیت و درک و کشف حقیقت برای ماعجیب و غریب یا احتمالاً مسئله ساز است.
در این شرایط ما کسی هستیم که واقعیت را آن گونه که هست، نمی بینیم و حقیقت را همان گونه که باید باشد، مشاهده نمی کنیم؛ بلکه در آن دخل و تصرف می کنیم . به همین خاطر آنچه را دریافت و برداشت می کنیم یا آنچه که در حافظه نگه می داریم و به خصوص آنچه که بازگو می کنیم به مقدار زیادی خود، حالت، هدف ها، برنامه ها و انگیزه های مان در آن پیدا می شود. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با دیگران اختلاف نظر پیدا می کنیم و خود این موضوع باعث خشم و عصبانیت ما و دیگران می شود.
دومین مشخصه ما این است که مسئولیت را یا بیش از حد می پذیریم یا احتمالاً از پذیرش آن سرباز می زنیم. ما افرادی هستیم که وظیفه و تعهد و مسئولیت را در هر جایی به نوعی بر می گزینیم و بر مبنای آن عمل می کنیم. بسیاری اوقات در مهمانی ها این بد فهمی برای دیگران به وجود می آید که آیا ما در واقع صاحب خانه هستیم یا ارتباط و نزدیکی ویژه ای با صاحب خانه داریم.
زیرا به گونه ای در مهمانی عمل می کنیم که ما جزو مهمانان نیستیم، بلکه خود میزبان این جمع هستیم. در حالی که عده ای دیگر از ما برخی وقت ها آنچه را که مسئولیت و وظیفه خودشان محسوب می شود، آنچه را که به عنوان پدر و مادر در ارتباط با فرزندان مان باید انجام بدهیم را به درستی انجام نمی دهیم و انتظار داریم دیگران ما را در این زمینه کمک کنند یا وظایف و مسئولیت های ما را انجام دهند. در حالی که برخی اوقات همچنان اختیار و حق را برای خود قایل هستیم.
بنابراین با برداشتن مسئولیت بیش از حد به گونه ای زندگی می کنیم که گاهی به عنوان فردی مزاحم یا دخالت کننده شناخته می شویم. برای نمونه، در خرید کردن. کسی می خواهد خرید کند. اگر من اطلاع داشته باشم یا در آنجا حضور داشته باشم، دخالت می کنم و به نوعی مانع می شوم.
در ذهنم این است که کلاه سر دوست یا آشنایم نرود، ولی واقعیت این است که از درون خشم دارد فعالیت می کند که چرا من نمی توانم خرید کنم یا در ازدواج دیگران دخالت می کنم و راهکار به دیگران می دهم، اما در واقعیت خودم در زندگی موفق نیستم.
در بسیاری موارد ما کسانی هستیم که نقش، وظیفه و مسئولیت خود را به درستی و به موقع انجام نمی دهیم. می دانیم که مسئولیت در تحلیل نهایی مانند درجه حرارت بدن است که وقتی به اندازه و مناسب باشد، نشانه سلامتی است و کمتر و بیشتر بودن آن نشانه بیماری و خطرناک خواهد بود.
بیشتر معتادان چه در زمان مصرف و چه در بهبودی این نشانه و علامت را از خود بروز می دهند. در زمان مصرف از مسئولیتی که در برابر خانواده یا شغل خود داشتیم، فرار می کردیم و با افرادی مصرف کننده رابطه می گذاشتیم. آنها رفیق جانی بودند و در بهبودی نیز همین گونه رفتار می کنیم و از پذیرش مسئولیت های خانواده و کار گریزانیم.
با دوستان بهبودی مشغول کلوپ بازی می شویم و اسمش را می گذاریم خدمت و بیش از اندازه وقت می گذاریم و اگر خانواده اعتراض کنند عصبانی می شویم و می گوییم شما مرا درک نمی کنید و دست به رفتار های ناهنجار می زنیم.
مورد سوم که در ما فراوان دیده می شود بر هم ریختن نقطه نظر مان درباره وقت و زمان است. از طرفی، کسانی هستیم که ممکن است کاملاً در گذشته زندگی کنیم. بنابراین حاضر نیستیم از گذشته های دور چه درباره تاریخی که به نوعی به آنها مرتبط است و چه در دوران کودکی و گذشته خود بیرون بیاییم.
گاهی با وجود اینکه در این زمینه کوشش می کنیم، همچنان کودکان ریش داری هستیم که به بزرگی رسیده ایم و در نتیجه نه تنها در گذشته زندگی می کنیم، بلکه با خاطرات گذشته کاملاً تغییر و تبدیل یافته اش که به هیچ وجه شباهتی به گذشته ندارد، برای خود و عزیزان مان مسایل و مشکلاتی به وجود می آوریم.
نه تنها غمگین و خشمگین از گذشته ایم، بلکه مضطرب و نگران برای حوادث آینده ایم. به نوعی زندگی می کنیم که دیروز و امروزی در کار نیست، بلکه همه چیز فردا است. برخی اوقات حتی به زندگی امروز خود اعتنا و توجه نداریم و به دنبال این هستیم که چند سال آینده را به گونه ای ترسیم کنیم و به وجود بیاوریم که دلخواه امروز ما است.
بنابراین افرادی هستیم به دلیل زندگی کردن در گذشته یا توجه بیش از اندازه به آینده، در حال و اینجا حضور نداریم و زندگی نمی کنیم. از طرف دیگر، با این واقعیت روبه رو نیستیم که گرچه زمان پدیده ای کیفی، احساسی و درونی است، ولی به دلیل جنبه خارجی و بیرونی آن پدیده ای کمی و قابل اندازه گیری است و با عدد مشخص و معین می شود.
برای عده ای از ما 5 دقیقه و 50 دقیقه آن زمان که مایل باشیم، تفاوت چندانی ندارد. بنابراین 5 دقیقه را به 50 و 50 دقیقه را به 5 تبدیل می کنیم و باز به خاطر همین بی اعتنایی به مفهوم زمان، در جنبه بیرونی و خارجی زمان است که در بیشتر موارد در زندگی گرفتاریم یا توانایی اندازه گیری زمان لازم برای انجام کارها را نداریم.
وقتی از ما بپرسند که چقدر زمان می برد تا بیایی پیش ما یا این کار را به آخر می رسونی یا انجام می دهی، می گوییم یک ربع یا 20 دقیقه دیگر، اما حتی بعد از یک ساعت به نیمه راه هم نرسیده ایم. عده ای از ما در پیش بینی حوادث آینده نیز دچار مشکل هستیم و برخی اوقات این عامل مهم تعیین کننده زندگی یعنی وقت و زمان را نادیده می گیریم و بنابراین نه تنها با مسایل و مشکلات بلکه با خطرهای عجیب و غریبی هم در زندگی روبه رو می شویم.
درک این واقعیت که دنیای درونی من با قدم های خود پیش می رود، اما واقعیت خارجی من را به توجه به زمان و همراهی و هماهنگی دعوت می کند، برای ما معنایی ندارد. ما با مفهوم زمان آن گونه که میل و دلخواه مان است، عمل می کنیم.
به همین جهت است که در دنیای صنعتی و پیشرفته امروز که موضوع زمان به صورت حجم در مکان درآمده است، باید این حجم به گونه ای درست و مناسب در فضای مورد نظر قرار بگیرد. درست مثل اینکه وسایل را در مکانی به ترتیب و منظم بچینیم. هم وسایل بیشتری در آن مکان جا می گیرد و هم اینکه هر موقع وسایلی را بخواهیم برداریم سر گیجه نمی گیریم و به آسانی امکان پذیر می شود.
اگر وسایل را همین طور در هم انباشته کنیم در آن مکان وسایل کمتری جای می گیرد و هنگام برداشتن وسیله مورد نظرمان باید تمام وسایل را دوباره بریزیم بیرون تا آن وسیله را پیدا کنیم. این گونه برای ما و دیگران شراط خشم و عصبانیت فراهم می شود.
اصولاً به دلیل بی اعتنایی از نظر بسیاری از مردم نه تنها فردی نامنظم و نامرتب جلوه می کنیم، بلکه بسیار خودخواه و خودپرست و خودپسند به نظر می رسیم و از آن بدتر برخی اوقات به دلیل بی اعتنایی به آنچه که باید در زمان خودش انجام بگیرد، مشکلات و مسایلی از نظر سلامت فیزیکی یا روانی برای خود و دیگران به وجود می آوریم.
عده ای از ما به خاطر ترس روبه رو شدن با کارهایمان، کارمان را به بعد موکول می کنیم. برای نمونه، می حواهیم گواهی نامه بگیریم، به خاطر ترس از مردود شدن آن را به بعد موکول می کنیم یا مشکلی با خانواده یا محل کار داریم، اما آن را حل نمی کنیم.
کارهای عقب مانده که در ذهن ما انباشته می شوند، ذهن را به خود مشغول می کنند و نگرانی ها در ذهن ما افزایش پیدا می کنند. همین موضوع باعث می شود تمرکز ما به هم بخورد. به همین خاطر است که مثلا کلید را جایی می گذاریم و چون آن موقع ذهن ما به چیزهای دیگر مشغول است، یادمان می رود که کلید را کجا گذاشته ایم و می گوییم چقدر حواس پرتی پیدا کردم یا آلزایمر دارم.
ویژگی چهارم ما حرمت نفس یا عزت نفس است. گرچه در ظاهر وانمود می کنیم که به نوعی خود را مهم و با ارزش می دانیم و در بیشتر موارد نیز از دیگران انتظار داریم که با ما برخوردی بسیار محترمانه و بزرگوارانه داشته باشند، ولی در ته وجود خود احساس خوبی درباره خود نداریم.
فرض ما این است که من موجود بد و گناهکاری هستم. موجود تنبل و بیکاره ای هستم. فرد احمق و ابلهی هستم، ولی از آنجا که بیان این مسئله یا نشان دادن آن به زیان من تمام می شود، باید از یک طرف دیگران را حقیر بشمرم یا در فرصت مناسب آنها را به نوعی پایین بیاورم و از سوی دیگر وانمود کنم از دیگران در همه این زمینه ها که در عمق وجودم احساس بدی به خودم دارم، بهتر و برتر هستم.
بنابراین معمولاً در رابطه هایمان از یک طرف خود را حقیر و ناچیز جلوه می دهیم و امیدواریم که از این طریق احترام و توجه دیگران را برانگیزیم و ما را فردی متواضع و فروتنی بدانند و از طرف دیگر برخی اوقات کوشش می کنیم که با نشان دادن جنبه های مثبت در وجود خود یا آنچه که متعلق به ما و خانواده مان است به گونه ای برتری و امتیازمان را بر دیگران ثابت کنیم، ولی در تمام این موارد کم و بیش از شرایط درونی خود خبر داریم.
این احساس بد درباره خود احساس گناه، مقصر بودن و دیگر احساس های بد و منفی را به شکل های مختلف حتی درباره ظاهر و زیبایی یا بدن مان سبب می شود و همیشه احساس بدی در ما ایجاد می کند. برخی اوقات هم غرور موجب می شود که در تحليل نهايی فاصله ای بين خود واقعي با خود ايده آلي يا تخيلي يا تصوري در ما ایجاد کند.
هر چه اين وجود كوچكتر باشد و آن تصوير و تصور بزرگتر، غرور بيشتر است. هر چقدر بين مني كه درك شده است با مني كه دوست دارم بشوم، فاصله زياد شود، خويشتن پذيري كم است.
ویژگی پنجم ما این است که با مشکل اعتماد به نفس روبه رو هستیم. به این معنا که به دلیل باور و نظر بدی که درباره خود داریم به دلیل احساس نادانی و ناتوانی که در عمق وجود خود لمس می کنیم، نگران این هستیم که از عهده بسیاری از اوقات انجام کارها برنیاییم.
بنابراین با وجود اینکه در بسیاری از موارد در زندگی توانسته ایم به هدف ها و برنامه های خود برسیم و با وجود آنکه در مقام مقایسه برخی از اوقات به دلیل این احساس و حال بد بیش از حد کوشیده ایم و آنچه که می خواستیم به دست آورده ایم و در مقام مقایسه با دیگران حتی بهتر و برتر هم هستیم، اما همچنان نگرانیم که از عهده کارها بر نیاییم.
این اضطراب و نگرانی در حد و اندازه کم و معقولش می تواند سازنده باشد. به این خاطر که برخی از اوقات برای ما انگیزه و زمینه بسیج نیروهایمان را فراهم می کند، اما در برخی موارد نیز ما را از حرکت باز می دارد. به هر حال با وجود این احساس بد، همیشه از آنچه که حتی به وجود می آوریم و می سازیم، آنقدرها لذت نمی بریم و ناچار موفقیت و پیشرفت خود را موقتی یا حتی تصادفی می کنیم.
بنابراین معمولاً با داشتن این نظر که از عهده انجام کارها برنمی آییم، بیشتر اوقات مجبوریم که در حاشیه باشیم و موفقیت های خود را نتیجه احتمالی حوادث و اتفاقات خارج از کنترل خود و دیگران می دانیم.
عامل ششم موضوع قدرت و آبرو است. بیشتر ما از دوران کودکی قدرت هایی را بالای سر خود داشته ایم که به ما زور می گفتند و ما را کتک می زدند و سوءاستفاده می کردند یا از ما بیگاری می کشیدند. مثل پدر و مادر، برادر بزرگتر یا معلم.
هر کس که زورش از ما بیشتر بود به ما زور می گفت و هر موقع اشتباهی می کردیم، نمره خوبی نمی گرفتیم. اگر آداب معاشرت را از نظر بزرگترها به خوبی انجام نمی دادیم، پدر و مادر ما را تنبیه می کردند و می گفتندک «خاک بر سرت. تو آبروی ما را پیش در و همسایه و فامیل بردی.»
احساس گناه و تقصیر را به گردن ما می انداختند و احساس بی ارزشی و حقارت را درون ما کاشتند. این احساسات درون ما بزرگ شدند. فرقی ندارد ما چه مدرکی، چه مقامی یا چقدر پول داریم. ما در خلوت خود احساس حقارت، بی ارزشی و پوچی می کنیم.
در زمان کودکی وقتی کتک می خوردیم در ذهن مان می گفتیم کی می رسد من بزرگ و قدرتمند شوم و انتقامم را از اینها بگیرم. خيلي ها هستند كه در كودكي توسط خانواده یا آشنايان نزديك مورد انواع آزارها حتي آزار جنسي قرار گرفته¬اند و قرباني شده اند. یعنی پناهگاهی که باید برای محافظت، تدارک و رشد مهيا شود، جایی که در آن یاد بگیریم، محبت بدهیم و بگیریم، تبدیل به ریشه درد ما می شود.
به دلیل آسیب کودکی و ویژگی های روانی، از قدرت و قدرتمند متنفریم. حتی وقتی این قدرت یا باور به صورت مشروع یا اقتدار در می آید و به نوعی پذیرفته شده و مطلوب است یا حتی به صورت مدیریت در مفهوم اداره و تنظیم امور به کار گرفته می شود، همچنان نظر خوبی درباره برخی افراد نداریم که از موقعیت و مقامی برخوردارند یا قدرت انجام کار یا اعمال نظر دارند.
از سوی دیگر، به نوعی تشنه این قدرت و توانایی هستیم و در عمق وجود خود مایلیم به گونه ای به آن دسترسی پیدا کنیم تا از این طریق به حساب خود، از کنترل دیگران در امان باشیم و آرامش پیدا کنیم. بنابراین مفهوم قدرت برای ما جنبه دوگانه دارد. از طرف دیگر، اگه بتوانیم به صاحب قدرت و اقتدار نزدیک شویم یا به گونه ای با او روابط ویژه ای برقرار کنیم یا زیر سایه او بتوانیم از موانعی بگذریم و منافعی برای خود به وجود بیاریم به یک باره پرستنده قدرت می شویم.
گرچه در گذشته بت شکن بودیم، امروز بت سازیم. گاهی هم بت می سازیم و بعد می خواهیم آن را بشکنیم. این جنبه دوگانه وجود ما است که با توجه به نزدیکی و دوری از قدرت در ما حالت های متفاوتی را موجب می شود و با وجود آنکه در دورانی با هر قدرتی مخالفت می کردیم، امروز قدرت را به نوعی برای خود و برای دیگران ضروری و لازم می دانیم.
این تغییر و دگرگونی گرچه برای خود ما نیز تا حدودی آشکار است، اما با توضیح و توجیه های عجیب و غریب آن را به گونه ای برای خود و دیگران مطرح می کنیم، اما کنار این مفهوم قدرت با مسئله آبرو به نوعی مواجهیم و به همین جهت به آداب و احترام توجه ویژه ای داریم و مایل هستیم که وجود ما به نوعی مورد رعایت دیگران قرار بگیرد.
شکنندگی و حساسیت ما مسئله مهم و اساسی در زندگی ما است . به همین دلیل برخی اوقات رنج بسیار می بریم. مشکلات فراوانی را در زندگی تحمل می کنیم، فقط به این خاطر که وجهه خود را حفظ کنیم و نظر دیگران راهمچنان نسبت به خود خوب نگه داریم.
به همین جهت است که بیشتر اوقات به دلیل ترس و نگرانی از اینکه آبروی مان بریزد، برخی از اوقات حتی بدترین موقعیت ها را نه تنها برای خود، بلکه برای عزیزان و فرزندان مان در مدتی طولانی قابل قبول می دانیم.
متاسفانه برخی اوقات به حساب خود، برای حفظ آبروی فرزندان و عزیزان مان، آنها را وادار به نوعی رفتار و زندگی می کنیم که پر از درد و رنج و ناراحتی است و به آنها اجازه و فرصت این را نمی دهیم که از این فکر و خیال رها شوند که قضاوت و نظر دیگرانی که از آگاهی یا مهربانی و عدالت برخوردار نیستند، ارزش و اعتبار ندارد.
گاهی شاهد این هستیم که یکی از افراد خانواده معتاد است و دارد از بین می رود، اما پدر و مادر مرتب نگران این هستند که کسی متوجه نشود و فکر می کنند اگر دیگران بفهمند آبروی آنها از بین می رود.
به هر حال در زمینه آبرو و حیثیت و قدرت به گونه ای حرکت می کنیم که برخی اوقات داشتن و نداشتن آنها برای ما از نان شب هم واجب تر و مهم تر می شود. گاهی ناچار به ترک محیط و موقعیت و حتی شهر و دیار خود می شویم تا اینکه احتمالاً بتوانیم در این زمینه به آرامش یا هدفی برسیم که مورد نظر ما است.
ویژگی هفتم موضوع خشم در ما است. می دانیم که اصولاً عده ای از ما، چند یا چندین برابر دیگران خشمگین می شویم. تا جایی که به جرات می توان گفت برخی از ما در یک روز بیش از صد بار از حوادث و اتفاقات اطراف دچار احساس شدید ناراحتی و خشم می شویم.
این گروه از افراد برای ابراز این خشم یا نشان دادن آن به دو گونه مختلف و اون هم در شرایط و موقعیت های گوناگون متفاوت عمل می کنیم. برخی از ما هرگز خشم خود را به عصبانیت یعنی احساس و هیجان رفتاری تبدیل نمی کنیم و بنابراین تقریباً بسیار کم عصبانی می شویم یا حتی برای مدتی عصبانی نیستیم.
چون بیشتر اوقات با تحمل و گذشت و فداکاری و به نوعی توضیح و توجیه برای خود هر درد و آسیبی حتی هر زور و ظلم و تجاوزی را تحمل می کنیم. بنابراین از یک طرف ممکن است موجودی باشیم که عصبانی نشویم و هیچ حقی در جهت ابراز عقیده و نظر یا خواسته خود نداشته باشیم، از سوی دیگر، عده ای از ما همیشه عصبانی هستیم.
یعنی کوچک ترین موضوع و مسئله ای را به دلایلی که بعد به آن می پردازیم، عاملی برای عصبانیت خود می بینیم و برخی اوقات حتی از آن چیزی که خوب و زیبا است هم شکایت داریم که چرا در گذشته نبوده یا چرا عمرش کوتاه است یا در آینده نخواهد بود.
حتی گاهی از خود خوبی هم خشمگین و عصبانی خواهیم بود. بنابراین وجود ما پر از خشم است، اما احتمالاً ابراز آن را به نوعی در کنترل در می آوریم و برخی اوقات به گونه ای اداره می کنیم. در حالی که در برخی از ما مشخصه ی اصلی و اساسی ما ابراز بی پروا عصبانیت و تجاوز به حقوق دیگران از همین راه است.
مورد هشتم روابط احساسی و عاطفی و بالاخره جنسی است. عده ای از ما بر اساس انتظار و توقع مان از دیگران به گونه ای غیر واقع بینانه عمل می کنیم، ولی وقتی به مسایل احساسی و عاطفی می رسیم، گاهی آماده ایم و حتی عاشقِ عاشق شدنیم و با کوچکترین اشاره یا نشانه ای تصور می کنیم به عشقی بی پایان دست یافته ایم. در نتیجه مفهوم عشق و معشوق را برای خود به عنوان موضوع و مسئله ای مهم و اساسی در می آوریم و با آن زندگی می کنیم.
از طرف دیگر، گاهی خود را کاملاً بی نیاز و دور از این بازی ها یا نقاط ضعف و گرفتاری ها می دانیم و تصور می کنیم روابط احساسی و عاطفی یک بازی و سرگرمی برای افراد کوته بین، ضعیف و زبون است که به نوعی خود را به دیگری می چسبانند یا قضاوت یا نظری عمیق وسنگین نسبت به دیگری دارند.
گفتیم که برای روابط جنسی معمولاً با مسایل و مشکلاتی روبه رو هستیم و کمتر معتادی است که آشفتگی و مشکل جنسی نداشته باشد یا انحرافی در او دیده نشود، اما این مشکلات در دو گروه زنان و مردان متفاوت است.
در گروه مردان معمولاً توانایی کنترل خودشان در زمان رابطه جنسی را ندارند. بنابراین ارضا و انزال آنها در اختیار خودشان نیست و به این جهت گاهی در این باره مشکلاتی برای خود و همسرشان به وجود می آورند. زیرا نوعی خشم و کینه و تنفر در زمینه ارتباط با جنس مخالف به دلایل فراوان در آنها به وجود می آید.
از سوی دیگر، اگر زن هستند می خواهند خود را از رابطه جنسی دور نگه دارند. این گروه ارتباط جنسی را کاری کاملاً غیرعادی می دانند. برخی اوقات احساس می کنند به گونه ای مورد استفاده نامناسب قرار می گیرند و اصولاً حتی در ارتباط با همسر خودشان توان این را ندارند که این رابطه را به گونه ای لذت بخش و رضایت بخش دربیاورند و حتی تا جای پیش می روند که تصور می کنند تسلیم شدن یا خود را در این زمینه رها کردن یا به مرحله ای از اوج و لذت جنسی رسیدن نه تنها برابر با شخصیت و جایگاه آنها نیست، بلکه نشانه ای بد یا بیانگر انحراف آنها است.
موضوع مهمي كه بايد توجه كنيم، مسئله خاطرات است. خيلي ها هستند که از نظر رواني به خاطر دردهاي شديد، زخم ها و خيانت¬ها اين دردها را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرو می¬برند. يعني بدون اينكه يادشان بياید آن را جلوي ديگران انكار مي كنند. اين مسئله در فكر خودشان هم انكار شده است.
مسئله خيلي مهمي پيش مي آيد و آن حافظه است. خيلي وقت ها افرادی هستند كه به خاطر دردهاي عميق حافظه اتفاقات تلخ را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرو مي برند و افرادي هستند كه آنقدر اين خاطرات عميق در ضمير ناخودآگاهشان فرو رفته است كه دیگر امكان بيرون آمدنش نيست؛ حتي اگر خودشان بخواهند.
بعضي ها مي دانند كه ما انسان¬ها اين ظرفيت را داريم که دردي را آنقدر زير خاك ببريم كه ديگر نتوانيم دوباره به آن دسترسي پيدا كنيم، ولي بیشتر افراد اين گونه نيستند. بیشتر آنها خاطرات زيادي از آزارهاي جنسي دارند، ولي نمي خواهند اقرار و اعتراف كنند كه آزار جنسي، تاثير منفي در زندگي شان گذاشته است. چه بخواهيم، چه نخواهيم اين واقعيت¬ها وجود دارد.
بعضي ها خاطره ندارند. بعضي ها يك مقدار خاطره دارند و بعضي وقت¬ها در جزیيات خاطرات¬مان اشتباه هم مي تواند باشد. يعني هيچ وقت حافظه انسان مثل يك ويدیو نيست. حافظه ها به هم ریخته و نامنظم مي شود و جزیيات مي تواند خيلي با هم فرق داشته باشد.
پدر ومادر، خانواده، فاميل و دوستان¬مان چنين بلاهايي سر ما می آورند. شوكه مي شويم وقتي دوباره به خاطر مي آوريم اتفاقات را و وقتي با آنها روبه رو مي شويم، ميخكوب مان می کند. به عبارتی، حالت شوك به ما دست مي دهد. شوك تبديل به ناامیدی و ناامیدی تبديل به خشم و عصبانيت مي شود.
اين خشم تقلا كردن روح آدمی است، وقتي از يك كابوس دروغ بيدار می¬شود. خشم همراه با طغيان است. يعني ديوانه كننده است و خيلي وقت ها آن خشم نسبت به خودمان بروز می کند كه دایم در حال کوبیدن خودمان هستیم. بعد نسبت به كساني كه از ما سوءاستفاده جنسي كرده اند و آزارمان داده اند، نسبت به خانواده و دوستان مان و حتي وقتي كه بزرگ شديم نسبت به همسرمان. اين خشم خودش را در تمامی روابط اجتماعی ما خود را نشان مي دهد.
در برخی زنان موضوع نداشتن ارگاسم به عنوان یک واقعیت در تمام زندگی خودش را نشان می دهد. زیرا خشمی که در این باره گاهی به دلیل زن بودن و جنسیت خود دارند یا احساس بدی که در رابطه جنسی از آن برخوردارند یا به گونه ای در این مورد مرد را موجودی متجاوز و به دلیل سابقه کودکی یا ارتباطات اولیه موجودی بد و خشمگین می دانند، همه و همه دست به دست هم می دهد که نخواهند و نتوانند این لذت را برای خود بپذیرند یا پیام لذت بردن از رابطه را به همسر خود نیز تقدیم کنند.
به این جهت چنین افرادی حتی در چارچوب نظام خانواده به دلیل پذیرفته و پسندیده نبودن این روابط به گونه ای با آن برخورد می کنند که نه تنها تاثیر بد و منفی در رابطه با همسرشان می گذارد، بلکه محیط خانواده را نیز به مقدار زیادی آلوده می کند.
عامل نهم در شخصیت ما مسئله وابستگی و حتی اعتیاد به دیگران است. معمولاً توان استقلال و آزادی را برای خود نداریم و حتی به دیگران این اجازه را نمی دهیم که آزاد و مستقل باشند. به همین جهت از طرفی به افرادی می چسبیم و از طرف دیگر مثلاً فرزندان خود را وادار می کنیم که رابطه ای کاملاً تنگاتنگ و وابسته به ما داشته باشند. نیازهای خود را از طریق دیگران برآورده می کنیم و دیگران را آن گونه نیازمند خود می سازیم که آنها باید ناچار از طریق ما نیازهایشان را برآورده کنند.
بنابراین این وابستگی را - به صورت مثبت و منفی - به گونه ای با افراد مختلف برقرار می کنیم و هرگز به مرحله خودکفایی نمی رسیم. حتی این کار وابستگی را می توانیم تا جایی پیش ببریم که ارتباط با دیگران از مرحله وابستگی بگذرد و جنبه اعتیاد و عادت داشته باشد. در چارچوب این حالت ها است که به نوعی خود و دیگران را گرفتار می کنیم و با تکرار رفتار نامناسب مانع رشد و پیشرفت خود و دیگران می شویم.
مورد دهم موضوع محبت و دوستی است. هر وقت می خواستند از ما بیگاری بکشند یا سوءاستفاده کنند کلمه های محبت آمیز به کار می بردند. برای نمونه می گفتند: «دستت درد نکنه. یه محبتی بکن این کار را برای ما انجام بده.» به همین دلیل، محبت در مغز ما به صورت مهربانی احساس نمی شود.
شاید در تعاریف حرف های قشنگ بزنیم. مثلا بگوییم از محبت خارها گل می شود، اما در واقع درون ما واکنش دیگری صورت می گیرد و محبت به عنوان فریب و دروغ بزرگ در اعماق وجود ما لانه کرده است. با وجود آن که محبت را یک بازی و حتی حقه بازی می دانیم اما از آنجا که آن را کالای با ارزش و مهمی می دانیم، سخت در جهت به دست آوردنش می کوشیم.
به عنوان تشنه و گرسنه و محتاج محبت هر رفتاری را انجام می دهیم تا دوستی و محبت دیگران را جلب کنیم و به نوعی آن را نگه داریم و به خاطر همین از هر گونه کوچک شدن، چاپلوسی یا حتی صرف وقت و نیرو و انرژی ابا نداریم. خود را به جهت حفظ این روابط سطحی و در ظاهر دوستانه که خود نیز به آن باور نداریم، تلاش زیادی به خرج می دهیم.
در دوستی نیز بسیار ناپایدار، حسود و در بسیاری موارد بسیار مداخله کننده و درگیریم، اما بعد از اینکه فهمیدیم دیگران برای ما فایده ای ندارند یا در ارتباط با ما آن چه که انتظار داریم و نیازمند آن هستیم را ندهند، به راحتی می توانیم بعد از چندین و چند سال دوستی آنها را ترک کنیم و به فراموشی بسپاریم.
بنابراین به دلیل باور نداشتن به عشق، محبت، دوستی و صمیمیت با این موضوع ها بازی می کنیم، ولی در عین حال از دیگران این محبت رو همیشگی به عنوان یک اصل اساسی در رابطه طلب می کنیم. حتی به صورتی که باید به گونه ای انحصاری و کامل در اختیار ما باشد، این حس جلوه گری می کند، ولی به هر حال خود از درون می دانیم که نه تنها این محبت و دوستی را نسبت به خود و دیگران نداریم، عشق و محبت دیگران را نیز نوعی بازی و تقلب تصور می کنیم. از این رو، از داشتن روابط عمیق دوستانه یا عاشقانه پرهیز می کنیم.
پس متوجه شدیم که در عمق وجود عده ای از ما که شخصیتی عصبی داریم، دشمنی، نفرت و کینه نشسته است. به خاطر این حال بد و شرایط و موقعیت ناپسند و به خاطر ظاهری که باید حفظ کنیم و روابطی که باید داشته باشیم و احساس محبوبیت و مقبولیتی که به نوعی باید در خود حفظ کنیم، ناچار گرفتار این ترس و وحشت و نگرانی می شویم که کنترل خود را از دست بدهیم و کینه و تنفر درونی را به نوعی بیرون بریزیم.
به همین جهت ما علاوه بر این احساس بد و کینه ای که در وجود خود داریم با اضطراب و نگرانی به سر می بریم و سایه افسردگی راهمیشه بر سر خود احساس می کنیم، اما علاوه بر اینها کاملاً می توان دید که شخصی هستیم که به جهان از دیدگاهی بد و منفی نگاه می کنیم.
به خاطر این بدبینی و شک بیشتر وقت ها روابط را بر هم می زنیم. لذت را از خود دور می کنیم و گاهی رنج را می پذیریم. بنابراین از رنج دادن و آسیب زدن به دیگران هم پروایی نداریم. به همین جهت کسانی که با ما روابط نزدیکی دارند همیشه با نوعی تلخی و سختی ما روبه رو می شوند و همین موضوع عامل بازدارنده در مسیر رشد و تکامل یا جلوگیری کننده از هر نوع شادی و خوشحالی و لذت در زندگی است.
عده ای از ما کارهای جهان را مختلف و متفاوت نمی بینیم، بلکه آنها را بد و نادرست می بینیم، اما از این شرایط متنفر هستیم. بد و نادرست را به عنوان یک واقعیت در زندگی نمی فهمیم و نمی پذیریم. بنابراین با آن سر جنگ و جدال داریم و به همین جهت است که در زمینه های فراوانی خشمگین می شویم و به دو گونه مختلف یعنی عصبانی شدن یا نشدن زندگی می کنیم.
یک گروه نیز همیشه عصبانی هستند، در حالی که دیگران را تحمل می کنیم و به نوعی به رضایت آن ها تا حد ممکن پوشش می دهیم.
با آگاهی که در مورد شخصیت مان پیدا کرده ایم، این فرصت وجود دارد که به موضوع خشم و عصبانیت و اداره کردن آن بپردازیم، اما همیشه توجه داشته باشیم که به دلیل اهمیت موضوع، خشم به عنوان یک احساس و هیجان بروز نمی کند، بلکه عصبانیت به عنوان یک واکنش و رفتار نامناسب به عنوان مشکل شخصیت عصبی ما خود را نشان می دهد.
می دانیم که انسان در طول تاریخ تکامل خود به صورت جنگجو و شکارچی زندگی می کرد. یعنی انسان در محیطی امن و امان به وجود نیامده و از رشد عادی و معمولی برخوردار نبوده است. محیط اطراف او همواره پر از خطر و درد و رنج و مرگ بوده است.
به همین جهت دو مکانیزم اصلی و اساسی که در وجود من و شما نشسته، مکانیزم جنگ و گریز است. زمانی که امکان از پیش رو برداشتن دشمن را داشته باشیم، مانع را از سر راه خود دور می کنیم. زمانی که خودمان را ناتوان و ناچیز ببینیم از صحنه می گریزیم و این مکانیسم طبیعی عمیق و سنگین در وجود ما نشسته است و زمانی که مسئله اساسی مرگ و زندگی مطرح می شود، کار خودش را به صورتی مطلق و قطعی آغاز می کند.
در موارد جزیی و مسایل کم اهمیت تر انسان باید با محیط اطرافش به نوعی سازگاری برسد. این سازگاری در عالم حیوانات از طریق غریزه صورت می گیرد، اما به نظر می رسد که بر اساس تعریف دقیقی که از غریزه در حیوان داریم انسان با وجود داشتن حالت های عمومی و عادی و طبیعی دارای غرایزی به مفهوم حیوانی آن نیست، بلکه آن گونه که به درستی گفته شده دارای نیروها و کشش های طبیعی است که زندگی او را به نوعی به پیش می برد.
این کشش ها رو معمولاً در سه گروه تقسیم بندی می کنیم:
کشش نخست نیروی حفظ جان، دوری از درد و رنج و مرگ و رفتن به سمت لذت و شادی.
کشش دوم نیروی اشتغال یا مشغول بودن است. زیرا انسان به عنوان یک موجود دایم باید درگیر کار و فعالیتی چه به صورت بدنی و چه در ضمیر و ذهن خود باشد یا بیشتر اوقات ترکیبی از هر دو را انجام دهد.
کشش سوم جنسی است که به نظر می رسد در انسان از دو نیروی دیگر قوی تر است، ولی به هر حال انسان با داشتن آنچه که به عنوان کشش های طبیعی می شناسیم زندگی می کند.
عده ای در گذشته این باور اشتباه را داشتند که انسان علاوه بر میل و غریزه جنسی، غریزه دیگری به عنوان پرخاشگری دارد. یعنی انسان به صورت عادی و طبیعی در حالی که کشش به سمت جنس مخالف دارد و تمایل جنسی خود رو باید ارضا کند به نوعی حالت پرخاشگری نیز در او دیده می شود.
امروز می دانیم گرچه انسان به دلیل فرار از درد و رنج یا مرگ در بسیاری از موارد نه تنها از خود دفاع نمی کند بلکه دست به حمله می زند یا احتمالاً بهترین نوع دفاع رو حمله می بیند و مرز میان خط میانه و حمله و دفاع در بسیاری از موارد چندان مشخص و روشن نیست، اما به هر حال اینکه من و شما در ارتباط با دیگران چگونه رفتار می کنیم، پدیده ای از قبل نوشته شده یا طبیعی نیست.
به بیان دیگر، اگر محیط و شرایط و موقعیت مناسب باشد، اگر روابط درست باشد، اگر درست آموزش و پرورش و تربیت صورت بگیرد، این فرصت را داریم که بتوانیم تمایل خود را در مسیر و راهی بیندازیم که نه تنها از نظر اجتماعی و انسانی پذیرفته شده است، بلکه از نظر اخلاقی هم درست باشد.
بنابراین سخن درباره اینکه انسان به صورت طبیعی یا عمومی دارای میل به پرخاشگری و تجاوز است امروزه مورد قبول نیست. بلکه هنگام زایش، آمادگی این را داریم که محبت و دوستی و رابطه خوب یا جنگ و جدال را بیاموزیم و همان گونه که می توانیم زبان را به ستایش و نیایش و دعا حرکت دهیم یا به عکس حرف زشت و ناسزا بگوییم. بنابراین آنچه که در گذشته به عنوان میل پرخاشگری در انسان بود، امروز از نظر علمی منتفی است.
به همین جهت مسئله خشم و عصبانیت در چارچوب روابط انسانی موضوعی آموختنی است و به همین دلیل من و شما جدا و دور از تحمیل یا فشار درونی و طبیعی یا غریزی آمادگی این را پیدا می کنیم که روابط صمیمانه و دوستانه و محبت آمیز با دیگران داشته باشیم و به گونه ای خشم را در خود اداره کنیم و آن را به آرامش و مرحله ای برسانیم که نه تنها مخرب و ویرانگر نباشدف بلکه مفید و مثبت و سازنده باشد.
بدون تردید در طول تاریخ انسان از نیروی خود در جهت پیش بردن هدف هایش استفاده کرده است. به خصوص وقتی که با عامل قدرت روبه رو می شد. به این معنا که انسان با برداشتن هر مانع فیزیکی یا انسانی کوشش می کرد به نیازهای خود پاسخ دهد و حق خود را مطالبه کند.
در نتیجه در این زمینه صرف نظر از رفتار عادی و معمولی نوعی برخورد تند پرخاشگرانه یا تجاوز به حریم و حقوق دیگران نیز دیده می شود، اما می دانیم که در طول تاریخ صرف نظر از استفاده از نیرو یا داشتن حالت خشم یا رفتار عصبانی انسان ها، حتی موضوع خشم و عصبانیت را به صورت بازی و تفریح هم در می آوردند و برخی از اوقات با تظاهر به آن دیگران را می ترساندند یا موجب بروز واکنشی در دیگران می شدند تا به این وسیله به تمسخر دیگران بپردازند.
بنابراین مسئله خشم و عصبانیت حتی به صورت بازی و تفریح و سرگرمی یا تمسخر دیگران درآمد و حتی می دانیم که در انسان به دلایل بسیار زمینه هایی وجود دارد که با آموزش و تربیت نادرست گرایشی در جهت خودآزاری و دیگر آزاری یا آسیب به خود و دیگران به وجود می آید.
این مرحله سادیسمی یا تجاوز به حریم حقوق دیگران و حتی خود، در انسان زمانی به وجود می آید که مراقبت های لازم از او صورت نگیرد. بنابراین من و شما موجوداتی هستیم که آمادگی داریم در رابطه خودمان با دیگران از سر محبت و مهربانی عمل کنیم یا درگیر نوعی جنگ و جدال با آنها باشیم.
به همین جهت مفهوم خشم و عصبانیت برای من و شما می تواند به عنوان یک هشدار و اخطار تلقی شود و از نیرو و انرژی آن به بهترین صورت ممکن برای رشد روحی استفاده کنیم. البته در صورت رعایت نکردن اصول و نکاتی خشم و عصبانیت می تواند تبدیل به نیرویی ویرانگر شود که نه تنها به دیگران آسیب می زند، موجب آسیب به خود و حتی مرگ و نابودی خواهد شود.
به همین جهت از کودکی از یک رفتار - حتی نسبت به یک اسباب بازی - دچار خشم می شویم و این خشم با هل دادن خواهر و بردار کوچکتر یا بزرگ تر خود را نشان می دهدف تا جایی که من و شما برخی اوقات با موجوداتی روبه رو می شویم که بعد از شکنجه های بسیار آزاردهنده فردی رو می کشند.
بنابراین خشم و عصبانیت ما از موضوع های کوچک و جزیی و کم اهمیت آغاز می شود و تا بدترین و بالاترین مراحل می تواند ادامه پیدا کند. به همین خاطر، در زمینه چگونگی و انگیزه ها یا عوامل و هدف هایی که انسان ها در جهت نشان دادن این رفتار و حالت ها دارند باید مسئله را کمی عمیق تر و دقیق تر مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.
باید به این نکته توجه داشته باشیم که اگر زندگی را به معنی تعادل بگیریم، یعنی نظر ما چنین باشد که آنچه نامش زندگی است، وقتی مفهوم ملموس و بیرونی می یابد که تعادل بیرونی و درونی برقرار باشد. آنچه سبب می شود که من و شما با خشم درگیر یا گرفتارشویم، مربوط به زمانی است که این تعادل درونی و بیرونی به هم می ریزد.
به همین جهت در بسیاری موارد گفته شده است خشم زمانی بر فرد چیره می شود که اتفاقی مخالف خواسته و انتظار ما صورت می گیرد یا کسی یا چیزی به حریم خصوصی، جغرافیایی، روانی و اجتماعی ما تجاوز می کند. به هر حال عامل برهم زننده درونی یا بیرونی حالت ها و احساسات مختلف و متفاوت از جمله خشم و به دنبال آن عصبانیت را موجب می شود.
زمانی که تعادل من و شما به خاطر عامل خارجی یا درونی به هم بریزد، موضوع خشم و عصبانیت هم مطرح می شود. برخی از افراد درست مثل کسانی که پوستی ندارند یا بدن آنها زخمی است، هر برخورد ناچیزی موجب درد و رنج و ناراحتی آنها می شود. همچنین برخی از افراد خبر بد را با سرعت به مراتب بیشتری به مغز منتقل می کنند و آن را در قسمت خاصی از مغز مورد تجزیه و تحلیل و ارزیابی قرار می دهند که بیشتر وقت ها با واکنش تند و شدید همراه است.
به بیان دیگر، نه تنها نداشتن پوست روانی سبب می شود که من و شما با مسایل و مشکلات دنیا به صورت بدتری برخورد کنیم، امروزه می دانیم که از یک طرف سرعت دریافت پیام در افراد مختلف متفاوت است. از سوی دیگر، قسمت هایی از مغز که مسئولیت تجزیه و تحلیل خبر دریافتی را دارند در افراد مختلف آن چنان متفاوت است که برخی خبر را به قسمتی می فرستند که فقط به جهت جنگ یا گریز آماده است.
در حالی که دیگران آن را به منطقه ای از مغز منتقل می کنند که آماده تجزیه و تحلیلی واقع بینانه و انتخابی درست و مناسب است. این توانایی به صورت ارثی با من و شما به دنیا می آید. به بیان دیگر، برخی از افراد هر حادثه و اتفاق بدی را در مرکزی مورد ارزیابی قرار می دهند که به دنبال خود پاسخ یا واکنشی تند و شدید دارد. در حالی که دیگران در این زمینه مختلف و متفاوت است. به هر حال عامل ارث نقش بسیار مهمی در خشم و عصبانیت و رفتار من و شما در ارتباط با این احساس و هیجان عمیق انسان دارد.
عامل دیگری که باید به آن توجه کرد، درد و گرفتاری های فیزیکی یا بیماری های فیزیکی است. برخی از ما به دلیل بیماری های فیزیکی آمادگی بیشتری برای رسیدن به خشم و عصبانیت داریم. گروهی با گذشت زمان به خاطر دردی که می کشند و رنجی که می برند این احساس بد را راحت تر و سنگین تر در خودشان رشد می دهند، اما همچنان می دانیم برخی از افراد به دلیل بیماری های سیستم عصبی یا گاهی وجود یک غده در مغزشان افرادی هستند که به سرعت خشمگین می شوند و برخی مواقع از کار انداختن این غده یا جراحی سبب می شود فرد حالت عادی و طبیعی خود را پیدا کند.
بنابراین برخی از بیماری های فیزیکی و برخی از گرفتاری هایی که من و شما از نظر بدنی داریم - برای نمونه کچل بودن یا بینی بیش از اندازه بزرگ داشتن - مورد تحقیر دیگران قرار می گیریم، بیش از همه درد و رنج زمینه ای برای بروز خشم و عصبانیت افراد را فراهم می کند. اگر کسی با بیماری ها و درد و رنج بسیاری روبه رو بوده است زمینه و آمادگی بیشتری برای خشمگین شدن دارد.
مورد دیگر، بیماری های روانی است. برخی از بیماری های روانی خود عاملی به جهت خشم و عصبانیت هستند. برای نمونه، در بیماران اسکیزوفرنی و برخی از انواع آن موضوع خشم و عصبانیت به عنوان عامل و علامت بسیار مهمی در حالت و رفتار آنها نمایان می شود. بنابراین تا زمانی که این بیماری کنترل نشده و دوران فعال آن پایان نپذیرفته باشد، همیشه باید انتظار خشم و عصبانیت یا رفتاری تند از این افراد و بیماران داشت.
برخی اوقات بیماری های روان تنی، یعنی بیماری هایی که ریشه های روانی دارند ولی بعد به صورت بیماری های فیزیکی درآمده اند - که مهم ترین و بیشترین و بدترین آنها انواع سردردها و میگرن ها هستند - عاملی می شوند که فرد به خاطر داشتن این بیماری با خشم و عصبانیت فراوان تری روبه رو شود.
افرادی که گرفتار آشفتگی های شخصیتی هستند. کسانی که در مجموع با مسایل و مشکلاتی روبه رو هستند -همانند شخصیت ناپایدار یا شخصیت شکاک و مظنون یا شخصیت های شبه اسکیزوفرنی - از جمله گروه هایی هستند که متاسفانه عامل خشم و عصبانیت یکی از علایم و نشانه های بیماری و مشکل در آنها محسوب می شود تا زمانی که از نظر شخصیتی به تعادل و ثبات لازم نرسیده اند، آنها را باید افرادی خشمگین و عصبانی دانست و در ارتباط با آنها رعایت اصول به کار گرفته شود.
به هر حال وقتی ما گرفتار مشکل و مسئله خشم یا این احساس بد و هیجان شدید می شویم، در مقابل خود راه هایی داریم. گروهی این خشم را به عصبانیت تبدیل می کنند. یعنی این احساس و هیجان و حال درونی را با رفتاری تند و شدید و در برخی از اوقات ناگهانی و انفجار آمیز به دیگران تحمیل می کنند.
می دانیم که در بسیاری از موارد عامل اصلی و اساسی اختلاف ها یا گرفتاری های بعدی این خشم انفجاری و کوبنده است. متاسفانه هنوز حتی در محیط خانواده رفتار پدر و مادر با فرزندان یا همسران با یکدیگر در بسیاری از موارد با چنین حالت عصبانیتی همراه است که با خود گرفتاری ها یا آسیب های غیر قابل جبرانی را همراه می آورد. بنابراین من و شما در برابر خشم و این احساس بد می توانیم آن را رها کنیم یا به خاطر عادتی که داریم یا علل و عوامل و دلایل دیگری که در آینده به آن اشاره خواهم کرد، آن را بیرون بریزیم.
عامل دوم ابراز خشم است. به این معنا که هر چیزی را در حد و اندازه همان موضوع واکنش نشان می دهیم. بنابراین احساس بد خود را اگر قرار است به دیگری برسانیم به او خبر می دهیم. ابراز خشم یا یکی از موارد یا توصیه هایی است که بعد خواهیم دید. به خصوص در روابط اجتماعی و حتی دوستانه و صمیمانه به آن توجه ما را جلب می کند.
عامل سوم یا راه سوم فرو خوردن یا کنترل خشم است. به این معنا که به من و شما توصیه می کند که خشم خودمان را کنترل کنیم یا خشم خودمان را فرو بخوریم. بعد خواهیم دید که این فرو خوردن خشم یا کنترل خشم عامل اصلی و اساسی بسیاری از بیماری ها و به خصوص افسردگی و اضطراب است.
این نظر و توصیه که در طول تاریخ به عنوان بهترین و مهم ترین سفارش برای مهار خشم مطرح شده است، متاسفانه بدترین و خطرناک ترین راهکار است. یعنی زمانی که من و شما خشم خود را به نوعی کنترل می کنیم یا خشم را فرو می خوریم درست مانند آن است که زهر و سمی به دهان ما ریخته شده و ما به خود بگوییم خوب نیست، زشت است که جلوی دیگران آن را بیرون بریزیم و به همین خاطر آن را درون خود می ریزیم.
گرچه در کوتاه مدت و در ظاهر اتفاق بدی نمی افتد، اما متاسفانه حتی می تواند موجب مرگ و نابودی ما شود. خوشبختانه راه حل چهارمی هم وجود دارد که همان اداره کردن خشم یا آرام کردن خود است. این روش بهترین شیوه برخورد با این احساس و هیجان بد و منفی است که در ادامه به آن می پردازیم.
لازم است به 14 مورد که انواع مختلف و متفاوت خشم انسانی است، اشاره داشته باشم و تا حدودی علل و عوامل و چگونگی برخورد مناسب با آنها را با شما در میان بگذارم.
ما با 14 گونه خشم و عصبانیت همراه هستیم. یعنی شاید بتوان گفت وقتی که خشمگین می شویم حالات و شرایط و رفتار ما با یکی از این 14 مورد مرتبط باشد. البته این موارد فقط اطلاعات کلی و عمومی است که به من و شما برای روشن شدن مطلب کمک می کند.
همچنین به چگونگی و برخی از اوقات چرایی آن پی می بریم. مایلم توجه شما رو به این نکته جلب کنم که بر اساس دریافت و برداشت خودتان روش مقابله با آن یا معالجه آن را پیدا کنید. به هر حال آنچه با شما در میان می گذارم امیدوارم با کمی دقت و واقع بینی در ارتباط با خود و برخی از اوقات با دیگران به نوعی مورد استفاده قرار دهید و با روشن شدن چراغی شاید برخی از جنبه های تاریک را برای خودتان آشکار کنید.

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت