امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2679
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 3-12-1393, 00:25
3-12-1393, 00:25

نشانه های امید قدم چهار قسمت 1

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 1

نشانه های امید
قدم چهارم

ای خداوند قدرت تو برای شفای من كافیست
از تو می خواهم درون مرا تفتیش كنی،افكارم را بیازمایی هر چه از تو نیست،آنها را بردار،افكار و طرز فكر مرا دگرگون كن،تا بتوانم خواست و اراده تو را درك كنم،احساسات مرا نوازش كن ، از عشق و محبت خود جاری ساز، شوقی تازه،قلبی جدید در من ایجاد كن ،تا بتوانم خود و دیگران را دوست داشته باشم،به من قدرت و آگاهی بده تا بتوانم توانایی و استعداد خود را كشف كنم و از آنها در مسیر كمك و بهبودی دیگران استفاده كنم
آمین...

قدم چهار

(( ما يك ترازنامه اخلاقي بي‌باكانه و جستجوگرانه از خود تهيه كرديم . ))
اكثر ما چون مي‌خواستيم مصرف مواد مخدر را قطع كنيم به معتادان گمنام آمديم. ما احتمالاً درباره اينكه با آمدن به NA در حال شروع چه كاري هستيم و يا درآستانه آغاز يك برنامه بهبودي هستيم زياد فكر نكرده بوديم . اما اگر تاكنون به دستاورد اين برنامه توجه نكرده‌ ايد ، شايد الان وقت آن باشد كه تأمل كنيد و در اين باره فكر كنيد .
ابتدا بايد از خود بپرسيم كه از بهبودي چه توقعي داريم . اكثر ما به اين سؤال اين گونه پاسخ مي‌دهيم كه ما فقط خواهان آسايش ، نشاط و آرامش هستيم . يا فقط مي‌خواهيم كه بتوانيم خودمان را دوست داشته باشيم . اما چگونه مي‌توانيم خود را دوست داشته باشيم وقتي كه حتي نمي‌دانيم كه كي هستيم ؟
قدم چهارم ابزار لازم جهت شناخت خود ، و اطلاعات مورد نياز براي دوست داشتن خود را به ما مي‌دهد . همين‌طور چيزهاي ديگري كه ما از برنامه توقع داريم ، مانند آسايش ، نشاط ، و آرامش را به ما ارائه مي‌كند .
قدم چهارم جلودار و به وجود آورنده دوره جديدي در بهبودي ما است . از قدم چهارم تا قدم نهم را مي‌توان فرآيندي درون يك فرآيند ناميد . ما از اطلاعاتي كه در قدم چهارم به دست مي‌‌آوريم ، براي كاركردن قدم‌هاي پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم و نهم استفاده مي‌كنيم . اين فرآيند قرار است كه بارها و بارها در بهبودي ما تكرار شود.
مثالي براي اين فرآيند هست كه بسيار مناسب مي‌باشد . ما همانند يك پياز هستيم هر بار كه قدم چهارم را كار مي‌كنيم يك لايه پوست را از خود دور مي‌نمائيم و به مغز و اصل خود نزديكتر مي‌شويم . هر يك از اين لايه‌هاي پوست پيازنشانگر يك لايه از انكار،بيماري اعتياد،نواقص شخصيتي و خساراتي است كه به بار آورده ايم. مغز پياز نشانگر روح سالم و نابي است كه در اعمال وجود همه ما موجود مي‌باشد . هدف ما در بهبودي رسيدن به بيداري معنوي است . و با شروع اين فرآيند به آن نزديك مي‌شويم . هر بار كه اين راه را طي مي‌كنيم بيداري معنوي ما كمي بيشتر مي‌شود .
قدم چهارم روشي براي پيدا كردن شناخت از خود است و همان قدر كه به ما كمك مي‌كند تا ذات خطاهاي خود را ببينيم همان قدر هم كمك مي‌كند تا با نقاط قوت و داشته‌هاي خود آشنا شويم . فرآيند ترازنامه‌نويسي نيز راهي بسوي آزادي مي‌باشد . ما از آزاد بودن براي مدت‌ها محروم بوده‌ايم ، شايد حتي در تمام طول عمر خود. اكثر ما كشف مي‌كنيم كه مشكلات ما از زماني كه براي اولين بار مواد مخدر مصرف كرديم شروع نشد بلكه خيلي قبل از آن و وقتي كه دانه اعتياد در وجود ما كاشته شد آغاز گرديد.ممكن است ما خيلي قبل از آن كه براي اولين بار مواد مخدر مصرف كنيم احساس انزوا و متفاوت بودن را تجربه كرده باشيم. در حقيقت آنچه كه ما احساس مي كرديم و نيروهائي كه ما را به جلو مي‌راند كاملاً با اعتياد ما در تضاد و دشمني بود و آرزو ما براي تغيير احساسات مان و مطيع كردن آن نيروها بود كه ما را به اولين بار مصرف رهنمون ساخت . ترازنامه درد ها و درگيري هاي حل نشده در گذشته‌ را براي ما عريان مي‌سازد تا ديگر در اختيار آنها نباشيم . ما ديگر حق انتخاب داريم و تا حدي به آزادي دست يافته‌ايم .
اين قسمت از راهنماي كاركرد قدم‌ در واقع 2 قسمت مجزا مي‌باشد . قسمت اول اين متن از طريق راهنمائي ما در كاوش انگيزه‌هايمان براي كاركرد اين قدم و درك مفهوم آن كمك مي‌كند تا براي كاركرد اين قدم آماده شويم . و قسمت دوم ما را براي نوشتن يك ترازنامه بي‌‌باكانه و جستجوگرانه راهنمايي مي‌كند .

انگيزه‌ها
اگر چه انگيزه ما براي كاركردن قدم چهارم به اندازه خود كار كردن اين قدم اهميت ندارد اما ممكن است دريابيم كه جهت پيداكردن و دفع هرگونه دستاويز و بهانه‌اي كه براي كار نكردن اين قدم داريم مفيد است و ما را به تفكر درباره منافع كاركرد اين قدم وادار مي كند.

1-آيا هيچ دستاويز يا بهانه‌اي براي كارنكردن اين قدم دارم ؟ آنها چه هستند ؟
بهانه: آنچه برای پوشاندن منظور یا موضوعی واقعی عرضه می شود، دلیل یا انگیزه ظاهری یک عمل برای انجام ندادن یا عذر خواهی...
دستاویز: وسیله ای برای ادعای دروغین..
بايد از خود بپرسيم چرا بايد بهانه بيارم كه اين قدم را كار نكنم؟
ما خيلي تمايل داريم از هر چيزي كه دردمان مي آورد و ناراحتمان مي كند دوري و اجتناب كنيم و در مقابل بطرف چيزها ، فكرها و اعمالي برويم كه به ما لذت مي دهند ما بدنبال راحتي ، آرامش ،ثبات هستيم همه اينها بخاطر اين است كه امنيت بدست بياوريم اما بر اثرعدم آگاهي حال و روزمان بدتر شده حال مي خواهيم نگاهي به اين موضوع داشته باشيم .
ما كارهايي مي كنيم كه به امنيت برسيم ولي در مقابل بر عكسش عايدمان مي شود مثل : عقب انداختن كار كرد قدمها ،چكاب دندانها ، خريد يك چيزي كه برايمان خيلي لازم است را عقب مي اندازيم اين عقب انداختن در واقع براي اين است كه ما مي خواهيم امنيت را بدست بياوريم مي خواهيم از درد چكاپ دندان يا از درد پرداخت پولي كه براي خريد لازم است يكجورايي شايد نا آگاهانه فرار كنيم. فكر مي كنيم كه اگر عقبش بندازيم يك روزي ممكن است كه اصلا نخريمش يا اصلا از دستش خلاص بشويم و انجامش ندهيم و ازاين حالت ناملايمتي يا از فشاري كه به ما مي آيد رها شويم .فشار همان درد است كه كمتر است و هر چيزي كه به ما يك مقدار تشويش و التهاب مي دهد وعصباني ، غمگين مان مي كند هر احساسي كه به ما فشار روحي مي آورد ما ازش دوري
مي كنيم و عملا سعي كنيم كه كنارش بگذاريم.
يكي از چيزهايي كه خيلي فشار مي آورد آن مواردي كه يا ناشناخته است يا قبلا شناختيم و مي دانيم كه درد آور ،تلخ وترسناك است وتجربه بد اضطراب آور و ترسناكي داشتيم پس حالا نمي رويم به دنبال اين كه ريسك كنيم و دوباره آن را تجربه كنيم مبادا دوباره آن خاطرات،زخم ها،آزار و اذيتها، ترس و آن فشارها به ما وارد بشود پس ريسك نكردن براي نگه داشتن امنيت است اما در واقع چي مي شود وقتي ريسك نمي كنيم اعتماد و شهامتي را كه در قدم هاي قبلي بدست آورديم را انجام نمي دهيم و با اين عمل رشد شهامت و اعتماد را متوقف مي كنيم در نتيجه بهبودي و شفا هم پيدا نمي كنيم. ممكن است در يك جاي امني خودمان را نگه داريم اما به هدف
نمي رسيم و اين محدود كردن ،خودش بعد از يك مدتي فشار مي آورد چون خيلي از موقع ها ما زندگي خودمان را در قياس با كسان ديگري كه در سن و در شرايط و محيط ما هستند مي سنجيم و معنا پيدا مي كنيم اماوقتي كه توي اين محدوديت ها خودمان را نگه مي داريم بقيه اشخاص چيزهاي ديگري را تجربه مي كنند از ما جلو
مي زنند وبعد از مدتي اين محدوديت ها فشار مي آورد حال ما خراب مي شود يعني اولش بخاطر ترس هايمان خودمان را باز نكرديم و برايش كاري انجام نداديم و خود را محدود كرديم و از ترس مان پشتيباني و حمايت كرديم كه توي يك فضاي امني بمانيم در حالي كه بعد از يك مدتي خود اين فضاي امن مي شود يك فضاي زنداني كه جلوي ما را مي گيرد در واقع ما به چيزي هايي چسبيديم و دفاع كرديم كه همان چيز براي ما خطر بود و جلوي رشد و موفقيت ما را مي گرفت ما امنيت را مي خواستيم كه آرامش داشته باشيم اما با محدود كردن آرامش و امنيت را هم از دست مي دهيم و حالت بي حوصلگي و يك نواختي به ما دست مي دهد كه خودش از هر دردي بدتر مي شود خيلي وقت ها هست كه ما براي اينكه امنيت را نگه داريم اصلا از خير هدفمان مي گذريم يك وقت ها است براي اينكه مبادا شكست و صدمه بخوريم از اول مي آييم شكست را مي پذيريم تسليم شكست
مي شويم كه مبادا شكست بخوريم و ناراحت بشويم . خيلي چيزها را براي اينكه از دستش خلاص شويم بيشتر بطرفش مي رويم و بيشتر نگهش مي داريم توي آن جايگاهي كه اصلا راحت نيستيم. بعضي وقتها با اهمال كاري و مسئوليت گريزي اينكار را انجام مي دهيم مثل :يك كفش كه ميخ دارد بجاي اينكه كفش را در بياوريم و ميخش را بكنيم كفش را به پايمان نگه مي داريم و ياد مي گيريم كه چطوري كج و كوله راه برويم كه اين ميخ كمتر به ما فشار بياورد.
مي دانيد چرا ما حسادتت مي كنيم؟ براي اينكه حسادتت از يك حس نا امني مياد
وقتي من در كودكي توجه و محبت لازم را دريافت نكردم و يا فكر مي كنم دريافت نكردم و به امنيت و آرامش نرسيده باشم؛ذهن من طوري حركت مي كند كه نشانه عدم امنيت است.بخاطر همين هر كجا مي روم و در جمعي كه هستم زير چشمي همه را كنترل مي كنم انگار كه ديگران به يك زبان ديگر صحبت مي كنند.چون نمي توانم اين آدمها را بخوانم و پيش بيني كنم يا بصورت منفي پيش بيني مي كنم به همين دليل با شك و ترديد بر خورد مي كنم بنابر اين تمام وجود من با شك و سوءظن اطراف را مي نگردو اين موضوع را هم در زبان و هم در افكارم آشكار مي شود.
حتي من محبت وتوجه را انحصاري و مطلق مي خواهم و اين بيماري در رابطه با خانواده خودش را اينگونه نشان مي دهد كه برخي اوقات در رابطه به فرزندم به همسرم حسادتت مي كنم و يا درجمع دوستاني كه من در خدمتشان هستم اگر ببينم از كسي ديگر تعريف مي كنند من حسادتت مي كنم مسئله انجمني يا غير انجمني ،راهنما يا غير راهنما نيست مسئله اين اينست كه من دوست ندارم غير از من از هيچ منبع ديگري راهكار بگيرند و يا اطلاعات بدست بياورند و مي خواهم كه محتاج من باشند.
در واقع احساس مالكيت به آنها مي كنم كه نوعي برده گي مي باشد،علتش هم اين است كه خودم برده و تحت كنترل و هدايت بيماري حركت مي كنم و اسير بيماري هستم و چاره اي ندارم ديگران را هم بصورت زنداني بنگرم و زندانبان آنها شوم كه نتيجه اش كنترل ديگران و يك زندگي بسيار سختي را بايد بگذرانم. به همين دليل همش مي خواهم كساني را كه مي خواهند شما را راهنمايي و كمك كنند را از شما دور كنم و همين برايم كفايت نمي كند چون همش در نگراني هستم، منتظرم شما اشتباهي كنيد و بگويم ديدي گفتم نبايد اينكار
مي كرديد.در رابطه با راهنمايم و سر كلاس قدم هم مي خواهم ومحبت و توجه فقط در انحصار من باشد وقتي هم قدمي ها با همديگر يا با راهنمايم مي گويند و مي خندند حالم خراب ميشه و ذهنم طوري حركت مي كند كه فكر مي كنم در حال توطئه و يا مسخره كردن من هستندويا كاسه اس زير نيم كاسه هست و اين طرز تفكر و حركت ذهني من باعث مي شود كه بهانه اي بياورم براي كار نكردن اين قدم و جدا شدن از ديگران.
ديد و اعتماد ما نسبت به اصول انجمن خيلي مهم است چرا كه طريق رفتار ما به اصول خيلي متفاوت خواهد بود. چون اگر اعتماد نداشته باشيم و يا شرايطي باشد كه ما را بترساند طريقي كه قدم كار مي كنيم متفاوت مي شود تا اينكه آينده روشني را ببنيم. درست مثل رفتارما نسبت به كسي كه به او اعتماد داريم و نسبت به كسي كه از او مي ترسيم و يا در مقابل رويدادها وقتي سر حال و خوشحال هستيم و هنگامي كه احساس غمگيني يا عصبانيت مي كنيم متفاوت پاسخ مي دهيم.
توجيه و بهانه آوردن از عدم تمايل به انجام كاري شكل مي گيرد و در اين قدم از عدم صداقت با خود و روشن بيني نسبت به نتيجه و اهميت اين قدم است.در واقع در بازگو كردن احساساتي مثل ترس،و وحشت و هراس دروني كه از عدم شناخت به حريم ناشناخته و يا تن دادن به عود بيماري و عدم رغبت به كار كرد قدم است كه توجيه و بهانه شروع بكار مي كنند مثل توجيه وبهانه آوردن كه الان آمادگي ندارم،گروه هماهنگ يا ايده ال نيست،گمنامي رعايت نمي شود،كارها و مسئوليتهاي ديگري دارم كه آنها در الويت هستند، از لحاظ مالي و رواني در موقعيت بدي هستم، خيلي ها را ديدم كه قدم چهاركار كردن فقط حرف مي زنند اما موقعه عملكرد پوچ هستند .... و نهايتا فرار و انكار كامل
اما انكار بطور خطرناكي ديگر هم كار مي كند مثل اينكه من مرتب سر جلسه قدم حاضر باشم اما با عدم صداقت و كنكاش نكردن براي درمان و شفا و سئوالهايي كه از درون خود مي باشد كاري انجام ندهم .
كسانيكه اين قدم را سر سري بگيرند نه تنها بهبودي نمي يابند بلكه به خيال اينكه اين قدم را كار كردن بيماري خود را به رهجو و ديگران انتقال مي دهند

2-منافعي كه ممكن است از طريق نوشتن يك ترازنامه اخلاقي بي‌باكانه و جستجوگرانه برايم حاصل شود . چه مي‌باشند ؟
نياز به رشد ، ياد گيري،تغيير،تحول چيزيست كه در عمق وجودمان اين نياز قوي وجود دارد كه ما ناخوداگاه بدنبالش هستيم و نمي توانيم جلوي رشد و سير تحولي وجود خودمان را بگيريم حتي زندان هم نمي تواند جلوي رشد كسي را بگيرد.بعضي هاغر غر مي كنند ،بعضي ها قر مي دهند و كيف مي كنند و رشد مي كنند حالا انتخاب دست ماست كه اين قدم را چگونه كار كنيم. به هر حال ما رشد مي كنيم حالا چه بهتر كه با شورو شوق و شادي و عشق بخشش،پذيرش و با تشويق رشد كنيم و لذتش را ببريم بجاي اينكه بخواهيم با درد ،غم،مصيبت،لجبازي و عصبانيت پيش برويم. و خود وديگران را مورد انتقاد سرزنش قضاوت قرار بدهيم .
غير از آن رشدهايي كه ما حواسمان نيست و كلا زندگي و محيط براي ما مي آورد
با ترازنامه نوشتن در اين قدم نه تنها دارم خودم را به طرف بخصوصي رشد مي دهم بلكه باز هستم به اينكه ببينم انجمن براي من چه رشدهايي در نظر دارد و اين رشد اتفاق بي افتد و نتايجي را كه براي زندگيم بوجود مي آيد را در يك راستاي بخصوصي قرار بدهم چرا كه رشد با هدف و براي آينده و نگرش به آينده تمايل ما را در رشد مان سوق وسرعت مي دهد و هدفمند مي كند و به شرايط بخصوصي مي برد. چرا كه درك و باور و اطلاعات اوليه من را براي كار كردن جدي قدم چهار مورد سنجش قرار مي دهد و تحقيق و كنكاش در اين مورد به بيشتر شدن انگيزه من براي كار كرد اين قدم مي انجامد.
قدم چهارم پيشرفت مهم دوران بازيابي ما مي باشد چرا كه همانگونه كه اعضاي قديمي مي گويند گرفتن ترازنامه(قدم چهار و پنج )قلب بهبودي ما مي باشد و مرحله سرنوشت ساز حركتي است كه ما آن را بازيابي و بهبودي مي شناسيم و زمانيست براي ارزيابي و انديشدن به سر درگمي و نيز اغتشاش كه در درون ما وجود دارد كه سالها با مواد مخدر و خود فريبي سعي در پوشاندن آن مي كرديم
در پي ترازنامه نويسي و يا كار كرد قدم چهارم ما درون خود را كاوش مي كنيم( نگاهي واقع بينانه به عمق وجود خود)كه هدف آن شناخت حقيقت خود،احساساتمان،انگيزه هايمان،ترس هايمان و چگونگي روش و رفتارمان
مي باشد همان چيزهايي كه ما و زندگي ما را تشكيل مي دهد و ما مي توانيم نكات مثبت و منفي خود را ارزيابي كنيم.
با ترازنامه اخلاقي و بي باكانه و جستجوگرانه ما به ذات خطاهايمان پي مي بريم. به وسوسه ها، خود محوري ،باورها و اعتقادات والگوهاي رفتاري كه به دلايلي از دوران كودكي در ما جاي گرفته را مي شناسيم و ديگر لازم نيست تا آخر عمر قرباني گذشته مان باشيم و راه پيروزي و شفارا بدست خواهيم آورد و به جنگ دروني خاتمه مي دهيم و به آزادي دست خواهيم يافت و مي توانيم با امنيت به بهبودي و زندگي مان ادامه دهيم
منافع ديگر: حمالي نكردن دردها، اعتماد،ايمان،صداقت، و شهامت مان رشد مي كند،خودمان را به در و ديوار
نمي زنيم،ازسرزنش و قضاوت ها دوري مي كنيم،ديگران را بهتر درك مي كنيم، ممكن است از رنجشهايم رها شوم، ممكن است با خود حقيقي آشنا شوم، ممكن است به آزادي برسم و بيداري روحاني در من رشد كند...
باور من اين است كه روح ما در اين كنكاش(ترازنامه اخلاقي بي باكانه و جستجو گرانه )شفا خواهد يافت و دير يا زود اعضايي كه اين قدم بسيار مهم و جدي را كار نكنند هميشه در جنگ مي باشند و امكان لغزش زياد است.

3-چرا نبايد كاركرد اين قدم را به تعويق بياندازم ؟
اگر كسي صورتش كثيف باشد و جلوي آيينه آن را ببيند و آن را نشويد از ناداني اوست.
براي اينكه بفهم چرا نمي توانم خودم را دوست داشته باشم و رابطه خوبي با خود و ديگران داشته باشم.
به تعويق انداختن امور و كارها در من به چند خصيصه منجر مي شود.
1- به مرور تمايل كار كردن جدي اين قدم و احساس تعهدي كه نسبت به خواست و اراده خداوند دارم را از دست مي دهم خواست و اراده خداوند كه پاك بمانم و كار كردن باقي قدمهاست در من از بين مي رود و دوباره خودمحوري و اراده شخصي جايش را با تن دادن به خواست خدواند عوض مي كنم.
2- بر كارهاي به تعويق افتاده ام اضافه مي شود،احساسات غير خوبي(ناتواني،گناه...) به من دست مي دهد كه
نمي گذارد در لحظه و باآرامش زندگي كنم،كما اينكه بدون كار كرد جدي اين قدمها و زندگي با آنها نمي توانم به آرامش و شادي زندگي كنم.
از مسير بهبودي عقب مي افتم،انگيزه هايم را از دست مي دهم،رشد روحاني متوقف مي شود،اگر از شر رنجش ها رها نشوم احتمالا لغزش مي كنم،اگر اين قدم را جدي كار نكنم نشاندهنده اينست كه سه قدم قبلي را خوب كار نكردم، بخاطر رهايي از دردها،عقده ها و عادات زشت احتياج به يك خانه تكاني دارم تا بتوانم به تعادل برسم و قدم چهار آغاز يك فرايند است

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2326
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 3-12-1393, 00:06
3-12-1393, 00:06

نشانه های امید قدم چهار قسمت 2

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 2

تراز نامه اخلاقي
اكثر ما سوابق ناخوشايند متعددي در رابطه با مفهوم لغت اخلاقي داريم . اين لغت براي ما به معني چسبيدن به يك سري معيارهاي خشك و بي‌‌روح رفتاري بود . يا ممكن است باعث شود ما به بعضي افراد كه آنها را متقي و با اخلاق مي‌دانيم . فكر كنيم كساني كه آنها را بهتر و برتر از خود مي‌دانيم . شنيدن اين لغت ممكن است اشتياق ما براي سركشي و آشوب بر عليه اخلاقيات اجتماعي و يا رنجش ما از مقامات كه هرگز از اخلاق و رفتار ما راضي نمي‌‌شدند را بيدار و زنده كند . اينكه كداميك از اين موارد درباره شخص ما صدق مي‌كند ، مسئله‌‌اي است كه ما بايد شخصاً آن را تعيين كنيم . اگر هر يك از موارد مذكور در مورد ما حقيقت داشته باشد ، مي‌توانيم ناراحتي خود را از طريق نگاهي متفاوت به اخلاق ، كاهش دهيم .
در معتادان گمنام ، و در اين قدم ، لغت اخلاقي هيچ ربطي به محدوديتهاي رفتاري ، معيارهاي اجتماعي ، و يا قضاوتهاي مقامات ندارد . ترازنامه اخلاقي ، چيزي است كه ما از آن استفاده مي‌ كنيم تا اخلاقيات ، ارزش ها و اصول شخصي خودمان را شناسايي و كشف كنيم . و مجبور نيستيم كه به هيچ وجه آنها را با ارزش‌ها و اصول مورد قبول ديگران ربط دهيم .

8-آيا لغت (( اخلاقي )) مرا آزار مي‌دهد ؟ چرا ؟
هر موقعه حرف اخلاق زده می شود ناخودآگاه یك احساس بدی و گناه به من دست می دهد چرا كه بخاطر خودمحوری،خودپسندی و خودخواهی همه چیز را زیر پا می گذاشتم و مرا با عدم تعهد اخلاقی روبرو
می كند و مرا آزار می دهد زندگی كردن بدون اصول اخلاقی بود و اخلاق را مخصوص آدمهای خشك و مذهبی و یا عقب افتاده می دانستم.
باید به این مفهوم رسید(ترازنامه اخلاقی)برای محكوم كردن و گناه كار شمردن خودمان نیست گر چه از ابتداء اینطور بنظر می رسد اما در حقیقت طی این مراحل خدمتی ارزشمند و لطفی است كه به خودمان می كنیم ما به نوعی بی تكلف نگاهی به نیروها،هوس ها،آرزوها، انگیزه ها،انحطافات و چگونگی رفتارهای (افراطی،اجباری) كه به صورت عادی و روتین سالها پیگیری می كردیم و ما را در چنگال اعتیاد محكم نگه داشته بود می اندازیم.
امروز ترازنامه اخلاقی معیاری شده برای تشخیص شخصیت هنجار یا ناهنجارم،مطلوب یا نامطلوبم،تا بتوانم یك شخصیت سالم و ثبات داشته باشم در مسیر هدفهایم كه می توانم رشد روحانی را تقویت كنم و به نیروی برتر نزدیكتر شوم.
وقتی از خود تراز می گیرم ایده های كه به اخلاقیات من بر می خورد روی آنها كار می كنم.
شاید كسی كه بخواهد برای اولین بار قدم چهار را كار كند آمادگی به جهت یک بحث اخلاقی را نداشته باشد و ای بسا آمادگی بحثی به جهت آموختن نداشته باشد شاید آنها ظرفیت توانایی بار اصول اخلاقي میخواهیم برای او بوجود بیاوریم را نداشته باشد البته میدانیم آهسته آهسته جنگ هاي معتادان کمتر و کمتر میشود زیرا مواظبت و مراقبت در حال رشد بهبودي و فروتني افزایش پیدا میکند پس ماباید این فرصت رو امکان را داشته باشيم که بتوانيم آنچه که درست و خوب و مناسب میدانيم از طریق كار كرد قدم پایه اصول روحاني استوار است بكار ببريم و به ديگران انتقال دهيم اگر مطلبی در مورد اصول اخلاقي برایمان جالب و کارآمد بود آن را آهسته اما پیوسته دنبال کنيم.

یادمان باشه اصول اخلاقی نمی خواهد ما را در یك چهار چوب گرفتار و اسیر كند بلكه قراراست مثل یك حفاظ ،ما را از گزند وسوسه ها، عادات خودمحوری ،نقص ها و ضعف ها در امان نگه دارد.
به نظر میرسد که هدف ازاصول اخلاقي و عامل اصلی و اساسی درون اصول اخلاقي موضوع آزادی است .
ما با دو معنا در این مسیر حرکت می کنیم یکی اینکه به جای خوب و بد و درست و غلط دانستن دنیا به تفاوت و اختلاف آن برسیم یعنی به این نتیجه برسیم که ما با هم مختلف و متفاوتیم نه اینکه خوب و بدیم و واقعیت مسئله این است این همه تنوع و زیبایی در جهان است و بیشتر آنچه که من و شما می بینیم تفاوت و اختلاف است و قرار نیست که حتی با آن مخالفتی داشته باشیم .
معتاد در حال بهبودی به دنبال تفاوتها و اختلافات است زیرا از این تفاوت و اختلاف است که زیبایی را
می بیند با تنوع آشنا میشود در مقابل خودش چالش و مبارزه ای میبیند و فرصتهایی به جهت بهتر و برتر شدن را برای خودش بوجود می آورد و فراهم میکند بنابراین وقتی که صحبت از آزادی است پذیرفتن اینکه جهان خوب و بد درست و غلط سیاه و سفید تقسیم شده اند ما را از آزادی و آزادگی دور نگاه می دارد .
از طرف دیگر مفهوم آزادی رساندن ما به مرحله ای است که بتوانیم انتخاب و اختیار کنیم و اگر چهل ساله هستیم تصمیم خود را در چهل سالگی بگیریم نه اینکه تحت تاثیر چهار سالگی و یا بیست و دو سالگی و یا احتمالا کسانیکه در آن دوران نقشی در زندگی ما داشته اند قرار بگیریم بنابراین آزاد و مختار و آگاه به انتخابی دست نزنیم که تحت تاثیرعامل گذشته تکرار و اجبار باشد.
بنابراین مفهوم اخلاقی كه از آن آزادی معنای اصلی بهبودي است همراه با این مطلب نکته مهم دیگری به میان می آید که متاسفانه ما بخاطر آسيب هاي گذشته گرفتار زندانهای مختلفی شده ایم که بیش از همه ترس اضطراب و وحشت عامل اصلی آن هستند .
اكثر ما با باورها و اعتقاداتی بی اساس و بیمارگونه وارد زندانهای تاریکی شده ایم
از آنجا كه اغلب ما تجربه ای در اینگونه تمرینات خود شناسی نداریم با كمك راهنما در این مفهوم اخلاقی، آزادی که هدف بهبودي است رها کردن باورها و اعتقادات بیمار گونه است حتما باید از تجربیات راهنمای خود و پشتیبانی او برای پیشروی آگاهانه استفاده كنیم وبا روشن کردن چراغ و فرصت دادن به خود تا بتوانیم به راحتی متوجه شویم که در جهانی پر از تاریکی و بدی زندگی نمی کنیم و با تمرین اصول اخلاقی میشود نور و روشنایی و آگاهی و توانایی را بدست آورد
عامل دوم بهبودي بدون تردید انتقال اصول اخلاقی و انسانی به درون است چون بیماری اعتیاد و خود محوری ما نگذاشته مارا به عدالت و انصاف ،به واقعیت و حقیقت ،به رهایی و آزادی ، به محبت و عشق و به حرمت و حیثیت انسانی رفتار كنیم .
بهبودي در حقیقت گرایش به سمت این ارزشها حتی گرایش به سمت ارزشهای مطلق اخلاقی است یعنی زمانی خود را در مسيرمنصف و عادل قرار دهیم حکمی را صادر می کنيم آن زمان که باید نه به قضاوت دیگران بی دلیل و بدون هیچ ماخذی بپردازیم اما آن زمان که در جایگاه قضاوت و دادگری قرار میگیريم به انصاف و عدالت رای می دهیم اگر همه بر علیه ما یا عزیزان و یا دیگران باشد در جنگی شرکت نمی کنيم به دنبال یار گیری نیستیم بلکه در جهان برای مان عدالت و انصاف اساس کار است آدمي هستيم که به واقعیت و حقیقت کار داريم و حقیقت را بیان میکنيم و این راستی را در تمام شرایط زندگی خواهيم گفت و به هیچ وجه با مسئله دروغ با هیچ شکل و فرمی که در جوامع وجود دارد کاری نداريم دروغ مصلحت آمیز نمی گويم و نمی فهميم زیرا بدون تردید در هر دروغی مصلحتی است اما مصلحت چی ؟و فایده چی ؟بعلاوه اگر در جامعه ای همه راست بگویند ممکن است از هزار مورد پنج مورد به من و شما و دیگران آسیب برسد و حال انکه در هر جامعه ای گفتن دروغ به هر دلیل و بهانه ای آزاد باشد این آسیب در هزار مورد اتفاق خواهد افتاد و تازه به دنبال یک چنین آسیبی یعنی دروغ گفتن غیبت تهمت حسادت رقابت بدجنسی توطئه همراه میشود .
بنابراین به بهانه اینکه ممکن است احتمالا دروغ فایده ای موقتی داشته باشد ما نمی توانییم یک چنین اصل اخلاقی را زیر پا بگذاریم به بیان دیگر کسی در بهبودي است که راست میگوید به هر هزینه ای به هر قیمتی و به هر علتی .فقط و فقط حقیقت بنابراین مفهوم بهبودي گرایش به سمت این ارزشهای مطلق است گرایش به سمت آزادی و آزادگی است گرایش به سمت پذیرفتن حرمت و حیثیت انسانی است از هر دینی ازهر مذهبی از هر رنگی. پسری. دختری جوانی. پیری هیچ تفاوتی نمی کند زیرا شخصیت انسان هویت انسان حیثیت انسان به انسان بودنش است همانگونه که در ماده اول اعلامیه حقوق بشر که شاهکار انسانی است آمده همه افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند .یک چنین نگاه به جهان است که نشان دهنده این است که من به حرمت و حیثیت انسانی رسیده ام و پی برده ام .
بنابراین کاربهبودي انتقال این صفات به مااست معتادي که عادل و منصف و در مسیر بقیه اصول و اساس اخلاقی و انسانی حرکت میکند .
درست است که من و شما باید نسبت به دیگران توجه داشته باشيم و آدابی و رسومی و اصولی را رعایت کنيم اما نکته بسیار مهم این است که این سلام گفتن و سلام نکردن گرچه مهم است لازم است و واجب است اما امر اخلاقی نیست و متاسفانه بسیاری از ما دل خوش به این داریم که افراد ظاهر را حفظ کنند آدابی را رعایت کنند
و با رعایت این آداب فکر میکنیم که در بهبودي واصول اخلاقی هستيم .
آن زمانی ما در بهبودي هستيم عادل و منصف آزاد و آزاده به دنبال درک واقعیت و کشف حقیقت مهربان و آماده به جهت عشق ورزی وعشق پذیری و باور به حرمت و حیثیت انسانی داشته باشيم .
بنابراین مسئله اخلاقی مفهوم دومش بعد از آزادی به عنوان حق انتخاب و اختیار و رها شدن از زندانهای مختلف و مفهوم انتقال اصول اخلاقی را دارد و این جا است که مااین فرصت راپيدا مي كنيم که اگر باورهای فلسفی و مذهبی داريم که مخصوصا پشتیبانی به نوعی تایید کننده این اصول است آن را بدون تعصب و بدون مخالفت و مقاومت در مقابل هر فکر و عقیده دیگری بیاموزيم به بیان دیگر این امور اخلاقی را به عنوان اصول اصلی و اساسی بهبودي در چهار چوب نظام باورها و اعتقادات و اصول انجمن خود ارائه دهیم زیرا ذهن خالی و منتظر برای قبول این باورها نمی ماند و اگر اصول انجمن را درونی نكنیم ذهن ما از از دیگران و بیرون آنرا می گیرد و درونی و داخلی می کنند و گیج و گرفتار و یا احتمالا منحرف یا افراطی به دلایل بسیار باقی خواهیم ماند در نتیجه عامل دوم بهبودي بدون تردید انتقال اصول اخلاقی است همراه با آن تمایل به خدمت با فروتنی .
معتاد در حال بهبودی رابطه هایش حتی مهربانی و شفقت نه تنها با معتادان و انسانها دیگر بلكه با حیوان و یا با طبیعت اساس بهبودي است یعنی من خودم را به عنوان نابود کننده فقط و فقط طلبکار و خشمگین نبینم بلکه این احساس را داشته باشم که در این جهان انسانیت و بهبودی من موکول و منوط به خدمت من ومحبت من به دیگران است خدمتی که از روی صداقت و محبت است نه به امیدی نه به خاطر پاداشی است و نه بخاطر جبرانی و نه ترس از مکافاتی بلکه فقط و فقط به خاطر نفس خوب بودن و به خاطر درست بودن است در نتیجه مفهوم اخلاقی مفهومی بسیار عمیق و اساسی است در زندگی من معتاد .
حال که من و شمابعد از مدتي در بهبودي با اين اصول آشنا هستيم و بكار مي بريم معلوم است که وظیفه ما انجام دادن همه این اصول به نوعی درست مفید خوب ولی مهمتر مناسب است.

9-آيا تفكر درباره توقعات جامعه مرا آزار مي‌دهد و مي‌ترسم كه نتوانم هيچ وقت خود را با آن تطبيق دهم ؟
مسائل بسیاری متاسفانه جزیی از توقعات جامعه هست كه برای شخص من قابل قبول نیست و دیدن آنها انگار به من تحمیل شده است و دیدن این تحمیلات مرا آزار می دهد(از جمله بعضی از توقعات مذهبی و رایج در جامعه مسائل قانونی و عرفی...) گاهی وقتها ترس می آید كه نتوانم با جامعه خود را تطبیق دهم و جلوی رشدم را
می گیرد مثل اقرار كردن
گاهی وقتها نمی خواهم طبق قانون جامعه عمل كنم زیرا فكر می كنم آزادی عمل مرا می گیرد و محدود
می كند،مثل اصلاح صورت،پوشیدن لباس به طریقی كه دوست دارم...
گاهی وقتها تصمیم می گیرم با صداقت پیش بروم اما انگار دیگران از من می خواهند سوء استفاده كنند و سرم كلاه بگذارند ،بعضی دیگر با رفتارهایشان موجب تحقیر من می شوند از اینكه می بینم به من احترام نمی گذارند مرا آزار می دهد مسائل واقعی جزءتوقعات جامعه است كه با ارزشهای من مغایرت دارد و این عدم تطبیق نیز مرا آزار می دهد،گاهی وقتها این چهار چوبها مرا از نیروی برتر دور می كند.
من قبل از هر چیز باید با صداقت(درك واقعیت و كشف حقیقت) چهار چوب زندگی مشترك در اجتماع را بشناسم و برای آنها احترام قائل شوم
من اگر ارزشهای واقعی و معقول خود را بشناسم و بهینه كنم و با اصول روحانی (صداقت،روشن بینی،تمایل) ماندگار كنم دیگر رنجش زیادی نخواهم داشت.
من كم كم یاد می گیرم كه دیگر از توقعات جامعه نه بترسم و نه رنجش بگیرم و اصول اخلاقی و ارزشها را معقول و منطقی تعریف كنم و به ارزشها پایبند باشم این تجربه را آزمایش كنم شاید یك راهی جدید پیدا كنم.
ما به دلایلی یك گرایش به سمت و رعایت اصول اخلاقی انسانی داریم.گفته می شود در وجود ما شمعی است كه اگر روشن شود و در جای خود قرار بگیرد.درون و بیرون را روشن می كند،البته اگر بیافتد زندگی ما را به آتش
می كشاند.
درواقع در وجود ما یك دادگاهی بر پاست .
وقتی ما پاك می شویم و شروع به كار كردن قدمها می پردازیم و در مسیر بهبودی قرار داریم به مرحله ای از آگاهی،خود آگاهی،سلامت عقل،روشن بینی و بعد به بیداری روحانی می رسیم یعنی دارای معیار و ملاكی برای خوب و بد ،درست و غلط می شویم كه با آن رفتار خود را زیر سئوال می بریم و درباره آنچه كه گفتیم یا انجام دادیم و یا حتی افكار، حس و احساس خود را مورد قضاوت قرار می دهیم و آن را درست و یا غلط می بینیم و بعد در موردش حال و احساس خوب و بدی پیدا می كنیم.
بنابر این متوجه می شویم كه یك ندای درونی داریم كه به آن ندای وجدان می گویند كه مبتنی بر اصول اخلاقی است كه باید به دو نكته توجه كنیم كه برای ما اهمیت دارد.
اصولا موارد اخلاقی با گناه و بعد با جرم در ارتباط است.
گناه : عملی است كه مخالف اصول روحانی، مخالف آنچه كه ما خواست و اراده خدا می دانیم.
جرم: عملی است مخالف قانون
بنابر این در جوامعی كه مسائل مذهبی كم اهمیت تر است اما همچنان مسائل قانونی و جرم وجود دارد و تنها مسائل اخلاقی نیست بلكه مسائل قانونی یا مقررات و ترجیحات و ارزش های اجتماعی است.
از جانب دیگر این وجدان از آنجا كه مبتنی به باور و اعتقاد است اگر باور و اعتقاد ما بیمار گونه و خطرناك باشد وجدان می تواند ویرانگر باشد.
به همین دلیل بسیاری بخاطر باورهایشان جنایات عمیق و سنگین و كشتار فراوانی انجام دادند كه ظاهرا بر اساس ملاك خوب و بد و یا گناه و ثواب عمل كردند.
بنابر این در این مسیربهبودی سخن بر این است كه اگراین وجدان آسیب دیده بایدآن را باز سازی كنیم و بر اساس اصول روحانی انجمن و اخلاقی و انسانی باشد و حركت و رفتار ما با رعایت حقوق و حرمت انسانی باشد.درغیراینصورت بی وجدانی است.
بسیاری از مردم با وجدان خودشان بی شرمی و پستی های فراوانی نسبت به خودشان و دیگران اعمال كردند.
این دادگاه درونی،این قاضی اگر مهربان،عادل،منصف،خوب و مربی باشد حتی وقتی ما اشتباه می كنیم یا دیگران اشتباه می كنند بدنبال بهتر شدن و بهبود می باشدو اگر وجدان ما یك قاضی بی رحم،بی شرم،بی انصاف و بیمار و گرفتار باشد احكامش هم بد است.
بنابر این به صرف اینكه درون من یك ندای هست كه طبق آن ندا من رفتار می كنم ،این می تواند یك هشداری برای من باشد و برای من خیلی مهم است بدانم این وجدان بر اثر كدام معیار وملاك حكم صادر می كند.
این حكم در رابطه های ما خیلی تاثیر گذار می باشد.چه در خانواده،اجتماع،انجمن و متوجه باشیم چه تفكری نسبت به توقعات آنها داریم و چه حكمی و واكنشی نسبت به آنها انجام می دهیم.
بیایید تفكر مان را در رابطه با مسئولیت و وظیفه در مورد خانواده،دوستان بهبودی و دیگران رامورد بررسی قرار دهیم
مثلا به عنوان پدر و مادر با توجه به باور و اعتقادی كه در مورد مسئولیت و وظیفه داریم.
ما در شرایط عادی وقتی فرزندی به دنیا می آوریم مواظبت و مراقبت و همه كار برای آنها انجام می دهیم تا آنها بتوانند یك فرد مسقل،آزاد و خودكفا زندگی كنند.
ما آنها را بدنیا نمی آوریم كه آنها مسائل و مشكلات ما را حل كنند،یا عصای دست پیری ما باشند كه بعد زندگی خودشان را به آتش بكشند تا ما گرم شویم این باور و اعتقاد از كم دانی ومربوط به گذشته ما بود و هدفمان این بود كه مثل كالا از فرزندانمان استفاده كنیم.
یا در مورد رهجو گرفتن
امروز می دانیم وقتی رهجو قبول می كنیم،اگر عاقل،دانا و مهربان باشیم می دانیم كه همینقدر كه رهجو این فرصت را می دهد كه ما به آنها كمك كنیم.این ما هستیم، كه از این طریق رشد می كنیم.
من خودم اینقدر كه از رهجو یاد گرفتم به آنها چیزی یاد ندادم . آنقدركه آنها به زندگی من جهت،هدف،معنی و مقصود دادند من به آنها ندادم و من از آنها طلبكار نیستم با وجودی اینكه فردی هستم برای آنها وقت می گذارم به احساسات منفی و مثبت آنها گوش می دهم، و برای جواب سئوالهای قدم كه می پرسند برای مشكلاتی كه دارند تحقیق می كنم مسائل آنها برای مهم است تا آنجا كه بتوانم در خدمتشان هستم و هم اكنون هم اینكار را ادامه می دهم. باز من از آنها سپاسگزارم كه به من این فرصت را دادن از طریق كاری كه برای آنها انجام می دهم من رشد كنم وچون از این طریق من احساس اهمیت و مهم بودن می كنم و باعث می شود من به مرحله ای از سلامت،خوشحالی،خوشبختی و موفقیت برسم.
یا بیایید باور خود را در موردپدر و مادر مورد بررسی قرار دهیم.
عده ای از ما هستند كه پدر ومادرشان از اداره زندگی از اداره مسائل و مشكلاتشان بر نمی آیند و برای بزرگ كردن بچه هایشان درد و رنج كشیدند تا آنها را بزرگ كنند این یك واقعیت تلخ است. حالا بچه به جایی رسیده كه قرار است ازدواج كند یا بخواهد برای رشد خود به كشوری یا شهر دیگری تغییر مكان بدهد .
اگرپدر و مادر مریض هستند وفرزند بخواهد از آنها جدا شود،بنظر شما فرزند بایداز رشد و موفقیت خود پرهیز كند و نزد خانواده بماند، یا به شایستگی های و موفقیت و رشد خود برسد . بنظر من باید برود اگر توانست كمك مالی كند و خود را از رشد نیندازد. اینكه پدر و مادر زندگی خوبی نداشتند و باهم اختلاف داشتند آن مسئولیتش با ما نیست،آنها قرار بوده كه اختلافات و مشكلاتشان را حل كنند و برای خود كاری انجام دهند. پدر و مادر قرار نبود بچه بدنیا بیاورند كه بچه ها بیایند مسائل و مشكلات و یا تنهایی آنها را حل كنند.
اگرشما پدر و مادر باشید چه توقعه ای از فرزندانتان دارید؟
اگر ما پدر و مادر عاقلی باشیم،اجازه می دهیم كه فرزندانمان به رشدشان ادامه دهند چون می دانیم با متوقف كردنشان ،آنها نزد ما غمگین و افسرده می شوندو بیشتر آسیب می خورند.چون پدر و مادری كه از اصول اخلاقی برخوردار نباشد فرزندان را به آتش می كشاند تا خودش را گرم كند.آن هم غالب اوقات خودش را می سوزاند و فایده ای ندارد.
اگر افراد خانواده،یا دوستی،آشنایی در حال مصرف است ما به عنوان انسان تا آنجا كه ممكن است باید به آنهاكمك كنیم و از آنها مواظبت و مراقبت كنیم و همینطور به دیگران باید كمك كنیم اما نه به هزینه نابود كردن و از بین بردن و بهم ریختن زندگی خودمان،من نباید چون دیگری گرسنه است یا در حال مصرف است خود را به خطرو ضرر بیندازم.و بخواهم چند قدم برای او بردارم یا بدنبال كار دیگران بدوم در حالیكه آن آدم قدمی برای بهبودی خود بر نمی دارد .
بنابر این تفكر ونگاهی كه ما به اجتماع داریم مربوط به نظام باورها و اعتقادات و ارزش های مان است كه بنظر من در حالیكه به واقعیت های و جامعه انسانی و فرهنگ ما مرتبط بوده وهست .اما راه درستی نبوده.
امروز در بهبودی من ابدا از هیچكس توقع و انتظاری ندارم چون آنموقعه است كه می توانم مدعی شوم كاری كه انجام دادم از طریق عشق و محبت بوده نه بخاطر پاداش و جایزه نه بخاطر اینكه كسی در آینده بخواهد تلافی كند. روزی كه زندگی ،رابطه و خدمت ما معامله و تجارت است معلوم است كه زندگی یك معامله می شود اما مفید نیست،درسته كه اینها واقعیت های زندگی است اما كمكی به درون خود نكردیم.
عده ای از ما هزینه سنگینی را تحمل می كنیم،رنج بسیاری می بینیم، فرصت های زندگی را از دست می دهیم كه بخواهیم آه و ناله دیگران را بشنویم و كنار آنها باشیم كه دل و احساس آنها خالی شود، كه او بگویید من آرام شدم كه خود اینكار گرفتاری برای هر دو درست می كند چون ما از همه چیز خود می گذریم و طرف هم در وضعیت گرفتاری خودش می ماند،چون با این طریق نوع رفتارش را تایید می كنیم البته مشاركت كردن مثل یك مسكن می ماند اما مشكلی را حل نمی كند طرف باید برای مشكلش كاری انجام دهد اینكه طرف فقط بشیند غصه بخورد و همش از احساس بد و منفی بگویید با اینكار بدنبال رفع مشكلش نمی رود وعادتی می شود برای او كه مرتبا با بیان احساسات منفی هم حال ما را خراب می كند و هم تاثیر بد و منفی در زندگی خود و دیگران می گذارد
بنابر این می خواهیم نگاهی دیگر به زندگی و اجتماع كنیم و بدانیم وظیفه و مسئولیت یعنی هر موقعه خانواده،دوست بهبودی...هر موقعه كه احتیاج به كمك دارند من هر چقدر بتوانم كمك می كنم اما مسئله این است من بهبود یافتم كه زندگی خودم را بكنم من نیامدم بخاطر دیگران بسوزم.
مثال در هواپیما اول خودم ما باید ماسك اكسیژن را بزنیم بعد به دیگران كمك كنیم.
قرار است هر كس احتیاجات خودش را فراهم كند و هر كس زندگی خودش را داشته باشد هر جا ضرورت داشته باشد و لازم باشد من كمك می كنم حتی حاضرم تا مدتی مسیر عادی خود را به هم بزنم بخاطر كمك مهمی كه به دیگری می كنم كه خود آن طرف هم حاضر باشد سهم و نقش خودش را ایفا كند.ولی اگر طرف سهم خودش را انجام ندهد كارها خراب می شود و زندگی من هم خراب می شود و نتیجه مطلوبی هم دریافت نمی كنیم و این را نمی شود گفت خدمت اینكار وابستگی و اعتیاد است.
من قرار با خودم مهربان باشم نه اینكه به خودم ضررو آسیب برسانم.
من مسئول كارهای دیگران نیستم ،من مسئول غم دیگران نیستم... و نباید بخاطر غم دیگران عذاب وجدان داشته باشم
من نباید طبق باورها،اعتقادات و ارزش های اشتباه پیش بروم.
راهنمایی كه آگاه،دانا و ماهر است، می داند زندگی و بهبودی مثل رانندگی می مانند كه اگر بلد باشد سوار اتوموبیل می شود و با سرعت مجاز حركت می كند و اگر بلد نباشد این ماشین را باید هل دهد.
ما متوجه واقعیت ها هستیم ،عده ای از ما از پای افتادند و ما باید كمكشان كنیم در حالیكه خودم آسیب نخورم،همدردی مشكلی را حل نمی كند ما باید برای هم دوا و دكتر باشیم كسانی كه نخواستند همدرد باشند رفتند پزشك شدند تا كمك كنند.
فراراز مسئولیت و وظیفه
اما چرا عده ای از ما می خواهند بدون زحمت و پشتكار از مانع ها بگذرند و همه چیز زود و سریع بدست بیاورند علتش می تواند چند چیز باشد،یكی اینكه بخاطر آسیب های گذشته آن دوام و پشتكار و تداوم و استمرار را نداریم،در خانه ای بودیم همه در كار ما دخالت می كردند،همه كارهای ما را انجام می دادند، توقع و انتظارشان از ما بالا بوده و فرقی نمی كرده چه شاد بودیم چه غمگین ما مهم نبودیم، یا در خانواده ای بودیم كه با بازی و سیاه بازی همه چیز را بدست می آوردیم كه به اصطلاح لوس بار آمدیم و حاضر نیستیم هزینه را بدهیم تا آنچه را لازم داریم دریافت كنیم.
به همین دلایل عده ای از ما دارای ویژگی روانی هستیم كه فكر می كنیم دنیا مانند یك رستوران است كه من تشریف آوردم و باید سفارش دهم تا گارسون سفارشات مرا فراهم كند.در صورتیكه دنیا اینگونه نیست.واقیعت این است كه زندگی سخت و مشكل است،زندگی هزینه دارد و یك جاده سربالاست كه اگر كار و كوشش نكنیم از پای در می آییم. در اجتماع مردمانی زندگی می كنند كه ویژگی های روانی شان با هم متفاوت است یكی بد اخلاق ،دیگری خوش اخلاق...
اگر ما نتوانیم با این ویژگی های مردمان در اجتماع بسازیم دلیلش این است ما دچار باور ها و اعتقاداتی هستیم كه واقع بینانه و مسئولانه و اخلاقی نیست و به همین دلیل گرفتار افسردگی،اضطراب و خشم و عصبانیت می شویم
برای ما دو راه وجود دارد یا با اصول انجمن پیش برویم كه شامل اصول روحانی،اخلاقی،مسئولیت ،واقعیت است پیش رویم كه نتیجه اش سلامت روانی و آرامش است. درغیر اینصورت راه دیگر كه افسردگی،اضطراب،خشم وعصبانیت و استرس است گرفتار می شویم.
ما قرار است تغییر كنیم و راهنما راه را نشان می دهد و ما در این مسیر حركت می كنیم و به مقصد
می رسیم راهنما قرار نیست به جای ما قدم بر دارد و در این مسیر باید مواظب فعالیت بیماری باشیم كه با توجیه و بهانه نخواهیم اصول انجمن و اخلاقی را زیر پا بگذاریم و از مسیر بهبودی دور شویم چون ما استاد و فوق تخصص خود فریبی راداریم

 

10- چه‌ ارزشها واصولي براي من مهم هستند؟
ارزش ها:ارزش ها كه بیشتر یك بحث علمی،اجتماعی است . ارزشها سرزمینی،زمانی و مكانی هستند به همین جهت است كه یك ارزش در یك جایی هست در جایی دیگر نیست.
ارزش ها ترجیحات است یعنی ما یك واقعیت را به یك واقعیت دیگر ترجیح می دهیم دوستی را با دشنمی ترجیح می دهیم و راهنما و معیار و ملاك ما آن اصول روحانی واخلاقی هستند.
وقتی نظام ارزش های ما تغییر می كند همینطورقوائد و قوانین و رفتار درونی ما تغییر می كند.یعنی اینكه وقتی نظام ارزش ها را به هم می ریزد،آن چیزی كه قبلا برای ما پسندیده بود ،ناپسند.و آن ناپسند برای ما پسندیده می شود مثل غرور و فروتنی
گفتیم معیار ما اصول روحانی و اخلاقی است .مثل تابش خورشید كه ما شب و روز را متوجه می شویم
وقتی وارد مسئله روابط می شویم و وارد مفهوم جزیی تری مطلب می شویم و مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهیم وارد حریم ارزش ها می شویم.به همین دلیل می بینیم در یك جامعه ای رابطه یك دختر و پسردر حدگفتگو،در حد تماس و ارتباطشان پذیرفته شده در جامعه دیگر اینگونه نیست حتی اجازه ندارند با هم گفتگو كنند،در برخی كشور ها هست می بینیم كه خانم ها بدون حجاب گردش می كنند در جامعه ای دیگر چنین نیست...اینها ارزش هستند اینها امور اخلاقی نیستند.
حتی در جامعه ای می بینیم كه نظام ارزش هایشان از دیدگاه ما ضد ارزش و اخلاق هستند از دیدگاه آنها اینگونه نیست مثل طالبان
نتیجتا روابط انسانها در زمان و مكان فرق می كند.
در نتیجه در یك جامعه ای یك چیزی به یك چیز دیگر ترجیح داده می شود و خیلی اوقات این ترجیحات،ترجیحاتی هستند كه كسی به آنها شك ندارد،ما سلامتی را به بیماری،علم را به جهل،زندگی را به مرگ ترجیح می دهیم به همین جهت یك مقدار ارزشها هستند كه عمومی هستند و یك سری ارزش ها كلی هستند و اینها را نباید با اصول اخلاقی اشتباه گرفت.
ارزش هایی که برای من مهم هستند که من با تمایل ،آزادانه وبا سلامت عقل انتخاب کنم
1- اول اینکه این ارزشها را من انتخاب می کنم.
2- می توانم از ارزشهایم دفاع کنم.
3- حاضر به پرداخت بهاء برایش هستم، نه ایده ال گویی می کنم بلکه اندازه ای که یک فرد سالم بتواند انجام دهد، بهاء دادن یعنی چیزهایی را از دست دادن و چیزهای دیگر بدست آوردن ، برای اینکه صداقت را بکار ببرم از خیلی وسوسها دست می کشم.
4- نظام ارزشهای من فقط کلمات نیست، در من هدف کوتاه مدت و بلند مدت ایجاد می کند که در رفتار من تاثیر می گذارد و خودش را آشکار و نشان می دهد.
5- نظام ارزشی جسمی، ارتباطی، اقتصادی ، روابط خانوادگی، رومانتیک ...
6-باعث ایجاد سبک جدیدی در زندگی من می شود و من نقش کسی را بازی و تقلید نمی کنم و ارزش هایم را طبقه بندی و الویت بندی می کنم.
اصول اخلاقی و ارزش ها
1- عدالت و انصاف
كه از همه مهم تر و برتر است و مي دانيم رابطه هاي ما اساسش بر عدالت و انصاف است. يعني من قرار است منصف باشم مي خواهد موضوع در باره فرزندم باشد يا نباشد من بايد عادل باشم مي خواهد مرتبط با عقيده و نظر من مرتبط باشه يا نباشد چون اساس آن عدالت است به همين جهت است كه يك جامعه اي مي تواند با كفر بماند اما با ظلم نمي ماند
2- درك واقعیت و كشف حقیقت
دوم مسئله واقعيت و حقيقت یعنی آنچه كه هست و آنچه كه باید باشد كه توش صداقت و راستي ،صميميت و درست كاري و حق پرستي هم مي آيد
3- محبت و عشق
4- رهایی و آزادی
5- حرمت و حیثیت انسانی
حرمت معنايش كرامت و شرافت است معنایش اين است كه ما با هم برابر هستيم چون همه افراد بشر آزاد بدنيا مي آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند
اصول اخلاقی را می شناسیم ،پدیده پیچیده ای است،حتی آزادی پیچیده ترین موضوع،فلسفی،مذهبی،علمی است.
روزی كه روی آنها پا بگذاریم ما گرفتار مثلث زحمت خشم و عصبانیت،اضطراب و افسردگی و استرس
می شویم.
زمانی كه در مسیر اصول روحانی و اخلاقی پیش می رویم بسمت سلامت روانی ، فیزیكی و خوشبختی حركت می كنیم و موجب رشد و تكامل خودمان می شویم،هر موقعه از این اصول سر پیچی می كنیم هر كدام ازاین اصول را انجام ندهیم احتمالا گرفتار مثلث زحمت می شویم واگر همه را زیر پاا بگذاریم بدون شك در این مثلث گرفتار هستیم.
بنظر من اكثر معتادان قبل از كار كردن قدم چهارم در مثلث زحمت گرفتار هستند.(ترس و اضطراب،افسردگی،استرس و فشار روانی و اجتماعی)
اصول اخلاقی بایدهایی است كه براساس درك،حال و قرار انسانی از درون پذیرفته شده است.
این را می دانیم ما گرایش به سمت عدالت و انصاف داریم نه ظلم،البته عده ای از ما بخاطر آسیب هایی كه دیده ایم آسیب می رسانیم.اما این بخاطر زخم ها و آسیب هایی كه دیدیم.
چون (ندای وجدان) یك شمعی در وجود ما است كه درون و بیرون ما را روشن می كند،البته اگر این شمع روشن نشود و یا بیافتد باعث می شود كه خود و دیگران را به آتش بكشیم ،ولی این ها را نباید با هم اشتباه گرفت.
اینها موضوعات عمیق و دقیق هستند،موضوعات اخلاقی و انسانی موضوعات مهمی هستند بایدهایی كه هستند و پذیرفته شدند وتجربه ما و مطالعات نشان می دهد كه هر موقعه ما این اصول را زیر پا گذاشتیم،وقتی در مسیر انكار هستیم،وقتی دروغ می گوییم بدن جسمی و روانی ما بسوی درد و گرفتاری و بیماری پیش می رود مثل هر چیزی كه شدید بشود بسمت مرگ می رود.نه اینكه دروغ بگوییم می میریم مثل آسیب می ماند مثل یا غذای نامناسبی كه می خوریم یا فشاری كه به خودمان وارد می كنیم.
نتیجتا چه ارزش برای من مهم است و چه رابطه ای از نظر ما درست و غلط، بر می گرده كه ببینیم چه اصول اخلاقی برای ما مهم است،آیا اصول اخلاقی رعایت می شود یا نه، آیاچهار چوب ارزشها با این اصول اخلاقی سازگاری دارند یا در تضاد و تناقض هستند،
عده ای معتقدند آنچه كه قانونی است نه تنها ارزشی است بلكه اخلاقی هم هست در حالیكه قانون می تواند ظالمانه باشد،می تواند ضد محبت و دوستی باشد ضد حرمت و حیثیت ..
ما نباید اینها را باهم مخلوط كنیم و گرفتار یك سری سوء تفاهمات شویم.آنچه كه قانونی است بر می گرده به قوانین و مقررات و روابطی كه بنوعی پذیرفته شده.
یك سری ارزش های ما مربوط به فرهنگ،مراسم،آداب و رسوم،سنت ها و رفتاری كه پذیرفته و پسندیده است.
آنچه برای بهبودی و سلامتی و رشد من مهم است .اینكه من دارای معیار،ملاك و راهنما باشم و و امروز اصول اروحانی،اخلاقی انجمن است و ارزش هایی كه از این فیلتر می گذرد.
ما باید به این مسئله توجهی عمیق معطوف بداریم كه چگونه با ارزشهای اخلاقی خودمان بدفعات زیاد دچار كشمكش بودیم.
مثلا عده ای باور داشتیم كه دزدی عملی خطاست اما اجبارا هر چه در دسترسمان قرار می گرفت می دزدیدیم ، چون یك ارزش اخلاقی خودمان را ندیده می گرفتیم دچار عذاب درونی و یا رنجش از خود می شدیم.بعد از مدتی دزدی روش زندگی ما شد و همیشه دچار كشمكش های درونی می شویم،همینطور در مورد وسوسه های دیگر.
با ترازنامه نوشتن متوجه می شویم چگونه و از چه راهی این آتش كشمكش درونی را مهار یا سركوب
می كردیم مسلما یكی از راههای مقابله ما آن بود كه مواد بیشتری مصرف كنیم .
اما راههای دیگر ما چه بودند،بی اعتنایی نسبت به اصولی ترین ارزشهای اخلاقیمان چه احساسی در ما بوجود می آورد.
با بررسی قراردادن این مطالب در ترازنامه(لیست كردن ارزشها و اصول شخصی) می بینیم كه ارزشهای اخلاقی از دست رفته ما چه بوده و قادر به شروع بازیابی آنها خواهیم كرد.
ارزشها و اصول شخصی ما(عقاید شخصی)را می توان به دو دسته تقسیم كرد.
1-آنها كه در بهبودی مان مفید هستند و كار می كنند و باید به آنها پایبند بود.
2-ارزشها و اعتقاداتی كه باید شناخته شوند لیست كرد و اصلاح و بهینه و به روز كردن
در تمام لحظات و اوقات زندگی نظم داشتن،باوقار بودن و از روی انسانیت و احترام متقابل زندگی كردن
ارزشها در دو ستون لیست شوند.
ارزش هایی كه برای بهبودی من مفید هستند: وفاداری،راستگویی،صداقت،اعتراف به خطا و در راستایی بهبودی آن كوشید،ملایمت،صمیمیت،دوستی،خوب صحبت كردن،شاد بودن،خدمت كردن،مسئولیت پذیری،نظم داشتن،خوش قولی....
ارزش های بیمار گونه كه مخل بهبودی من هستند:دروغگویی،غیبت،فریب،پنهانكاری،پرخاشگری،بددهنی
،مسئولیت گریزی،بی نظمی، بد قولی، دوردره بازی،تقلب، اسكول بازی،پرخوری، بی احترامی به دیگران،....

 

ترازنامه از خودمان
قدم چهارم از ما مي‌خواهد تا ترازنامه خودمان را بنويسيم ، نه ترازنامه ديگران را . اما وقتي كه شروع به نوشتن
مي‌ كنيم و نگاهي به رنجش‌ها ، ترس‌ها ، اعتقادات و رازهاي مان مي‌‌اندازيم ، درمي‌‌يابيم كه اكثر آنها به افراد ديگر ، و يا بعضي وقتها به سازمانها و نهادها مربوط هستند . مهم است تابدانيم كه ما آزاد هستيم تا هر چه كه نياز است در مورد ديگران بنويسيم ، به شرطي كه ما را به پيدا كردن نقش خودمان رهنمون سازد . در حقيقت اكثر ما ابتدا نمي توانيم نقش خود را از نقش ديگران تميز دهيم ، و راهنماي ما بايد در اين مورد به ما كمك كند .
اصول روحاني
در قدم چهارم ما همه اصول روحاني كه در سه قدم گذشته شروع به تمرين آنها كرده‌‌ايم ، را فرا مي‌خوانيم. اول از همه ما بايد تمايل داشته باشيم تا قدم چهار را كار كنيم . نياز است كه ما بطور دقيق و حتي وسواسي با خودمان صادق باشيم. بايد در مورد هر چيزي كه مي‌‌نويسيم ، فكر كنيم و از خود بپرسيم كه آيا حقيقت را نوشته‌‌ايم يا نه . نياز است كه ما به اندازه كافي شهامت داشته باشيم تا با ترس‌‌هاي مان روبرو‌‌شويم و از ميان آنها بگذريم . در نهايت ايمان و اعتمادمان به ما كمك مي‌كنند تا در مواقعي كه با مشكل روبرو مي‌‌شويم و مي‌خواهيم دست از نوشتن برداريم . بازهم به راهمان ادامه دهيم .
11- تصميم به كاركردن قدم چهارم به چه شكلي نشانگر شهامت ، اعتماد ، ايمان ، صداقت و تمايل من است ؟
تصمیم: یعنی عقل جوانب كاری را بسنجد گزینه های ممكن دیگر را پیش خود سبك و سنگین كند وذهنش رابا آنها مشغول كند وممكن ترین آنها را انتخاب كند
به نظر می رسد قدم چهارقدمی عمیق و در عین حال سخت باشد،شاید به این علت سخت است كه ما سالها فقط روی رفتار دیگران تمركز كرده بودیم شاید به این علت باشد كه ما می ترسیم چون خودمان را آن طور كه باید و شاید نمی شناسیم و از تهیه ترازنامه موشكافانه و بی باكانه و دقیق می ترسیم به این دلیل كه با مرور گذشته های مان ممكن است به این احساس برسیم كه هیچ ارزشی نداریم.
امروز فهمیدم كه تهیه آن نوعی سفربه اعماق وجودم است كه این سفر برای رشد شخصیتم لازم است،باید بفهم كجای كار هستم،بفهم جور آدمی هستم به علاوه باید شخصیتی را كه می خواهم به آن دست یابم پیش خود مجسم كنم.
ببینم چه ابعادی از شخصیتم به نفعم است و كدام یك از آنها به ضررم كار می كنند،كدام یك از خصوصیات
اخلاقی ام را دوست دارم و كدام یك از آنها را باید تغییر دهم.
تمایل: ما به حقیقت و ذات افكار و ایده های قدیمی خود پی برده ایم و حال تمایل داریم كه از آنها دست برداریم و اجازه دهیم تا زندگی مان تغییر كند حتی ممكن است تمایل داشته باشیم ریسك كنیم و كارهایی انجام دهیم كه هیچ وقت شهامت انجام آنها را نداشته ایم.چون از اینكه نیروی برتر از ما مراقبت می كند احساس اطمینان و امنیت می كنیم.
صداقت: ما برای صداقت ارزش قائل هستیم چرا كه بینش جدیدی برای ما به ارمغان می آورد و می تواند عادت قدیمی و نسبتا مهلك گول زدن خودمان را از میان ببرد.
چرا كه هنوز انكار در ما فعالیت می كند و این مكانیزم در بيشتر موارد زندگي هر موقع با مسئله و مشكلي روبه رو مي‌شوم از اين مكانيزم به ظاهر دفاعي ولي در واقع بيهوده و بي حاصل استفاده مي‌كنم. و در قدم چهار عده ای از ما تلاش می كنیم تا برخی عادات نادرست زندگی را حفظ كنیم و قدم چهارم را نادیده بگیریم و این را می دانیم اگر قدم چهار خوبی كار نكنیم یا به مواد روی می آوریم یا بخاطر آسیب ها و دردها و زخم های درون همیشه در ترس و نگرانی،افسردگی ،اضطراب و استرس زندگی می كنیم و با پایان یافتن این مرحله و قدم های بعدی تعجب می كنند چرا موفق نشده اند.
ما به این اعتقادیم كه دلیل این شكست آن است كه آنها هیچ وقت خانه تكانی وجودشان را به طور كامل انجام نداده اند. چنین افرادی فهرست درست و كاملی از تمام كارهایی كه باید انجام دهند تهیه كردند اما در انجام فهرست به شكل درست و كامل كوتاهی كردند.آنان خیال می كردند كه ترس ، خودستایی،رنجش ها... در وجودشان از میان رفته و به صداقت در زندگی دست یافته اند اما واقعیت آن است كه این اعضاء به همان اندازه كه لازم است صداقت،تواضع و شهامت.... را فرا نگرفته بودند.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2022
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 23:57
2-12-1393, 23:57

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 3

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 3

آگاه و هوشيار باش، حاضر و بيدار باش كه چه انتخابي مي كني.
شايد فكر مي كنيم فرد صادقي هستيم، اما اين ضمانت نمي كند كه حتماكارهايمان درست است. چون ما غرور و نقطه كور داريم و بارها و بارها خودمان را گول زده¬ايم. ما بهترين هستيم، اين طبيعت معتادان است. هر كسي خودش را برتر و بالاتر از آن چيزي كه هست مي بيند و قبول مي كند.
هيچ كس نمي خواهد بگويد كه ضعيف هستم اگر هم بگويم منظورمان چيز ديگري است. تجربه هايمان نشان مي دهند كه ما هميشه مي خواستيم در زندگي برترين باشيم. اگر از ما بپرسند در جمع معتادان در چه حدي رشد كرده¬اي مي گوييم هيچ كس مثل من خدمت نكرد. هيچ كسي مثل من بلد نيست قدم انتقال دهد و همه دوست داريم خودمان را بيشتر از آن چيزي كه هستيم ببينيم.
خيلي وقت¬ها که اشتباه مي كنم، زود خود را توجيه می¬كنم، ولي وقتي كه فرد ديگر اشتباه كند، مي گویيم چقدر كُند ذهن و به اصطلاح شوت است. اگر من فرزندم را بزنم و همه ببينند، مي گويم آنها كه نمي دانند كه اين بچه مرا بيچاره كرده است، حق دارم، ولي اگر شخص ديگري سر بچه اش داد بزند مي گوييم عجب شخص مزخرفي است. اين شخص اصلا لياقت ندارد بچه اش را نگه دارد.
اگر پليس من را به خاطر خلاف بگیرد و جريمه كند، مي گويم كه اين پليس ها به خاطر اينكه پول¬شان ته كشيده مي خواهند درآمدشان را از جريمه ها در بياورند. اگر يكي ديگر را بگيرد مي گوييم حقش بود. چون داشت تند مي رفت. دوست داريم خودمان را خيلي راحت توجيه كنيم، ولي ديگران را محکوم به خراب كاري كنیم.
متوجه شديم كه به خاطر باورها و آسيب هاي گذشته با صداقت و راستي به شدت مشكل داريم. چه بايد كرد. بايد خودمان را با بهبودي و اصول انجمن پيوند بزنيم و هر كجا كه اشتباه كرديم به آنها اقرار كنيم و بعد اشتباه مان را به جاي فرار از آن بپذيريم. اقرار كنيم و مسئوليت پذير باشيم. خداوند به ما قدرت مي دهد كه دوباره بلند شويم و به طرف جلو حركت كنيم.
اگر مي خواهيم در زندگي موفق جلو برويم؛ آن زندگي كه انجمن ما را برايش خوانده، مهم است كه به اصول انجمن و قوانين اجتماع را احترام بگذاريم. مهم است كه طبق قوانين زندگي سالم جلو برويم و فكر نكنيم مي توانيم با زرنگي و فریب و دروغ در زندگي فرد موفقي باشيم. شايد دنيا فكر كند ما موفقيم، اما در حضور نيروي برتر افراد موفقي نخواهيم بود.
يك بازیگر زماني مي تواند بازيگر خوبي باشد و نقش هايش را خوب ایفا كند كه خود را تحت اختيار وهدايت كارگردان قرار دهد. زيرا كارگردان نقش را بهتر مي شناسد و از آخر فيلم آگاه است. براي هر قسمت برنامه ريزي كرده است. اگر مي خواهيم در زندگي موفق باشيم و بتوانيم نقش هايمان را خوب بازي كنيم بايد اجازه دهيم خداوند كه كارگردان اصلي است كارش را انجام دهد.
اگر مي گويم نقش بازي كنيم نه به اين معني كه بازيچه باشيم. به اين معني که از فرصت پيش آمده بهترين استفاده را كنيم. زیرا خداوند براي همه ما هدف هاي خوبي در نظر گرفته است كه اگر تحت هدايت او قرار بگیریم، يعني با اصول روحاني قدم¬ها زندگي كنيم مي توانيم به آن هدف هاي والا برسيم.
اگر تصميم گرفته¬اید همسر یا فرزند یا پدر و مادر خوبي باشیم، در محل كار شخص قابل اعتماد و نيكویی به نظر برسیم و در بهبودي باعث بركت ديگران باشيم، ولی نمي توانيم نقش¬هايمان را خوب بازي كنيم، دست از كارگرداني برداریم و اجازه دهیم خداوند كارگرداني كند. او كارش را در حد عالي بلد است. اكنون نور و صدا آماده است. فقط تو تحت هدايت او پيش برو با او هماهنگ باش آن وقت مي بيني كه تبديل به يك ستاره شده-اي.
اگر منتظر معجزه هستي از سر راه خدا برو كنار.
از ديدگاه انجمن، كسي كه در زندگي اش آزارها و زخم هاي عميق را تجربه كرده است تنها از طريق تمرين اصول روحاني، فروتني، صداقت، روشن بيني، تمايل و محبت مي¬تواند به طرف اميد و بهبودي و يك زندگي جديد توام با شادي حركت كند.
صداقت تعهد ما است به ديدن واقعيت، همانطوري كه وجود دارد. بدون آن كه بخواهيم واقعيت را كوچك یا روحاني يا ماست مالي كنيم.
صداقت يعني من تعهد دارم كه حقيقت را ببينم و آن را بگويم. بارها گفته ايم كه راه شفا و بهبودي در هر مسئله اي، صادقانه روبه رو شدن با آن مسئله است.
تا وقتی آشغال¬ها را زير فرش و مبل¬ها قايم مي كنيم، وسايل و ظرف¬هاي به درد نخور را در انباري و لباس¬هاي كهنه و پاره را در كمد قايم می¬كنيم تا چشم¬مان به آنها نیفتد، نمي توانيم با آنها روبرو شويم و برايش كاري انجام دهيم.
چرا بايد با واقعيت هاي تلخ روبه رو شوم؟!
چون زندگي در انكار، فرار و بی¬صداقتی حمله به اقتدار خدا است. چون به خود مي گوييم خدايا تو آن روز كه اين بلاها سر من آمد سر جايت نبودي. چرا اجازه دادي از من سوء¬استفاده كنند. چرا خاطرات رنج آور مرا پاك نمي كني. تو قدرت نداري، تو مهربان نيستي، تو عدالت نداري، تو وجود نداري. اگر هم هستي اين آزار و آسيب ها از طرف تو بود يا يك تصادف بود و از دستت در رفت.
راهنمايم مي گويد در قاموس خداوند تصادف و آزار وجود ندارد. نه اينكه آزار و آسيب وجود ندارد يا خدا اينها را براي ما گذاشته تا ما را اذيت كند.
خدا قادر مطلق است و حتي اجازه داده است اين زخم¬ها در زندگي وارد شود. وقتي كه دردمند هستم، چراهايش را نمي توانم امروز بدانم، ولي مي دانيم خدا به ما آزادي داده است تا از آزاديمان لذت ببريم.
ما با آزادي مشت در صورت ديگران مي زنيم و به همديگر خيانت مي كنيم. از ديگران سوء¬استفاده
مي كنيم. به ديگران آسيب مي رسانيم و بي اعتمادي را در آنها پرورش مي دهيم. پس نمي¬شود حقيقت و گذشته را انكار كرد. اگر گذشته را بخواهيم انكار كنيم، يعني داريم در يك دنياي دروغين زندگي مي كنيم.
دنيايی تخيلي انتخاب كرده¬ايم و خيلي از ما در دنياي تخيلي زندگي مي كنيم. مي خواهيم مثل فيلم¬ها مردی خيلي خوش تيپ باشیم و روي اسب سفيد به طرف افق حركت كنيم.
بعضي از معتادان در ذهنشان با رمان¬ها و فيلم¬ها و عده¬اي هم در تخيلات¬شان در يك زندگي دردناك و افسرده زندگي مي كنند. اين زندگي حقيقي نيست اگر مي خواهيم زندگي حقيقي داشته باشيم بايد با صداقت درون سختي ها وارد شويم و اجازه دهيم نيروي برتر زخم هاي ما را شفا دهد. ما بايد با زخمها و آسيب هاي دروني و آسيب هاي بيروني روبرو شويم.
كسي كه قرباني آزار جنسي و يا زخم¬هاي دیگری شده است بايد اين هشت مورد را انجام دهد.
1- اقرار مي كنم كه آزار ديدم و مورد سوء¬استفاده جنسي قرار گرفتم. سوء¬استفاده جنسي فقط تجاوز نيست. بلكه هر نوع آزاري كه شخصي به يك بچه، جوان و نوجوان و براي ارضاي لذت جنسي و خودخواهي وارد مي كند، يك آزار و سوء استفاده است.
البته زخم ها با همديگر فرق دارند، ولي هر آزار در روح و قلب ما خنجری است به انسانيت، زيبايي روح و به مقام انسانی. پس حقيقت اولي كه من بايد با آن روبرو شوم اين است كه مورد آزار قرار گرفته¬ام. چقدر اين حقيقت را انكار مي كنيم. معتاداني كه زندگي وحشتناكي دارند و مي گويند كه نه ما آزار نديده¬ايم يا اينكه مهم نيست. فكر مي كنند كه مي توانند این مشکلات را به فراموشي بسپارند.
2- من قرباني جرمي هستم به بدنم و به روحم. خيلي وقت¬ها معتادان آزار جنسي را با اين حالت كه من بچه بودم در فوتبال دستم شكست آن را گچ گرفتم و خوب شد، اشتباه مي گيرند و مي گويند مهم نيست.
آزار جنسي مثل شكستن يك استخوان نيست. شفای قلب شكسته خيلي سخت¬تر است تادرمان استخوان شکسته. پس بايد با اين حقيقت روبرو شويم كه نبايد ازآزار جنسي سرسري گذشت. بلكه بايد بگويم من قرباني جرمي، جنايتي و حمله اي شده ام كه به بدنم و روحم آسيب رسانده¬ام.
3- به عنوان يك قرباني من به هيچ عنوان در اين آزار مسئوليتي نداشتم. بعضي وقت ها در معتادان حالت سرخوردگي و تقصير به وجود مي آيد. حتما من طوري لباس پوشيده بودم كه آن شخص تحريك شده است. حتما من طوري لبخند زدم و رفتاري از خود نشان دادم كه او فكر كرد مي تواند از من سوءاستفاده كند.
بعضي از معتادان خودشان را مقصر مي دانند. بايد با اين حقيقت روبه رو شوم كه من اينجا فقط و فقط يك قرباني هستم وديگر هيچ. اين مسئوليت و تقصير من نيست. نبايد خودم را سرزنش كنم كه حتما من اينجا مشكلي داشتم.
4- آزار جنسي به روح من صدمه و آسيب زده چه من بخواهم اعتراف كنم چه نخواهم. چه بخواهم قبول كنم چه نكنم. اين آزارها روي اراده، رابطه ها و زندگي من تاثير گذاشته و آنها را آشفته و تلخ كرده است .
5- آگاه باشم. زیرا من از خودم بيزارم. اين بد آمدن از خود حاصل اين سه عامل است؛ احساس ناتواني، خيانت و دو گانگي. اين احساس كه من نتوانستم جلوي اين آزار و حمله را بگيرم پس من ناتوان هستم و اين احساس كه از خودمان بدمان مي آيد. از خودمان متنفر مي شويم. خودمان را بي ارزش حس مي كنيم. اين¬ها آسيب هاي آزار جنسي گذشته است.
6- آسيبي كه من در زندگي ديدم شايد شدتش و نتيجه اش با افراد ديگر فرق داشته باشد، ولي اين آسيب مهم است و من بايد با آن روبرو شوم.
وقتي يك نفر نمي خواهد با زخم¬هايش روبه رو شود، مي گويد: ديگران خیلی بيشتر بدبختي كشيده¬اند تو چرا اينقدر به خودت گير مي دهي. مثلا تو پدر و مادر خوبي نداشتي خدا را شكر كن كه پدر و مادر داشتي. ببین آن بچه هاي يتيم چه مي كشند .
همه درد مي كشند، ولي من دردم برايم مهم است و بايد به آن اعتراف كنم و با اين حقيقت روبرو شوم.
با مشورتي كه با معتادان داشتم متوجه شدم شايد 20 درصد آزار جنسي از افراد غريبه است، ولي بقيه از افراد فاميل يا بين آشنايان، دوستان و خانواده ها. پس اگر از يك غريبه يك بار تصادفي آزاري به كسي رسيده باشد خيلي آسيبش كمتر است تا آشنايي كه مكرر او را آزار داده است.
آزارها و آسيب ها با هم فرق دارند. عمقشان مي تواند بالا و پايين شود، ولي هر آسيبي حتی كمترين آنها هم آسيب است و نبايد آن را دست كم گرفت و بايد به او توجه كرد.
7- زمان مي برد كه آدم با زخم هاي درونيش روبرو شود و شفا پيدا كند. اين پروسه شفا يك شبه اتفاق نمي افتد. خيلي وقت¬ها اين احساس در ما ايجاد مي¬شود كه بايد زود خوب شويم. چون خدا ما را نجات داده است و دعا كرده¬ايم واز خدا خواسته¬ايم كمك كند. چون خدا شفا دهنده است، اما هنوز مي بينيم كه نمي توانيم ببخشيم. مشكل داريم واين مشكل ما را دلسرد مي كند.
كسي كه واقعا مي خواهد شفا پيدا كند بايد به خودش فرصت دهد و نبايد احساس گناه كند. كسي كه به نفرت و ترسش چسبيده است حتي اگر چندين سال هم به جلسه بيايد، ولي نخواهد براي بهبودي و رنجش هايش كاري كند، هيچ اتفاقي برایش نخواهد افتاد.
به عنوان يك معتاد در حال بهبودي، هيچ وقت نمي توانم به يك نفر بگويم كه شما چقدر وقت داريد با اين مسئله روبرو شويد. من نمي توانم براي كسی وقت تعيين كنم. يك نفر شايد بتواند در مدت يك ماه كسي را ببخشد برای شخص دیگری شايد چندين سال طول بكشد.
پس نمي توان گفت كه تو ايمانت كم است. پس خدا در زندگي كجاست؟ تو چرا باور نمي كني؟ اين پروسه زمان مي برد. هر كس از درون بايد ملزم شود و جلو برود. نه اينكه ما ديگران را مجبور كنيم.
8- مورد دیگری كه بايد با آن روبرو شويم اين است كه من نبايد شرمم را زير يك چادر مخفي بپوشانم. گفتيم كه وقتي كسي آزار مي بيند يكي از نتيجه هاي خيلي سريعش مسئله شرم است. گفتيم آزار جنسي يكي از زخم¬هايي است كه در آن فرد آسیب دیده خيلي بيشتر شرمنده مي شود تا كسي كه ظلم كرده است. پس من نبايد شرمم را مخفي كنم و خجالت زده باشم.
اما هيچ اجباري نيست كه با هر كسي بخواهم زخم هايم را در ميان بگذارم. اين نكته مهمي است كه ما تا به حال بر آن تاكيد نكرديم.
منظور اين نيست، حالا كه ما نبايد اجازه بدهيم شرم ما را فلج كند و در لاك خودمان ببرد، پس برای همه درد دل و اقرار كنيم. اگر آن معتاد دوازده قدمي فرد وفادار، مسئول و قابل اعتمادي نيست نبايد برايش سفره دل¬مان را باز كنيم يا توي جمع كلوپ بازي در جلسات آن با همه مشاركت كنيم.
اگر شخصی قابل اعتماد نيست، حرف و راز شما را براي غيبت و صحبت كردن استفاده مي كند. اصلا ما نبايد خودمان را براي همچين اشخاص خطرناكي باز كنيم. صحبت كردن براي كسي است كه فرد امنی محسوب می-شود. امن يعني كسي كه اگر قلبت را برايش باز كني، تو را رد نمي كند. مسخره¬ات نمي كند. چماق دستش نمي گيرد، حتي چماق انجمني تو سرت نمی¬زند. كسي است كه مي تواني در كنارش احساس امنيت كني.
اين معتادان مهم هستند و چقدر هم اين افراد كم هستند. مي گويند خودت را يك آدم خوشبخت بدان با چنين دوستاني.
موضوع مهمي كه بايد توجه كنيم، مسئله خاطرات است. خيلي ها هستند که از نظر رواني به خاطر دردهاي شديد، زخم ها و خيانت¬ها اين دردها را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرو می¬برند. يعني بدون اينكه يادشان بياید آن را جلوي ديگران انكار مي كنند. اين مسئله در فكر خودشان هم انكار شده است.
وقتي درباره صداقت صحبت مي كنيم و انكار نكردن تلخي¬هاي زندگي، مسئله خيلي مهمي پيش مي آيد و آن حافظه است. خيلي وقت ها افرادی هستند كه به خاطر دردهاي عميق حافظه اتفاقات تلخ را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرومي برند و افرادي هستند كه آنقدر اين خاطرات عميق در ضمير ناخودآگاهشان فرو رفته است كه دیگر امكان بيرون آمدن¬شان نيست. حتي اگر خودشان بخواهند.
بعضي ها مي دانند كه ما انسان¬ها اين ظرفيت ها را داريم که دردي را آنقدر زير خاك ببريم كه ديگر نتوانيم دوباره به آن دسترسي پيدا كنيم، ولي بیشتر افراد اين گونه نيستند. بیشتر آنها خاطرات زيادي از آزارهاي جنسي دارند، ولي نمي خواهند اقرار و اعتراف كنند كه آزار جنسي، تاثير منفي در زندگيشان گذاشته است. چه بخواهيم چه نخواهيم اين واقعيت¬ها وجود دارد.
بعضي ها خاطره ندارند. بعضي ها يك مقدار خاطره دارند و بعضي وقت¬ها در جزیيات خاطرات¬مان اشتباه هم مي تواند باشد. يعني هيچ وقت حافظه انسان مثل يك ويدیو نيست. حافظه ها به هم ریخته و نامنظم مي شود و جزیيات مي تواند خيلي با هم فرق داشته باشد.
پس چرا ما بايد برگرديم به زخم ها و دردهاي گذشته؟ چه فايده¬اي دارد؟
به ياد آوردن سه فايده مهم دارد؛
1- هدف به ياد آوردن خاطرات زخم هايمان اين است كه انكار را از خودمان دور كنيم. پس دليل اینکه مي خواهيم حافظه¬ها و خاطرات¬مان برايمان مهم باشد اين است كه انكار و دروغ را از زندگي¬مان بيرون ببريم.
2- نكته دوم به شخصيت مان ربط دارد. به زمان حال و گذشته.
من در چه خانواده اي بزرگ شده¬ام. ارتباط من با پدر و مادرم و خواهر و برادرهايم چگونه بوده است. اين¬ها شخصيتم را شكل داده است. وقتي فردی در مسير بهبودي قرار مي گيرد و قدم كار مي كند و ايمان مي آورد، گذشته اش محو نمي شود كه بگوييم شخصيت تو به گذشته¬ات هيچ ربطي ندارد. همه با هم يكي هستيم. از نظر شخصيتي گذشته هاي ما به اينكه من الان داراي چه شخصيتي هستم، مربوط مي شود.
3- نكته سوم اینکه چرا مهم است حافظه گذشته را از دست ندهيم. واقعيت اين است كه بررسي گذشته بيشتر به ما كمك مي كند كه چگونگي دقيق روش ها و رفتارهاي امروزمان برايمان مشخص شود. وقتي با گذشته روبرو مي شويم كمك مي كند كه بفهميم چرا من این¬قدر عصباني هستم. چرا من این¬قدر بسته عمل مي كنم. چرا من از دوستي واقعي دوري مي كنم.
چرا من هميشه مي خواهم در مهماني¬ها مردم را بخندانم. چرا من با اين نقاب ها زندگي مي كنم. خيلي وقت ها جواب اين چراها زخم هاي گذشته است. دقيقا برخوردها و عكس¬العمل¬هاي امروز ما را برايمان مشخص مي كند.
پس مهم است كه با اين حافظه ها و خاطرات روبه رو شويم.
فردی كه تازه مي خواست قدم چهار را كار كند پرسيد: چقدر گذشته را بياد بياوريم و با آن روبه رو شويم تا در بهبودي رشد كنيم. اين سوال جواب ندارد.
هر چقدر كه خداوند در ياد آوري خاطرات به من كمك كند. من اگر بيست درصد گذشته ام را به ياد بياورم و برايش كاري انجام دهم مي توانم عوض شوم. درصد ندارد.
نكته جالب وقتي است كه گذشته را به ياد مي آوريم و به ما نشان مي دهد الان کجاها در اشتباه هستيم و با جلوگيري ازاشتباهات تغيير مي كنيم و عوض مي شويم. تغيير یعنی بازگشت از آن راه و روش. اين عامل تغییر کردن است.
نه اينكه فقط گذشته را به ياد بياوريم. يكي مي تواند گذشته اش را به ياد بياورد و آنقدر به خاطر به ياد آوردن گذشته عصباني و تلخ شود كه ديگر عوض نشود. يكي مي تواند خيلي كمتر گذشته اش را به ياد بياورد، ولي متوجه مي شود كه روشش امروز درست نيست و مي خواهد از الان روش خود را عوض كند.
تغيير باعث عوض شدن است نه به ياد آوردن، ولي به ياد آوردن كمك مي كند كه ما بتوانيم امروز تغيير كنيم. از واکنش¬های اشتباه و گناه آلود، مغرورانه و عصباني بودن دست برداریم.
اما چگونه به ياد بياورم.
به ياد آوردن بدون شناخت و آگاهي براي من كار نمي كند.
در انجمن، جلسات و مشاركت¬ها هم شما مي توانيد فراوان در رفتار معتادان ببينيد. وقتي احساساتشان را بيان مي كنند در حقيقت آن قسمت وجودي خودشان را باز مي كنند. شما ديگر با يك آدم چهل ساله كه همسر و فرزند دارد يا تخصص¬هایی دارد، روبرو نيستيد.
با يك آدم حساس و شكننده روبرو هستيد كه مي خواهد مردم دوستش داشته باشند. احساس ناامني مي كند. شك دارد. اعتماد و اطمينان ندارد. احساس خشم مي كند. بي¬قرار است. اينها نتيجه چيست. نتيجه آسيب هاي كودكي است و يا گرفتاري هاي ارثي است كه متاسفانه در كودكي وضعيت بدتري پيدا كرده و تشديد شده است.
به همين دليل بسياري از رفتارهاي ما در زمان والد بودن ناخودآگاه است. به اين معني كه در مقابل اعمال خانواده، همسر، فرزند و ديگران ما عكس العمل نشان مي دهيم و رفتاري كه در زمان كودكي با ما انجام داده¬اند حتي اگر تاثير منفي روي ما داشته، ناخود آگاه تكرار مي كنيم. با اين كار آسيب ها و تربيت اشتباه را توسعه و به ديگران انتقال مي دهيم.
مهم است كه روش هاي رفتاري صحيح را آگاهانه انتخاب و به آنها عمل كنيم. حال مي خواهيم برخی از رفتارهاي ياد گرفته ناخودآگاه را مرور كنيم. يكي از اين رفتارها تنبيه كردن است.
ما فكر مي كنيم كه بايد فرزندمان را تنبيه كنيم تا كار نادرستي را كه كرده است تكرارنكند. شايد در اثر تنبيه فرزند آن رفتار را براي مدتي از ترس و واهمه والدين خود انجام ندهد و والد با خود فكر كند كه در واقع تنبيه اثر خود را گذاشته است، ولي دليل بر اين نمي شود كه بچه از درون متوجه اشتباه خود شده و تصميم جديدي در رفتار خود گرفته باشد.
بلكه اين باعث مي¬شود كه در فرزند نوعی سيستم دفاعي به وجود بيايد و او به دنبال راهي براي مقاومت و مقابله با تنبيه پيدا كندکه انكار و پنهان كاري از آن جمله است. تا بتواند كارهايي را كه دوست دارد انجام دهد و اين موضوع باعث مي¬شود كه رفتار فرزند در واقع به طغيانگري و لجاجت تبديل شود. براي همين است كه بیشتر معتادان سركشي و لجبازي از خود نشان می¬دهند.
البته اين بدين معني نيست كه فرزند هر چه كرد نبايد با او برخورد كرد. بايد تفاوت تنبيه و پيامد را در نظر گرفت. پيامد آن است كه ربط مستقيم پيدا مي كند با رفتار كودك. به اين معني كه هر عملي نتيجه اي دارد. عمل مثبت نتيجه مثبت و عمل منفي نتيجه منفي در بر دارد.
براي نمونه اگر كودكي داد و بيداد مي¬كند. زيرا چيزي که مي¬خواست را نمي تواند داشته باشد. تنبيه آن است كه والد بگويد"حالا كه اينطور بد اخلاقي مي¬كني هيچ چيزي برايت نمي¬خرم". پيامد آن است كه "به نظر مي-آيد كه عصباني هستي. معمولا وقتي چيزي را مي¬خواهيم و نمي گيريم ناراحت مي¬شويم. مي تواني بروي در جاي خلوت و هر وقت كه ناراحتيت تمام شد برگردي تا راجع به آن صحبت كنيم.
اجازه بدهيد يك مثال از خودم بزنم تقريبا 4 سالي از بهبودي من مي گذشت كه فرزندم را به خاطركاري كه گفته بودم انجام بدهد و او انجام نداده بود با سيم برق زدم. بعد همسرم به من گفت: تو همان كتك هايي كه قبلا خوردي را داري بر سر دخترت خالي مي كني. وقتي مو شكافانه و جستجوگرانه به گذشته ام برگشتم ديدم در كودكي به خاطر كاري كه پدرم به من گفته بود انجام بده و من انجام نداده بودم مرا با سيم برق كتك مي زد.
من آن موقع نمي تواستم از خودم دفاع كنم و وقتي ناخودآگاه در آن فضا قرار می¬گیرم قدرت تشخيص و ارزيابي ام را از دست مي دهم و دست به اعمالي مي زنم كه بعد پشيمان مي شوم. در هنگام خشم توجيه من اين است كه آينده اش خراب نشود، اما واقعيت اين بود كه من داشتم زخم گذشته را تجربه مي كردم. اگر براي اين قسمت كاري انجام ندهم بازآن را تكرار مي كنم و ربطي به طول پاكي ندارد.
رفتار ديگر، سرزنش كردن فرزند براي حالت هاي رواني خود است. براي نمونه وقتي خسته، ناراحت و يا عصباني هستيم، فرزند را مستقيم براي حالت روحي خودمان سرزنش مي¬كنيم. اين موضوع براي بچه حالت مسئوليت در برابر حالت¬هاي رواني والدين را به وجود مي¬اورد و در عين حال براي خود او هم اين باور به وجود مي¬آید كه والدين هم در برابر حالت¬هاي روحي فرزند مسئول هستند.
از آنجا كه كودك طبيعتا اين مسایل را در ذهن خود دارد كه چون پدر و مادر روي رفتار و عمكرد او كنترل دارند، پس وقتي كه او ناراحت يا عصباني است مقصر والدين هستند. اين موضوع به فرزند مي آموزد كه اطرافيان او مستقيما در حالت هاي روحي و احساسات او تاثير دارند و اين را ياد نمي گيرد كه در سنين بالاتر نسبت به احساسات و حالت هاي رواني خود مسئول باشد.
مسئله ديگر صحبت از خصوصيات و رفتار فرزند در جمع فاميل يا دوستان است. خيلي از والدين در جلوي جمع از فرزند خود تعريف مي¬كنند كه خيلي خوب است يا او را تكذيب مي¬كنند كه در هر صورت فرزند اين پيام را دريافت مي¬كند كه او ناديده گرفته شده است و به جاي اينكه پدر و مادر با خود او در رابطه با رفتارش صحبت كنند، ديگران را واسطه قرار داده اند.
اگراز آنها خوب گفته شود به نوعي خجالت مي¬كشند و اگر بد گفته شود به نوعي احساس حقارت مي¬كنند. در هرصورت اين مسئله باعث مي¬شود كه فرزند در جمع احساس راحتي نكند و به مرور زمان در سني كه اجازه انتخاب دارد خود را از جمع دور كند و حضور نداشته باشد.
اشتباه ديگري كه والدين مرتكب مي شوند اين است كه تجربيات و باورهاي خودشان را مانند تجربيات و باور هاي فرزند مي¬دانند. براي مثال اگر ما از فلان دوست، فاميل یا هنرپيشه خوش¬مان مي¬آيد فكر مي¬كنيم بچه ما هم بايد همان طور باشد. با اجبار فرزند را به دوست داشتن آن شخص سوق مي دهيم و به او اين پيام را مي دهيم كه حق انتخاب ندارد و نمي تواند افكار متفاوت از ما و متعلق به خودش را داشته باشد.
اين حالت¬ها را ما در مورد رهجويان¬مان انجام مي دهيم و در واقع می خواهیم که همانند ما باشند. اين مسئله قدرت خلاقيت و تجربه كردن را از آنها مي¬گيرد. مسئله ديگر در اين زمينه اين است كه ما تربيت را با سليقه اشتباه نكنيم.
براي مثال اگر فرزند ما آش دوست ندارد ما نبايد به او اجبار كنيم كه بايد آش بخورد. بلكه بايد براي او حق انتخاب بگذاريم و به او بگوييم كه غذايي كه او مي¬خورد بايد پروتئين داشته باشد. سبزي در آش براي سلامتي او بسيار خوب است و ... در اين صورت فرزند ما متوجه مي شود كه دليل خوردن آش چيست و براي تحميل خودمان نيست بلكه به خاطر سلامت او است كه آش را پيشنهاد مي دهند.
به این ترتیب فرزند متوجه مي¬شود كه اگر آش را دوست نداشته باشد مي¬تواند غذايي را انتخاب كند كه پروتئين و سبزي داشته باشد. مسئله ديگر اين است كه والدين مي خواهند كه فرزندشان از آنها اطاعت كند. اين موضوع باعث مي شود كه فرزند از ترس به اطاعت از والدين خود درآيد يا اينكه براي توجه و يا محبت گرفتن از والدين از آنها اطاعت كند كه در هر دو صورت فرزند در واقع در حالت تظاهر به سر مي¬برد.
والدين در اين شرايط از تظاهر به احترام و اطاعت فرزند لذت مي¬برند و غير مستقيم اين مسئله را حمايت مي-كنند. در حالي كه با توجه دادن به اعمال مثبت و توجه ندادن به کارهای منفي، فرزندان به طرف اعمال مثبت سوق داده و تربيت مي¬شوند.
اگر والدين توجه خود را به مسایل خوب و مثبت بيشتر بدهند و توجه زيادي به رفتارهاي نامناسب نكنند، فرزند زماني كه كار خطايي انجام مي دهد و از والدين خود توجهي نمي گيرد، رفتار خود را قطع مي¬كند.
از آنجايي كه فرزند به دليل توجه گرفتن خيلي از رفتارها را انجام مي¬دهد، زماني كه به او توجه نمي شود، عمل منفي خود را كوتاه می¬کند و خودش نيز توجه¬اش را به كارهاي مثبت مي¬دهد. درست زماني كه شما مي خواهيد يك گلدان پرورش دهيد. از آنجا كه گل نياز به نور دارد اگر شما گلدانتان را در مسير نور قرار دهيد، به طرف نور رشد خواهد كرد.
شما مي توانيد با تغيير مسير نور شكل و شمايل گلدان را تغيير دهيد. اگر مي خواهيد صاف باشد از بالا و اگر خميده به راست از طرف راست به آن نور مي¬دهيد. شما به فرزندان¬تان نيز مي توانيد توجه مثبت و تشويق را در مورد رفتارهاي مثبت¬شان بدهيد و به رفتارهاي منفي بي توجهي کنید یا تذكر كوتاه داشته باشيد.
كودك براي تاييد و توجه گرفتن از شما خود به خود رفتارهايي را انجام مي¬دهد كه از شما توجه بيشتر بگيرد. البته اگر بخواهم همه موارد را بنويسم، زياد است، اما فقط چند نمونه را نوشتم كه بدانيم بسياري از عكس العمل هاي ما از ضمير ناخودآگاه و از طريقي كه تربيت شده ايم سرچشمه مي گيرد.
برگرديم به بحث انجمن خودمان.
نكته اول اين پروسه به يادآوردن گذشته است. این پروسه اي كه مي تواند در تمام زندگي طول بكشد با چند جلسه رفتن و چند قدم كار كردن و مشاركت كردن و تراز گرفتن، همه چيز را به ياد نمي آوريم، ولي واقعيت اين است كه خيلي وقت¬ها گذشته¬هاي ما ناگهان به صورت يك صحنه به يادمان مي آيد. يك احساس یا بويي يادمان مي آيد. يكي ما را لمس مي كند. فضاهايي خاطرات ما را زنده مي¬كند.
يك موسيقي خاطره¬اي را در من زنده مي كند. خيلي وقت ها كنترلش دست من نيست من مي خواهم بشينم چشمم را ببندم از بچگي همه خاطراتم را به ياد بياورم. اين دست من نيست. خيلي وقت ها حوادث و وقايع زندگي آنها را به ياد ما مي آورند. حادثه¬ها مي آيند.
حالا من چقدر بايد سعي كنم گذشته ها و آنهايي را كه در ضمير ناخودآگاهم رفته¬اند را به ياد بياورم. جوابش ساده است. باز بودن يعني اين كه من تمايل داشته و آماده باشم. نخواهم با دروغ و انكار زندگي كنم. نخواهم در من پر از درد باشد و با نقاب لبخند و شعار پيروزي در بهبودي زندگي كنم. پس من مي خواهم باز باشم نسبت به زخم¬هاي زندگيم.
راهنمايم مي گويد: باز باش ولي دستور نده يعني به خدا دستور نده يا به ديگران. تو نمي تواني حكم كني باز باش یا كنجكاو باش، ولي هول نباش، هوشيار باش. زور نزن. با يك قلب باز بگو خدايا اين زشتي ها و زخم هاي من را بيار بالا. بيار بالا نه اينكه من اين¬ها را نگاه كنم بلكه روح تو آن آشغال ها را از قلب من بردارد.
كثيفي مرواريد درونم برود و شفافيتش دوباره بالا بياید.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2141
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 23:37
2-12-1393, 23:37

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 4

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 4

آن خدايي كه ما را نجات داده، از اين اتفاق خوشحال است و ارزش دارد كه زندگي واقعي داشته باشيم. پس اگر مرده زندگي كنيم، روابط¬مان مكانيكي و رباطي مي شود.
آدم مرده فقط ظاهر را حفظ مي¬كند، ولي در درون نمي¬تواند رابطه عميق ايجاد كند.
وقتي مي¬گوييم من نمي¬خواهم همانند يك مرده زندگي كنم، دارم زندگي جديدی را به آغوش مي¬كشم. من نمي¬خواهم مثل يك سايه يا بخار زندگي كنم. مي¬خواهم فردی باشم كه از بودن خدا در زندگي لذت مي¬برد و مي توانم با ديگران رابطه عميق قلبي ايجاد كنم. پس اين قدم اول تغيير است. وقتي مي¬خواهيم زنده شويم.
در اين مسير درد و غم وجود دارد و درد، غم و گريه 3 مرحله است كه الان نمي¬خواهم وارد آن شوم. در اين مسير، ما گاهی غمگين و اندوهناك مي¬شويم.
وقتي معتادي بزرگ مي¬شود. معتادي كه آزار جنسي ديده است. براي اينكه بتواند دردهايش را انكار كند. وقتي مي آيد در انجمن با فعاليت در خدمت كردن، كارهاي خيريه با فداكاري خودش براي بچه هايش و ديگران و به این شکل خود را مشغول كند، بايد بتواند گريه كند. براي کودکی كه هيچ وقت نداشته است. براي محبتي كه هيچ وقت تجربه نكرده است.
اين گريه كردن را هيچ كس دوست ندارد، ولي نشان اين است كه زندگي دارد از زير خاك بیرون مي¬آيد. وقتي خودت را مرده نگه مي¬داري، درد را نمي¬خواهي حس كني. بله در آن گريه نيست، ولي واقعيت و لذت هم در آن نيست.
اين واقعيت دارد كه حركت به سوي زندگي دردناك است. آدم دردش مي¬گيرد و گريه زاري دارد، ولي اين نشانه حيات است.
وقتي كه اين قلب شكسته مي شود و شروع مي كند به گريه اين قلب سخت يك مقدار لطيف مي شود و آن وقت مي بينيم كه چقدر در قلب¬مان نفرت وعصبانيت نسبت به خودمان و ديگران وجود دارد و مي توانيم براي خودمان گريه كنيم.
معتادي بود كه خيلي از خودش بدش مي آمد. هميشه در مقابل ديگران حالت خيلي زننده اي به خودش مي گرفت و خودش را محكوم مي ديد. يكبار به او گفتم كه اگر فرزندت مشكلي داشته باشد از تو دوري كند آيا تو دنبالش مي روي تا به او كمك كني يا به خاطر مشكلش او را توبيخ مي كني. گفت: دنبال فرزندم مي روم. مي-خواهم به او محبت كنم.
به او گفتم: محبتي كه به فرزندت می¬خواهی بكني الان به خودت نمي كني. با خودت داري با نفرت برخورد مي كني و آن شخص زد زير گريه كه چقدر خودش را دایم محكوم مي¬كرد. محبت مي كند به كس ديگری، ولي خودش را دوست ندارد. خودش را نمي بخشد.
پس بايد تغيير كنيم؛ نسبت به نفرت از خودمان. راجع به اينكه خودمان را آدم بي ارزشي و بدي مي بينيم. با اعتراف به اينكه ما قرباني¬هايي هستيم كه زندگي خوب از ما گرفته شده و كسي به ما خيانت كرده است.
بعضي ها گريه و زاري مي كنند، اما دل¬شان را سفت مي كنند و مي گويند ديگر اجازه نمي دهم كسي به من خيانت كند. به جاي اينكه از خودمان بدمان بيايد از ديگران بدمان مي¬آید. نفرت¬مان را به ديگران انتقال و نسبت مي دهيم.
اين تغيير اشتباه است. گريه مي كنيم اما اشك در آخر به مرگ منتهی می شود نه به حيات.
راه ديگر اين است كه اعتراف كنيم زخمي شده¬ايم، آسيب ديده¬ايم، ولي تمركزمان روي اين باشد كه چگونه مي توانم به ديگران محبت كنم.
تغيير از ویژگی¬های دروني است. تغییر از حالت مردگي درونی. بعضي به صورت يخ زده، خيلي خشك و سنگين زندگي مي كنند. واقعا خانه خالي است.
نكته دوم اینکه من نمي پذيرم كه درونم با بی¬اعتماد به من مسير و جهت بدهد. عده اي فكر مي كنند نقطه مقابل بی¬اعتماد، اعتماد كردن است. اصلاً اين طور نيست.
ما به كسي كه آزار جنسي ديده است نمي گوييم اعتماد كن به كسي كه تو را آزار داده است. بسیاری افراد هستند كه ما نبايد به آنها اعتماد كنيم. به كسي مي توانيم اعتماد كنيم كه خودش را آدم قابل اعتماد و اميني نشان داده باشد.
اجازه بدهيد كمي در مورد اعتماد بيشتر تعمق كنيم. ببينم اعتماد يعني چي و چرا و چگونه بايد اعتماد كرد.
اعتماد
اعتماد: باور و اتكاء به كسي كه بر اساس آن چه از او انتظار مي رود عمل كند.
اعتماد جزو اصول روحاني و سنگ بناي شخصيت ما است. مفهوم اعتماد اين نيست كه آدمها در دنيا و معتادان در انجمن، كار بد انجام نمي‌دهند. بلكه به اين معني است كه من خودم را در شرايطي قرار دهم كه احتمال خطر و اتفاق بد را به حداقل برسانم. در انجمن، اعتماد شرطي و با شناخت و آگاهي و يك فرايند است. ما معتادان درانجمن به دو ديدگاه مي‌رسيم؛
1ـ ما جهان و يا انجمن ر اگلستاني مي‌بينيم كه برخي از اين گلها خار دارند. فقط خار دارند، نه مي‌كشند و نه نابود مي‌‌كنند و نه اينكه خارهايشان سمي است. آدم خوار هم نیستند.
2- در حالي كه عده اي از معتادان معتقدند دنيا يا انجمن خارستان است كه بعضي از خارها گل دارند!
گفتيم اعتماد يعني اينكه خود رادر شرايطي قرار دهيم كه احتمال خطر و يا اتفاقات بد را به حداقل برسانيم پس بايد مراقب بود. زیرا اعتماد در انجمن از روی شناخت و آگاهي و فرايندی به وجود مي‌آيد که بايد در موارد موضوعات مهم و اساسي و رابطه‌هايمان مواظب و مراقب باشيم و طبق اصول انجمن پيش برويم.
البته براي معتادان اعتماد کردن سخت است. چون ما معتادان در تجربيات اوليه زندگيمان در مسئله اعتماد به خاطر آسيب‌هايي كه در دوران كودكي خورده¬ايم، از درون رنج بسیاری مي‌بريم. از طرفی ترس و نگراني بر ما غلبه و به نوعي ذهنمان استدلال مي‌كند و فرايند و پروسه ذهني¬مان به گونه‌اي حركت مي‌كند كه در نهايت به نتيجه مي‌رسيم كه از اعتماد كردن خوداري كنيم و كار خود را درست مي‌دانيم.
ما گفتيم در موارد مهم و اساسي از خود مراقبت و مواظبت مي‌كنيم، اما در حالت عادي خود را رها مي‌كنيم و فرض بر اين است كه اينجا گلستان است و در عين حال مواظب هستيم. بعضي مواقع هم دستمان به خار مي‌خورد و زخمی مي‌‌شود. يعني اينكه معتادان وفادار و موفق در انجمن به خاطر اعتمادشان به ديگران آسيب‌ هايي مي‌خورند.
فقط پنج درصد از دوران بهبودي¬شان آسيب‌هاي سخت و شديدی خورده اند و در طول زندگي چند بار آسيب خورده¬اند، اما بقيه عمرشان را لذت برده اند. آن هم به خاطر برخورداری از خوشبيني و اینکه به ديگران اعتماد داشته اند.
معتاداني كه معتقدند جهان و انجمن خارستان است، تمام عمرش را كنترل كرده و در ظاهر آسيب نخورده است، اما در واقع با آسيب اصلی مواجه شده است. زیرا هيچ وقت از زندگيش لذت نبرده و حركت نداشته و هميشه در ترس¬هايش زندگي كرده است. درست مثل يك ورزشكار كه احتمال خطر را مي دهد اما به ورزش ادامه مي دهد كه احتمال آسيب ديدنش هم است. اگر آسيب ديد مداوا مي كند و دوباره به ورزش ادامه مي دهد و از زندگي لذت مي برد.
اگر همین ورزشکار از آسيب ديدن بترسد بايد تمام عمرش را از خانه بيرون نيايد و در افكارش و با ترس هايش زندگي كند و ورزش را در افكارش دنبال نماید.
در اعتماد كردن علاوه بر نكات اصول روحاني اصل پيشگيري و پيش بيني پذيري خيلي مهم و اساسي است. برای نمونه در طبيعت اگر به پيك نيك مي‌رويم، جايي را انتخاب مي‌كنيم كه آسيب نبينيم. در رستوران، مطب دكتر و در هواپيما ما پيشگيري و پيش‌‌بيني مي‌كنيم و بعد بايد اعتماد كنيم. زيرا ما نمي‌توانيم به خلبان بگوييم مداركت را نشان ما بده.
در انجمن به خاطر رهايي از نقص¬هايم، عقده¬ها و دردهاي درون و اينكه دچار لغزش نشويم و دوباره به حالت مصرف برنگرديم نياز به راهنما و كاركرد قدم¬ها است. واضح است هنگامي كه به تنهايي به خودسنجي خويش مي پردازيم و عيب¬هايمان را نيز بر اساس آن تنهايي مي‌پذيريم، تقريباً چنين عملي ( براي آن كه به خود كمك كرده باشيم ) كافي نيست.
اگر به طور کامل حقيقت وجودی¬مان را بشناسيم و آن را پذيرا باشيم، به ناگزير به كمك‌هاي دنياي بيرون خويش كه شامل كمك‌هاي نيروي برتر، راهنما و دوستان بهبودي مي‌شود، نياز پيدا مي‌كنيم و فقط از طريق گفتگوي صادقانه و صريح با خودمان و اشتياق براي پذيرش بهبودي و مسيراست كه مي‌توانيم قدم در راهي بگذاريم كه جهت آن به سوي انديشه‌هاي صادقانه، صداقتي خالص و تواضعي واقعي است.
اگر در حال فريب دادن خودمان هستيم، يك راهنماي ماهر مي‌تواند سريع متوجه اين قضيه شود و همچنان كه او ماهرانه ما را از خيال‌پردازي¬هايمان دور مي‌كند، شگفت زده مي‌شويم از اينكه پي به انگيزه‌‌هايي مي‌بريم كه از آن در جهت دفاع كردن از خودمان در برابر حقايق ناخوشايند استفاده مي‌كنيم.
هيچ راه ديگري وجود ندارد كه در آن به اين سرعت، ترس و غرور و جهالت از بين برود. پس ازمدتي پي مي‌بريم داراي شخصيتي ثابت و قاطع شده‌ايم و با خوشحالي مايه افتخار حاميان شده‌ايم. همان كسي كه با تجربياتش راه را نشان¬مان داد.
بدون شك اعتماد در جايي كه عشق وجود ندارد نمي تواند رشد كند و همينطور عشق واقعي در جايي كه سايه سياه بي‌اعتمادي و سوءظن وجود دارد نمي‌تواند رشد كند، اما اين به آن معني نيست كه كوركورانه به مردم اعتماد كنيم. هرگز! اين كار احمقانه است.
بدون شك ما بايد برآوردي از ظرفيت خوبي و بدي هركس داشته باشيم. چنين برآوردي مي‌تواند ميزان اعتماد ما را نسبت به ديگران در مسایل و مشكلات مشخص نمايد. البته چنين برآوردي بايد در فضاي عشق و آگاهي به دست بيايد. هيچ چيز بيش از حس منفي شك، حسادت و ترس نمي‌تواند برآورد ما را مخدوش سازد.
در اعتمادسازي با ديگران بايد طرف مقابل را از حمايت كامل خودمان مطمئن سازيم. با از بین بردن اين شك بیشتر نتايج فوق العاده خوب و وراي انتظارات ما برآورده مي‌شود. زيرا برنامه انجمن معتادان گمنام بر پايه اصل اعتقاد متقابل بنا شده است. ما به نيروي برتر اعتماد مي‌كنيم به اعضاء و راهنما اعتماد مي‌كنيم و همين طور به يكديگر مطمئن هستيم.
اگر شما دچار درد هستيد و زخم هايي در مورد اعتماد كردن خورده ايد در اينجا گروهاي زيادي هستند كه مشكل ‌آزار و اذيت هاي كه ديگران برايشان به وجود آورده بودند را حل كردند. در اين خصوص آنها به حتم نسبت به شما از قدرت بيشتري برخوردارند.
حتي كمي اعتماد در اين راه كافي است. فقط به شما مي¬گويم كه خيلي از اعضا كه با اين مشكلات برخورد داشته‌اند، اعتماد و ايمانشان بيشتر و عميق‌تر شده است. با خلاص شدن از زخم ها و آسيب¬های زندگي¬شان به شکل غيرقابل وصفي تغيير كرده اند. اعتماد با پذيرش شروع مي شود.
پذيرش با قبول كردن اجباری خيلي فرق مي كند. پذيرش باز بودن مي خواهد به اينكه آنچه كه هست خب است و من نمي توانم تغييري در آن بدهم. با پذيرفتنش فضايي را به وجود مي آورم كه نکته¬ای مثبت و سازنده اي از آن موقعيت بدستم بدهد.
پذيرش يك شروع است. زماني كه مي خواهم ذهنيتم را به حالت جديدی ببرم و شروعي را در رابطه به وجود بياورم لازم دارم كه پذيرا باشم. در مقابل اينكه بخواهم با كسي يا چيزی يا عقيده¬اي بجنگم، تغيير بدهم، رد كنم و در مقابل او حاضر باشم.
به اينكه بپذيرم گوشم را باز كنم. حالا چه اتفاقي مي افتد. حالا خوبي اين اتفاق چه مي تواند باشد. من چگونه مي توانم با او باشم. اينها همه از حالت پذيرش به وجود مي آيد كه بحث بسيار مفصلي است كه انجمن روي اين اصول روحاني تاكيد بسيار دارد.
از پذيرش، اعتماد به وجود مي آيد. وقتي كسي را مي پذيري و حاضر مي شوي به او اعتماد كني، درها باز مي شود. شناخت به وجود مي آيد و مي شود به اين فكر كرد كه چگونه مي توانيم به هم كمك كنيم. متوجه مي شويم كه طرف چه درخواستي از من دارد و با خيال راحت از اينكه صدمه اي از طرف مقابلم نخواهم خورد به كمك او فكر خواهم كرد. بعد از اعتماد مي رسيم به احترام.
متاسفانه ما به غريبه ها بيشتر احترام مي گذاريم تا آنهایي كه به ما نزديكترند و خودي هستند و در واقع دوستشان داريم. آنقدر دوستشان داريم كه فكر مي كنيم اين اصلاً خود من است. از آنجا كه براي خودم احترام قایل نيستم به افراد نزديكم هم احترام نمي گذارم و فكر مي كنم اينكه ديگر بچه¬ام، همسرم یا دوستم است.
اينكه ديگر مي داند كه من چقدر دوستش دارم. ديگر احترام معني ندارد، ولي درست برعكس. اگر يك ذره از آن احترامي كه به غريبه ها مي گذاريم به افراد نزديك و دم دستمان بگذاريم، مي بينيم كه چقدر رابطه ها صميمانه تر و دوستانه تر و بهتر مي شود. برگرديم سر بحث مان.
انجمن نمي گويد عقل را بگذار كنار و مثل يك آدم توسری¬خور بگذار همه از تو سوءاستفاده كنند. به هيچ عنوان صحبت اعتماد اين نيست. همانطور که بالاتر هم گفته شد نقطه مقابل بی¬اعتماد، اعتماد نيست.
جاي اينكه با سوءظن و منفي¬بافی و قضاوت به زندگي نگاه كني چه كسي كه به تو آزار داده چه افراد خانواده، همسرت و به هر كسي كه مي خواهد به تو نزديك شود، مواظب باش كه كسي از تو سوءاستفاده نكند، ولي بايد با دلسوزي به فكر آن شخص باشي. البته به اين معني نيست كه شخص آزار دهنده به گناهش ادامه دهد، بلكه با فروتني برايش دعا كن كه خدا او را عوض كند.
هدف اين است كه با چشمان پراز اميد براي عوض شدن به ديگران نگاه كنيم. به جاي اينكه بگوييم فلاني خيلي آدم عوضي است و هيچ اميدي به او نيست. شايد اين شخص هيچ وقت عوض نشود، ولي مي توانم اميد داشته باشم و دعا كنم. خدا اين شخص را مي تواند عوض كند.
خيلي مهم است كه ما حد و مرز و رابطه هاي سالمي داشته باشيم، ولي نه با حالت سوءظن. پس اعتماد كردن بايد بر اساس شواهد قابل اعتماد شخصيت آن شخص باشد.
اعتماد شرطي است، ولي به فكر خوبي كسي بودن شرطي نيست. محبت كردن شرطي نيست. يك قلب بايد لطيف باشد. قلب لطيف بايد مواظب باشد كه از آن سوءاستفاده نشود، ولي در مواظب بودن از مورد سوءاستفاده قرار گرفتن، قلب نبايد سخت شود. باید همیشه بالطافت و اميد باشد.
در زندان ديدم كساني كه قاتل بودند، اما پدر و مادر مقتول آمدند و آن شخص را بخشيدند. اين قاتل ها و خيلي از دزدان كه در زندان بودند مثل من امروز آماده خدمت به ديگران هستند. معتادان ويرانه هايي پر بركتند.
ما به خاطر زخم هايي كه خورده ايم خودمان را بسته ايم كه كس ديگري به ما آزار نرساند ولي در بستن خودمان، قلب¬مان هم مرده و بي حس شده و درون مان بي حس است. اگر مي خواهيم آن انساني باشيم كه هدفش عشق به خدا و ديگران است، نمي تواند در اين زندان به حالت مرده بماند. بايد از طريق تغيير به سمت خارج از اين زندان حركت كند. به طرف رابطه عميق برقرار كردن با خدا با ديگران و با خودم.
ما در روابط¬مان با ديگران هميشه بايد با اين ديد برخورد كنيم كه شايد با اين شخص نتوانم الان رابطه داشته باشم. چون قابل اعتماد نيست. آدم خطرناكي است، ولي نجاتش برايمان اهميت دارد. به آن توجه مي كنيم و به فكرش هستيم.
محبت كردن يعني خوبي كس ديگر را خواستن. دليلي ندارد با او رابطه عميق داشته باشيم، اما مي توانيم خوبي¬اش را بخواهيم. بعضي وقت¬ها خوبي¬ کسی را خواستن در اين است كه حتي آن شخص به زندان بيفتد و تاوان جرمش را پس بدهد تا عوض شود تا تغيير كند. شايد عوض شود. شايد تغيير كند. بايد مواظب باشيم حد و مرز داشته باشيم. كسي از حريم¬مان نگذرد، ولي بايد به فكر بركت دادن به ديگران هم باشيم.
در پروسه اهميت دادن و به فكرهم بودن غم وجود دارد. زيرا بايد اعتراف كنيم كه بارها و بارها كسي به ما اهميت نداده، به ما خيانت شده و از ما مراقبت نشده است. ما آن بچگي كه مي خواستيم نداشتيم و برايش گريه مي كنيم.
وقتي صحبت تغييررا مي كنيم، تغيير از مكانيزم هاي دفاعي است كه ما در زندگي براي خودمان درست كرده¬ايم و بايد خودمان هم تغيير كنيم. آن طور هم كه بايد و شايد ما به ديگران به همسرانمان به بچه¬هايمان محبت نكرده ايم.
به این خاطر که قلب¬مان بسته و حس ها مرده است. اين غم عميق تر مي شود وقتي كه مي بينيم چه چيزهايي را در زندگي نداشته¬ايم. محبت پدرانه نچشيده¬ايم. محبت مادرانه كه نداشتيم. اينها غم دارد.
پس حس سوءظن و شك و ترديد در محبت کردن به ديگران شايد هيچ وقت تا آخر عمرمان هم از بين نرود. بعضي وقت¬ها زخم هايي را در زندگي مان داريم كه نمي توانيم به راحتي به آنها اقرار كنيم. در انجمن به آن مي گویيم رازهاي به گور بردني.
بعضي از زخم¬ها است كه فقط در بهشت و در حضورخدا شفاي كامل خواهيم یافت. برخی احساسات و زخم¬ها در ما هست كه شايد هميشه با آنها كلنجار مي رويم و اين هم قسمتي از زندگي است كه ما را هوشیار مي كند كه اين دنيا خانه ما نيست. همه روابط من شايد آنطوري كه مي خواهم نشود همسرم شايد آنطوري كه مي خواهم عوض نشود، خودم آن شخصي كه مي خواهم نشوم، اما در مسير بهبودي حركت مي كنم و صد در صد شفا را در حضور خود خداوند مي توانم دريافت كنم.
قسمت ديگري كه بايد در آن تغيير كنيم بی¬اعتماد به خود خدا است. كساني كه آزار جنسي ديده¬اند مي توانند تصويری بسیار منفي از خدا در فكرشان داشته باشند كه پس خدا كو؟ چرا به داد من نرسيد؟ چرا اجازه داد اين اتفاقات بد در زندگي من بيفتد؟
توي قلبمان پر از عصبانيت است و با مشت به طرف خدا با سوءظن و بدون اعتماد. شايد دعا كنيم وبگویيم اي خداي مهربان، ولي از درون باور نداريم.
يكي از دلايلي كه براي همه ما سخت است كه فيض بي شرط و شروط خدا را واقعا قبول كنيم اين است كه در اين دنيا هيچ وقت محبت بي شرط نديده ايم. فقط موقعي به ما آفرين گفتند كه نمره بيست گرفتيم. نمره پانزده گرفتيم مي گفتند اي بی¬عرضه! خاك برسرت! تو كي مي خواهي مثل فلاني بشي.
به همين دليل باور هم نمي كنيم كه خدايي است كه با فيض بي شرط و شروط ما را قبول مي كند. وقتي كه در بهبودي و تغيير رشد مي كنيم بايد غصه بخوريم به همين ديد و سوءظني كه به خدا داريم. چون سوءظن ما به خدا انكار محبت خدا است.
در واقع مي گوييم كه خدا به اندازه كافي به من ثابت نكرده مهربان است، ولي وقتي ما به عنوان معتاد نجات يافته فروتن مي شويم و مي دانيم كه خدا ما را دوست دارد و به ما اهميت مي دهد و نمي خواهد با عصبانيت از ما انتقام بگيرد و منتظر برگشت ما است، تمايل ما براي تغيير بيشتر مي شود.
نكته سوم اینکه، من قبول نمي كنم كه در زندگي حسم مرده باشد.
براي كساني كه آزار جنسي ديده¬اند، خيلي خطرناك است. به نظرشان مزه كردن لذت ها با شادي گريه كردن براي شكستگي¬ها و نفرت داشتن از شرارت يعني يك بي حسي نسبت به نفرت از گناه ولذت بردن از چيزهايي كه قابل لذت بردن است وهم گريه كردن از شكستگي ها است.
بسیاری از معتادان وقتي در کودکی آزار ديده¬اند در بزرگسالي اصلاً خوششان نمي آيد كسي از آنها تعريف كند. تعريف بايد باعث لذت شود، ولي برخی احساس خطر مي كنند. چون از طرف كسي كه قبلا از آنها خوشش آمده است، آزار جنسي ديده اند. مي ترسند و ترجيح مي دهند كه هيچ حسي نداشته باشند. حس را در خودشان بكشند تا اينكه بخواهند طعم لذت چشيدن را تجربه كنند.
از اين طرز فكر ما بايد تغيير كنيم و آن كسي كه در خودش اين حس را كشته و در زندگي زناشويي بي حسي خودش نگذاشته است همسرش با احساس او را لمس كند.
خيلي از معتادان به خاطر آزارهايي كه ديدند با همسرشان هم بستر مي شوند، ولي عشقي ندارند. نداشتن حس هم خودمان را بهت زده كرده و هم به روابط¬مان ضربه زده و اثرش را گذاشته است.
مثلا معتادي اعتراف مي كرد كه وقتي سگش مرد بيشتر غصه خورد تا وقتي پدرش فوت كرد. به خاطر آزارهايي كه از پدرش ديده بود و خودش را به خاطر اين احساسات محكوم و سرزنش مي كرد.
تغيير براي اين شخص به اين معني بود كه به خدا فرياد بزند و اعتراف كند كه متنفر بود از خودش، از رابطه جنسي، از همسرش، از آزار دهنده اش ، به خدا.
تغيير برايش اين بود كه به سوي خدا با قلبي گرسنه گريه كند و اعلام كند از طريق اعمال خوب اين احساسات نابود نمي شود، بلكه فقط و فقط از طريق تسليم كردن خود به خدا. خدايا به داد من برس. خدايا من سر خودم را خيلي شلوغ نگه داشتم با كار، با زندگي، با فعاليت¬ها، ولي اين نفرت در عمق وجود من هنوز هست و تغيير براي اين شخص اين است كه بيايد با تمام ویرانيش همان¬طوري كه هست خود را جلوي خدا بگذارد تا بتواند بخشش و شفاي خدا را دريافت كند.
اين از نظر تغيير درباره درون. حالا در باره روابط بيرون و دوباره اشاره مي كنم درباره آن سه نوع شخصيتي كه اشاره كرديم.
تغيير براي اين سه نوع شخصيت متفاوت است و چه شكلي خواهد داشت. عوض شدن خصوصیتی دروني است، ولي نتیجه¬ خود را نشان مي دهد و قابل مزه و قابل بركت است. مثلا براي يك كسي كه دوست دارد ديگران او را خوب بدانند و نظر و قضاوت ديگران برايش مهمتر است از نظر و علاقه هاي خودش و نظر و قضاوت ديگران او را كنترل مي كند و به او مسير مي دهد، اين شخص وقتي شروع مي كند به تغيير كردن و عوض شدن اين مي شود برايش شكل تغيير كه دوباره صداي خودش را پيدا مي كند.
يكي از بزرگترين مشكلات انسانها اين است كه اگر به يكي بگويند نه، نكند ناراحت شود. شخص خوبي كه مي خواهد هميشه همه از او راضي باشند كم كم صدا، نظرات و علاقه هاي خودش را پيدا مي كند. دایم به جاي اينكه هميشه انتخاب ديگران را قبول كند مي تواند با جرات نظراتش را به ديگران بگويد.
از دوستانش بپرسد كه نظر دوستانش درباره رفتار و برخوردش چيست؟ به جاي اينكه ديگران را بترساند كه نكند مخالف من حرفي بزنيد، سعي مي كند با لطافت قبول كند نظر ديگران را نسبت به خودش، بدون اينكه بخواهد عصباني شود يا انتقام بگيرد یا عكس¬العمل منفي نشان دهد. وقتي كه نظرات را دريافت مي كند بايد بگويد كه سخت است شنيدن اين حرف ها ولي من مي خواهم بشنوم.
من كمتر كسي را مي شناسم كه بخواهد بشنود كه ديگران نسبت به او چه فكري دارند و درباره انتقاد آنها متواضعانه برخورد كند.
شخصي كه اهل خوشگذراني و دوستي¬هاي موقتي و سطحي است يك روز با تو دوست است و یک روز دنبال يك دوست ديگر.
تصميم مي گيرد اعتراف كند كه روابطش خيلي سطحي هستند و تصميم مي گيرد با وفاداري در رابطه و دوستي بماند و رابطه اش را عميق¬تر كند. اينها چيزهاي دروني اش بود.
حالا يك مقدار مثال هاي بيروني بياوريم. رفتار، موقعيت و زندگي هر كسي فرق دارد، ولي كم كم تغيير باعث مي¬شود كه ما مكانيزم هاي دفاعي يمان پايين تر بيايد. آجرهايي كه روي اين ديوار چيده¬ايم پايين تر بيايد و رابطه¬هاي عميق¬تر قلبی بتوانيم برقرار كنيم.
هدف اين است كه از اين ديوارهاي دفاعي دست برداريم. تغيير مي تواند به اين راحتي باشد كه كسي برود براي خودش يك لباس قشنگ بخرد. هميشه خودش را فداي همسر و بچه ها و ديگران كرده و به خودش نرسيده است. تغييراين است كه من مي خواهم يك مقدار به خودم برسم. من مي خواهم بروم براي خودم يك لباس بخرم.
اين يك تغيير واقعي است كه به جاي اينكه هميشه خودت را قرباني ديگران كني، توجه مي كني به آن چيزهايي كه در درون خودت آرزو داري. صداي خودت را مي شنوي. تغيير براي يك معتاد مي تواند این باشد که به خودش برسد و خود را به يك رستوران دعوت كند.
يك خانم معتاد به شوهرش بگويد تو از بچه ها مراقبت كن امروز بگذار من كه هر روز هفته را با بچه ها هستم يك روز بروم به خودم برسم. استراحت كنم. تو هم حق استراحت داري. تو هم مي تواني به خودت برسي. خيلي وقت ها ما فكر مي كنيم كه تغيير چه مي تواند باشد؛ اينها تغيير است.
تغيير براي كسي كه خيلي سفت و سخت است می تواند در این باشد که يك روز را كار نكند و برود سونا. گفتيم كه اين اشخاص مدير هستند. خيلي اهل كار هستند. اگر يك روز استراحت كنند دنيا از جايش تكان نمي خورد. بار دنيا روي دوش تو نيست. خدا دنيا را مي چرخاند. آنقدر سنگين زندگي نكن و اصلا يك روز را برو سينما، به جاي اينكه آنقدر مشغول كار باشي.
براي يك شخص خوشگذران، تغيير مي تواند اين شكل را داشته باشد؛ برود در يك مهماني و ساكت باشد. بدون اينكه اخم كند. هميشه نبايد مركز توجه همه باشد. مي تواند يك جايي بنشيند و آرام باشد و خوش بگذراند. بدون اينكه بخواهد اخم كند. تغيير مي تواند جواب دادن تلفن باشد. وقتي كه كسي به تو تلفن زد جواب تلفنش را بدهي يا وقتي كسي به تو نامه داد تو جواب نامه اش را بدهي.
پس مي خواهم بگويم مسير حيات از حركت هاي خيلي ساده شروع مي شود. هدف اين است كه اين دست هاي بسته بايد آرام آرام باز شود كه قلب ما بتپد. دوباره قلب ما محبت كند و محبت بچشد. زیرا قلب ما زخمي است. زندگي واقعي در مقابل زندگي مصنوعي ارزشش را دارد.
صحبت اصلي تغيير اين است كه ما با فروتني و تشنگي به طرف خدا حركت كنيم و خدا است كه ما راشفا مي دهد. تغيير واقعي اين است كه به حال خودمان گريه كنيم. به جاي اينكه با خنده ماسك بگذاريم. اجازه مي دهيم اشكهايمان جاري شود براي ضربه هايي كه خورده ايم. براي ضربه هايي كه خودمان به خودمان زده ايم و خودمان به ديگران زده ايم. اين است دليل گريه و وقتي كه خود را فروتن مي كنيم، خدا ما را بلند مي كند. تو شايد الان گريه كني ولي خدا قهقه واقعي را در تو خواهد گذاشت. عزيزان، خدا در حقيقت قادر است كه ماتم ما را به رقص تبديل كند
پروسه عوض شدن حداقل سه قسمت دارد؛
1- صداقت يعني يك قلب باز كه اعتراف مي كند كه ما چه ضربه هايي خورده ايم. زخم هاي قرباني شدن و چطور ديوارهاي دفاعي را دور خودمان كشيديم. با صداقت با اين واقعيت روبرو مي¬شويم براي تغييركردن.
2- قلب فروتن به آسيب هايي كه به خودمان و ديگران رسانده ايم وارد مي شود و با تغيير و عشق و محبت يك قلب شكرگزار كه با عشق دنبال رابطه ديگران است. يعني اين قلب هاي زخمي ما كه دستمان را دور اين قلب گرفتيم كه كسي به آن ضربه نزند. بايد اين دست ها باز شود.
نخست اینکه بايد اعتراف كنيم كه اين دست ها بسته است و قلبمان زخمي است، با صداقت. بعد بايد اعتراف كنيم كه دست بسته و قلب زخمي براي بهبودي من ضرر دارد. قبل از اينكه بخواهيم اين قسمت را كار كنيم چيزهايي را بايد در مورد بخشش بدانيم.
حقيقت هدف است. به همين جهت زندگي يك سفر است. يك جاده است. مقصد نيست، راه است.
اول بايد بپذيريم. انسان در شرايط عادي اشتباه مي كند. يعني اينكه من هدفي داشتم و به آن نرسيدم. وقتي كه ما بپذيريم موجودي هستيم كه اشتباه مي كنيم و همه آدمها اشتباه مي كنند و انسان جايزالخطا نيست، بلكه حتمي الخطا است، مخصوصا وقتي كاري بخواهد بكند، بيشتر جاهايش اشتباه است. به خصوص آن را اشتباه ببينيد نه بد. چون خطري كه وجود دارد اين است ما كارها را بد و نادرست بدانيم.
البته بد و نادرست وجود دارد، ولي تنها پنج درصد است. پنج درصد آن هم خوب و درست است. نود درصد دنيا هم تفاوت و اختلاف. به همين دليل است كه مي گويند جهان خاكستري داريم نه سياه وسفيد و بسياري از معتادان با مفهوم اشتباه آشنا نيستند و آن را بد، نادرست، گناه و شایسته مرگ مي دانند. از همين جا گرفتاري شروع مي شود.
ذهن معتادي كه مي خواهد راجع به بخشش صحبت كند، بايد اين مباني را بداند. انسان موجودي است كه اشتباه مي كند و اين اشتباه معنايش اين است كه بد و غلط نيست، اشتباه است. به عنوان يك معتاد دلايلي وجود دارد كه مي خواهيم بهتر و برتر شويم.
تمايلي در ما وجود دارد كه همه مي خواهيم بهتر و برتر از ديگران باشيم.
معتادان به دليل پيچيدگي، آگاهانه يا برخي از اوقات ناآگاهانه می¬توانند اشتباه كنند و به خود و ديگران آسيب بزنند. البته اگر هم نگاه كنيم به مفهوم اشتباه ، اشتباه هميشه مربوط است به يك ثانيه يا يك دقيقه يا يك ماه يا يك سال يا بيست سال قبل ...
چون معمولا مفهوم اشتباه بعدها معلوم مي شود، ولي اگر ما برگرديم سر زماني كه تصميم گرفتيم و سه چيز را نگاه كنيم يك مقدار مسئله برايمان باز و راحت تر مي شود. يعني من وقتي كه بر گردم به سه سال قبل يا سيزده سال قبل كه اشتباهي كردم، نگاه مي كنم كه اگر همان علم و اعتقاد و باوري كه آن زمان داشتم الان هم مي داشتم اي بسا همان اشتباه را مي كردم و اگر ديگران هم همان علم و اعتقاد و باور من را مي داشتند آنها هم همين اشتباه را مي كردند. بنابراين اشتباه شد كه شد.
دوم اینکه اگر برگردم به زماني كه اشتباه كردم كه چه احتياج ها و نيازهايي داشتم الان هم اگر باز همان احتياج و نياز را داشته باشم همان اشتباه را مي كنم و اگر بقيه هم همان احتياج و نياز را مي داشتند بيشترشان آن اشتباه را مي كردند.
سوم اینکه اگر وقتي كه من اشتباه كردم نگاه كنم به احساسات و عواطف و هيجاناتم اگر همان را الان داشتم باز همان اشتباهات را مي كردم. بقيه هم همينطور هستند. يعني اگر بياييم سراغ اشتباه خودمان و ديگران يك دفعه متوجه مي شويم اگر به علم و باوري كه داشتيم به احتياج و نيازي كه داشتيم به احساسات و عواطفي كه داشتيم نگاه كنيم، خيلي از اوقات اوضاع عادي مي شود.
برای نمونه ازدواج. اگر همان علم و باور يا شرايط و موقعيتي كه هنگام ازدواج داشتيم و بعدها مشخص شد که نگاه¬مان اشتباه است، اگر در موقعیت کنونی هم برایمان پیش می¬آمد، باز همان كار را مي كرديم. اگر آن نياز براي زن یا شوهر داشتن، توليد مثل، بچه داشتن و آبرو داشتن را الان هم داشتيم باز اين كار را مي كرديم. اگر همسرمان را به اندازه زمان ازدواج دوست داشته باشیم. البته اين موضوع با زور و اجبار تفاوت دارد.
مسئله خیلی روشن است. علت اين توجه به اين نكات اين است كه اصولي در ذهن معتادی وجود دارد كه مي خواهد با موضوع بخشش همراه شود. اينها بايد جا بيفتد. در نتيجه من وقتي مي رسم به اشتباهات خودم اگر بروم سراغش در اين زمينه از 10 اشتباه اگر الان نیز با همان علم و احتياج و همان احساسات دوباره انجام مي دادم، 9 اشتباه را دوباره تکرار می کردم.
ديگران هم اين كار را مي كردند. پس موضوع را خیلی بزرگ و مهم و مستحق مجازات و انتقام نگيريم و در نتيجه نگاهي پيدا كنيم كه هدف ما تصحيح، جبران، ترميم و تغيير است تا انتقام و مجازات.
فكر تنبيه بايد از سر ما بيرون بياید. ما از طريق تنبيه به هيچ جايي نمي رسيم. بعضي ها اين را درست كردند براي سوءاستفاده و حفظ قدرت و مالكيت خودشان. حتي حيوانات از طريق تشويق آموزش مي بينند.
بنابراين این ذهنيت را كه بايد ديگران تنبيه و مجازات شوند را بگذاريم كنار و تمام كساني كه مي خواهند مسایل¬شان را از طريق مجازات حل كنند همان مسئله و مشكل و ده ها مشكل مربوط به آن را بدتر كردند.
نمونه اش خود ما با سخت گيري و تنبيه مواد مخدر مصرف كرديم. زندان و شلاق براي ما كار نكرد. بعضي اوقات اصلا غير قابل قبول و تصور است. براي اينكه اين سيستم ها كار نمي كند. با مجازات و اعدام نمي شود جلوي مصرف مواد مخدر را گرفت و اين توهمات افكار بيمارگونه براي آدمهايي است كه وجودشان پر از خشم و كينه و وجودشان پر از احساس قدرت و تحميل خودشان به ديگران است. بنابراين بايد مفهوم مجازات را كنار گذاشت.
حالا برويم سراغ ديگري. كسي در حق من بدي كرده است. من نخست بايد به خوبي خودم و او باور داشته باشم و آن مطالب قبلي را. بنابراين مسئله را با او در ميان بگذارم كه تو چنين كردي دو احتمال وجود دارد يا آن آدم به دليل آن چه كه هست يا به دليل هر شرايطي حرفهايم را مي پذيرد و قبول مي كند كه در اين صورت فرصتي به من داده كه از او بگذرم براي اينكه من هم اشتباه مي كنم يا اينكه نمي پذيرد.
كسي آمده چاقويي به من زده، آيا شرط عقل است كه من اين چاقو را براي تمام عمرم نگه دارم. تازه آن را بیشتر در تنم فرو كنم تا زخم عفوني شود. من را بكشد يا اينكه بروم دكتر و بخواهم كه آن را در بياورد و اگر مي شود جايش هم نماند. ما كاري كه با بدن فيزيكي مان مي كنيم بايد با بدن رواني يمان هم انجام دهیم. ديگري كه به ما آسيب مي زند بايد بلافاصله روي آن زخم را مرهم بگذاريم و پرونده اش را ببنديم. بريزيم دور وخودمان را خلاص كنيم. وگرنه با اين زخم با اين كارد و چاقو همينطوري راه برويم زياد طول نمي كشد كه از پا در مي¬آیيم.
بسياري از معتادان هستند كه وقتي شما مي بينيدشان بيست تا چاقو در اطراف¬شان آويزان است.عقلاني نيست اگر توي خيابان به من ماشين زد بگويم مرا بيمارستان نبريد من همانجا بنشينم تا همه بفهمند چه ظلمي در حق من شده است.
بايد بروم بيمارستان خود را معالجه كنم. اگر لازم شد از نظر قانوني هم آن را تعقيب مي كنم و اگر هم نتوانند پيدايش كنند كه نكرده¬اند.
اين اتفاقات در جهان ما مي افتد. بنابراين موضوع مهم اين است كه من وشما در زندگي بدانيم بايد خودمان را خلاص كنيم. روزي كه ما كسي را مي خواهيم ببخشيم بايد اين را بدانيم كه مي خواهيم خودمان را خلاص كنيم و پرونده را ببنديم.
چون صلاح ما این است. او ظلم و بديش را كرده است. اصلا نمي گويم كه نكرده، ولي ما مي خواهيم چكار كنيم چون او ظالم بوده ما هم مي خواهيم ظلم كنيم. چون او بدي كرده ما هم بدي كنيم. چون او بدي كرده ما رنج مان را ادامه دهيم. كسي كه از ما پول گرفته و پس نداده حالا هر چه فكرش را كنيم پول كه بر نمي گردد. حتي اگر به او دوباره پول قرض دهيم. كجاي اين كار واقع بيني است.
بنا بر اين بايد از اين خطاها بگذريم. وقتي كه دو ماشين با هم تصادف مي كنند صاحب ماشين¬ها مدارک¬شان را به هم مي دهند و مي روند دنبال كارشان يا پليس مي آيد مسئله را حل مي كند.
برخي دعوا مي كنند. به این خاطر که نخست، موضوع را مي برند سراغ مجازات نه اشتباه. يعني كار بد و غلط نه اشتباه. داستان هايي هم توي ذهنشان مي سازند. من تو را بايد آدم كنم، تو قصد كشتن مرا داشتي، اگر جاي يكنفر 5 نفر بودند چي و ... داستان براي چي درست مي كنيم. تصادفی شده و کسی هم آسیب ندیده است. تمام شد و رفت. چرا از اين اتفاق يك داستان عجيب و غريب مي سازيم.
ذهن بيمارگونه كه مي خواهد از آدمي كه حرفي زده حالا بگويد تو مخالفت كردي بايد اعدام شوي. ذهن بيمار گونه همين گونه شروع مي كند به كار كردن تو كه زدي به ماشين من قصد نابود كردن شهري را داشتي. حالا بايد به خاطرش آتش زده شوي.
مي خواهم بگويم فكر بيمار كجا است در حالي كه اگر اشتباهي شده است بايد جبران كرد. به همين جهت است من روزي كه اشتباه كنم بايد بلا فاصله معذرت خواهی کنم و آمادگي خودم را براي جبران خسارت اعلام نمایم.
به گونه اي كه درست است معذرت مي خواهم تقاضاي بخشش هم مي كنم، خسارت شما را هم مي دهم. شما نمي خواهيد من را ببخشيد؛ نبخشيد. من ديگر اهميت نمي دهم. این مشكل شما است نه مشكل من. من اشتباه كردم، هزينه اش را هم مي دهم. من اشتباه كردم، خسارتش را هم مي پردازم. تمام شد و رفت. اين نگاهي است كه من و شما بايد داشته باشيم.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2047
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 23:28
2-12-1393, 23:28

نشانه های امید قدم چهار قسمت 5

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 5

محبت فراموش كردن گذشته يا كوچك كردن گناهان و زخم هاي گذشته نیست. محبت انكار كردن يا فراموش كردن نيست.
چگونه محبت كنيم؛‌ به صورت هديه¬ای مجاني كه به صورت داوطلبي قرض يك نفر را جبران مي كند تا مقروض آزاد شود و امكان برقراری ارتباط، ایجاد دوستي و شادي به وجود بيايد. مثل بخشش. بخشش يعني جبران قرض يك نفر به من. محبت حركت با فيض است.
كساني كه علیه ما گناه كرده¬اند را در آغوش بگيريم. محبت و بخشش حركتي است از شخصي به شخص ديگر. آن فيض و بخششی كه ما از خدا در يافت كرديم به اطرافيان و پيرامون¬مان انعكاس دهيم. قرض شان را جبران كنيم كه امكان ارتباط به وجود بيايد كه آن شخص تغيير كند و عوض شود.
محبت رفع و رجوع نيست. زشتي ها را مي بيند، اما تصميم مي گيرد بدهي¬شان را كنسل كند تا امكان ارتباط و دوستي به وجود بيايد. خيلي وقت ها غير انجمني ها اصلا نمي توانند صحبت انجمن را درباره بخشش و محبت قبول كنند.
شخصي مي گفت هيچ وقت به شخصي كه آزار جنسي ديده نگو كه بايد افراد را ببخشد. مي گفت بخشش اصلا براي شفا مهم نيست. اين حرف براي معتادان خيلي ناراحت كننده است، ولي كاملا صحت دارد. اگر فكر كني مجروحي كه آزار ديده، بايد آزار دهنده اش را ببخشد تا شفا پيدا كند. كسي كه آزار ديده بايد از خودش دفاع كند و مواظب باشد كه كس ديگري برای سوءاستفاده سراغش نياید.
راه انجمن اين است كه براي آزاد شدن به جاي نفرت، انتقام، خشونت و عصبانيت مي تواني تسلي خدا را دريافت كني تا انسانيت خودت شكوفا شود.
خيلي ها بخشش برايشان سوءتفاهم مي شود كه بخشش يعني فراموش كردن آزارها و تظاهر كردن كه همه چي خوب است. مثل آدم هاي تو سري خور. معلوم است كه اين افراد با مسئله محبت و بخشش مخالفت مي كنند.
بخشش از نظر انجمن سه قسمت دارد؛
1- بخشش در پي اين است كه شايد يك روز دوباره آشتي امكان پذير باشد. البته نه تا وقتي كه آن شخص هنوز دارد به گناهش ادامه مي دهد، ولي اميد و آرزوي ما اين است كه شايد آن شخص بخواهد تغيير كند و دوباره بشود رابطه را آشتي داد يا احيا كرد.
2- محبت شجاعانه
3- فراموش كردن انتقام. منظورم اين است كه بخشش و محبت در انجمن حركتی بسیار محکم و قوي است. حركتي نيست كه انجمن بگويد توسري خور و ضعيف باش بگذار تا از تو استفاده كنند. برای بخشش و محبت به حضور خدا نياز داري تا بتواني اين كار را انجام دهي. ما اگر خودمان را با كسي كه آزار دهنده است، مقايسه كنيم آدمهاي خيلي نازنيني هستيم، ولي من وقتي خودم را با محبت خدا مقايسه مي كنم مي بينم كه خيلي كم آوردم.
هدف من از اين حرف ها اين نيست كه تصويری ايده آل بدهم كه شخص خودش را بيشتر ملزم كند. بلكه مي خواهم اين را بگويم كه اين يك مسير در زندگي است. من فقط بايد بدانم كه همانند خداوند به همه محبت كردن خيلي سخت است و از او خيلي عقب هستم، ولي بايد به طرف او حركت كنيم.
اگر الان عصباني و ناراحت هستيم، خود آزاري نكنيم. براي بعضي¬ها بخشش وقت مي برد. فقط بدانيم كه جايي كه الان هستيم نبايد هميشه بمانيم و راضي نباشيم از آن چيزي كه الان هستيم. اصول روحاني را تمرين و به سوي خدا حركت كنيم.
من مخالفم يك معتاد دایم برسر خودش بزند كه چرا من نمي توانم با اصول انجمن پيش بروم.
آيا بايد با اصول انجمن پيش برويم؛ صد در صد. در اين روند صعودي در جا زدن برابر با افتادن و عقب¬گرد است. بنابراين بايد به طرف جلو حركت كرد و تا آخر عمر هم حركت خواهيم كرد شايد به آن چيزي كه ¬می¬خواهيم نرسيده باشيم، ولي به طرفش حركت مي كنيم.
دنيا راه حل هاي متفاوتي را به ما پيشنهاد مي كند، اما معيار ما اصول انجمن است. كلام راستي و حقيقت كلامي است كه می¬توان به آن اعتماد كرد و اين كلام را شفا و بيداري روحاني به ما پيشنهاد مي كند. راه انجمن راه حل شروع درمان و شفاي ما است. در اين راه است كه با راستي و محبت همديگر را ملاقات مي كنيم. در اين راه است كه بخشش و محبت خدا نسبت به معتاد برقرار مي شود.
گفتيم بخشش انجمني بسیار محکم و قوي است و شامل سه قسمت مي شود؛
1- تشنگي يا گرسنگي براي احياي رابطه.
2- محبت شجاعانه.
3- منتفی شدن انتقام. معتادان در حال بهبودي كه آزار جنسي ديده اند، مهمترين مورد برايشان اين است كه اين رابطه دوباره احيا شود.
البته بيشتر صحبت درباره اعضای خانواده است كه شخصی را مورد آزار جنسي قرار داده است، نه يك غريبه كه غيبش زده و رابطه اي ندارد. یکی از اعضای خانواده كه بايد از من حمايت و مراقبت مي كرد، از من سوءاستفاده و مرا خرد كرده است. من اصلا نمي خواهم سر به تن او باشد، چه برسد كه بخواهم اين آدم شرور را ببخشم.
موضوع بخشش به هيچ عنوان موضوعي نيست كه يك نفر بخواهد با فشار روي يك آدم مجروح اصرار كند. يعني اصلا صحبت اين نيست كه دایم مثلا به عنوان راهنما اصول را برداريم همانند چكش تو سر يكي بزنيم كه تو بايد ببخشي. تو بايد رابطه ايجاد كني. شفا يك پروسه است
در اين مسير خدا به ما اين قدرت را مي دهد. نه مثل يك داروي تلخ كه من مجبورم ببخشم. اگر خدا در درون ما كار مي كند پس دل سنگي ما رابه يك دل نرم و لطيف تبديل خواهد کرد. به صورت خودکار ما هم مي خواهيم ببخشيم. نه با حالت اجبار كه خودت رفتارهايت نشان مي دهد كه از درون عصباني هستي، ولي من بايد با لبخند ببخشم.
بخشش از درون رشد مي كند نه اینکه با دستوركسي بخواهيم شخصي را ببخشيم. كسي كه آغوش خدا را چشیده است، مي تواند آرام آرام آغوشش را نسبت به گناهكاران باز كند و اين پروسه براي همه زمان متفاوتي دارد.
هیچ دو نفری شبيه هم نيستند. ما جدول زماني شبيه همديگه نداريم و بايد اجازه دهيم هر كس در وقت خود حركت كند.
گفتيم صحبت¬مان درباره مقصد است و در اين راه مسيري كه مي رويم نبايد عصبانيت و كينه ما را متوقف كند و به همين اندازه رشد قانع باشيم. ما بايد در زمینه بخشش و محبت حركت کنیم.
صحبتم اين نيست كه با همان پدري كه تو را آزار داده آرزوي دوستي و ارتباط كني. من مي گويم بايد آرزوي اين را داشته باشي كه يك روز اين پدر بتواند عوض شود و همان پدري شود كه خدا مي خواست باشد و من با آن پدر رابطه داشته باشم نه با این مجرم.
سر جلسه قدم بوديم هم قدمي¬ام مي گفت امكان ندارد من بخواهم با پدرم ارتباط برقرار كنم. راهنمايم به او گفت: تصور كن دوتا دكمه جلوي تو قرار دارد؛ يك دكمه را اگر بزني خدا پدرت را نابود مي كند. تك تك سلول-هايش را از هستي محو مي كند. اگر دكمه ديگر را بزنی خدا پدرت را عوض مي كند و پدری عالي از او مي سازد. تو كدام دكمه را مي زني. آن شخص با گريه گفت دكمه دوم را مي زنم.
هيچ انساني ماوراي بخشش و فيض خدا نيست. هميشه اميد هست. البته هیچ تضمینی وجود ندارد. شايد آن پدر، آن عمو، آن آشنا و آن همسايه هيچ وقت توبه نكند، ولي تو مي تواني با اين اميد و دعا زندگي كني كه آن شخص با خدا در زندگيش روبرو شود و تغيير كند. اين است كه مي گويم دل لطيف و نرم، دلي كه زخمي است خون ازش مي آيد.
نكته دوم اینکه محبت شجاعانه است. ما محبت را در انجمن نرم و بي دندان و کم مایه توصیف کرده¬ایم. در صورتي كه محبت اقتدار بسیار استواری دارد. محبت شجاعانه تعهدي است كه هر كاري را انجام می¬دهد.
فرض كنيد پزشکی مي خواهد بیمار مبتلا به سرطان را درمان كند. این پزشک با سرطان چگونه روبرو مي شود؛ با دارو، جراحي و ... در اصل پزشک به آن شخص حمله مي كند، اما حمله اش به سلول¬هاي سرطانی آسيب مي رساند و آنها را مي كشد.
محبت اين نيست كه تو سری بخوريم. بلکه به این معنا است که من بايد تحمل كنم. چون انجمن مي گويد محبت كن و ببخش. اين محبت و بخشش نيست. جلوي گناه را بايد گرفت، البته نه با گناه كردن؛ بلكه با محبت كردن. پس محبت واقعي محبتي است كه تعهد دارد. هر كاري كه از دست فرد بر مي آيد انجام دهد كه باعث سلامتي يا نجات شخص آزار دهنده شود.
اگر از شخصي كه غرورش او را به نابودی مي كشد و ارتباطش با ديگران و خدا در حال نابود شدن است، ما بايد متنفر باشيم، لازم است با غرورش برخورد كنيم. محبت حركتي نيست كه هر نوع شرارت را تحمل كند. محبت جلوي شرارت مي ايستد.
بعضي وقت ها محبت مي تواند به شکل روبه رو شدن باشد. بعضي وقت¬ها مي تواند از راه توبيخ و تنبيه كردن باشد. بعضي وقت¬ها مي تواند به شکل صبر و مهرباني باشد، ولي هدف همه اين حركت ها احيا كردن رابطه و بيدار كردن آدم است.
صحبت تكنيك و روش نيست، ولي قلبي كه آزاد شده است بعد از اينكه با صداقت واقرار با خودش روبرومي شود، می¬تواند تصوری از تغییر افراد داشته باشد. من مي توانم محبت نشان بدهم و اميد داشته باشم كه روزي اگر خدا بخواهد، اگر آن شخص خودش تغيير كند، رابطه¬ام با او دوباره احيا شود. شايد هم نشود، ولي من با اميد، ايمان و محبت پيش مي روم.
نكته بعدي بي ريا بودن است. محبت بايد صداقت داشته و از بدي بيزار باشد. پس اگر به شما بدي شد توجيهی نیست كه شما هم بدي كنيد. بلكه بايد به دنبال شفا دادن و نيكوکاری باشيد. هيچ وقت يك انجمني نمي تواند بگويد فلاني به من ضربه زد، پس حالا من حق دارم به او ضربه بزنم. خداوند روزي شرارت را نابود مي كند.
ما از گناه و شرارت بايد خشمگين باشيم. بايد در پی عدالت خدا باشيم. محبت و بخشش حرف کوچکی نيست. در جامعه ما گاهی مي گويند، اگر ما كوتاه بياييم فرد مقابل فكر مي كند كه مي تواند روي ما سوار شود، به همين خاطر فرد جرات نمي كند كه محبت و بخشش نشان بدهد. چون فكر مي كنيم از ما سوءاستفاده مي شود. فكر مي كنيم كه محبت موجودیتی بی¬بنیان و نااستوار است. من دایم تكرار مي كنم محبت کردن قدرت و شهامت و اقتدار مي خواهد.
سه فرق است بين خواستن عدالت الهي در موقعيتي كه هستيم و انتقام خودمان؛
انتقام بيمارگونه هيچ وقت جايي براي احيای رابطه نمی¬گذارد، ولي عدالتي كه ما به دنبالش هستيم هميشه آرزوي تغيير و رابطه با طرف است. انتقام بيمار گونه مي گويد نه، من فقط مي خواهم انتقام بگيرم.
نكته دوم اینکه، انتقام انساني هميشه مانع كار خدا مي شود. انتقام ما هميشه با نيت هاي گناه آلود و غرور آميخته شده، ولي کار خداوند عادلانه است. بهتر است جاي اينكه بخواهیم عدالت را در دستان خود بگيريم و دست به انتقام گيري بزنيم، به عدالت الهي اعتماد كنيم كه در وقت خودش جواب خواهد داد.
نكته سوم اینکه، خواست و اراده خداوند اين است كه هميشه به جاي انتقام و بدي كردن با نيكويي برخورد كنيم.
شرارت از ما چه توقعي دارد؛ شرارت از ما مي خواهد مثل خودش عكس العمل مان شرورانه باشد. شرارت از نور فرار مي كند و مي خواهد آن كسي كه آزار ديده در تاريكي فرو برود و شرم خودش را پنهان كند. شرارت در دروغ رشد مي كند و مي خواهد آن كسي كه آزار ديده پشت يك ماسك زندگي دروغ داشته باشد.
شرارت از مرگ خوشحال مي شود و مي خواهد آن كسي كه آزار ديده در زندگي دروني¬ و احساساتش بميرد. شرارت از لذت بردن واقعي روح انسان خوشحال نمي شود و مي خواهد كه انسان آزار ديده از عشق هاي واقعی نیز متنفر باشد، ولي برعكس وقتي ما به جای بدي با خوبي رفتار مي كنيم، به جاي دروغ، با راستي به جاي تاريكي با نور و به جاي مرگ با حيات جلو مي رويم و شرارت را مغلوب مي كنيم.
ما به محبت و به آشتي خوانده شده¬ايم، ولي نه با كسي كه نمي خواهد عوض شود، نه اعتماد به كسي كه نمي خواهد خودش را قابل اعتماد و وفاداري نشان دهد. من نمي خواهم هيچ عزيزي فكر كند كه وقتي انجمن مي گويد محبت كنید يعني اينكه خودتان را در خطر و معرض سوءاستفاده قرار بدهيد. چون انجمن به هيچ عنوان اين را از شما نمي خواهد.
محبت كردن به كسي كه از ما سوءاستفاده جنسي كرده است چه مفهومی دارد و چگونه ما بايد در راستاي آن قدم برداريم. براي روبه رو شدن با كسي كه به ما آزار رسانده است چه باید بکنیم.
معتادي كه در كودكي، نوجواني یا جواني آزار جنسي ديده است چرا بايد با آزار دهنده خود روبه رو شود. چه انگيزه و نيت و دليلی می تواند داشته باشد. در این جا دو دليل مطرح مي¬شود؛
اول توجه كردن به زندگي خود. پیشتر گفتيم كه اعتماد كردن به شخص آزار دهنده درست نيست. به كسي كه آزار داده و عوض نشده است، ولي بايد به فكر نجات و تغييرش باشيم. به فكر اين كه او هم یک انسان است كه قابلیت عوض شدن را دارد. چون خدا زنده است.
نه اينكه او آدم خوب و نازنيني است بلكه روح خدا مي تواند هر انساني را عوض كند. من مي توانم اميد داشته باشم كه كسي هم كه به من آزار رسانده است، انسان تازه اي شود به خواست خداوند. پس به فكر نجات و روح و زندگي آن شخص بودن يك نيت است.
نيت دوم اینکه، كسي كه کودکی را آزار مي دهد اشخاص ديگر را هم آزار مي دهد. اگر كسي بخواهد از خانه من دزدي كند نه تنها بايد جلويش را بگيرم و از خانه خودم بيرونش كنم، بلكه بايد به پليس تلفن كنم اين دزد را به زندان ببرد تا فردا شب به خانه همسايه دستبرد نزند.
به همين خاطر ما بايد با كسي كه آزارمان داده است، روبه رو شويم. ما اکنون راجع به آزار خانواده و آشنايان و فاميل بيشتر صحبت مي كنيم نه يك تجاوز يا آزار جنسي. پيش فرض اين است كه آزار دهنده ما هنوز زنده است و ما او را مي شناسيم و رابطه اي نیز وجود دارد. پس به اين خاطر است كسي كه آزار ديده است بايد با اين شخص روبه رو شود.
چه زماني برای این کار مناسب است. براي روبه رو شدن با چنین شخصی نخست بايد بدانيم كه يك جلسه كافي نيست. ما نمي توانيم انتظار داشته باشیم در يك جلسه، مسئله را مطرح كنیم و موضوع حل شود. معمولا اين شفا يك پروسه است كه در چند مرحله انجام می شود.
بايد حد و مرز و حدود مشخص شود. قسمت ديگر شرط گذاشتن و دعوت كردن آن شخص به تغيير است. سپس باید به آن شخص بگوييم كه رابطه ما مي تواند دوباره برقرار شود. حالا شايد نه در حد عالي، ولي مي شود گفت كه من آماده¬ام براي يك دوستي جديد. براي يك رابطه صادقانه. نه براي ادا درآوردن و تظاهر كردن.
من آماده¬ام براي رابطه صميمي تر براي، محبت صميمي تر، ولي شما بايد تغيير كني و عوض شوي.
قسمت هاي ديگر براي ما اين است كه بايد خودمان رشد كنيم. براي قلب زخمي¬مان بايد احساس داشته باشیم. گريه كنيم و ايمان¬مان در خدا رشد و حركت كند. بايد قوي شويم.
صحبت تغيير كردن و بخشش و شرط گذاشتن برای تغيير است. قبل از اينكه قرباني بخواهد آزاردهنده¬اش را توبيخ كند، باید وی را به تغيير دعوت كند. خيلي مهم است كه شخص قرباني شده تا حدودی در روابطش با اشخاص ديگر رشد كرده باشد.
با اين قلب زخمي، ما دست هايمان را بسته ايم. حالا آرام آرام بايد دستمان را نسبت به ديگران باز كنيم. وقتي كه خودمان كم كم شفا پيدا مي كنيم، آن موقع مي توانيم جرات اين كه با آزار دهنده¬مان روبرو شويم را داشته باشيم.
اين يعني آخرين قدم را برداشتن. نه اينكه خودت تازه یادت آمده و هنوز پر از عصبانيت و درد و فريادي و مي خواهي بروي با آزار دهنده¬ات ملاقات كني. نه، وقتي كه قدم ها را كار مي كنيم و اصول روحاني را تمرين مي كنيم در حال شفا یافتن و قوی شدن هستیم.
در رابطه با دوستان بهبودي، راهنما، خانواده و اجتماع تاحدودی برای ما جا افتاده است كه هويت خود را درك كرديم. روبه رو شديم با احساس گناه و خجالت، شرم و با تاريكي هاي خود، آن موقع مي توانيم اين جرات را پيدا كنيم كه با آزار دهنده¬ هم روبه رو شویم.
شخص آزاردهنده هم مي تواند خيلي وقت ها درك كند كه تو آدم قوي تری شده¬ای نسبت به آنچه قبل¬تر از تو شناخت داشت. پیشترضعفت مشخص بود، اما امروز قدرت جديدي در تو دیده می¬شود.
تو همانند گذشته معتادی خوشگذران و بذله گو نیستی كه هميشه آماده لوده گي در مهماني بود. تو اکنون دیگر مي توانی ساكت، بدون اخم و ناراحتي و دور از بي¬اعتنايي بنشینی و وقار برخوردار باشی. با احترام هنگامی حرف بزنی كه مي خواهی نه اینکه فقط قصدت خوشي دل ديگران باشد.
در چنین شرایطی ديگران مي گويند براي اين شخص چه اتفاقي افتاده است. وی ديگر آن شخصي نيست كه قبلا مي شناختيم. وقتي درون خودت اين قدرت به وجود مي آيد، آزار دهنده و دیگران هم درك مي كنند تغيير، لطافت و قدرت در تو مي بينند.
وقتي مي خواهي با آزاردهنده ات ملاقات كني، بهتر است به جايي دعوتش كني و از قبل دليل ملاقاتت را اطلاع بدهی که او هم آماده شود. خيلي خوب است كه ملاقات¬تان در يك محل عمومي و جاي امن باشد. معمولا پارك¬ها برای این منظور محل مناسبی هستند. حتي بد نيست يكي دو تا از دوستانت كمي آنطرف تر بنشينند و براي تو دعا كنند و مواظب تو باشند كه اتفاقي نيفتد.
وقتي ملاقات شروع مي شود باید متوجه پنج نكته باشيم؛
اول اینکه، آزار ديده بايد جزیيات آزار را مطرح كند و آزاردهنده بايد آن اتفاق را قبول كند. يعني اگر طرف بخواهد انكار كند باید به او بگويد خداحافظ، تمام شد. ولي اگر مي خواهي با صداقت برخورد كني بايد به آزار دهنده¬ات بگويي اين اتفاقات افتاده است و آن شخص بايد قبول كند.
دوم اینکه آزار دهنده بايد كاملاً مسئوليت آزارش را قبول كند. بدون اينكه بخواهد توجيه كند و گردن كس ديگري بيندازد و بگويد بله من به تو آزار رساندم ولي مي داني من مست بودم واين به خاطر مستي بود. من قصدي نداشتم. نه، بايد مسئوليت را قبول كني براي آزاري كه رسانده¬اي.
نكته سوم اینکه، كسي كه آزار ديده گذشته را مي گويد و تاثير گذشته را در زمان حال مطرح مي كند. آزار دهنده در واقع بايد غمگين شود. دلش بشكند و خودش به زخمي كه زده اعتراف كند.
نكته چهارم اینکه، وقتي قرباني مطرح مي كند كه اين ضربه¬ها بر زندگي ورابطه هايش تاثيرگذاشته است و رابطه خوبي وجود ندارد، آن شخص كه اينها را مي شنود بايد نسبت به اين صحبت ها باز باشد. نمي تواند بگويد نه، اين¬ها حرف هاي بيست سال پيش بود. تو چرا حالا داري اينها را مطرح مي كني.
نكته پنجم اینکه، وقتي شخص آزار ديده پروسه شفايش را مطرح مي كند و آرزوي رابطه جديد با آن شخص دارد، آزار دهنده بايد اعتراف كند كه علاقمند به تغییر است. چه از طريق جلسه رفتن و قدم كار كردن و چه از طريق رفتن نزد روانشناس یا كتاب خواندن. يعني شخص آزار دهنده بايد خواستار تغييری واقعي باشد. نه اينكه فقط گريه و طلب بخشش كند.
او بايد بگويد من مي خواهم عوض شوم و تعهد مي دهم به عوض شدن. من اگر لازم باشد، به ديگران هم اعتراف مي كنم. من مي خواهم به طور کامل عوض شوم.
اين پنج مورد، پروسه اي است كه در مورد آزار دهنده مطرح مي شود.
مثلا پدري به فرزندانش آزار رسانده و آن زمان مادر هيچ حرفي نزده و سكوت كرده است. مادر هم بايد مسئوليت پذير شود. اگر اين دو نفر یعنی پدر و مادر اين پنج پله را قبول كنند، آن موقع شخص آسيب ديده مي تواند بگويد اگر شما اين پله ها را بياييد ما مي توانیم يك قدم به طرف همديگر برداريم.
ولي اگر آزار دهنده دایم انكار كند يا اين دعوت را براي رابطه جديد قبول نكند و نخواهد تغيير كند، شخص آسيب ديده مي تواند رابطه را قطع كند و به پدرش يا آن عضو خانواده بگويد اين رابطه را قطع كردم، ولي هر وقت تو آماده تغيير باشي دوباره در قلب من براي دوستي و محبت باز است.
قطع رابطه با آزار دهنده اي كه نمي خواهد تغيير كند، هديه و زنگ خطری است براي هوشياري و بيداري فرد.
ما خدا نيستيم. نمی¬توانیم قلب كسي را عوض كنيم، ولي بايد جلوي شرارت را بگيريم. خيلي خيلي نكته جالبي است كه جلوي يك آزار دهنده مي¬توان با احترام گفت؛ من مي توانم و مي خواهم رابطه واقعي با محبت و بخشش بين ما برقرار باشد، ولي تا تو با تاريكي هاي وجودت روبه رو نشوي وقبول نكني چه ضربه هايي به من زده¬اي، من نمي توانم با تو رابطه اي داشته باشم. هميشه هدف از اخراج، توبيخ و تنبيه اين است كه گناهكار به خودش بيايد، تغيير كند و برگردد.
هميشه و هميشه يك انجمني هدفش آشتي است. هيچ وقت هدفش قطع كردن و بريدن و قهر كردن و گفتن اینکه دیگر نمي خواهم ببينمت، نيست!
نيت آشتي است. بعضي وقت¬ها آشتي اتفاق مي افتد. چون تغيير در آن وجود دارد. گاهی اتفاق نمي افتد. آن-وقت فقط مي توانيم برايش دعا كنيم. چون ما قدرت تغيير دادن ديگران را نداريم.
نپذيرفتن رابطه بيمارگونه يك هديه است. هديه اي كه به گناهكار بگويي اين دوستي مي تواند باشد اگر تو تغيير كني و برگردي. ولي اگر اين شخص فقط براي اينكه شخصي از او ناراحت نشود بگويد چشم، دیگر محبت و بخشش نيست.
اگر مظلوم، ظلمي كه به او وارد شده است را مرتب نديده بگيرد و به اسم محبت و بخشش جلوي آزاردهنده سر فرو بیاورد، محبت و بخشش انجمني نيست. محبت و بخشش انجمن مي گويد جلوي شخص گناهكار بايد ايستاد و او را به تغيير دعوت كرد. اگر تغيير نكرد، باید رابطه را قطع كنيم.
گاهی آزار دهنده به گناه گذشته اش اعتراف مي كند، ولي زود مي خواهد همه چیز را رفع و رجوع نماید. با گفتن اینکه، خيلي خب من معذرت مي خواهم تو را آزار دادم. ببخش، من اشتباه كردم. خدا من را بخشيده است، پس تو هم ببخش.
اينجا است كه بايد هوشيارانه به او گفت كه نه اين تغيير واقعي نيست. تغيير واقعي يك دل شكسته است كه مي خواهدرابطه¬ای عميق برقرار شود نه اینکه رفع و رجوع کند.
پس، تغيير براي رابطه برقرار كردن مهم است. ظالم باید به گناهش اقرار كند. اقرار هيچ وقت اين نيست كه فقط بگوييم؛ متاسفم، ببخشيد. اين اقرار نيست. اقرار واقعي این است كه با دل شكسته خودش را فروتن
مي كند. مي گويد هر كاري از دستم بر بياید مي¬کنم كه ما با هم دوباره رابطه داشته باشيم.
ما در دنيايي هستيم كه تا آخرين لحظه نفس كشيدنمان داريم با زخم هاي زندگي كلنجار مي رويم. بعضي از زخم ها صددرصد شفا پيدا نمي كنند، اما در ضعف ما است كه قدرت خداوند نمايان مي شود و اجازه
نمي دهيم زخم¬ها به ما مسير بدهند و ما را كنترل كنند.
همه ما در زندگي خارهايي داريم. خار يكي آزار جنسي است، خار دیگری بي محبتي و خار سومی احساس شكست و بي ارزشي است.
انجمن مي گويد با تمام اين خارها و زخم ها در اين دنياي پر از ظلم كه به ما ظلم شده و ما هم به ديگران ظلم كرده¬ايم، محبت و فيض خداوند برای ما كافي است.پس، شفا ادامه دارد.
گفتيم آزار جنسي فقط تجاوز فيزيكي نيست. بلكه هر وقت ما به هر شکلی خواه احساسي، رواني یا مالي از هر شخصي در هر سنی براي ارضا و لذت جنسي خود استفاده كرديم و باعث آزار کسی شدیم، به قلبش لطمه زديم، به روحش خنجر زديم و ضربه بزرگي در زندگي آن شخص وارد كرديم، نوعی تجاوز و آزار محسوب می-شود.
صحبت بسيار بسيار جدي است.
انجمن به ما هشدار مي دهد براي اينكه مواظب باشيم كه چه رفتاري با ديگران داريم. بايد قدم كار كنيم. از خود ترازنامه بگيريم و چگونگي دقيق خطاهايمان را متوجه باشيم و هرگاه در اشتباه بوديم سريع به آن اقرار كنيم.
ما كه به ديگران خسارت رسانده¬ايم و آزاردهنده ديگران بوده¬ايم، مي توانيم تغيير كنيم.
تغييري كه داريم از آن صحبت مي كنيم، دل شكسته واقعي است. نه اشك تمساح ريختن. نه فقط معذرت خواهي كردن. نه انكار و فراموش كردن. بلكه با واقعيت تاريك زندگي روبه رو شدن و درخواست بخشش كردن از خدا، با اقرار واقعي با دل شكسته با تسليم خود در مقابل پروسه شفا.
براي جبران خسارت، فراهم كردن امکانات لازم براي شفاي كسي است كه وی را زخمي كرده¬ايم. شايد لازم باشد خرج رفتن به روانشناس يا پزشك این شخص را بدهیم. بايد بها بدهيم و از خود مايه بگذاريم و تا جايي كه مي توانيم باید وسیله¬ای باشیم براي شفاي زخم هايي كه مسئولش بوده¬ايم.
نبايد شرم يا نفرت از خودمان به خاطر كارهاي زشت گذشته باعث شود، تغيير نكنيم و نزد خدا نياييم. افرادي كه زخمي كرده¬ايم را بايد حمايت كنيم. نمي توانيم توقع داشته باشيم كه چون قدم كار مي كنيم و طلب بخشش مي كنيم، در حال تغییر هستیم.
بايد به افرادي كه آزار رسانده¬ايم، اجازه دهيم كه خيلي راحت به ما نزديك شوند تا دوباره رابطه گرمي ايجاد شود و از ما به خاطر كارهايي كه حالا برايشان مي كنيم، قدرداني كنند. به افرادي كه آسيب رسانده¬ايم فرصت و زمان بدهيم تا خودشان شفاي خدا را در زندگي دريافت كنند.
معتاداني كه ظلم يا سوءاستفاده جنسي كرده¬اند، بايد روبرو شوند نه فقط با وحشتناكي كار خودشان، بلكه با فيض و بخشش خدا كه شامل حال آنها هم مي تواند بشود. اگر اقرار كنند و شكسته شوند و خودشان را جلوي خدا بياورند.
كساني كه در خانواده از پدر، مادر، برادر یا خواهر آزار جنسي ديده اند، ولي يكي از والدين با سكوت از بچه¬اش دفاع نكرده است يا حتي پدر و مادر ظلمي نكرده¬اند اما يكي از فاميل یا همسايه¬ها به کودک¬شان آزار رسانده است و آن بچه نتوانسته حمايت والدینش را داشته باشد، براي پدر و مادرهايي كه خودشان مستقيم بچه را آزار نداده اند ولي آنجا ايستاده¬اند و اجازه داده اند اين اتفاق بيفتد، خيلي راحت است كه پشتش قايم شوند. چون مي گويند ما اطلاع نداشتيم.
خيلي وقت ها احساس خود نفرتي داريم و از خودمان بدمان مي¬آید يا نسبت به ديگران عصباني هستيم، ولي بدترين كاري كه مي كنيم اين است كه مخفي شويم يا انكار كنيم كه من مسئوليتي در اين كار نداشتم.
اگر در گذشته در مراقبت از فرزندان غفلت كرده¬ايم، خيلي مهم است از خود بپرسيم چرا حمايت از بچه¬مان برايمان مهم نبود. چرا به داد بچه مان نرسيديم. چرا اجازه داديم اين اتفاق براي بچه¬ها بیفتد.
افرادي كه در اين رابطه هستند خيلي سخت تقصير خودشان را مي بينند. خيلي سخت قبول مي كنند كه آنها هم اشتباه كرده¬اند.
مشاركت هاي زيادي را من با افراد آسيب ديده داشتم كه برادري به خواهرش يا پدري به دخترش تجاوز جنسي كرده و دختر با مادرش در ميان گذاشته است. مادر در پاسخ گفته است از اين حرف¬ها نزن من خودكشي مي كنم. تو آبروي ما را مي بري.
از آزار دهنده دفاع نكن. او را حمايت نكن. اين كار احترام و محبت به همسرت نيست. اگر تو ساكتي، خيلي مهم است اجازه بدهي بچه آزار ديده، عصبانيت و دل شكسته¬اش را با تو در ميان بگذارد.
روی دیگر سخن با كساني است كه همسرشان آزار جنسي دیده است و زخم دارند. نقش شما به عنوان همسر چنین افرادی، خيلي مهم است. شما مي توانيد محيط امني را فراهم كنيد. فشار نياوريد روي همسرتان كه عوض شود يا اينكه همسرتان بايد قدم كار كند يا پيش روان شناس برود.
اين مسایل به شما ربطي ندارد. درست است كه همسرتان نياز به روانشناس دارد يا نیازمند درمان جدي است، ولي خيلي مهم است كه شما در اين مسير رشد او را حمايت كنيد.
خودت كتاب بخوان و قدم كار كن. روي خودت كار كن. خودت واقعا گوش بده. همسرت را مجبور نكن كه دلش را براي تو يا به روش تو باز كند، ولي آماده باش كه بشنوي، هر وقت خودش خواست دلش را برايت باز كند. بدان كه اين مسير شفا مسير سختي است.
مسير توفاني است. شايد حتي در اين پروسه رابطه جنسي شما به خاطر دردهايي كه مي كشد، كمرنگ شود. با همسرت صبور باش. او را مقصر ندان. به او حمله نكن. با صبر مي تواني به اميد روزهاي صميمي¬تری باشي. مي تواني عصباني شوي از ظلم هايي كه به همسرت شده است. مي تواني با همسرت گريه كني. مي تواني قلبت را به روي همسرت باز كني و رابطه عميق¬تري با او داشته باشي.
پيشنهاد من به شما خيلي ساده است. از دوست¬، همسر یا فرزندتان دوري نكنيد. وقتي دوست¬تان قلب زخميش را براي شما باز مي كند بدترين كاري كه مي توانيد بكنيد، فرار كردن است.شايد حرف هايي كه مي زند اشتباه یا خيلي زننده باشد، ولي بدترين كاري كه مي تواني بكني، اين است كه به دوستت پشت كني.
محدوديت هاي خودت را بشناس ولي بدان كه تو آنجا هستي در جبهه اول جنگ. شايد دوست نداشته باشي كه اين حرف ها را بشنوي، ولي تو سربازي هستي كه خدا اجازه داده است در زندگي دوستت تلاش كني. براي شفا و بهبودي دوستت بجنگي.
شايد خيلي از افراد حرف هاي من را رد كنند و بگويند پدرام يك معتاد است و سواد ندارد. پيشنهادي به راهنماها دارم؛ مهمترين كاري كه شما در اين رابطه مي توانيد بكنيد اين است كه از تجربه هاي شخصي خودتان بگوييد. همين كه اعتراف كنيد به واقعيت¬ها قدم مهمي است.
اینکه اعلام كنيد با ايمان به خدا تمام مشكلات يك شبه حل نمي شود. تمام زخم ها يك شبه شفا پيدا نمي كند. همين اعتراف، نوري در زندگي تاريك و شرمنده اشخاص زخمي است. اعتراف به همين واقعيت ساده، راهی است برای روبه رو شدن با زخم¬ها. فرار نكرد و شرم نداشت. پروسه شفاي برخی از زخم¬ها می¬تواند خيلي خيلي طولاني باشد.
موضوع ديگر اينكه، اختيار سكوت¬تان را داشته باشيد. چون بعضي وقت¬ها شخصي به گناهانش اقرار و اعتراف مي كند. راهنما براي دلداري دادن مي گويد؛ عيبي نداره تو كه فلان گناه را انجام ندادي. شايد آن شخص مي خواست بعدش به آن هم اقرار كند. با اين صحبت شما او مي ترسد كه بقيه را اعتراف كند و شما جلوي آزادي، رشد و بهبودي او قرار گرفته¬ايد.
برخی هيچ تحقيقي درباره آزار جنسي نكرده اند. چقدر مهم است كه دوستان بهبودي اطلاعات و مطالعات دقيقي درباره آزار جنسي داشته باشند. به خصوص راهنماها واقعا درك كنند هم ديد انجمن را نسبت به ارزش انسان و هم به بيماري اعتياد.
در آخر روی صحبتم با كساني است كه آزار جنسي ديده¬اند. اين از ديد معتادي است كه حالا بزرگ شده است. من بچه¬اي را مي بينم كه آزار جنسي در روح و روان و فيزيك او مانده و اين باعث كابوسش است. او احساس مي كند دستمال بي ارزشي است. خسته و ترسان، سال هاي خيلي وحشتناكي را گذرانده است.
او مي گويد؛ از من بپرس كه آيا خدايي وجود دارد. آيا خدا در بهشت است. خدا كجاست. در اين شرم از من بپرس آيا خدايي عاشق ومهرباني هست. من هيچ رحمتي نمي بينم. هيچ كس اسم من را صدا نمي زند. خدا كجا بود آن موقع كه به من آزار مي رساندند و ...
حالا اين شخص كه بهبود يافته دارد به اين آيينه نگاه مي كند. به صورت يك شخص ديگر كه نمي ترسد. آن ترس¬ها رفته¬اند، ولي اثر خود را گذاشته¬اند. هنوز شب وقتي مي رود، بخوابد چراغ¬ها را روشن مي گذارد. چون سخت خوابش مي برد، اما ديگر چاقو بالاي سرش نمي گذارد كه نكند كسي بيايد به او آزار برساند. بالاخره جاي امني پيدا كرده است و آرامش را در خود دارد.
مي گويد؛ از من بپرس از كجا مي داند كه خدايي وجود دارد. از من بپرس از كجا مي دانم خدايي عاشق و مهربان است. رحمت خدا فيض است و به من حيات دوباره و اميد داد.
عزيز مي دانم كه آسيب ها ودردهاي زيادي ديده¬اي و پروسه عوض شدن دردناك است، ولي بدان كه اميد بزرگي براي تو در زندگي است.
وقتي يك پوست سوخته از ما جدا مي شود با پوستی جديد مي توانيم به يك زندگي جديد اميد داشته باشيم و اين تازگي كه خدا در تو به وجود مي¬آورد، مي تواند پلي باشد براي تسلي و كمك به ديگران كه از اين مسير عبور كنند.#

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 1991
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 22:31
2-12-1393, 22:31

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 6

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 6

* كدام نیازها یا خواسته های من بر آورده نشد؟ یا چه توقع و انتظاری باعث این رنجش شد؟
نيازها و خواسته¬ها
گفتیم بوجود آمدن رنجش عجیب نیست، ولی اینکه در رابطه ای مدام رنجش بوجود میاد نیاز به تحلیل داره، به هر حال رنجش بخشی ار اتفاقاتی است که در روابط انسانی می افتد. چون رنجش مساوی است با نیاز و خولسته ارضاء نشده و ناکام شده که دو نفر در بهترین حالت هم نمی توانند مدام همدیگر را ارضاء و راضی کنند، بعضی وقتها ما با خودمان هم نمی توانیم کنار بیایم و حوصله خودمان را هم نداریم چه برسد به دیگران و از خودمان رنجش می گیریم.
پس رنجش را باید مورد بررسی قرار بدهیم وگرنه در طول زمان روی رابطه رسوب می کند و رابطه بسوی ویرانی و طلاق عاطفی می رود و اشاره کردیم رنجش مساوی با نیاز و خواسته ارضاء نشده عاملش است به همین دلیل می پردازیم به بحث نیاز ها و خواسته
بیشتر مردم از كارهايي كه اطرافيان، فاميل، دوست، همسر و فرزندان¬شان انجام مي دهند ناراحتند. ما بيشتر شنونده شكايات و گله ها هستيم و فكر مي كنيم كه ايرادي به اين آدم¬ها وارد است.
همه ماها آدم هاي خوبي هستيم. چيزهاي بدي نمي خواهيم. چيزهاي خوبي مي خواهيم و نيت خوبي داريم. آنچه كه ته قلب¬مان است، به واقع خوبي است، اما راه به دست آوردنش را نمي دانيم و ممكن است راه هاي اشتباهي را رفته باشيم يا برويم.
امروز می‌¬دانیم احتیاجات و نیازهای انسانی یکی از مهمترین عوامل تعریف کننده شخصیت انسان است. این مهمترین راه شناخت انسانها است. وقتی انگیزه و هدف انسان را بدانیم که بیش از همه چیز به نیازهای انسان مربوط است به شخصیتش پی می‌¬بریم.
بنابراين مي خواهيم نگاهي بيندازيم به نيازها و خواسته ها،چون اگر اين نيازها از مسير اصلي خود خارج شود، تبديل به بدبختي و آشفتگي در زندگي ما مي شود. نه فقط يك بهانه براي خواسته هاي بيمار گونه مي شود، بلكه روشي در زندگي مي شود.
احتیاج¬های ما به دو گونه است؛ یکی احتیاج¬هایی است مبتنی بر کمبود که باید ارضا شود. مانند نیاز به غذا نیازبه هوا و دیگری نیاز به امنیت و آرامش است و غرایز جنسی را هم می‌¬توان در این دو گنجاند. وقتی این نیازهای اولیه به اندازه ارضا شوند تعادل به وجود می‌آورند، ولی نیازهای دیگری هم بعد از نیازهای اولیه هستندکه به عنوان نیازهای حقیقی نامگذاری شده اند که باید آن را به وجود آورد و به آتش اشتیاق¬شان دامن زد که آنها نیاز به عشق و تعلق، نیاز به آگاهی و دانایی، نیاز به زیبایی و هنر، نیاز به حرمت و عزت نفس، نیاز به خود شدن و در آخر رسیدن به اصول اخلاقی و انسانی است.
متاسفانه کسانی هستند که نیازمند بودن به دیگران را ضعف می‌¬دانند که ریشه در کودکی شخص دارد که در بزرگسالی باعث می‌¬شود نتوانیم نیازهای خود را ارضا کنیم و حتی برای داشتن این نیازها احساس شرم و خجالت می‌¬کنیم.
به همين دليل قبل از اينكه سئوالات اين قسمت از قدم را پاسخ بدهيم بهتر است كمي در مورد نيازها و خواسته¬ها و درباره تفاوتي بين نياز و خواسته ها كه به نظر مي رسد هيچ موضوعي بهتر و مهمتر از نياز يا احتياج نيست و تعيين كننده اين است كه من وشما كه هستيم و چه هستيم و هيچ چيزي بيش از اينكه چگونه نيازها و احتياج ها را هر چه هست برآورده مي كنيم، ما را تعريف و مشخص نمي كند.
يعني اگر بگوييم احتياجات اوليه من چه هستند، اين ده يا پنجاه مورد نيازهاي اول من هستند و من اين نياز ها را اين گونه برآورده مي كنم يا به نوعي ارضای مي كنم، مي توانيم تقريبا شناختي ازهم پيدا كنيم تا آنجا كه مي دانيم به راحتي مي شود گفت آنچه موجب انگيزه يا علت رفتار من و شما مي شود و آن چيزي كه هدف هاي من و شما را مشخص مي كند، احتياج است.
يعني احتياج و نياز هم در مركز علل و عوامل رفتار ما و انگيزه هاي ما وجود دارد. آن دلايلي و چراهايي كه ما كاري را مي كنيم و هم هدف هاي ما است. يعني آنچه كه به دنبالش هستيم.
البته تفاوت كمي هست بين احتياج و خواسته. خواسته چيزي است كه ما انتخاب مي كنيم، برمي گزينيم و احتمالا اهميت كمتري دارد و مي توانيم از آن بگذريم. در حالي كه نياز به گونه اي با زمينه هاي فيزيكي و مادي ما يا زمينه هاي رواني ما كه اگر برآورده نشود ما از بين مي رويم و در شرايط ويژه به جنبه هاي اجتماعي مرتبط است. خواسته انتخابي است كه چه بسا 99 درصد ديگر مردم دنيا نخواهند. البته بين خواسته ها فاصله كم و زياد وجود دارد و براي ما هم متفاوت است.
در حالي كه معمولا وقتي صحبت از احتياج و نياز مي كنيم، اولا عمومي و همه گير است. به خصوص به نيازهايي كه به آن خواهيم پرداخت و دوم اينكه معمولا 99 درصد مردم آن را مي خواهند. حالا اگر هم به آن صورت خودش را نشان نمي دهد به گونه ديگر خود را ارایه مي كند. البته تفاوتي هم بين خواستن و توقع وجود دارد.
در انجمن وقتي با خواستن به سوي هدف¬مان پيش مي رويم. مثلا اگر درخواست خانه يا وسيله اي را داشته باشيم، اگر رسيديم به عنوان يك هديه مي پذيريم و خوشحال مي شويم و اگر نرسيم اذيت نمي شويم. چون مسئوليت مان را در قبال هدف¬مان انجام داده¬ايم. حركت براي ما مهم است. خود حركت براي ما پيروزي و لذت بخش است و از اينكه تنبل نبوديم احساس رضايت مي كنيم.
وقتي با توقع به سوي هدف¬مان پيش مي رويم، اگر به هدف¬مان هم برسيم ما را خوشحال نمي كند. زيرا مي گوييم اين حق من بوده است و برايش زحمت كشيدم و اگر به هدف¬مان نرسيم شروع مي كنيم به غرغركردن كه بيچاره شدم، سرم كلاه رفت. اين همه زحمت كشيدم، دعا كردم، وقت و انرژي گذاشتم.
با اين افكار از پاي در مي¬آيیم. مثلا كسي را براي راهنماي خود يا كاركرد قدم انتخاب مي كنيم.
خواستن: يك حالت طالب بودن، يك شوق و مسئوليت در ما به وجود مي آورد و براي ياد گيري و تجربه اي جديد آموختن پيش مي رويم، اما در توقع داشتن حالت طلبكار بودن در ما ايجاد مي شود كه زير بنايش خشمي هم وجود دارد. انگار كه ديگران به ما بدهكار هستند و كارهايي را كه انجام مي دهند وظيفه شان است.
خواستن يك مبحث و توقع داشتن محبث ديگری است كه هر موقع در ما به وجود مي¬آيد در ما سنجشي به وجود مي¬آورد كه امكان دارد بخواهيم خود و ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه سنجشي و معياري مي شود كه از آن استفاده كنيم براي رشد تا ناخالصي هايمان را قلم بگیريم و توانايي¬هاي خود را ببينيم و روي توانايي¬هايمان سرمايه¬گذاري كنيم.
مي دانيم طي سالها يك فرض بود كه البته غلط نيست، ولي آنقدر هم دقيق نيست كه ما در مركزي نشستيم و اين نيازها در اطراف ما هستند. يعني اگر من الان تشنه هستم پس اولين و مهمترين نياز من تشنگي است. بعد مسئله گرسنگي. بعد خسته مي شوم، خواب من است. بعد تمايل دارم كه با فرزندانم در ارتباط باشم و اين به صورت نياز براي من در بيايد و سراغ آنها مي روم.
بعضي وقت ها مي تواند خواسته باشد و جابه جا مي شوند و به همين جهت است كه نمي شود گفت كدام مهمتر هستند. بعضي ها خوابشان را از دست مي¬دهند تا اتاق خوابشان اضافه شود. اجازه بدهيد چند مثال بزنم تا بهتر براي ما معتادان روشن شود.
گفتيم نياز احتياج من است و خواسته انتخاب من. يعني اينكه تمام ما احتياج به پوشاك داريم حالا من دوست دارم لباس¬هاي اسپرت بپوشم و شما دوست داريد كت و شلوار. پس لباس نياز من و شما است، اما اينكه چه لباسي و چه رنگي بپوشيم مي شود خواسته.
ما افرادی هستيم كه در پيك موتوري كار مي كنيم و براي كار در آنجا همه احتياج به موتور داريم، اما نوع موتور يا مارك موتور ما با هم تفاوت دارد. پس موتور مي شود نياز و نوع موتور و مارك آن مي شود خواسته.
1-نيازهاي اوليه ما نيازهاي فيزيكي هستند
نيازي كه به غذا و آب و هوا داريم و نياز جنسي هم جزو اينها قرار دارد، اما چه مي شود كه ما خواسته را تبديل به نياز و آن را تبديل به حرص مي كنيم و بر اين كار اصرار داريم و گرفتاري ما شروع مي شود. نمونه بارزش مصرف مواد مخدر بود. به این بحث به نشانه های امید قدم بحث نیازها و خواسته مراجعه شود
اينها جزيي از نياز شماره يك است روزي كه من وشما نياز شماره يك را پشت سر گذاشتيم و يا تقريبا ارضاء كرديم نياز شماره دو خودش را نشان مي دهد كه نياز به احساس ايمني و امنيت است
2- نياز به امنيت.
تجربه ومطالعات نشان مي دهد كه اين دو تا نياز جزء نيازهاي اصلي معتادان است و اينها را به عنوان نيازهاي واقعي مي شناسيم يعني نيازهايي كه هستند يعني بدن انساني و مغز انساني به گونه اي برنامه ريزي شده كه اين دو احتياج و نياز را سخت دارد و به عنوان نيازهاي واقعي آنها را مي شناسيم ولي اشكال كار اين است كه به نظر مي رسد 90 درصد معتادان با همين دوتا نياز مي ايستند يعني همين قدر كه نيازهاي فيزيكي بر آورده مي شود و نياز امنيت شان به نوعي ارضاء مي شود همين جا مي ايستند.
عدم امنيت
نبودن امنيت ، آرامش و آسايش دركلاس قدم،جلسات،خانواده،اجتماع بويژه در دوران بهبودي چه تاثيري بر روي زندگي و بهبودي ما مي گذارد.
مي دانيم بعد از نيازهاي فيزيكي وجسماني نياز و احتياج اصلي و اساسي ما به امنيت و احساس آرامش و آسايش است.
1- امنيت اقتصادي
2- امنيت رواني
3- امنيت فيزيكي و جسماني
4- امنيت اجتماعي
5-امنيت....
براي هر كدام توضيح دهيد مثلا اگر امنيت مالي من در خطر قرار بگيرد تمام وجودم را ترس فرا مي گيرد،شايد بخاطرش دزدي كنم،دروغ بگويم،اعتقاداتم را زير پا بگذارم،اگر شخصي بخواهد به مهماني ما بيايد بخاطر عدم مالي همش در نگراني و حال خرابي و خود آزاري هستم....
موضوع امنيت بقدري براي ما مهم است كه بسياري از ما حاضريم خيلي چيزها را از دست بدهيم تا به امنيت و آرامش برسيم.
زيرا زماني كه ما امنيت و آرامش نداشته باشيم همه چيزهاي خوب را بد و همه چيزهاي بد را بدتر مي كنيم.
به همين دليل براي عده اي از ما موضوع امنيت در زندگي بيش از هر موضوعي ديگر اهميت دارد و بدنبال آن هستيم.
اين امنيت مخصوصا در كلاس قدم و قدم چهار در ارتباط با هم قدمي و راهنما و بعد از آن در جلسات در محيط خانواده، كوچه و خيابان ،محل كار ،مدرسه و در اجتماع براي ما مهم است كه بايد از آن بهره مند شويم.
نبودن آن در هر كجا ما را به جاهاي ديگر مي كشاند و اگر در جاي ديگر نيز از امنيت و آرامش خبري نباشد به دليل فشاري كه بر سيستم عصبي ما وارد مي شود كاملا مي تواند ما را بر هم بريزد و احتمالا گرفتاري ها از جمله افسردگي براي ما بوجود بياورد.
در جايي كه راهنما ،پدر و مادر،بزرگترهر كس كه مي خواهد باشد بوسيله خود محوري تعيين كننده اصلي در جهت حل مسائل است .و يا به دليل باور ها و خواسته هايشان از قدرت استفاده مي كنند ، به نوعي كه ديگران را تحت فشار قرار مي دهند و به بهانه هاي مختلف نظم و انظباط ،صلاح و خوبي تو را مي خواهم پيش مي روند.
(البته نظم و انضباط در جاي خود به اندازه و بدرستي باشد بسيار با اهميت ، مهم و اساسي است)
اما اگر مسئله خود محوري يا ظلم و زور و تجاوز را به عنوان صلاح و خوبي، نظم و انظباط ، به ديگران تحميل
مي كنند.شرايطي را فراهم مي كنند كه به دليل نبودن امنيت و آرامش ما را از هم متلاشي مي كند و در نتيجه در طول بهبودي ،زندگي ما با بيماري ،گرفتاري ،استرس وافسردگي همراه است.
به همين جهت است كه اگر راهنما از طريق محبت و آموزش و آن چه را كه درست و خوب است را به رهجويان خود بياموزد و سعي كندكه آن چه را كه درست مي داند در رهجويان به نوعي بكارد و از آنها انتظاردرست داشته باشند.اين اميد وجود دارد كه رهجويان كلاس قدم و جلسات را محل امن و امان و آسايش و آرامش خود بدانند و اگر احتمالا در زندگي و محيط اجتماعي با مسائل و مشكلاتي روبرو شوند. به اين محل امن و امان و پناهگاه خود روي بياورند. و به خوبي با صداقت و شهامت قدم چهارم را كار كنند.
ولي اگر قرار باشد،كلاس قدم محلي به جهت تنبيه،تحقير و سرزنش باشد و بخواهيم از طريق ترس و وحشت آن جا حاكم باشيم و كنترل كنيم احتمالا در اولين فرصت ديگران ازما دوري مي كنند و از كلاس قدم مي گريزند و اگر در محيط خارج با مسائل و مشكلات روبرو شوند نمي دانند كه به كجا بايد پناه ببرند .دچار چه كنم،چه كنم مي شوند و اين سر در گمي و گيجي باعث حال خرابي،حواس پرتي و خود آزاري مي شود كه احتمالا دست به كارهايي مي زند كه بسيار مضر و گران تمام مي شود.
به همين جهت است كه تنبيه رواني مثل تحقير،سرزنش كردن و تجاوز به حريم و حقوق و برخي از اوقات با احساس مالكيت نسبت به ديگران شرايطي بوجود مي آورد كه باعث مي شود امنيت و آرامش آنها برهم بريزد.
شايد اين تجاوز رواني بصورت شوخي،يا سئوالهايي كه ديگران را آزار و اذيت كند موذيانه خودش را پنهان كند كه در اين مواقع خيلي بايد مواظب باشيم. كه به بيماري خود و ديگران بهانه ندهيم تا ما را از همديگر دور كند و از كار كرد قدم چهارم اجتناب كنيم.
عامل ديگري كه اين وضعيت را بصورت بدي در مي آورد برتري و تفاوت گذاشتن ميان رهجويان است مخصوصا آنها را با هم مقايسه كردن و يابه گونه اي مسابقه را در ميان آنها به راه انداختن. در چنين شرايطي و به دليل تفاوتهاي مالي،جسمي،سني،دردها و آسيب ها... به هر حال به دليل عدم برابري كه مخصوصا به دليل وضع مالي ، نوع مصرف ،سواد و مشاركت ها، كه در ميان معتادان وجود داردچه آن كس كه فكر كندپيروز شده ،واقعا به گونه اي درست و مفيد سازنده احساس خوبي نمي كند و چه آن كس كه احتمالا شكست مي خورد و عقب مي افتد از آن چيزهايي مي آموزد.
به همين جهت است كه راهنما بايد مواظب عمل و رفتار خود باشد ودر چار چوب اصول انجمن از دردها و زخمها و تجربه هاي خود در وقت مشاركت با دوستان همقدمي در ميان بگذارد كه دوستان ديگر اصل برابري،يكساني و شباهت و مانند بودن را حس و رعايت كنند و اين پيام را به ديگران بفرستد كه آنها با او و ديگر همقدمي تفاوتي ندارند .تا احساس امنيت و آرامش كنند و بدانند با تمام اشكلات رواني؛مالي و خسارتهاي كه انجام داده او را دوست دارند.
در نتيجه تفاوت وبرتري در ميان آنها نيست و به حقوق و حريمي كه به آنها مربوط هست.تجاوز نمي شود و اگر مشكلي هست ظاهر و آشكار،روشن و مشخص با آنها در ميان گذاشته شود و هر نوع پنهان كاري،دروغ،فريب، وانمود كردن كه شايد در كوتاه مدت ممكن كه به نظر برسد مفيد است متاسفانه در بلند مدت آسيب و ويراني به بار
مي آورد. از ميان برداريم
اگر در ميان افراد كلاس قدم و جلسات اختلافاتي وجود دارد.اختلافات را مي توانند به طريق دوستانه طرح كنند و به حل آن برسند.حتي به اين نتيجه برسند كه با هم در بعضي از موارد توافقي ندارند و همچنان كه در اختلاف نظرشان باقي هستند اما اين دليل نمي شود كه از جلسات،كلاس قدم،خانواده دوري كنند.
دراين بين دوستاني كه شاهد اين روابط هستند ومي بينند با اينكه اعضاء باهم در يك نظر توافقي ندارند اما پنهان كاري نمي كنند مي تواند مفيد و سازنده باشد و به آنها كمك مي كند در زندگي خود از اين اصول پيروي كنند.
در حالي كه اگر اختلافي باشد اما از ديگران دور نگه دارند و بصورت پنهان كارانه در جايي ديگر پشت سر هم غيبت كنند كه معمولاديگران متوجه اين رفتارها مي شوند. علاوه بر اينكه اين روابط و اصول و گفته هاي آنها را باور
نمي كنند به دروغ وتظاهر بيشتر معتقد مي شوند و آن را در زندگي با شك و سوءظن مورد استفاده قرار مي دهند. حتي تصور اينكه زير هر كاسه نيم كاسه اي وجود دارد وصداقت و حقيقتي در جهان وجود ندارد مي تواند سخت به آنها آسيب برساند و دچار لغزش و يا افسردگي شوند.
البته منظور اين نيست كه در جلسات اعضاء سر اختلاف نظر با همديگر جنگ كنند و آن زماني كه به ديگر اعضاء ارتباطي ندارد و يا بصورتي مسئله و مشكل رادرست و خوب طرح و حل نمي كنند در مقابل ديگران با هم بجنگند و ديگران را به عنوان شاهد يا قاضي مورد استفاده قرار دهند.
بحث در مورد اين است اگر اشتباهي كرديم و ضعفي داريم با پنهان كاري،فريب كاري و دروغ پيش نرويم كه
خيال مان از بابت ديگران آسوده شود كه ديگران متوجه نمي شوند كه هرگز چنين نيست.
چون ديگران متوجه اينگونه رفتارها مي شوند و با دانستن و ديدن اينگونه موارد و رفتارها نه تنها از اين عمل بهره اي نمي برند بلكه با شك و سوءظن و توهمات دچارسر درگمي و عدم اعتماد مي شوند.
زيرا تصور آنها چنين است كه همه اين گفته ها و پيام ها دروغ است و هر كس درباره صداقت صحبت مي كند پشت سر آن ،كلكي ، مصيبت و جنبه هاي بد و منفي و ويرانگري وجود دارد. كه از چشمان من دور است.كه در طول بهبودي و زندگي با شك و سوءظن به همه چيز حتي به باورها و اعتقادات خودشان شك دارند. و از ديگران نظر مي خواهند.
به همين جهت اگر محيط كلاس قدم،جلسه،خانواده جايي براي امنيت،اسايش و آرامش باشد و معتادان خاطرشان آسوده باشد كه با آنها گفتگو مي شود و به آنها فرصت توضيح داده مي شود كه اگر اشتباهي كردند از خود دفاع كنند احتمالا اگر مسئله تنبيه وجود دارد به نوعي محروم كردن آنها از چيز خوبي كه برايش ضروري و حياتي آن هم در كوتاه مدت به اندازه، احتمالا معتادان احساس خوبي در زندگي و روابطشان خواهند داشت در حالي كه اگر احتمالا در محيطي كه كارها بصورت ضرب و زور ، ترس و وحشت،فرماندهي و فرمانبرداري پيش برود.انتظاراتي كه ما از ديگران و يا ديگران از ما دارند ما را گرفتار خواهد كرد.
خود محوري در كلاس قدم ،محيط خانه،كار ، كارها رابه خرابي مي كشاند. در حالي كه محبت و در صورت لزوم مديريت مي تواند مسائل و مشكلات ما را از بين ببرد. بنابر اين در محيط كلاس قدم اگرامنيت و آرامش وآسايش نباشد معتادان در طول بهبودي ممكن دچار افسردگي شوند و اصولا اين عدم امنيت را در بقيه موارد زندگي و يا عدم امنيت دروني و عميق خودشان بكشانند در نتيجه از كلاس قدم دوري كنند و از كار كرد قدم چهارم اجتناب كنند و بخاطر دردها و زخمهاي دروني هميشه درنگراني و اضطراب بسر مي برند و به خاطر آن با ديگران با خشم و عصبانيت رفتار مي كنند و دچار افسردگي مي شوند.
تمام اينهايي كه گفتيم به اضافه چند مورد ديگه روش هايي است كه ما براي رسيدن به امنيت استفاده مي كنيم ولي هم غير سازنده است و هم اصلا به امنيت نمي رسيم بعضي ها براي اينكه امنيت خودشان را نگه دارند به ديگري حمله مي كنند، صدمه مي زنند، دروغ مي گويند ،تظاهر مي كنند ،خيانت مي كنند همه اينها بخاطر چي است بخاطر اينكه خودشان را محافظت بكنند خودشان را نگه دارند ولي آخرش چطور مي شود نه خودشان را محافظت كردن نه رابطه را نه آن شخص مقابل را پس چي كار كنيم امنيت را از راههاي درست به اين صورت بدست بياوريد كه در درونمان دنبالش بگرديم امنيت بيروني امنيت واقعي نمي تواند باشد امنيت دروني ايماني است كه شخص به خودش بياورد و جايگاه امن را در درون قدرت هاي خودش توانايي ها و ارزش هاي خودش جستجو بكند و آنجا اصلا خلقش بكند و پرورشش بدهد امنيتي است كه براي هميشه مي ماند كسي نمي تواند از شما بگيرد نمي تواند ايمانتان را به شما ازتون بگيرد كسي نمي تواند عشقي را كه به خودتان داريد اهميتي را كه به خودتان مي دهيد از شما بگيرد كسي نمي تواند خطشه اي بهش وارد بكند يكي از مواردي را كه مي توانيم بگوييم كه امنيت را براي خودمان بوجود مي آوريم دانش به اينكه من از پس اتفاقاتي كه قرار است براي من بي افتد به هر صورت بر مي آيم تمام دانشي كه دارم چيزهايي كه ياد گرفتم در خاطرم هست و از آن جايگاه دانشم اتفاقاتي كه مي افتد را به بهترين نحوي انجام مي دهم اگر نگاه كنم بلاخره توي اين چند وقتي كه پاكم و مواد مصرف نمي كنم اگر زنده ماندم و دارم نفس مي كشم قاعدتا خيلي چيزها را رد كردم اگر مصرف مي كردم ممكن بود الان زنده نبودم . هر روزي كه پاك هستم و بهبودي ام ادامه مي دهم پس يك كاري را كردم كه هنوز مفيد بوده و توانستم با تمام احتمالاتي كه مي توانسته براي من ،جانم وخطرلغزش داشته باشد امنيت من را به خطر برساند اگر تا امروز زنده ماندم .اگر با تمام مشكلاتي داشتم هنوز به بهبوديم ادامه مي دهم اينجا هستم و دارم نفس مي كشم پس اين ايمان را به خودم داشته باشم كه يك كار خوبي دارم مي كنم يك كار درستي دارم ميكنم كه توانسته ام پاك بمانم از آنجا است كه فكر مي كنم يك مقدار اين ايمان مي آيد كه يا بلد هستم و با احتمالاتي كه قرار است اتفاق بي افتد روبرو مي شوم يا بلد نيستم ولي راهش را پيدا مي كنم كه بلد بشوم انقدر مغز ، هوش و مهارت اين را دارم كه در آن لحظه چيزي را ياد بگيرم كه باز من را امن بكند و بروم جلو يعني آنجايي كه بخاطر ترس از اشتباه و ترس از شكست اصلا قدمي بر نمي داريد و حاضر نيستيد منطقه امنتان را رها بكنيد و ريسك بكنيد و يك چيزهاي جديدي را ياد بگيريد فقط به خودتان بگوييد هر اشتباهي يك هديه است براي ياد گرفتن يك قدرت تازه ياد گرفتن يك تكنيك و علم جديدي كه آن علم و تكنيك و قدرت است كه از من محافظت مي كند كه در درون من است نه كه در بيرون قرار گرفته من نمي گويم كه براي ماشين يا خانه اتان دزد گير نگيريد هر كاري كه براي امنيت دوست داريد بكنيد اگر به كسي صدمه اي نمي زند انجامش بدهيد ولي يادتان باشد آن امنيت اصلي بايد از درون خودتان سر چشمه بگيرد از مدلي كه برنامه ريزي مي كنيد براي هدف هايتان از مدلي كه با آدمهاي ديگه رابطه برقرار مي كنيد از آنجايي كه چه نيتي را داريد پياده مي كنيد امنيت آنجا است و آنجا دنبالش بگرديد.
3- نياز سوم نيازهاي حقيقي هستند.
تفاوت نيازهاي واقعي با حقيقي در دو چيز است اولا نيازهاي واقعي هستند نيازهاي حقيقي آن چيزهايي هستند كه بايد باشند. و از نياز سوم است كه ما نشان مي دهد كه ما چه شخصيتي و چگونه انساني هستيم . مثل نيازهاي معنوي
بنا بر اين نيازهاي واقعي نيازهايي هستند كه هستند و نيازهاي حقيقي و معنوي نيازهايي هستند كه بايد باشند ولي براي يك عده اي نيستند يعني به دنبال حقيقت نيستند به دنبال واقعيت هستند و همانجا هم مي مانند نياز شماره سه كه اگر كسي دوتا نياز اول را تا حدودي نه كاملا بر آورده كند مي تواند سراغش برود و بايد برايش آماده بشود نياز به عشق ، محبت و تعلق است اين نكته را عرض كنم كه نيازهاي شماره يك و دو را بايد ارضاء كرد و گرنه موجب بيماري و گرفتاري مي شود دوم مي شود نيازها را محدود كرد و يك مقدار آسوده و راحت بود اما نياز شماره سه به بعد را تازه بايد نياز را بوجود آورد احتياج را بايد دامن زد در حقيقت تشنگي را بايد آموخت تا اينكه حالا بتواند لذت بخش باشد و اينجا يك تفاوتي است كه نيازهاي واقعي را از حقيقي متفاوت مي كند نياز عشق ، محبت ، دوستي ، صميميت يك نيازي است كه بايد در آدمها بوجود بيايد متاسفانه مي دانيم كه اگر انسانها در آن نيازهاي يك و دو آسيب ببينند به اين نياز شماره سه نمي رسند و باز به همين جهت است كه بسياري از مردم نياز شماره سه را به نوعي ابراز مي كنند و يا به حساب خودشان ارضاء مي كنند در حالي كه در تحليل نهائي مي خواهند نياز شماره يك و دو را ارضاء كنند بسياري از مردم چرا عاشق ديگري مي شوند براي اينكه نيازهاي فيزيكي اشان را بر آورده بكنند بهشون غذا بدهد بخاطر اينكه بهشون امنيت بدهد بهشون آرامش بدهد بنا بر اين بسياري از مردم دنيا واقعا باعشق كاري ندارند با محبت و دوستي كاري ندارند و محبت ، دوستي ، عشق و صميميت براي آنها فقط يك وسيله اي است و بهانه اي است براي رفتن به نياز شماره يك و دو ،و به همين جهت است كه عشق سالم مي گويد من تو را دوست دارم پس به تو مشتاق هستم در حالي كه عشق ناقص مي گويد من به تو محتاج هستم پس تو را دوست دارم بنا بر اين به ميزاني كه من محتاج تر هستم تو را بيشتر دوست دارم به ميزاني كه تو احتياجات من را بيشتر بتواني بر آورده بكني من تو را بيشتر دوست دارم اگر شخص ديگري پيدا شد كه احتياجات من را بهتر توانست بر آورده بكند آنوقت آن را دوست مي دارم اگر من احتياجاتم عوض شد ديگه تو را دوست ندارم و تمام گرفتاري كه ما در گذشته و هم اكنون داريم از اينجاست و به همين جهت است كه يك تفاوت بسيار جدي وجود دارد بين نياز به عشق و محبت و دوستي و صميميت كه بخاطر خود اين نياز است و من اين را در وجود خودم رشد دادم و حالا از ايجاد اين ارتباط و محبت و دوستي لذت مي برم تا آدمي كه آن را دارد براي اينكه نياز شماره يك و دو را يعني نيازهاي فيزيكي و امنيت را ارضاء بكند همين جا هم عرض كنم كه نياز جنسي اينجا هم قرار مي گيرد براي اينكه رابطه جنسي ميان دو آدمي كه همديگر را دوست دارند در چهار چوب ازدواج عميق ترين ، مادي ترين ، فيزيكي ترين ، رواني ترين ، اجتماعي ترين و از نظر من روحاني ترين رابطه اي است كه دو تا آدم مي توانند داشته باشند در چهار چوب عشق و ازدواج و به همين جهت است كه رابطه جنسي در حالي كه توي شماره سه است تو نياز شماره يك است و همين جا تفاوت آدمها را مي توان ديد كه بسياري رابطه جنسي را فقط در اين نياز شماره يكشان مي خواهند رابطه يك رابطه سطحي فيزيكي است تازه مبتني بر چيزهاي ديگري است كه به نيازهاي فيزيكي و نيازهاي امنيت مرتبط است در حالي كه براي يك عده ديگري توي چهار چوب ديگري قرار مي گيرد و به همين جهت است كه رابطه جنسي قرار است ثمره و نتيجه عشق باشد نه ريشه عشق و باز به همين دليل است كه من با رابطه جنسي قبل از عشق و ازدواج مخالف هستم براي اينكه مسير عشق را منحرف مي كند رشد عشق را متوقف مي كند چرا مي گويم مرد نبايد قبل از ازدواج و براي هوس همسر انتخاب كند بلكه بايد بر پايه حقيقت ،احترام متقابل به همديگر نه بر روابط ناسالم بلكه بر مبناء روح محبت و صميمت هر چند بعضي از معتادان امروز به صميميت بهائي نمي دهند بعضي براي اينكه رابطه جنسي داشته باشند مي گويند مي خواهيم صميميت داشته باشيم البته نه فقط اين يك بهانه است بلكه يك روشي براي زندگي مي شود براي صميمي بودن لازم نيست كه رابطه جنسي داشته باشيم صميميت با روح ايجاد مي شود با نزديك بودن با شناخت متقابل در يك سطح عميق ايجاد مي شود
نياز خيلي خيلي پايه و اساسي كه ما در وجودمان داريم نياز به عشق است نياز به تعلق داشتن ، تماس،يگانگي،نياز به اتحاد نياز به صميميت و از همه بيشتر نياز به علاقه عشق در يك قالب خيلي بزرگتر از اينكه فقط اين كلمه را مي گوييم يعني فقط نمي گويم كه عشق بين يك زن و مرد ، عشق به معناي عشق ،خود عشق كه شخصي خودش را اول از همه دوست داشته باشد به خودش عشق بورزد مدل هاي غير سازنده اش هر وقت از عشق به خود حرف مي زنم بيشتر معتادان مي گويند يعني خود خواه و خود پرست بشويم يعني من فقط براي خودم فكر زندگي بكنم جدا بشوم از آدمهاي ديگر كه درست برعكسش را منظور ما است عشق به خود ايمان به خود احترام به خود پايه و اساس است براي اينكه عشق را به ديگران تقد يمش بكنيم عشق بورزيم اگر عشق به خودمان نداشته باشيم ظرف مان خالي است چيزي توش نيست كه بخواهيم به كس ديگر هديه اش بكنيم يا كس ديگري را باهاش تغذيه بكنيم حتي بچه هايمان وقتي كه ما خودمان را دوست نداريم چيزي نداريم كه به بچه امان بدهيم و بگوييم كه من تو را دوست دارم پس اول از همه عشق به خود به جاي خودخواهي بازي برنده ،برنده،برنده يعني هم من زنده باشم ، سالم باشم و خوشحال باشم هم تو كه عزيز من هستي سالم و زنده و خوشحال باشي و هم ديگران، همه توي بازي زندگي برنده باشيم احتياجي به رقابت ، پايين كشيدن كس ديگه تا من بروم بالا نيست ما مي توانيم پله هاي موفقيت را با همديگر بالا برويم و با همديگر تجربه بكنيم، عشق بورزيم ،به هم ديگه عشق بورزيم و عشق را تجربه بكنيم توي رابطه ها، توي صداقت ،ايثار ،خالص بودن و صميمي بودن عشق را تجربه بكنيم .
خيلي موقع ها وقتي راجع به شرايط عشق ناسالم صحبت مي كنيم يك مقدار زيادي با مالكيت اين دوتا ادغام مي شود يعني اينكه من اگر عشق دارم و چيز خوبي هم است خوب مي خواهم براي خودم و نمي خواهم ولش بكنم و هيچ كس ديگري هم حق ندارد كه اطرافش بيايد خيلي موقع ها عشق به انسانها را مثل يك رابطه انسان به جسم نگاه مي كنيم مثلا اگر اين ميز مال من است مال من است خيلي موقع ها عشق ما هم مي رود توي اين شرايط به اين كه من اگر كسي را دوست دارم حالا اگر خواهر،مادر،پدر،همسرو....... هستند هر كس كه هست يك حالت مالكيت در كنارش مي آيد و اين مي رود توي فضاي ناسالم چون آنجاست كه آن وقت حسادت ها و كنترل كردن ها و خيلي چيزهاي ديگه در كنارش مي آيد باز بودن اين مسئله كه عشق يعني شخص مقابلم را شناخت آن شخص براي آن كسي كه هست براي زيبايي هاي او و نيازهاي او و پذيرفتن آن آدم براي كسي كه هست.
كسي كه قرار است باشد كسي كه انتظار داشتم داشته باشمش ولي اين كارها را هم داره مي كند براي وجودي كه داره و حتي وقتي كه عشق را به خودم هم مي دهم باز هم پذيرش آن چيزي كه هستم و آن چيزي كه نيستم و دلم مي خواهد كه باشم ولي خب شايد نيستم و حتي پذيرفتن آن قسمت هايي كه نيستم آن عشق را بوجود مي آورد و اين فضاي بازتري را براي اين تجربه عشق در حقيقت بوجود مي آورد كه داشته باشيم و بعد بيان اين احساسات به خودمان و بقيه به خودمان يعني چي يعني اينكه جملات توي ذهن خودمان را نگاه بكنيم و ببينيم كه آيا داريم عاشقانه با خودمان صحبت مي كنيم يا اينكه بدوبيراه داريم به خودمان مي گوييم اكثر ماها وقتي كه گوش بدهيم به كلامي كه با خودمان داريم خيلي بد است يعني خيلي با بي احترامي و بي رحمي داريم با خودمان صحبت مي كنيم و در حالي كه مي شود شيرينتر و با احترامتر هم با خودمان صحبت كنيم ،بعد با ديگران
نمي دانم اين كلمه غرور كه از كلمات خيلي خيلي مسخره است كه بعدا توي رابطه ها بوجود مي آيد اينكه غرور اين را داشته باشم كه بتو نگويم دوستت دارم بتو نگويم چقدر براي من اهميت داري معنا و مفهوم ندارد و با منطق جور در نمي آيد كه چطور من يك نفر را دوست داشته باشم و حاضر نشوم و بهش بگويم چون مي ترسم پرو بشود و من نمي دانم پرو بشه يعني چي ولي خب مثلا بخواد از من سوء استفاده بكنه من نمي توانم كه حد و مرز بگذارم اگر كسي قرار است از من سوء استفاده بكند ولي دليل ندارد كه عشق خودم را به او نگويم از ترس اينكه كسي از من سواستفاده نكند .
دررابطه هايمان اگر كسي را دوست داريم دوازده مورد را در نظر مي گيريم .
1-هميشه كسي را كه دوست داريم خواهان خوشبختي اش هستيم نه اينكه فقط با ما زندگي كند هر جا يي آن شخص باشد دوست داريم خوشبخت باشد .
2-احساس مالكيت نمي كنيم و نمي خواهيم صاحب و مالك آن شخص باشيم و آن شخص را كنترل كنيم .
3-دائما آن را مي بخشي و ايثار داري برات مهم نيست كه يك پرونده اي ازش نگه داري الان كه خوب است باهاش خوبي ولي بعدا مي خواهي پته اش را روي آب بريزي و پدرش را در بياوري بلكه آن را مي بخشي .
4-اگر يك نفر واقعا عاشقش هستي آن عشق تو به يك شهوت جسماني و به ظاهر او بسنده نمي كند بلكه آن عشقي است كه قلبا است .
5-احساس مالكيت نداري بلكه احساس مسئوليت داري نسبت به آن شخص مي خواهي يك كاري بكني نسبت به پيشرفت آن شخص براي اينكه آن شخص تو زندگيش موفق بشه اگر واقعا دوستش داري بدون چشم داشت احساس مسئوليت مي كني .
6- به آن شخص كه دوستش داري احترام مي گذاري .
7-نسبت به آن شخص دانا هستي مي داني كه آن شخص چه چيزي را دوست دارد چه چيزي را دوست ندارد و نسبت به خواسته هاي او هوشيار و آگاه هستي .
8-در رابطه با آن شخص حوصله و صبر داري زود از كوره در نمي روي زود خسته و دل سرد نمي شوي بلكه هميشه برايش صبورمي كني .
9-برايش شجاعت داري دل به دريا مي زني چونكه دوستش داري براش همه كاري مي كني .
10-پذيرفتن آن شخص هست همانطوري كه آن شخص هست نمي خواهي آن شخص را عوض كني دائما نمي خواهي آن جوري باشه كه تو مي خواهي باشه بلكه همانجوري كه هست او را دوست داري .
11-خواسته هاي او را مي داني.
12-ادب و نزاكت را چه در صحبت و چه در زندگيت نسبت به او حفظ مي كني وقتي كه در كنارش هستي وقتي كه ما به اين نكات توجه مي كنيم مي دانيم عشقش يك عشق عميق بدون چشم داشتي است .
شخصي مي گفت من عاشق يك فردي هستم و او را دوست دارم ،از او پرسيدم پنج تا چيز خوبش را بگو و پنج تا بديش را برايم بگو آن شخص مي گويد خيلي پسريا دختر خوبي است آدم مهرباني است و احترام مي گذارد و من هم مي گويم اگر همين شخص بود كه دوستش داري ولي قيافه اش زيبا نبود احترام بهت مي گذاشت و مهربان بود مي خواستيش مي گويد نه پس مي گويم تو از قيافه شخص خوشت آمده است پس خيلي اوقات ما مي بينيم آن عشق من يك چيز جسماني و ظاهري است نه اينكه يك چيز روحاني و دروني همان طور هم ما وقتي مي گوييم به خدا عشق مي ورزم من چطور مي توانم خدا را محبت كنم عاشق خدا باشم ولي خودخواهانه رفتار كنم.
يكي از نكاتي كه نشان مي دهد من عاشق خدا هستم اين است كه بيشترين وقت را برايش مي گذارم
1- كسي كه من واقعا دوستش دارم بهش وقت مي دهم نمي توانم بگويم يك نفر را خيلي دوست دارم عاشقش هستم ولي هيچ وقتي برايش ندارم چيزهاي ديگر انقدر مهمتر هستند كه وقتي به آن نمي رسد .
2-اگر يك نفر را خيلي دوست داري برايش بدون ممانعت از پولت خرج مي كني دوست داري براش بهترين ها را تهيه كني همانطور هم واقعا اگر خدا برتر است ، پولهايت را در مسيرمسئوليت پذيري،سنت هفتم،...قرار مي دهي
3-بيشترين فكرتان را آن چيزي كه دوستش داريد به خودش قرار مي گيرد در زندگي به آن داري تفكر مي كني اگر من مي گويم خدا را دوست دارم بيشتر جوياي خواست و اراده او هستم. اگر واقعا دوستش دارم مي دانم كه خدا چه انتظاري از من دارد .
4-كسي كه واقعا من دوستش دارم روي زبانم بيشترين حرفي كه مي زنم راجع به آن شخص است تا حالا امتحان كرديد يك كسي را كه دوست داريد پيش همه در موردش صحبت مي كنيد يك وقت فرزندت هست در مورد درسش ،زيبايش و خصوصيات خوبش مي گوييد چرا چون عاشقش هستيد دائما در مورد آن شخص صحبت مي كني برات چيزهاي ديگري را كه دوست نداري زياد قابل مصاحبت نيست اگر يك نكته اي را خوشت نياد، دوست نداري راجبش صحبت بكني نمي خواهي با يك شخصي مصاحبت و مشاركت داشته باشي بر عكس وقتي يك زمينه مشتركي پيدا مي كني يك موضوعي كه خودت دوست داري دوست داري با افراد بشيني صحبت كني وقتي كه ما در اين رابطه تفكر مي كنيم مي رسيم به اينكه تنها عشقي كه مي تواند بدون انتظار و قيدو شرط باشد در اين دنيا نه در عوض چيزي است نه بخاطر انتظاري است
5-عشق خواهر و برادرانه است من دارم يك كاري براي كسي مي كنم و كسي هم كاري براي من مي كند .
6-عشق خانوادگي والدين به فرزندان و فرزندان به والدين هست ولي باز هم مي بينيم اگر يك پدري و مادري براي فرزندش كاري نمي كند و يا فرزندش به او بي احترامي مي كند يك حدي داره و بعد آن شخص ميگذاردش كنار ولي نهايتا عميق ترين عشقي را كه مي بينيم الهي هستش و عشقي است بدون انتظار و قيدو شرط و خدا ما را همانطور كه هستيم ما را دوست دارد از ما انتظاري ندارد بلكه ما را محبت مي كند و ما هيچ كاري نمي توانيم بكنيم كه خدا بيش از آن چيزي كه الان دوست دارد دوست داشته باشد و هيچ كاري نمي توانيم بكنيم كه خدا عشقش از ما قطع بشود ما خودمان هستيم كه نسبت بهش دوري كنيم يا بياييم عشق الهي را دريافت كنيم ولي خدا ما را با عشق بدون قيدو شرط خودش دوست دارد نكاتي كه بايد در نظر بگيريم كه چطور من مي توانم اين عشق را بهش برسم خدا مي خواهد اين عشق و محبت الهي خودش را بوسيله روح خودش در قلب هاي ما بريزد من كاري كه مي توانم بكنم
1- اولين چيز اين است كه اجازه بدهم يكي از ميوه هاي روح محبت و مهرباني در درون من رشد كند دومين راهي كه انجمن مي خواهد من اين محبت را درك كنم از طريق اصول روحاني قدمهاست از طريق حقيقتي است كه در كار كرد قدمهاست وقتي كه من قدم كار مي كنم پي مي برم به عشق الهي و محبتي كه خدا به من كرده و من مي توانم آن محبت را نمونه بگيرم .
2-بوسيله راهنما است كه وقت براي من مي گذارد به دردها و غم هاي من را گوش مي دهد تا زخم هاي مرا خدا شفا بدهدبوسيله راهنما بدون قيدو شرط مرا محبت كرد و امروز من الگو مي گيرم كه بتوانم مثل راهنمايم محبت كنم پس نه تنها مي خواهم به او اعتماد مي كنم بلكه به عنوان الگو خودم داشته باشم .
پس اول مشكل خودم را بفهمم كه چه عاملي هست كه باعث مي شود من نتوانم عشق الهي در زندگي من بياد پس آن دريچه اي كه باز كردم آن قسمتي كه توي زندگي من باعث شده كه امروز محبت را كنار بگذارم آن تلخي و فكر اشتباهي كه آمده بايد در فكر من دنبالش بگردم و برايش كاري انجام دهم تا بتوانم به ديگران عشق بورزم .
3- بايد تغيير كنم يعني برگشت به آن مسير الهي و آن راستاي خوب و درست وقتي من در يك راستاي اشتباهي مي روم كه مي گويم من نمي توانم اگر شخص اين كار و آن كار را بكند بعد شايد ببخشمش هيچ موقع نمي توانم در آن عشق الهي قرار بگيرم بلكه خدا مي خواهد كه امروز مثل شخصي فكر كنيد اگر يك خنجري در قلبش بكنند و آن شخص بگويد من اين خنجر را بايد نگهش دارم و به همه نشانش بدهم كه اين شخص به من بدي كرده آن خنجر او را از بين خواهد برد او را از پاي در مي آورد ولي وقتي كه من او را از خودم دور مي كنم و اجازه مي دهم خدا مرا شفا بدهد خودم را در راستاي الهي قرار مي دهم در اين تغيير آن وقت است كه مي توانم از عشق الهي پر شوم و حتي دشمنان خودم را محبت كنم . براي تغيير بايد معنويت را درون خود رشد دهم
بعد از اينكه من نياز شماره سه را كه عشق و محبت است را بوجود آوردم به نظر من نيازي كه كنار او يا بالاتر از آن قرار مي گيرد
4- نياز چهارم ، نياز به رشد ، دانايي و آگاهي است.
یکی از نیازهای هر روز ما نیاز به رشد و آگاهی است وقتی این نیاز بر آورده نشود یک حالت کلافه گی و تکراری به ما دست می دهد، بخاطر همین است که ما باید هر روز خودمان را به روز کنیم، تا حالا دقت کردید وقتی راهنمایمان خودش را به روز نکنه یواش یواش از او دلسرد می شویم چون می گویم همش حرفهاش تکراری است و همین باعث رنجش می شود که در انتها می خواهیم راهنمایمان را عوض کنیم و می گوییم دیگر او به ما جواب نمی دهد. یا جلسه می رویم می بینیم همه حرفها تکراری است چون بچه های آن گروه خودشان را به روز نکردند و می خواهیم جلسه مان را عوض کنیم.
با داشتن تلويزيون ، ماهواره ، سايت‌هاي متفاوت كنترل را دردست مي‌ گيريم و همه را چك مي‌كنيم . بسياري از برنامه‌هاي مختلف ، كانالها ، صحبت ها ، برنامه‌هاي سياسي ، آموزشي ، كمدي ، هنري ، يك لحظه تصميم مي‌گيريم و روي يكي از اين كانالها متوقف ‌شويم . شايد ما را بخنداند و چند لحظه‌‌اي از كلافگي ، بي‌حوصلگي رها شده و غم‌ها و غصه‌ها را فراموش كنيم. شايد راجع موضوع و مطلبي صحبت مي‌كند كه براي ما خيلي جالب و آموزنده است. شايد مجموعه سؤالات و جواب دردها و سختي‌هاي ما باشد و شايد هم هيچ‌كدام، اما این کار جواب نمي‌دهد. كتاب مي‌ خوانيم، بلند مي‌‌شويم مي‌‌رويم آشپزخانه سر يخچال يك چيزي مي‌خوريم، اما جواب نمي‌گيريم، با موبايل اس،ام،اس بازي مي كنيم، تلفن مي‌زنيم به يك نفر كه از كلافگي در بيابم يا اينكه كسي پيداشود كه مشكلات ما را حل كند اما باز نا اميد مي‌شويم .
ما معتادان همیشه در جستجو هستيم.
در دنیای امروز این میل انسانی که از نظر من بالاترین میل انسانی بعد از آزادی و آزادگی از مصرف مواد مخدر است میل به دانستن که در انسان با هیجانی باور نکردنی خودش را نشان میدهد و کنجکاوی معتاد تازه وارد که با هزاران سوال هر روزه خود،راهنما وديگران را در تنگنا قرار میدهد نشان میدهد که لذتی و شوری شوقی و هیجانی برتر و بالاتر از آگاهی نیست پس اگر به دنبال تغيير،تحول و آگاهی هستید به دنیای امروز خوش آمدید البته این آگاهی با خودش باید خود آگاهی و بعد از آن خداآگاهی را داشته باشد به این معنا که من نه تنها آگاهی به این جهان و خلق جهان داشته باشم آگاهی به خودم هم داشته باشم یعنی برای خودم هم شیئی خارجی باشم از بیرون بتوانم به خودم نگاه کنم تا بتوانم واقع بینانه دیگران را در جایگاه و پایگاهی که هستند بشناسم بنابراین مفهوم آگاهی با مفهوم خود آگاهی همراه میشود .
در دنیای امروزمعتادان نه تنها اگاه هستند به آگاهی خودشان، بلكه به نادانی خودشان هم آگاهی دارند آنگونه که سقراط گفت به این دلیل من خود را و یا دیگران من را داناترین فرد روی زمین می دانند به این دلیل من خودم را فیلسوف میگویم که من کسی هستم که بیش از همه میدانم که چه قدر نمی دانم بنابراین مفهوم آگاهی و خودآگاهی مسئله اساسی و اصلی انسان است اما برتر از این آگاهی و خود آگاهی مسئله خدا آگاهی است آگاهی از همه خوبیها از همه زیباییها از همه انچه که به عنوان حقیقت در جهان وجود دارد انسان سالم به جای فرهنگ به دنبال آگاهی و خود آگاهی و خدا آگاهی است خدا به مفهوم همه خوبیها بحث مذهبی و فلسفی نیست در همه جوامع انسانها مجموعه اون خوبیها را آن هم خوبیهای مربوط به صفات برجسته انسانی را به عنوان صفات الهی و خدایی دانسته اند مهربانی رحمت شفقت و تواناییهایی مثل علیم بودن حکیم بودن این مفهوم از خدا و خداآگاهی مسئله اصلی و اساسی زندگی من و شما است .
همه ما امروزه میدانیم که ندانستن عیب نیست و همینطور میدانیم دانا کسی است که بیش از همه میداند که نمیداند.
اما زمانی که بر این باور باشیم که ندانستن عیب است نه سوالی میپرسیم نه مسئله ای طرح میکنیم نه به دنبال پاسخی هستیم بدین معنا که از سوال کردن وحشت داریم که دیگران ما را نادان بخوانند اما باید بر این مطلب آگاه باشیم جهانی را که در پیش رو داریم که همه نمیدانند ولی در صدد دانستن و آگاهی هستند و این میل به دانایی است که هدف و انگیزه را و در تحلیل نهایی رشد را به همراه دارد
تنهاقانون ثابت جهان قانون تغییر و دگرگونی است .
روزی که رودخانه جاری وجود ما ساکن شود یا به زمین فرو میرود یا به آسمان میرود وبخار میشود و یا به مردابی تبدیل خواهد شد.
به همین جهت دگرگونی و تغییر در راه درست به معنی رشد و تکامل است البته دگرگونی که به صورت مثبت است
ميل به دانستن نه ميل به دانستني كه من بدنبال مدرك باشم براي اينكه نياز يك و دو را بر آورده بكنم بعضي از معتادان فقط دنبال اين هستند كه بگويند ما دوازده قدمي هستيم به همين دليل مي گويند دوازده قدم را سريع كار كنيم ،كه اگر كسي پرسيد بگويم ما 12 قدمي هستيم بدون اينكه تغيير و تحولي درون آنها ايجاد شده باشد.البته آنموقعه قبل از كتاب راهنماي كار كرد قدم اينطور بود نه ما دانش داشتيم كه به آنها بدهيم و نه آنها دنبال تغييرات براي اينكه كسي به دنبال دانش نبود كسي نمي خواست از طريق آگاهي و دانايي به يك مرحله برتر و بالاتر برسد و ما هم كه دنبال دانش و قدم بوديم براي اينكه بتوانيم نياز شماره يك و دو را حل بكنيم ودر گذشته عده اي از ما دنبال درس و دانش بوديم بخاطر امرار و معاش بود يا چيزهايي را ياد بگيريم براي سوءاستفاده كردنويا به ما زن بدهند يا شوهر خوب بدهند و در انجمن هم چيزهايي را ياد مي گيريم و مي رويم براي ديگران دانش خرج مي كنيم براي اينكه همسر هايمان برگردند يا خانواده ما را باور داشته باشند يا اينكه قدم و سنت ها را كار مي كنيم تا دانش داشته باشيم كه ديگران را سرزنش كنيم يا اينكه بتوانيم پست خدماتي بگيريم بنابر اين نياز به آگاهي و دانايي وقتي است كه يك كسي ميل به دانايي و آگاهيش لذتي است كه در درون دانايي و آگاهي بدست مي آورد و تغيير و تحول درونش ايجاد مي شود درست مثل وقتي كه يك موضوعي را كشف مي كنيم و متوجه مي شويم به يك آزادي رسيديم آنموقعه احساسات و هيجانات ما شادي مي كنند .
چون يك تفاوتي هم كه بين نياز شماره يك و دو و نياز شماره سه تا هشت است در اين است كه نياز شماره يك و دو وقتي كه شما ارضاء اش كرديد تمام است آنها را غالبا رفع و دفع مضرت است در حالي كه نياز شماره سه به بالا هر چي كه بيشتر است بهتر است شما هيچ وقت نمي توانيد به كسي بگوييد دوست ندارم خيلي من را دوست داشته باشيداگر همچين حرفي مي زنيد معلوم است كه با مفهوم عشق آشنا نيستيد و هرگز شما نمي توانيد به راهنما بگوييد ديگه حرف نزن اطلاعاتي كه داري به من مي دهي ديگه داره زياد مي شود نمي خواهم نه كافي است،ديگه نمي خواهد قدم ديگري كار كنيم،با همين اطلاعاتي كه داريم زندگي كنيم

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2095
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 22:23
2-12-1393, 22:23

نشانه اهای امیدقدم چهار قسمت 7

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 7

*ترازنامه از ما می پرسد انگیزه ها و اعتقاداتی كه باعث شد تا من در آن شرایط به این شكل عمل كنم چه بودند؟ یا باور و اعتقادی كه باعث این رنجش شد؟ كدام باور و اعتقاد مانع رابطه سالم است؟

ما بدون هیچ باوری بدنیا می آییم ، بر اثر فرایندهای ذهنی چیزهایی را یاد می گیریم که به آنها می توانیم بگوییم تصورات، گمان ... و نسبت به این نظام های ذهنی درکی پیدا می کنیم و قوانینی را برای اینها می گذاریم که طبق این قوانین که به آنها باور می گوییم زندگی می کنیم، مثلا وقتی ما به انجمن وارد می شویم باوری نداریم که طبق آن زندگی کنیم منظور باوری که از خود انجمن کسب کرده باشیم شاید بر اثر باورهای گذشته انجمن را رد یا قبول کنیم اما وقتی وارد انجمن می شویم با ارتباط گذاشتن با دوستان بهبودی کار کردقدمها باورهایی را بدست می آوریم.
در مراحل زندگی با با چالش هایی روبرو می شویم ، که شاید دچار زخمها و آسیبها هایی شویم اما از آنجا که می خواهیم از خود محافظت کنیم و در امنیت باشیم قوانینی را چه جمعی چه فردی می سازیم مخصوصا که وقتی احساس ناتوانی ، نگرانی تنهایی می کنیم آدمها بتهایی را می سازد و سپس شروع می کند به پرستش این بتها. و متوجه می شویم که این بتها خواه ذهنی و خواه عینی، یک کارکرد مشترک دارند که آن ارضای نفس است.
فرایند این ارضای نفس چیزی است که بدان اعتقادگفته می شود. اعتقاد یعنی خود را به چیزی بستن. وقتی دو چیز به هم می چسبند «عقد» صورت می گیرد. انسانها برای رهایی از تنگنای زندگی یا کاستن دردهای آن، چیزی برای خود می سازند و خود را بدان گره می زنند تا این گونه آن دردها را فراموش کنند و یا وقتی میل و تمنای چیزی را دارند، آن میل و تمنا را از زبان بتی بیان می کنند و خود را بدان ملزم می سازند. این ملزم ساختن خود به امیال نفسانی از رهگذر بتهای ذهنی و عینی، نامش اعتقاد است
اصول اعتقادی، چیزی نیست جز همان «نظام باورهایی» که متکی به بتهای ذهنی است.
اعتقادات، خواه نظری (اکتسابی) باشند، خواه بدیهی، به اموری تعلق می گیرد که در معرض تجربه یا علم حصولی ما هستند. این باور جازم اگر مطابق با واقع باشد، نامش «اعتقاد حقیقی» است؛ اگر مطابق با واقع نباشد، نامش می شود «اعتقاد کاذب».
همه انسانها در زندگی خود، مجموعه ای از اعتقادات دارند که در اثر ارتباط با عالم خارج برای شان ایجاد شده است. هیچ انسانی بدون این اعتقادات نمی تواند زندگی کند. پس جوهره اعتقاد دو چیز است؛ نخست متعلق اعتقاد، امری باید باشد که در معرض تجربه و علم حصولی است، دو دیگر اینکه اعتقاد، جازم است. کسی که به چیزی معتقد است، در آن ثابت و استوار است. حاضر نیست کمی هم عقب بنشیند و یا آن را کنار بگذارد.

این سئوال احتیاج به تامل و تفكر نیاز دارد،پاسخ به این سئوال نمایانگر عمق رنجش ما می باشد،با پی بردن به عقیده یا انگیزه كه در پس خشم ما وجود داشت متوجه خواهیم شد كه چگونه انسانی هستیم و چگونه زندگی می كنیم.
ارزیابی ذهنی مان و نگاهی به چگونگی نظام باورها و اعتقادات و انتظارات و توقعات مخصوصا فرایند استدلال ما چگونه است،یعنی چگونه ما به ارزیابی و قضاوت و تصمیم گیری و نتیجه گیری رسیدیم و در این زمینه از چه اشتباهات شناخته شده ای كه امروز می دانیم و یا رعایت نكردن چه اصول منطقی و عقلانی بنوعی پیروی نكردیم آگاه وبا خبر می شویم و كوشش می كنیم كه متوجه باشیم كه نظام باورها و اعتقادات همراه با چگونگی استدلال ما در كجا با خطا و اشتباه همراه است و نه تنها در این باره بلكه در موارد دیگرهم مواظب آنها خواهیم بود حتی اگر بخاطر این نوع تفكر ،تعقل و استدالال احتمالا درباره گذشته به نتایجی رسیدیم و دریافت و برداشت كردیم باید نسبت به آن تجدید نظری داشته باشیم بنابر این به چگونگی اشكلات ذهنی پی می بریم و آنها را در حد ممكن نه تنها در این باره بلكه در همه زمین ها تصریح می كنیم.
صادقانه و موشكافانه متوجه می شویم عقیده ای كه بر اساس آن رفتار و عمل می كردیم،عقیده ای بیمارگونه و یا اشتباهی بوده . ممكن است كه فكر كنیم این ها عقایدی بی ضرر و زیان بودنداما متوجه می شویم در زندگی روزانه ما جریان و نقش دارند و تاثیر گذار منفی هستند.
عقاید اشتباه و نادرست كه شاید بر اثرخود محوری و یا آسیب ها بوجود آمدند اندیشه ها،احساسات و رفتارهای ما را تحت تاثیر خود قرار می دهند.اینها عقاید و نظرات ما در مورد خود و افراد دیگر است كه تصور می كنیم عقایدی صحیح هستند در صورتی كه این طور نیست.
عقاید نادرست و اشتباه موجب می گردد كه به روش غیر منطقی بیاندیشیم،و در حالی كه منجر به شكست می گردد عمل كنیم.دلیل آن واضح است اگر باور داشته باشیم كه"فلان شخص از ما متنفر و بدش می آید" تنها متوجه گفته ها و رفتارهای نفرت انگیز او خواهیم شد.
یكی از منافع ترازنامه شخصی،این است كه فرصتی در اختیار ما می گذارد تا تمام سخنان مخربی كه در طول سالها به خود گفته ایم را روی كاغذ بیاوریم، آنها را ببینیم و تشخیص دهیم كه آیا این عقاید منطقی و معتبر هستند یا خیر،با بررسی آنها احتمال اندكی وجود دارد به شناخت عقاید و باور های ریشه ای خود دست پیدا كنیم. بیشترباور و اعتقادات و الگوها و شرطی شدگی ما در دوران كودكی و ابتدای نوجوانی شكل گرفته.بنابر این ترازنامه به سه بخش تقسیم كنیم
1-كودكی 2- نوجوانی و بلوغ 3- بزرگسالی (پس از بلوغ)
در زمان تولد ما در معرض رفتارها،باورها،انتظارات و دیدگاه های والدین و یا سرپرست های خود قرار می گیریم كه تمام این ها بر پایه رفتارها،باورها انتظارات و... آموخته های آنها قرار دارد.
ما از آنها می آموزیم و دریافت می كنیم و درباره اش فكر و رفتار می كنیم
احتمالا اینهادر طول نسل ها و سالیان پدید آمده اند.از آن جا كه ما نمی توانیم مقصر را دقیقا تعیین و مشخص كنیم و برای مان هم فرقی ندارد كه كی مقصر بوده بهتر است به فكر چاره بیندیشیم.
یك سری به گذشته بزنیم ببینیم در خانواده ما چگونه رابطه ای برقرار بوده و چه باور و اعتقاداتی رواج داشته
هدف اين است كه من و شما بر مي گرديم به حس و احساس و باورها و اعتقاداتي كه در اول زندگي شكل گرفته است و به سراغش برويم.
در این موارد هر چیزی بنویسم باز كم نوشتیم
ما می دانیم كه در كودكی چه آسیب های از پدر و مادر و معلم و دیگران خوردیم جایی كه باید به ما محبت می كردند و امنیت و آرامش می دادند همان جا ریشه درد های ما شده است.
در این موارد ما چه كاری می توانیم انجام دهیم.این هدف قدم چهارم است،هدف این نیست كه ترازنامه پدر و مادر را تهیه كنیم،بلكه اینست در مورد شناخت دیدگاه ،عواطف و رفتارهای نامناسبی كه آموختیم وانجام می دادیم كمك شود تا دوباره زندگی را از نو شروع كنیم وبه فرزندان مان و دیگران آسیب نرسانیم.


انگيزه ها و انگيزش

وقتي مي پرسيم :چه چيزي باعث مي شود معتادان دست به كارهاي ناهنجار بزنند؟يا انگيزه و اعتقاداتي كه باعث شد تا من در آن شرايط به اين شكل عمل كنم چه بودند؟
در واقع به علت و چرايي رفتار اشاره مي كنيم و منظورمان اينست كه چه عاملي باعث بروزچنين رفتار شد و به مانيرو و جهت داد.
مثلا شب عيد بود. بساطي ها جمع بودند در خيابان و پياده رو بسيار شلوغ بود. ديدم پدري فرزندش را بد مي زند. طاقت نیاوردم. رفتم و با حالت ناراحت به پدر بچه تذكر دادم و بچه را از پدرش جدا كردم. متوجه شدم كه این مرد چند دقيقه اي بچه را گم كرده بود و از روي ناراحتي و نگراني داشت بچه¬اش را تنبيه مي كرد.
وقتي از آنها جدا شدم، در ذهنم پدر بچه را قضاوت مي كردم و مقصر مي دانستم. مي گفتم؛ واقعا بعضي¬ها لياقت بچه داشتن را ندارند. كتك كه كار نمي كند، فقط آسيب مي رساند. صميميت، محبت و تشويق است كه آينده بچه را مي سازد .
وقتي موشكافانه انگيزه¬ام را بررسي کردم، مسئله ای كه محرك من بود برای اینكه بروم از آن بچه حمايت كنم مهرباني من نبود، خشم من بود كه در كودكي از پدرم كتك خورده بودم. نوعی جنون به من دست داد و هیجان زده شدم كه بروم از كودك دفاع و حمايت كنم. الان كه اين حرفها را در ذهنم مي زنم در واقع دارم از كودك درون حمايت مي كنم و او را دلداري مي دهم.
من الان كه پاك هستم، معتاد در حال مصرف را مسخره و قضاوت نمي كنم يا اگر ببينم كسي معتادي را اذيت مي كند ياد روزهاي مصرف خودم مي افتم كه تحقير مي شدم و چون اين حالت را نمي توانم بپذيرم خشمگين مي شوم و مي روم كمكش مي كنم. اين عمل ربطي به خوبي من ندارد. اين نتيجه حال من است. يعني اين حال من است كه محرك مي شود، بروم كمك كنم.
من اگر در اتوبوس از روي صندلي بلند مي شوم تا یک پیرمرد جایم بنشيند، ربطي به خوبي من و احترام گذاشتن به ديگران ندارد. من از روي ترس بلند مي شوم که اگر زماني پير شدم جوانترها بلند شوند تا من بنشينم. البته الان تا سوار مترو مي شوم و با سرعت روي صندلي مي نشينم خودم را مي زنم به خواب تا اگر خانمي يا پيرمردي آمد جلوي من ايستاد، بلند نشوم. احساس گناه و خود آزاري نیز نكنم. اگر اين كار را نكنم هميشه بايد بايستم که بر اثر شلوغي و فشار ديگران كمر درد مي گيرم.
يكبار بلند شدم تا چند روز كمر درد داشتم.
من اگر در جمعي پول خرج مي كنم، ربطي به سخاوت من ندارد. من به خاطر تاييد و ترس از طرد شدن اين كار را مي كنم. خيلي متفاوت است بين عشق به حقيقت داشتن و ترس از دروغ گفتن. خيلي تفاوت است بين اينكه از روي تمايل و با عشق كاري را انجام بدهيم يا ترس از جهنم و طمع بهشت. من چون مورد ظلم قرار گرفتم با ظالم مي جنگم، اما فكر می‌¬كنم عادل هستم. بعد متوجه نمی‌¬شوم كه انگيزه¬ام، نيتم و هدفم به كمك كسي از كجا (آسيب، وسوسه ...) مي آيد.
انگيزه: نيروي هشيار يا ناهشيار كه ما را به عمل كردن تحريك ميكند،البته انگیزه های دیگر و باور اعتقاداتی هستند مانع تحریك وحركت ما می شوند
فرق بين علتها و دلائل
علتها نيرو هايي هستند كه تاثير يا عملي را بوجود مي آورند
دلائل، توجيهات منطقي هستند و معمولا تامل،مقصود و پيش بيني نتايج رفتار،به عبارت ديگر،استدلال را در بر دارد اما علتها نيروهايي اند كه تاثير يا عملي را بوجود مي آورند
مثال من در گذشته به كسي اعتماد كردم وآسيب خوردم
دليل اينكه چرا بعدها از اعتماد كردن خودداري مي كنم اينست كه ميدانم انجام اين كار مي تواند دردناك باشد.
در اينجا به چند تا از دلايلي كه از مكانيسم انكار در مورد مصرف مي آورديم را اشاره مي كنيم.
همه در عروسي‌ها و مهماني‌ها و تعطيلات استفاده مي‌كنند.
من فقط تفريحي و براي سرگرمي از مواد استفاده مي‌كنم تا لذت ببرم.
مواد مرا آرام مي‌كند و مي‌توانم آرامش داشته باشم، براي اينكه بتوانم كار كنم.
من در كارهايم موفقم، تحصيل كرده¬ام و مواظب رفتارم هستم. من كه بچه نيستم.
به بهانه بيماري از رفتن به جايي طفره مي رفتيم. در حالي كه علت واقعي آن ترس از خماري بود.
از بس خانواده اعصابم را به هم مي¬ريزند، من مواد مصرف مي كنم.
. به نظر شما علت چي بود كه دلايل بالا را مي آورديم؟
عده اي اين باوررا دارند كه رفتار از نياز يا كمبودي ازارگانيزم ناشي مي شود البته ما در بحث نيازها و خواستها به تك تك نيازهاي و اقعي و حقيقي پرداختيم
و تفاوتي هم بين نيازها و انگيزه ها وجود دارد
گرايش به عمل كردن به منظور ارضاء نمودن نياز را انگيزه مي نامند
براي مثال: گرسنه بودن ،به معني در حالت نياز بودن است،اين نياز به انگيزه گرسنگي مي انجامد.
در واقع اين رفتار بر حسب حالتها و اميال دروني انجام مي شود،يعني اينكه نياز به غذا كه يك نياز فيزيكي است حالت دروني است و انگيزه گرسنگي يك ميل است.
اما بعضي وقتها نياز نيست بلكه يك خواسته يا مشوق هاي بيروني است كه ما را به حركت وا مي دارد.
از طرف ديگر انگيزه كنجكاوي هم وجود دارد.ويكي از نيازهاي حقيقي ما رشد و دانايي و آگاهي است .
يك راهنما مي تواند ازرهجوهايش استفاده كند، براي ارضای نياز خود. ارضای نيازبه اينكه مي خواهد محبوب، مشهور یا با نفوذ باشد و فقط روابطش بر اساس اين است كه چه کسی طرف من است و چه کسی مي تواند به من سود برساند. سلام و عليك مي كنيم، همديگررا تاييد مي كنيم، اما روابط عميقي نداريم. چون براي رسيدن به هدفي ديگر قصد سوءاستفاده کردن داریم.
يك شوهر مي تواند از همسر و فرزندش استفاده كند براي گشایش عقده¬هاي گذشته اش. بر اثر شكست¬هاي گذشته و ناكامي¬هايم از فرزندم مي خواهم فلان رشته تحصيلي را بخواند. مثلا دكتر شود. شايد او آن چيزي كه من مي خواهم دوست نداشته باشد وعلاقه به هنر داشته باشد. در نتيجه اگراستعداد و توانايي هایي در موارد ديگر داشته باشد به هدرمي رود و اگر در اين كار هم موفق شود از زندگي و خودش راضي نيست. چون كاری تحميلي بوده است.
بعضي وقت¬ها انگيزه هايم را از طريق رشوه دادن انجام مي دهم تا ديگران را كنترل كنيم و حتي ظاهرش خوب و خيلي قشنگ است. مثل اينكه داريم تشويق مي كنيم و يك كار خوبي انجام مي دهيم، ولي چون در دلمان اين منظور هست كه با رشوه اي كه مي دهم و با تعريفي كه از طرف مي كنم مي خواهم كنترلش كنم از اين به بعد آن جوري انجام بدهد كه من دوست دارم. پس باز رابطه را خراب مي كنيم.
يك مادر مي تواند از فرزندش استفاده كند، براي رفع نيازهاي خودش. يك دوست مي تواند از يك دوست استفاده كند. نيازها فقط لذت جويي نيست. عقده¬ها و خلاهايي وجودی كه مي خواهيم با ديگران پُر كنيم و همين موضوع باعث مي شود با خودمان، ديگران، طبيعت و خدا رابطه خوبي نداشته باشيم.
وقتي به انگيزه¬ها، نيت و هدف¬هايم توجه كردم. ديدم انگيزه¬هايم سودجويي، رسيدن به قدرت، مخالفت، توهين، توبيخ و خسارت به هر شكلي به كساني كه سد راه رسيدن من به لذت طلبي، خودخواهي و خود محوري¬ام بودند وكنترل همه اوضاع و شرايط پيرامونم. نتيجه همه اينها آشفتگي و شكست بود.
همه ما اين كارها را انجام مي دهيم. مغز ما طوری ساخته شده است كه همه اين كارها را مي كنيم، ولي مهم اينجا است كه ببينيم تا چه حد حق انتخاب داريم. درباره اين كه مي توانيم اين كارها را انجام بدهيم، و اين را بدانيم كه هر وقت اين كار را انجام مي دهيم، داریم فضاي ناراحتي و منفي به وجود مي آوريم.

انگيزه و رفتار
براي شناخت خود ناگزير از شناخت رفتار و چگونگي شكل گيري آن هستيم به همين خاطر از قدم چهارم تلاش مي شود نه تنها در فهم چراهاي رفتار بلكه در پيش بيني،هدايت كنترل و تغيير آن نيز باشيم.
رفتار: اصولاً وقتي درباره رفتار ما صحبت می‌¬شود منظور گفتار، حركات، سكوت يا بي اعتنایی است كه موجب ارایه پيام یا حالي ¬می‌¬شود و انتقال به هر شکلی را رفتار مي گویيم.
رفتار يك رشته فعاليت مي باشد البته ما ممكن است هر لحظه تصميم بگيريم از يك فعاليتي به فعاليتي ديگري بپردازيم و اين بستگي به حال و تغييرات لحظه اي و دروني ما دارد.مثلا تصميم گرفتيم خانواده را براي گردش به بيرون ببريم در يك لحظه بخاطر يك حرف از گردش منصرف مي شويم و حتي شايد با كسي كه آن حرف را زده، شروع به دعوا و ناسزا گفتن و شكستن اجسام كنيم.
انگيزه ها چراهاي رفتار هستند.
ما نه تنها از لحاظ توان انجام كارها بلكه از لحاظ سطح انگيزه با هم متفاوت هستيم و درجه انگيزه ما به نيروي برانگيزاننده در ما بستگي دارد. ما هرروزو در لحظه با نيازها و خواسته هايي روبرو مي شويم و اين نياز ها و خواسته ها درون ما رقابت مي كنند اما نيازي كه شديد باشد موجب فعاليت ما مي شود و وقتي يك نياز شديد قدري ارضا شد از شدت آن هم امكان دارد كاسته شود يا اينكه هر موقع نيازي ارضا شود و يا مانعي بر سرارضاي آن با مانعي رو به رو شود از شدتش كاسته مي شود و نتيجه نياز شديد ديگري جانشين آن مي شود. مثلا وقتي نياز به كاري داشتيم براي آن كار تلاش مي كرديم تا به آن برسيم ووقتي آن كار را بدست مي آورديم به جاي اينكه از آن كار محافظت كنيم و آن را ارتقاء دهيم بعد از مدتي مي گوييم ديگراين كار به ما حال نمي دهد و ودوستش ندارم و بي خيالش مي شويم چون از هيجانش كاسته شده بود، يا اينكه براي هدفي تلاش مي كنيم تا با مانعي روبرو مي شويم بخاطر شكست هاي گذشته يا باور هاي خرافاتي و بيمارگونه بي خيالش مي شويم و مي گوئيم من مي دانستم در اين كار موفق نمي شوم اصلا من آدم بدشانسي هستم.
انگيزه ها يكي از علت ها و روش هاي مهم زندگي ما هستند،به گونه اي كه براي ادامه بهبودي و تغيير نيازمند انگيزه هستيم و بدون انگيزه نمي توانيم قدم چهارم خوبي كار كنيم و زندگي ما سرد و بي روح خواهد بود.
براي درمان زخمها و عدم تكرار عادات گذشته و براي بهبودي و پرورش رفتارهاي جديد بايد بيشتر ياد گرفت،اما براي عمل به آنچه ياد گرفته ايم و مي گيريم نيازمند انگيزه هستيم،اهميت انگيزه اگر بيشتر از دانستن و آگاهي نباشد كمتر نيست.
مي دانيم دروغ بد هست چرا مي گوييم؟ مي دانيم چه كارهايي خوب است و چه كارهاي بد،مي دانيم بايد با ديگران با محبت و مهرباني رفتار كنيم،مي دانيم چگونه وزن خود را به تعادل برسانيم، مي دانيم چگونه در تحصيلات و شغل چگونه رشد كنيم،مي دانيم براي بهبودي بايد با اصول انجمن پيش برويم...
به نظر شما مانع يا سد راه اين اهداف چيست؟يكي از موانع اين است كه براي آنها ارزش قائل نيستيم كه وقت بگذاريم و تلاش كنيم.
براي بهبودي و تغيير هم بايد دانست(يادگيري،رشد) و هم بايد خواست(تمايل وانگيزه) و اين را
مي دانيم بين دانش و عملكرد ما فاصله زيادي وجود دارد. و مي دانيم قسمت آگاهي و عملكرد دو جايگاه متفاوت در مغزدارند.
خيلي چيزها،نيازها و خواسته ها،استرس،آسيب ها،ترس ها،پاداشها،تعلق،آرزو،تصميم،ارزش ،مهارت،آزادي،ارضاء دروني،علاقه،وسوسه ها،تنفر،انتقام جويي،هدف ها به ما انگيزه مي دهند و بر روي زندگي ما تاثير مي گذارند.
آنچه كه باعث شروع فعاليت در ما مي شود انگيزه است به عبارتي انگيزه نقش استارت را ايفا كرده و ما توسط ياد گيري بقيه راه را ادامه مي دهيم.مي شود گفت انگيزه چيزي است كه موجب مي شود شروع به كار كنيم و عادت باعث مي شود ادامه دهيم
البته در مورد انگيزه تعاريفي شده كه به چند مورد آن مي پردازيم.
انگيزه:در عرف انگيزه به عنوان تلاش براي رسيدن به هدف و عامل رفتار تعريف مي شود.هدف گزيني،كار مهمي است اما به معناي انگيزه نيست
هدف: نتايج مورد انتظار از يك رفتار را هدف مي گويند و همه رفتارهاي ما هدفدار هستند،هدف
مي تواند ملموس(پاداش،دستمزد) و يا غير ملموس(قدرداني) باشد.
مقايسه انگيزه ها و هدف ها: انگيزه يا نياز يك حالت دروني مي باشد در صورتي كه هدف ها بيروني مي باشند و گاهي آنها را به عنوان پاداش مورد انتظار كه انگيزه ما را بسوي خود معطوف مي دارند مي شناسيم و انگيزه ها و هدف ها روي هم اثر متقابل مي گذارند.
مثلاانگيزه بالاانتخاب اهداف بزرگتري را انجام مي دهيم و اگر ارزش هدف ما بسيار باشد برايش انگيزه بيشتري مي گذاريم،مثال اگر براي ما رهايي از دردها و زخمها ي گذشته مهم باشد اگر بخواهيم بدانيم چه موانعي سد رابطه ها و رشد بهبودي ما است،اگر براي ما شناخت از خود مهم باشد براي قدمها وقت مي گذاريم و طبق اصول انجمن حركت مي كنيم
عده اي از ما اهداف بسياري داشتيم در طول اهداف مسير را اشتباهي مي رفتيم و يا مسير را عوض مي كرديم و هيچ تلاشي براي رسيدن به اهداف خود انجام نداديم،عده اي زيادي از ما مي خواستيم،خلبان ،پزشك...بشويم كه نشديم و هيچ كدام از ما نخواستيم كه معتاد بشويم كه شديم.
انگيزه:آمادگي،تمايل يا گرايش دروني بالقوه براي پاسخ به موقعيت يا محرك خاص بيروني،از بين موقعيت ها و محرك هاي مختلف موجود را مي توان انگيزه ناميد.
انگيزه: نيروي اشتها آور دروني
انگيزه: وضعيت ارگانيزم دروني كه رفتار و تفكر ناشي از آن مي باشد
انگيزه: نيرويي است كه ما را به عمل و حركت وا مي دارد، به ما انرژي مي دهد تا فعاليت هاي مان را در جهت رسيدن به هدف شكل دهيم. و اين بسته به شدت انگيزش و شدت نيرويي كه در ما بوجود آمده، كه فعاليتها و اعمال خود را سامان دهيم تا جايي كه انگيزه ايجاد شده برآورده شود.به عبارتي انگيزه ايجاد شده ما را از حالت آرامش و سكون به حالت هيجان و تحريك تغيير مي دهد تا فعاليت خود را تا جايي ادامه دهيم تا به ،حس آسايش و آرامش برسيم.
البته تفاوت كمي بين انگيزه و انگيزش وجود دارد
انگيزش: بخشي از رفتار ارگانيزم كه بستگي به طبيعت و ساختار دروني دارد.
انگيزش: گرايشي كه فعاليت منظمي را در بر مي گيرد، بطوري كه نتيجه رفتار و نوع تحريك به طور متفاوت بر ارگانيزم اثر مي گذارد.
انگيزش: فرايند فعال كردن رفتار،حفظ فعاليت و هدايت الگوي رفتار تلقي مي شود.
مثال:شخص گرسنه براي جستجوي غذا و خوردن آن بر انگيخته مي شود؛شخص تشنه براي يافتن آب و فرد معتاد يا دردمند براي گريز از محرك دردمند....
با توجه به تعاريفي كه انگيزه و انگيزش شد.مي توان به اين نتيجه كلي رسيد كه انگيزه گرايش ويژه،يا گرايش رفتار"نسبتا ثابت" زماني كه به موقعيت بستگي ندارد،مانند انگيزه پيوندجويي،انگيزه رشد و پيشرفت...
انگيزش:مجموع متغيرهاي پيچيده ارگانيزمي محيطي است كه كنش آنها به فعاليت عمومي جهت دار و احساس و رفتار منجر مي شود.
انگيزه زمينه مشترك بين نيازها،شناخت و هيجان ها را مشخص مي كند كه هر يك از اينها فرايند دروني است كه رفتار را نيرومندانه هدايت مي كند.
فرق بين انگيزه و نيازها،شناخت و هيجان صرفا به سطح بررسي آنها مربوط مي شود.
مثلا نيازها،شناخت و هيجان انواع اختصاصي انگيزه ها هستند كه به همراه رويدادهاي بيروني و محيطي به عنوان منابعي محسوب مي شوند كه منجر به ايجاد انگيزش در ما مي شود و به رفتار ما انرژي و جهت مي دهند.
انگیزه: انتخاب و تمایل در انگیزه وجود دارد و احتمال اینكه انگیزه از بین برود وجود دارد.
انگیزش:حق انتخاب و تمایل در انگیزش وجود ندارد(شاید كمی به تعویق بیندازیم) و تا نتیجه نرسد از بین نمی رود(اجبار،مثل نیازهای واقعی و اولیه ما غذا،آب،دم و بازدم اكسیژن....)
با توجه با تعاريفي كه در مورد انگيزه و انگيزش داشتيم و تفاوت كمي از نظر تعريف داشتند اما هر دو به عنوان عامل محرك و برانگيزاننده در ما عمل مي كنند و مكانيسم عمل آنها يكي است و مي توان در برخي توضيحات انگيزش به جاي توضيح و بيان عملكرد انگيزه نيز استفاده كرد،به گونه اي كه در بعضي جاها مي بينيم از دو واژه انگيزه و انگيزش به جاي يكديگر استفاده مي كنند.
در اين ميان بايد به پويا بودن فرايند انگيزه توجه داشته باشيم.چرا كه انگيزه هاي ما(حتي نيرومندي آنها) در طولاني مدت تغيير مي كند. و اينكه ما هميشه از علت و مبناء انگيز هاي خود آگاه نيستيم.شايد بعضي از آنها از زخمها و پاداش هاي گذشته باشد كه از آنها آگاهي نداريم.
با تعاريفي كه از انگيزه داشتيم،متوجه شديم كه انگيزه اشتهاي دروني مي باشد كه مي توان با در نظر گرفتن اين مطلب و مشاهده علل و رفتارهاي مان به اين نتيجه رسيد كه آنچه موجب بروز و ظهور انگيزه در ما مي شود نيازها و خواسته هاي ما مي باشد و مي توان انگيزه هارا بر اساس نيازهاي واقعي و حقيقي تقسيم كرد.
انگيزه هاي كه از نيازهاي جسماني و فيزيكي سر چشمه مي گيرند و انگيزه هاي كه روح و روان ما منشاء آنها هستند،كه اينگونه انگيزه ها بر خلاف انگيزه هاي جسماني و فيزيكي كه محرك و پاسخ هستند قابل مشاهده نيستند بلكه بايد آنها را بر اساس تاثيري كه بر ادراك،تفكر،احساس و رفتار بيروني ما مي گذارد تشخيص داد و وجودش را استنباط كرد.
انگيزه ها نيز همانند بسياري از اميال و گرايش ما مي تواند دستخوش اختلا لات شود و اختلا لات انگيزه ممكن به شكل بسيار منفي،شديدوقوي،ضعيف،نارسا و متغيير در كشمكش با انگيزه هاي ديگر پيش آيدكه در ما معتادان انگيزه هاي منفي زيادي است همچنين انگيزه هايي مانند اضطراب،ترس،احساس گناه و خجالت كه بر رفتارهاي ما حاكم هستند.
در واقع بخاطر آسيب ها ،زخم ها ،شكست ها، تجربيات منفي و باورهاي بيمار گونه انگيزه هاي مثبت به نسبت اشخاص سالم در ما كمتر مي باشد و عدم تعادل در انگيزه هاي ما يعني نوسانات شديد و ضعف يك انگيزه،نيز سبب رفتار نابهنجار مي شود.
يك انگيزه ممكن است در حد سيراب نشدني قوي باشد و يا ممكن است آن قدر ضعيف باشد كه بي حركتي،بي حسي و بي دفاعي ايجاد كند نمونه اينگونه انگيزه ها در ما معتادان بسيار مشاهده مي شود.
ناسازگاري يا كشمكش رواني در ما به چند صورت پديدار و آشكار مي شود.
تعارض مثبت؟مثبت
در اين كشمكش دو انگيزه مثبت تقريبا به يك اندازه بر ما حاكم مي شود.مثلا شخصي ممكن است در انتخاب بين دو هدف يكي ادامه به تحصيل و ديگري اشتغال به حرفه اي پول ساز دچار كشمكش شود.اين نوع تصميمات معمولا به نحو آگاهانه اي اتخاذ مي شود و در ايجاد اختلالات نقش كمتري دارد.
تعارض منفي؟منفي
اين اين كشمكش بين دو انگيزه منفي صورت مي گيرد.زماني است كه ما بين دو عامل منفي قوي در كشمكش قرار مي گيريم.
به عنوان مثال: زماني كه يك زخمي از درون ما را داغون مي كند از طرف ديگر نمي خواهيم اين درد را بازگو كنيم كه كسي از اين موضوع خبر دار نشود.
تعارض مثبت و منفي؟
اين نوع كشمكش ها بخاطر تضاد هاي دروني در ما معتادان بسيار مشاهده مي شود وابستگي هاي عاطفي حالتي از آنها هست. يكي را دوست داريم و از طرف ديگر نمي توانيم با اشتباهات او كنار بيايم، بين عشق و نفرت زنداني شدن...
انگيزه ها به دو دسته تقسيم مي شوند
1- انگيزه هاي دروني
2- انگيزه هاي بيروني
منبع و كانون تقويت كننده و تحريك كننده اين انگيزه ها تفاوت اساسي آنها را با يكديگر سبب
مي شود. بطوري كه در تعريف انگيزه هاي دروني گفته مي شود كه منبعي از درون به صورت يك ويژگي ما را به انجام فعاليت و رسيدن به هدفي ترغيب مي كند.زماني كه اين منبع يك عامل دروني است مثل تمايل به پيشرفت،رسيدن به قدرت،دوست داشته شدن و غيره صحبت از انگيزه هاي دروني است،ولي زماني كه يك عامل بيروني مطرح است كه به عنوان محركي ما را وادار به فعاليتي خاص مي كند،صحبت از انگيزه هاي بيروني است.
انگيزه هاي بيروني به انگيزه هايي گفته مي شود كه منبع و كانون اثر بخش آنها در محيط ما قرار دارد و به عنوان يك عامل بيروني ما را ترغيب به انجام فعاليتي خاص مي كند.
پاداشها و جايزه هايي كه ما در قبال انجام فعاليتهاي مبتني بر اين انگيزه ها دريافت مي كنيم،پاداش هاي بيروني هستند.اين پاداش ها اغلب پاداش هاي غيبي،ملموس و همگاني هستند.كه ما با پيش بيني و آگاهي از احتمال دريافت اين پاداش ها، برنامه هاورفتارهاي خود راسازمان مي بخشيم و اين بستگي به شدت تمايلي هست كه اين پاداش ها در ما ايجاد مي كندو فعاليت خود را تارسيدن به آن تداوم مي بخشيم.اين پاداش ها هر چند ممكن است جنبه هاي فردي بر اساس نيازهاي مان داشته باشد،اما اغلب مبتني بر نيازهاي همگاني هستند مثل افزايش حقوق،جوايز ورزشي و...

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2180
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 22:16
2-12-1393, 22:16

نشانه های امید قده چهار قسمت 8

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 8

*ترازنامه از ما می پرسد چگونه(چه ویژگی شخصیتی و عدم مهارت ) عدم توانایی یا عدم تمایل من برای تجربه كردن بعضی از احساس ها باعث به وجود آمدن رنجش شد؟
دردها و رنج ها و مشكلات گذشته نیست كه ما را فلج كرده،بلكه عدم توانایی احساس كردن و ابراز كردن احساسات است كه ما را عاجز می كند.
عدم توانایی: نداشتن توانایی رویارویی با حقیقت مسئله یا ماجرای پیش آمده
عدم تمایل: نداشتن میل و رغبت تجربه احساس حاصله از نتیجه موضوع،اتفاق،و یا ماجرای پیش آمده
یك نوع درمان ما شناخت درمانی می باشد
می دانیم اضطراب یك احساس ، هیجان و یكی از حالات ما است.كه بنظر می رسد با برخورد با آن در چارچوب احساسی و هیجانی بنوعی با آن عمل كنیم.و عده ای دیگر از دوستان اعتقاد دارند مسائل احساسی و عاطفی به خودی،خود در چار چوب مشخصی بوجود نیامده و تولید نمی شوند.و احساسات،عواطف و هیجانات نتیجه حس،هوش تخیل،تعقل و فعالیت های دیگر ذهن می باشند،در نتیجه آنها و نه خود موجب و علت آنها هستند مگر بعد از از آنكه بوجود آمدند و تاثیراتی در ضمیر و ذهن و بدن ما می گذارند.
صرف نظر از اینكه ما خبری ازمحیط خارج دریافت می كنیم احتمالا اخباری كه از درون چه در چارچوب درد و ناراحتی یا لذت و شادی بگیریم ویا بقیه فعالیت های ذهن می گیریم اگر توان این را داشته باشیم كه اطلاعات بیرونی و درونی را بطریقه درست تجزیه و تحلیل و ارزیابی كنیم و مخصوصا واقع بینانه،عاقلانه و منطقی با آن برخورد داشته باشیم،احتمالا به نتایجی می رسیم و حالات و احساسات و هیجاناتی پیدا می كنیم كه جز در موارد و شرایط و موقعیت و روابط بد احساس و هیجان بدی در خود موجب نمی شویم و می توانیم حال خوبی داشته باشیم.در حالیكه اگر ما از فعالیت مغز یا ضمیر و ذهن خودمان بدرستی استفاده نكنیم و به دلیل اینكه عقل در ما رشد پیدا نكرده و یا با وجود آنكه دارای عقل هستیم اما از آن در،آن زمینه و مورد بخصوص استفاده نكنیم احتمالا دچار احساس و هیجانات بد شده و در برخی از موارد با توجه به نوع موضوع گرفتار احساسات منفی،تراس و نگران و وحشت می شویم و این را می دانیم هر گاه من دارای فكرغلط،بد و منفی باشم نتیجه اش احساسات و هیجانات بد خواهم بود بنابر این اگر ما از نیروها و ضمیر و ذهن خود بدرستی استفاده نكنیم در معرض این خطر و آسیب هستیم كه با حالات و احساسات و هیجانات بد و منفی روبرو شویم و در برخی از زمینه ها كه موضوع مرتبط به خطر و ضرر در آینده بوجود آید ما را به اضطراب همرا كند به همین جهت شرط اصلی آگاهی و عقل است.
من بلد نبودم با احساس طرد شدگی،حقارت چگونه برخورد و ابراز كنم و قدرت اینكه مسائل و یا مشكل پیش آمده را با گفتگو و سلامت عقل مسئله را حل كنم به همین دلیل مسائل را با لجبازی،قهر،انتقام جویی یا خشم و عصبانیت به آن می پرداختم
ناتوانی ما درپذیرش محدویت های خویش،غالبا موجب بروز رفتارهایی می گردد كه اثری مخرب بر ما دارند و از
محدودیت های دیگران بهره برداری و سوء استفاده می كردیم.قدرت و توانایی ما در رفتارهایی نمود وآشكار می شد كه تاثیر بسیاری بر خود و سایرین داشت.پیش از آن كه قادر باشیم به طور جدی به مشكلات خود بپردازیم،لازم است محدودیت های خود اقرار و آن ها را بررسی كنیم.به موازات این كه در می یابیم چگونه با خود و دیگران گفتگو كنیم بر اساس عقاید،باورها و دیدگاه های ما در مورد دنیا و نحوه ارتباط با آن،توانایی ما برای درك خویشتن افزایش می یابد....
برای اینكه شناختی از خود پیدا كنیم بهتر است كمی در مورد ویژه گی های شخصیتی خود آشنا شویم و ببینیم كدام ویژگی شخصیتی است كه مانع روابط سالم و رشد و موفقیت ما می شود.
جواب به این سئوال كمی پیچیده و دشوار است،به خصوص اگر احساس كنیم كه خشم ما موجه نمی باشد.هنگامی كه براستی معتقدیم كه شخصی دیگر مقصر است،تمركزبر نقایص شخصیتی خودمان دشوار می گردد.
هم چنین جدا كردن احساسات از ویژگی های شخصیتی دشوار است برای مثال كسی بخواهد رنجش را دراین سئوال عدم تمایل و عدم توانایی بعنوان ویژگی شخصیتی بنویسد،شكی نیست كه این موقعیت ناراحت كننده و دردناك بوده است اما رنجش یك ویژگی شخصیتی نیست،یك حال و احساس است.
تشخیص و درك تفاوت میان این دو امری دشوار است چرا كه بعضی از احساسات،ویژگی شخصیتی هستند.مثلا حسادت كلمه ای مناسب برای این جواب است.حسادت یك احساس است اما یك ویژگی شخصیتی نیز هست كه می توان در ترازنامه به وجود آن پی برد ویژگی های شخصیتی كه از تعدادی آنها اسم خواهیم برد به ما كمك می كند تا تشخیص دهیم در هر موقعیت خاص ذكذ شده در ترازنامه كدام یك از آن ویژگی ها دخیل بوده است. ممكن است در یك گروه از ویژگی ها، یكی از آنها در مورد ما صادق باشد. پس فقط همان را می نویسیم البته هر تعداد از این ویژگی ها كه در مورد ما صدق می كند را در ترازنامه خود می نویسیم.
در مورد مثبت یا منفی بودن یك ویژگی شخصیتی،صرفا با توجه به محل و موقعیتی كه در این ترازنامه هست،نمی توان قضاوت كرد.
بیشتر ویژگی های شخصیتی،بسته به خود شخص،می تواند مثبت یا منفی باشد.به طور مثال گذشت برای شخص مناسب و صحیح است و گاهی در جای دیگر می تواند مضر باشد.
فقط خودتان می توانید تشخیص دهید كه كدام یك از خصوصیات شخصیتی شما،برایتان مضر یا مفید است
قدم چهار-ترازنامه شخصی به ما كمك می كند كه متوجه شویم كه به كدام یك از این ویژگی ها اجازه می دهیم بیشتر از سایر ویژگی ها،ما را تحت كنترل بگیرند.
بعضی وقتها یكی به ما اجحافی می كند و ما از آن موضوع با خبر هستیم اما نمی رویم این موضوع با او در میان بگذاریم و مسئله مان حل كنیم زیرا با اینكاراو به ما بدهكار است يكي به من بي احترامي مي كند تجربه من (باورها و اعتقادات و انگيزه) اين طور تفسير مي كند آن شخص بايد به من احترام مي گذاشت، ولی خلاف آن رفتار کرد. پس اين حالت به من دست مي¬دهدكه كسي به من بدهكار است و من از او احترام طلب دارم.
وقتي كسي به من دروغ مي گويد اعتقاد من مي گويد آن شخص بايد به من حقيقت را مي گفت. آن شخص بايد به من اعتماد مي كرد، ولي به من بي اعتمادي كرد. نبايد به من خيانت مي كرد. نبايد به من ضربه مي زد چون دوست من بود.
پس در عمق وجودمان، خودمان را طلبكار مي دانيم و حس مي كنيم دیگری به ما بدهي دارد كه بايد به من بدهد و تا بدهي¬اش را ندهد، من آرام نمي نشينم. ما در عصبانيت و در زخم هاي خودمان مي مانيم تا آن بدهي را به ما بدهد. و اینگونه به خود ترحم می كنیم و برای خود دلسوزی می كنیم چون از این طریق درست است كه در درد می مانیم اما باهاش حال می كنیم هم اینكه یك چیزی داریم كه با آن احساس قربانی شدن كنیم تا بتوانیم دیگران را سرزنش كنیم كه آنها بد هستند و من خوب هستم. این جزیی از ویژه گی های شخصیتی من شده
وقتی من آدم غرغرو و ناراضی هستم و در بیشتر موارد زندگی دیگران را سرزنش می كنم معلوم است كه آدم قدر شناسی نیستم این ویژگی شخصیتی نمی گذارد رابطه خوبی با دیگران داشته باشم و اینكه محبت و تلاش و زحمات دیگران را نادیده می گیرم مثلا همسرم یا یكی از اعضاء خانواده وقتی غذا درست می كند بخوبی می شود آنها را درك كرد كه هنگام غذا پختن چقدر استرس داشتن كه غذا بی نمك یا شور نشود و استرس های دیگر كه مربوط به كارهای دیگر كه ما را خوشحال و راضی كنند اما ما با بی توجه ای و قدر نشناسی در زندگی پیش می رویم...
ویژگی های شخصیتی
غرور – زود رنجی- ستیزه جویی - عصبانی -تكبر و خودبینی – كمال گرایی- خودپسندی – خودبزرگ بینی – برحق دانستن خود – نخوت –حسادت – رشك –بد گمانی – عدم اطمینان به دیگران – نارضایتی – عدم پذیرش خود – بی اعتمادی – شادمانی – حسن نیت – محبت و مهربانی – وقار – فروتنی – تواضع – پذیرش – از خودگذشتگی و ایثار – انصاف – حق شناسی - قدر شناسی بی ریایی – بخشندگی و سخاوت – شهامت – قدرتمند – خوش بینی – امیدوار – ایماندار – اعتماد به نفس – ایثار و اعدال – دلسوزی و محبت – رحم و شفقت – صلح جو- گشاده رویی و صداقت – صمیمیت – نیرو و توانایی – نشاط - واقعی بودن – وفادار – خوش قلبی – شرافتمند – احترام به دیگران – حجب و حیا – با ملاحظه بودن – خویشتن داری – خویشتن پذیری – تحمل و شكیبایی – تحرك و شادابی مسئولیت پذیر –همدلی – بی تعصب - خسیس بودن – اطمینان – دلسوزی به حال خود – شكنندگی و آسیب پذیری – نومیدی – حساسیت بیش از اندازه – نفرت از خود – ناتوانی و درماندگی – نداشتن اعتماد به نفس – مهمان نوازی = خصومت – كینه توزی – نداشتن گذشت – بر آشفتگی - تنبلی – امروز و فردا كردن – تقلب و ریا – دلیل تراشی – پرده پوشی – فریب و كلاهبردای – سارق – متظاهر بودن – مردم راضی كن – عدم كنترل –حرص و طمع – افراط و تفریط – پرخوری – بددهنی و فحاشی –بی شرمی – لذت جویی – بی وفایی – بی بند و باری جنسی – شلخته بودن – تعصب و عدم تحمل – كنار گیره – پشت گوش انداختن – عذر و بهانه آوردن – شك و تردید – شك و سوء ظن – بی نظم و ترتیب – بی مسولیتی – مسئولیت گریز –پیش داوری – كوته بینی – از خود راضی – سطه جو – طعنه زن – دبه كردن –بی صبر و حوصله – لجبازی – خجالتی -
این لیست ادامه دارد...

* ترازنامه از ما می پرسد رفتارهای من چگونه به افزایش رنجش هایم كمك كرد؟ چه چیزی مرا قانع می كند تا به این رفتار ادامه دهم؟
براي شناخت خود ناگزير به شناخت رفتار و چگونگي شكل گيري آن هستيم به همين خاطر از قدم چهارم تلاش مي شود نه تنها در فهم چراهاي رفتار بلكه در پيش بيني،هدايت كنترل و تغيير آن نيز باشيم.
رفتار: اصولاً وقتي درباره رفتار ما صحبت می‌¬شود منظور گفتار، حركات، سكوت يا بي اعتنایی است كه موجب ارایه پيام یا حالي ¬می‌¬شود و انتقال به هر شکلی را رفتار مي گویيم.
رفتار يك رشته فعاليت مي باشد البته ما ممكن است هر لحظه تصميم بگيريم از يك فعاليتي به فعاليتي ديگري بپردازيم و اين بستگي به حال و تغييرات لحظه اي و دروني ما دارد.مثلا تصميم گرفتيم خانواده را براي گردش به بيرون ببريم در يك لحظه بخاطر يك حرف از گردش منصرف مي شويم و حتي شايد با كسي كه آن حرف را زده، شروع به دعوا و ناسزا گفتن و شكستن اجسام كنيم.
انگيزه ها چراهاي رفتار هستند.به همین دلیل انگیزه انتقام جویی یا باورهای بیمارگونه کمک و مرا قانع می کرد که به رفتارهایم ادامه دهم، چون فکر می کردم سرم کلاه رفته یکی به من بدهکاره و باید بدهیش را پس بده، نمیشه که من بدبختیش را بکشم طرف عین خیالش نباشه و یا از زندگی لذت ببرد بخاطر همین همیشه در ذهنم نقشه می کشیدم که یکجورایی انتقام بگیرم و هر چه این موضوع در ذهنم بیشتر بود و پرورش پیدا می کرد در واقع داشت به افزایش رنجش هایم اضافه می شد.
ما نه تنها از لحاظ توان انجام كارها بلكه از لحاظ سطح انگيزه با هم متفاوت هستيم و درجه انگيزه ما به نيروي برانگيزاننده در ما بستگي دارد. ما هرروزو در لحظه با نيازها و خواسته هايي روبرو مي شويم و اين نياز ها و خواسته ها درون ما رقابت مي كنند اما نيازي كه شديد باشد موجب فعاليت ما مي شود و وقتي يك نياز شديد قدري ارضا شد از شدت آن هم امكان دارد كاسته شود يا اينكه هر موقع نيازي ارضا شود و يا مانعي بر سرارضاي آن با مانعي رو به رو شود از شدتش كاسته مي شود و نتيجه نياز شديد ديگري جانشين آن مي شود. مثلا وقتي حالم خوب بود زیاد کاری به رنجش هایم و طرف مقابل نداشتم اما وقتی حالم بد می شد و یا در کاری شکست می خوردم دنبال شخصی می کشتم که او را مقصر بدانم و از او انتقام بگیرم یا اینکه نياز به كاري داشتيم براي آن كار تلاش مي كرديم تا به آن برسيم ووقتي آن كار را بدست مي آورديم به جاي اينكه از آن كار محافظت كنيم و آن را ارتقاء دهيم بعد از مدتي مي گوييم ديگراين كار به ما حال نمي دهد و ودوستش ندارم و بي خيالش مي شويم چون از هيجانش كاسته شده بود، يا اينكه براي هدفي تلاش مي كنيم تا با مانعي روبرو مي شويم بخاطر شكست هاي گذشته يا باور هاي خرافاتي و بيمارگونه بي خيالش مي شويم و مي گوئيم من مي دانستم در اين كار موفق نمي شوم اصلا من آدم بدشانسي هستم.
انگيزه ها يكي از علت ها و روش هاي مهم زندگي ما هستند،به گونه اي كه براي ادامه بهبودي و تغيير نيازمند انگيزه هستيم و بدون انگيزه نمي توانيم قدم چهارم خوبي كار كنيم و زندگي ما سرد و بي روح خواهد بود.
براي درمان زخمها و عدم تكرار عادات گذشته و براي بهبودي و پرورش رفتارهاي جديد بايد بيشتر ياد گرفت،اما براي عمل به آنچه ياد گرفته ايم و مي گيريم نيازمند انگيزه هستيم،اهميت انگيزه اگر بيشتر از دانستن و آگاهي نباشد كمتر نيست.
مي دانيم دروغ بد هست چرا مي گوييم؟ مي دانيم چه كارهايي خوب است و چه كارهاي بد،مي دانيم بايد با ديگران با محبت و مهرباني رفتار كنيم،مي دانيم چگونه وزن خود را به تعادل برسانيم، مي دانيم چگونه در تحصيلات و شغل چگونه رشد كنيم،مي دانيم براي بهبودي بايد با اصول انجمن پيش برويم...
به نظر شما مانع يا سد راه اين اهداف چيست؟يكي از موانع اين است كه براي آنها ارزش قائل نيستيم كه وقت بگذاريم و تلاش كنيم.
براي بهبودي و تغيير هم بايد دانست(يادگيري،رشد) و هم بايد خواست(تمايل وانگيزه) و اين را
مي دانيم بين دانش و عملكرد ما فاصله زيادي وجود دارد. و مي دانيم قسمت آگاهي و عملكرد دو جايگاه متفاوت در مغزدارند.
خيلي چيزها،نيازها و خواسته ها،استرس،آسيب ها،ترس ها،پاداشها،تعلق،آرزو،تصميم،ارزش ،مهارت،آزادي،ارضاء دروني،علاقه،وسوسه ها،تنفر،انتقام جويي،هدف ها به ما انگيزه مي دهند و بر روي زندگي ما تاثير مي گذارند.
آنچه كه باعث شروع فعاليت در ما مي شود انگيزه است به عبارتي انگيزه نقش استارت را ايفا كرده و ما توسط ياد گيري بقيه راه را ادامه مي دهيم.مي شود گفت انگيزه چيزي است كه موجب مي شود شروع به كار كنيم و عادت باعث مي شود ادامه دهيم
هر گونه عكس العمل كه در رابطه با آن ماجرا یا اتفاق از من سرزده باشد كه موجب افزایش رنجش حاصل از آن رفتار شده
كساني ما را بسیار بد رنجاندند و مي رنجانند و احساس درد مي كنيم وهر كاري مي كنيم نمي توانيم از آنها خلاص شويم. بعضي وقت¬ها مي گوييم كاش مي توانستم به عقب بر گردم. كاش به هر نحوي مي توانستم از آنها انتقام بگيرم، آن وقت راحت مي شدم، ولي حقيقت اين است كه نمي توانيم و اين احساس را داريم و اين احساس را با خود حمل مي كنيم. روزها و روزها و چيزي كه نمي فهميم اين است چه پيش مي آيد.
اگر هر چه زودتر نتوانيم از اين دردها خلاص شويم، تلخي وارد زندگي ما مي شود و عميق ريشه مي كند و تاثيرش روي ظاهر زندگي¬مان می‌¬گذارد. بعضي وقت¬ها آن را انكار مي كنيم. گويي اتفاقي نيفتاده است، ولي آن اتفاق مي افتد و فشارش را به زندگي ما وارد مي كند و ما را تحت فشار قرار مي دهد. به شیوه هایی كه درك مي كنيم و يا درك نمي كنيم.
حالا چطور كنار بيايم با دردها، آسيب¬ها، زخم ها، عقده¬ها و ...
چيزهايي كه ما را اسير مي كنند و در بردگي و اسارت نگه مي دارند و چون نمي توانيم كاري كنيم، می‌خواهیم در دل به نحوي با آنها كنار بياييم، ولي نمي توانيم. آنها هنوز وجود دارند و ما را رنجانده اند.
اگر مي شد كساني كه ما را آزار داده¬اند را كمي آزار دهيم، دلمان خنك مي شد، ولي نمي توانيم. چون اين کار هماهنگ با اصول انجمن نيست كه آنها را آزار بدهيم. به خصوص كه در حال بهبودي هستيم. ربطي ندارد كه كي هستيم. معتادان در حال بهبودي سعي نمي كنند آزار دیگران به خودشان را تلافي كنند. پس چه كار بايد بكنيم. چطور بايد با اين مسئله برخورد كنيم كه حداقل خودمان را آزار ندهيم.
بعضي ازما مي گوييم اين چيزي است كه فكر و احساس مي كنم و به آن باور و اعتقاد دارم. سئوال نمي كنيم كه انجمن چه پيشنهادي دارد و ما چه كار كنيم در مورد اين درد اين رنج و چگونه بايد زندگي كنيم.
شايد بگویيم تو نمي داني من چه احساسي دارم. تو نمي داني آنها چه كار كردند. اگر با تو چنين رفتاري كرده بودند، اگر تو اينجوري آزار ديده بودي، اگر تو اين را از دست داده بودي، اگر آنها بچه هاي تو بودند، اگر او همسر شما بود و اگر... شايد بگوييد مي خواهم ببخشم و به اين نتيجه رسيدم كه بخشش هديه¬ای است به خودم، اما نمي دانم چرا نمي توانم.
پس بياييد روشن كنيم كه چه منظوري داريم درباره نتواستن و نخواستن. يكي از علت هاي این اتفاق لجبازي است. لجبازي من براي كنار نگذاشتن رنجش، عصبانيت و كينه. اين انتخاب ما است. نبخشیدن يعني پافشاري در حفظ آزردگي، خشم و دشمني.
گفتيم علت این اتفاقات لجبازي است. اما لجبازي از كجا مي آید. ازافكار وسواسي، افكار وسواسي يعني اجبار. نقطه مقابل اجبار، آزادی است. آزادي در انجمن اين نيست كه هر كاري دلم خواست انجام دهم، بلكه باید آنچه بشوم که لازم است.
بخشش يك انتخاب است و نبخشيدن نيز يك انتخاب
انتخاب: آن چيزي كه به ما اجازه مي دهد عادات مان را تغيير دهيم، توانايي ما در انتخاب است. تمايل و انتخاب كليد تغييرات است. اگر خود را فقط به چشم قرباني ببينيم از تاثير گذاشتن روي زندگي خويش ناتوان هستيم و از مسئوليت فرار می‌¬کنیم. گران¬قدرترين موهبتي كه انجمن در اختيار ما گذاشته است را از دست داده ايم. انتخاب همان موهبتي است كه تمامي معتادان بعد از اسارت از مصرف از آن برخوردار مي¬شوند.



* ترازنامه از ما می پرسدآیا از نگاه به نقش خود در شرایطی كه باعث بوجود آمدن رنجشی شده می ترسم؟چرا؟
نقش خودم:دیدن و تعیین میزان سهم خودم در آن شرایطی كه عامل بروز آن رنجش شده
فرض كنيم خانمي تصميم گرفته است خود را بسیار ضعيف، عليل، مظلوم و بدبخت نشان بدهد و نقش چنين ذليلي را بازي كند كه البته پس از مدتی ديگر خودش هم باورش می شود كه ذليل و بدبخت است.
روز اول اين كار را به اين علت كرد كه مي ديد شوهرش به افراد ضعیف خيلي رسيدگي مي كند. خيلي به درد آدم¬هاي مظلوم و بدبخت مي رسد. براي رهجوهايش وقت زيادی مي گذارد، ولي به من نمي رسد. پس اگر من هم نقش افرد ضعيف و بدبخت را بازي كنم و و در واقع همين¬طور بشوم، به حتم مي آيد و به من رسیدگی می کند.غافل از اينكه شوهرش اصلا از اينكه زنش آدم مظلومي باشد، خوشش نمي آيد و اين فریبکاری كودكانه خانم كار را بدتر مي كند. شوهر از خانه فراري تر می شود و بيشتر به فقرا و ضعيف هاي بيرون خانه رسیدگی می کند. چون حوصله اين را ندارد كه بيايد در خانه و عوض عشق و محبت و شادي شخصی را ببيند كه دایم گريه مي كند و احساس مظلوميت دارد.
اين را فقط به عنوان یک نمونه مطرح کردم. براي اينكه متوجه شويد كه هر بلايي كه دارد سر ما مي آيد خودمان در آن نقش داريم و خودمان جايي اين بلا را انتخاب كرده ايم.
بنظر شما این خانم چه نیاز و خواسته یا ضعف و كمبودی داشته كه چنین نقشی را انجام می داده،
نقش های ما در زندگی چیست؟ چگونه و چرا این نقش را انتخاب كردیم؟
خیلی از نقش هایی را كه ما انجام می دهیم از باور و اعتقادات ،تجربه ها،فیلم ها،اجتماع، الگو برداری كردیم یا ازآسیب ها و ضعف و ناتوانی انتخاب كردیم و انجام می دهیم. مثلا من یاد گرفتم با عصبانیت و سرو صدا بعضی مسائلم را پیش ببرم و این نقش عصبی در خیلی جاها برای من كار نكرده و باعث تیره گی رنجش و سر خوردگی من در رابطه هایم شده
یا اینكه در زمان حادثه از آن اتفاق نقشی در ذهن درست شده كه هر موقعه آن تصویر یا آن نقش در ذهن من پدیدار می شود كه تبدیل به پدیده ای درون من شده كه با بروز آن حالتهای روانی و فیزیكی درون من اتفاق می افتد كه من مجبور به واكنش هایی می شوم كه می تواند زندگی ما فلج كند.
عده ای از ما واقعا آدم ترسویی بودیم ولی بخاطر اینكه كسی متوجه نشود دست به مانورهایی می زدیم كه كسی متوجه نشود،امروز می ترسم به ترس خودم نگاه كنم و آن را بپذیرم
بگذارید دو یا سه زمینه را در این مورد با هم بحث داشته باشیم .
اولین مطلبی که من و شما باید به آن توجه کنیم این است که بهترین دقیقترین و اولین موضوع این است که من و شما بدانیم که انسان تنها تعریفی که دارد که امروز از نظر علمی و فلسفی پذیرفته شده است این است که انسان موجودی است ناقص .
یعنی ما ناقصیم و همیشه هم ناقص خواهیم ماند و به سمت کمال حرکت میکنیم .
به خاطر این نقصمان دو تا اتفاق امکان دارد بیفتد یکی اشتباه است و یکی کار بد و غلط است .
بنابراین ما میتوانیم اشتباه کنیم یا کار بد و غلطی بکنیم و این اجتناب ناپذیر است همه آدمها همیشه اشتباه کردند و میکنند و خواهند کرد .
اول بايد بپذيريم. انسان در شرايط عادي اشتباه مي كند. يعني اينكه من هدفي داشتم و به آن نرسيدم. وقتي كه ما بپذيريم موجودي هستيم كه اشتباه مي كنيم و همه آدمها اشتباه مي كنند و انسان جايزالخطا نيست، بلكه حتمي الخطا است، مخصوصا وقتي كاري بخواهد بكند، بيشتر جاهايش اشتباه است. به خصوص آن را اشتباه ببينيد نه بد. چون خطري كه وجود دارد اين است ما كارها را بد و نادرست بدانيم.
البته بد و نادرست وجود دارد، ولي تنها پنج درصد است. پنج درصد آن هم خوب و درست است. نود درصد دنيا هم تفاوت و اختلاف. به همين دليل است كه مي گويند جهان خاكستري داريم نه سياه وسفيد و بسياري از معتادان با مفهوم اشتباه آشنا نيستند و آن را بد، نادرست، گناه و شایسته مرگ مي دانند. از همين جا گرفتاري شروع مي شود.حالا بریم سراغ این موضوع که اصلا اشتباه چی است وکار بد و غلط هم به همین صورت است و چرا صورت میگیرد ؟
علت این است که در زمانی که من و شما اشتباه میکنیم معمولا اگر به سه چیز توجه کنیم دلیل اشتباه مان و علت اشتباه مان را میتوانیم متوجه بشویم یا علت اشتباه دیگری را .
ما اشتباه مي كنیم و اين اشتباه معنايش بد و غلط نيست، فقط اشتباه است.
به عنوان يك معتاد دلايلي وجود دارد كه مي خواهيم بهتر و برتر شويم. تمايلي در ما وجود دارد كه همه مي خواهيم بهتر و برتر از ديگران باشيم.
معتادان به دليل پيچيدگي، آگاهانه يا برخي از اوقات ناآگاهانه می¬توانند اشتباه كنند و به خود و ديگران آسيب بزنند. در بیشتر موارد اشتباه ، هميشه مربوط است به گذشته
چون معمولا مفهوم اشتباه بعدها معلوم مي شود، ولي اگر ما برگرديم سر زماني كه تصميم گرفتيم و سه چيز را نگاه كنيم يك مقدار مسئله برايمان باز و راحت تر مي شود. يعني من وقتي كه بر گردم به سه سال قبل يا سيزده سال قبل كه اشتباهي كردم، نگاه مي كنم كه اگر همان شناخت و آگاهی و اعتقاد و باوري كه آن زمان داشتم الان هم مي داشتم اي بسا همان اشتباه را مي كردم و اگر ديگران هم همان شناخت و آگاهی و اعتقاد و باور من را مي داشتند آنها هم همين اشتباه را مي كردند. بنابراين اشتباه شد كه شد.
دوم اینکه اگر برگردم به زماني كه اشتباه كردم كه چه احتياج ها و نيازهايي داشتم الان هم اگر باز همان احتياج و نياز را داشته باشم همان اشتباه را مي كنم و اگر بقيه هم همان احتياج و نياز را مي داشتند بيشترشان آن اشتباه را مي كردند.
سوم اینکه اگر وقتي كه من اشتباه كردم نگاه كنم به احساسات و عواطف و هيجاناتم اگر همان را الان داشتم باز همان اشتباهات را مي كردم. بقيه هم همينطور هستند. يعني اگر بياييم سراغ اشتباه خودمان و ديگران يك دفعه متوجه مي شويم اگر به شناخت و آگاهی و باوري كه داشتيم به احتياج و نيازي كه داشتيم به احساسات و عواطفي كه داشتيم نگاه كنيم، خيلي از اوقات اوضاع عادي مي شود.
برای نمونه ازدواج. اگر همان شناخت و آگاهی و باور يا شرايط و موقعيتي كه هنگام ازدواج داشتيم و بعدها مشخص شد که نگاه¬مان اشتباه است، اگر در موقعیت کنونی هم برایمان پیش می¬آمد، باز همان كار را مي كرديم. اگر آن نياز براي زن یا شوهر داشتن، توليد مثل، بچه داشتن و آبرو داشتن را الان هم داشتيم باز اين كار را مي كرديم. اگر همسرمان را به اندازه زمان ازدواج دوست داشته باشیم. البته اين موضوع با زور و اجبار تفاوت دارد.
در نتيجه من وقتي مي رسم به اشتباهات خودم اگر بروم سراغش در اين زمينه از 10 اشتباه اگر الان نیز با همان شناخت و آگاهی و احتياج و همان احساسات دوباره انجام مي دادم، 9 اشتباه را دوباره تکرار می کردم.
ديگران هم اين كار را مي كردند. پس موضوع را خیلی بزرگ و مهم و مستحق مجازات و انتقام نگيريم و در نتيجه نگاهي پيدا كنيم كه هدف ما تصحيح، جبران، ترميم و تغيير است تا انتقام و مجازات.
فكر تنبيه بايد از سر ما بيرون بياید.چه بخواهیم خودمان را تنبیه و سرزنش كنیم چه دیگران را ما از طريق تنبيه به هيچ جايي نمي رسيم. بعضي ها اين را درست كردند براي سوءاستفاده و حفظ قدرت و مالكيت خودشان.
مثالی برایتان میزنم فرض کنید فردی ازدواج کرده چرا ازدواج میکند و بعد از امکان دارد در این ازدواج اشتباه کرده باشد ؟
چون آن زمانی که خواسته است که ازدواج کند برای خودش و آن آدم در رابطه با ازدواج یک باورها و اعتقاداتی داشته که او را به اینجا رسانده است دوباره هم همینکار را خواهد کرد و بعد در آن زمان چه احتیاجها و نیازهای فیزیکی روانی و اجتماعی داشته که اگر باز هم داشته باشد همان کار را میکند دیگران هم همینطور و سوم آن کارهایی که برای آن خانم و آقا کرده برای آن احساسات و عواطف و هیجاناتش داشته یعنی دوستش داشته دوباره هم اگر کسی را دوست داشته باشد همان کار را خواهد کرد .
علت اینکه اینها را می گوییم بخاطر این است که نگاه کنیم به اشتباهاتمان ومتوجه شویم که این اشتباهات ما به شناخت و آگاهی و اعتقاد و باور ما و یا احتیاج ها و نیازهای ما و به احساسات عواطف و هیجانات ما مرتبط است .
و به همین جهت است که غالب اوقات قابل توجیه است یعنی میشود آنرا فهمید و نه اینکه بگوییم اشتباه نشده نه اینکه ما مسئول و مقصر نیستیم ولی کاملا مطلب را به گونه دیگری درک میکنیم .
روزی که به این مورد توجه کردیم و بریم سراغ دیگران باید همین مطلب و مورد را در باره دیگران هم به حساب بیاوریم چه اعتقاد و باوری داشتند چه احتیاج و نیازی داشتند چه احساسات و عواطف و هیجاناتی داشتند .
اگر به این صورت نگاه کنیم خیلی از اوقات میتوانیم متوجه بشویم که ما و حتی آن کسانیکه ما آنها را خوب میدانیم و دوست داریم و حتی رفتارشان را درست میدانیم ای بسا همان کارها را میکنند .
بنابراین یک بار، آسیبی که دیگری به ما زده است یا مشکل و مسئله ای که دیگری برای ما بوجود آورده است كه غالب اوقات آدمها بدون توجه به این سه مورد آسیب را شاخ و برگ می دهند و آن را افزایش یا چند برابر می كنند ما میتونیم تفكیك و تقسیم کنیم تا بتوانیم راحت تر با موضوع برخورد کنیم .
مورد دوم این است که در این گونه موارد مسئله اشتباه و یا تقصیر و گناه خود ،سهم ما چه است؟
فرض بفرمایید که یک کسی می آید و یک بیزینسی میکند و در این مورد با مشکلاتی روبرو میشود و بعدا سراغ شما می آید و از شما میخواهد که به او مثلا پولی بدهید که مشکلش را درست کند و شما در مقابلش از او انتظار و توقعی مثلا بهره را دارید اما جلوی خانواده یا دیگران می گویید خواستم كمكش كنم و بعد اون بیزینس خراب میشود خوب درست است که این آدم حتی میتواند اشتباه کرده باشد یا برخی از اوقات اشتباه نکرده باشد و به دلیل شرایط اقتصادی به این وضع افتاده باشد ولی شما نمیتوانید اینجا موضوع را به عنوان یک اشتباه اقتصادی برای خود نادیده بگیرید یعنی شما هم یک اشتباه اقتصادی کرده اید شما به عنوان فقط و فقط از در کمک بر نیامدید برای آنکه از در کمک بود اولا باید فقط کمکی میکردید که امکان داشتید و دوم نباید انتظار برگشت میداشتید و آماده بودید برای برنگشتنش .
یا در زندگی زناشویی و یا در روابط دیگر و این موضوع دومی که وجود دارد این است که خیلی از اوقات دراین زمینه هر چند اون آدم میتواند مقصر باشد و مسئول باشد ما هم تقصیری داریم خیلی از اوقات چون از ما شروع شده است اگر ما یک چنین اشتباهی را آغاز نمیکردیم او هم چنین اشتباهی را نمیکرد درست است که او مسئول اشتباه خودش است ولی ما هم مسئول بوجود آوردن شرایطی برای آن اشتباه هستیم .

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2338
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 22:09
2-12-1393, 22:09

نشانه های امید قدم چهار قسمت 9

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 9

 

احساسات
ما ميخواهيم احساستمان را به همان شكل و طريقي كه رنجش هايمان را بررسي كرديم ، بررسي نماييم : اين به ما كمك مي كند تا نقش خود را در زندگي كشف كنيم . بعلاوه اكثر ما تا آغاز پاكي خود بكلي احساس كردن را فراموش كرده بوديم . و حال ، حتي اگر مدتي است كه پاكيم اما هنوز در حال كشف راه‌هاي مختلفي هستيم كه از آن طريق احساسات خود را سركوب و خفه مي‌كرديم .

«احساسات».
ما هم حس داريم هم احساس و تفاوتي بين حس و احساس وجود دارد.
ما با حواس پنجگانه شامل بينايي، شنوايي، بويايي ،چشايي و لامسه - به اين حس ها مي توان حس ششم را هم اضافه كرد - با دنياي پيرامون خود ارتباط برقرار مي كنيم و بر همین اساس دريافت هايي مي كنيم و نسبت به اين دريافت ها، دست به تجزیه و تحلیل می زنیم. این تحلیل با استفاده از فیلترهای درونی ما صورت می گیرد که باورها، ارزش ها، اعتقادها، تجربه ها، تصاویر ذهنی، صداها و نحوه تصمیم گیری مان را شامل می شود. این فرآیند حالي در ما به وجود مي آورد كه به آن احساس مي گوييم.
احساس چيست؟ وقتي موضوعي در ذهن و ضميري در وجود ما حالت ها يا شرايط يا وضعي را در ما به وجود مي آورد كه به نوعي توجه ما را جلب مي كند و مقداري از انرژي رواني را به سمت خود مي كشد يا ما اين انرژي را به اين موضوع و مطلب اختصاص مي دهيم، آن را به عنوان احساس مي شناسيم.
برای نمونه، شخصی را می بینیم که توجه ما را به خودش جلب می کند. نسبت به آن شخص حالی به دست می آوریم که این حال را احساس می گوییم.
می خواهیم احساسات شخصی خود را شناسایی کنیم و متوجه پیام آنها شویم و شیوه روبه رو شدن و مشارکت با آنها را یاد بگیریم.
چرا می گوییم احساسات شخصی؟ برای اینکه هر کدام ما راجع به هر موضوعی می توانیم حال و احساس متفاوتی داشته باشیم. برای اینکه آن موضوع از فیلترهای درونی باورها، اعتقادات، ارزش ها و تجربیات ما می گذرد و نتیجه حال و احساس ما هم متفاوت است.
متوجه شدیم ما با حواس های خود شامل بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و بینایی با جهان و پیرامون خود ارتباط برقرار می کنیم اما هر کدام نتیجه حال و احساس مان متفاوت است. برای نمونه، من و شما یک موسیقی را با هم گوش می دهیم. هر دوی ما با حس شنوایی یک اثر را می شنویم، اما امکان دارد حال و احساس ما با هم متفاوت باشد.
یعنی اینکه من از آن موزیک خاطره بدی دارم. نتیجه بد شدن حال من است، اما شما خاطره خوشی دارید و احساس شادی می کنید یا اصلا سلیقه ما در گوش کردن به موسیقی متفاوت است. پس هر دوي ما از طريق حس شنوايي موسیقی را دريافت كرده ايم، ولي حال و واكنش ما متفاوت است.
به همين دليل حس هاي ما همگاني و مشترك است، اما احساس هاي درونی ما شخصي و متفاوت است. ممکن است من به کسی احساس تعلق کنم، اما شما نه. به همین دلیل احساس مان هم متفاوت است. یکی از دوستان با ما شوخی می کند حتی شاید بد و بیراه بگوید و فحش بدهد. امکان دارد ما به این نوع شوخی بخندیم، اما شخص دیگری حتی از ما تعریف هم بکند، ناراحت شویم.
در شرایط هم احساس مان با خودمان متفاوت است. امکان دارد در یک لحظه یکی به ما سلام کند ما با خوشرویی جواب سلام او را بدهیم، اما اگر او سلام را چند بار تکرار کند، نتیجه واکنش ما متفاوت می شود. شاید واکنش تندی از خود بروز دهیم. در حالی که در یک زمان و از یک شخص ما یک واکنش را دیده ایم، اما با هر بار شنیدن واکنش ما هم تغییر می کند.
این را می خواهم بگویم که مغز ما تنها گیرنده و فرستنده نیست، بلکه گیرنده سازنده و فرستنده است. با اینکه یک پیام را دریافت می کند، اما در مغز ما تجزیه و تحلیل انجام می شود. یعنی از فیلترهایی می گذرد. بعد امکان دارد هر بار نسبت به حال و هوای احساسی ما خروجی متفاوتی تحویل دهد.
گاهی اين احساس به اندازه ای قوي و نيرومند مي شود كه كنترل را در زمينه های مختلف از ما مي گيرد و ما را وادار به حالات و رفتاري مي كند كه داوطلبانه به دنبال آن نيستيم يا حتي رفتاري را انجام مي دهيم كه مخالف ميل و خواسته ما است.
یعنی گاهی در حالی كه با رفتاری مخالفیم و در مقابلش مقاومت مي كنيم، ولي همچنان آن رفتار از ما سر مي زند و واكنش يا گفتاري از بروز می کند كه وارد مرحله اي به نام هيجان مي شويم كه قوي و نيرومند است و با خود انرژي و جهت و هدف دارد.
بنابراين وقتي موضوعي توجه ما را به خودش جلب مي كند، در ما حالي به دست مي آيد كه اين حال را احساس مي گوييم.
احساسات مانند يك خبرنگار يا پستچي است كه براي ما خبر مي آورد و ما به جاي اينكه با موضوع روبه رو شویم، این نیروی درونی، این خبرنگار را مي كُشتيم يا سركوب و زخمی مي كرديم. چون نمی توانستیم با احساس مان رابطه برقرار و مشارکت کنیم. اگر خسته است، چگونه خستگی اش را برطرف کنیم. اگر زخمی شده، چگونه درمانش کنیم.
برای نمونه، ما ناراحت مي شديم. به جاي اينكه با اين موضوع روبه رو شويم، مواد مصرف مي كرديم كه اين احساس را سركوب يا خفه كنيم. بلد نبودیم و نمی دانستیم با خجالت، شرمندگی، حقارت، طرد شدگی، بی قراری، کلافه گی، هیجان ها، موفقیت، شادی و ... چگونه ارتباط برقرار کنیم و به ابرازشان بپردازیم. به همین دلیل واکنش های نابجا از خود بروز می دادیم و درگیر احساس های دیگری شدیم که آزار و اذیت برای خود و دیگران در پی داشت.
وقتی ما به خاطر تنهایی، غم و کسالت به مواد، الکل، خوردن و شهوت رو می آوریم، در واقع درون انسانی ما دارد موضوعی را ابراز می کند. نشان می دهد که من در موضوعی غرق شده ام. هر دلیلی که داشته باشد، یعنی اعتقادی که من به این شکل نشانش می دهم.
به نظر من باورها و اعتقادات آدمی در رابطه ای که با مواد، غذا، شهوت برقرار می کند، خودش را نشان می دهد. وقتی آدم گرسنه نیست و غذا می خورد، یعنی من اگر گرسنه نیستم، غذا می خورم به این خاطر که من ناراحت و کلافه ام و می گویم من تحمل حس کردن این مسایل را ندارم.
تحمل زندگی برایم بسیار سنگین شده است. هیچ خوبی به جز این غذایی که جلوی من قرار دارد را نمی توانم احساس کنم. در واقع ما به این خاطر که در مقابل یک محرک تسلیم شده ایم، بخشی از وجود خود را کنار گذاشته ایم ومی خوریم.
ما با پرخوری یا مصرف مواد و الکل بخشی از وجودمان را نادیده می گیریم و به خود آسیب می رسانیم یا سرکوب می کنیم. در واقع قلب مان را پشت سر هم می شکنیم. از این می ترسیم که دیگری این کار را انجام دهد!
وقتی قرار است با یک نفر روبه رو شویم، معذب می شویم. وقتی یک نفر را از دست می دهیم، درد می کشیم. درد همان مشکلی است که باید در آن لحظه با آن روبه رو شویم. وقتی قرار است با یک مسئله ای رو در رو شویم، دچار اضطراب می شویم و احساس معذب شدن می کنیم. بعد با مصرف مواد یا خوردن فکر می کنیم می توانیم بر این حس بد پیروز شویم.
تجربه های زیادی در این مورد داریم. آدمی حس می کند که به اندازه ای کوچک و ناچیز است که امکان دارد این درد او را از پا در بیاورد. به نوعی می خواهیم از آن فرار کنیم، ولی حقیقت این است که ما آن لحظه درد را تجربه می کنیم.
بله ما این ها را تجربه کرده ایم. تنها کاری که مصرف مواد یا خوردن می کند، این است که درد را دو برابر می کند، ولی از بین نمی برد. چون دردی که قبل از مصرف داشتیم هنوز سر جایش است و حالا ما یک درد جدید به آن اضافه کرده ایم.
درد جدید این است که به خودمان می گوییم باورم نمی شود من معتاد شده ام. باورم نمی شود من این همه غذا خورده ام. من را چه می شود؟ یعنی من روزی می توانم زندگی ام را سر و سامان بدهم؟ می توانم زندگی ام را از شرایط کنونی بهتر کنم؟
البته اين مطالب به اين معني نيست كه احساسات زبان روح هستند. به عقيده من بعضي از احساسات روح مرا محزون كرده اند. روح من اسير بعضي از احساسات است. احساسات در این مورد نقش مهمی دارند.
احساسات در و پیکر ندارند.
نمی دانم شما درباره احساسات چقدر می دانید. شما چیزی را احساس می کنید؛ مثل اینکه آدم خودش را زخمی کند. به اصطلاح اقدام به خودزنی کند. این یک احساس نافذ است و به هیچ وجه منطقی نیست.
احساسات می توانند برای بیرون آمدن از این وضع و عکس العمل نشان دادن کمک مان کنند و از این نظر خوب هستند.
وقتی در حال قدم زدن هستیم یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی ناشی از منفجر شدن را می شنویم. قلب ما سریع تر می زند و ما می خواهیم از این خطر فرار کنیم. این احساس است.
احساس برای این است که با یادآوری اتفاقاتی در گذشته به ما کمک کنند تا بتوانیم به سرعت واکنش نشان دهیم.
کار احساسات این است که شرایط موازی را به ما یادآوری می کند. احساسات می توانند ما را فریب دهند. زیرا گاهی اوقات ما شرایط حال را به شکلی اشتباه به گذشته ارتباط می دهیم. برای نمونه، با یک فرد جدید می خواهیم همکاری کنیم یا آشنا شویم قبل از اینکه اطلاعاتی در مورد اخلاق کسی داشته باشیم چهره شخص جدید با چهره ای که قبلا از آن تجربه داشتیم شبیه باشند یا هم اسم باشند.
مغز ما از طریق احساسات ما را به گذشته می برد. اگر تجربه خوبی داشته باشیم می گوییم این آدم خوبی است و اگر تجربه بدی داشته باشیم می گوییم این آدم بدی است. در صورتی که شخص جدید ربطی به تجربه گذشته ما ندارد.
گاهی من در گذشته در یک مکان عمومی همانند سینما یا استخر یا از یک وسیله همانند خودرو یا موتور سیکلت آسیب دیده ام، به همین خاطر اجازه نمی دهم افراد خانواده یا فرزندم هم از آن مکان یا وسیله مورد نظر استفاده کند.
ما در ارتباط دادن شرایط حال به گذشته خیلی خوب عمل می کنیم. مغز ما برای پردازش سریع اطلاعات از این روش استفاده می کند. متاسفانه گاهی اوقات ما شرایط را خیلی سریع به هم ربط می دهیم و خرافات به همین شکل به وجود می آیند.
ما فکر می کنیم ارتباطاتی را می دانیم یا می بینیم که در واقع وجود ندارند و بعد چون ما فکر می کنیم ارتباطی را می بینیم، بر اساس آن شروع می کنیم به بروز رفتارهای مختلف و درگیر مشکلات مختلفی می شویم. در حالی که ما نباید به آن شکل عکس العمل نشان می دادیم.
پس میزان تفاوتی که بین احساسی که شخص به محرک ها دارد و آنچه آنها از نظر واقعی هستند نقش بسیار مهمی در بسته بندی احساسات ما دارد که ممکن است نگران یا افسرده باشیم.
در انجمن معتادان درباره رابطه عقل و احساسات فکر و به آن توجه می کنند
بعد از کارکرد قدم ها من خودم را موجودی عاقل فرض می کردم، ولی گاهی اوقات تسلیم احساسات و عواطفم می شوم. بنابراین دوست دارم به رابطه این دو پی ببرم.
می دانم وقتی در فضایی تاریک و بسته و ناشناخته قرار می گیرم، احساس ناامنی می کنم و حالم بد می شود. من فکر می کنم ترس از تاریکی دارم و در تاریکی اصلا احساس خوبی ندارم.
بخشی از من که به عقل وابسته است، به من می گوید حتی اگر در تاریکی اتفاقی بیفتد، می توانم از پس آن بر بیایم. حتی شب ها که در خانه تنها هستم، چراغ ها را روشن می کنم و می بینم وسایل هیچ تغییری نکرده اند، ولی هم اینکه چراغ را خاموش می کنم، ذهن من شروع می کند به ساختن تصاویر ترسناکی که نمی دانم از کجا می آیند.
با کوچکترین صدایی چاقو را می گیرم توی دستم. فکر کنم ذهن بازیگوش من احساس نا امنی می کند و از من امنیت می خواهد. فکر کنم پیشتر با دیدن فیلم ها و شنیدن داستان های ترسناک طفلک را ترسانده ام. این بار در شرایطی با او صحبت می کنم و می گویم عزیزم نترس من با تو هستم.
یک شب در روستایی که قبرستان داشت، همراه چند نفر رد می شدیم. من کمی از دوستانم جدا شدم. تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.صدای وزش باد را ذهن من تبدیل به صدای فریاد ارواح می کرد و سایه ها شبیه ارواح... مخصوصا تصاویری که از گوشه چشمم می دیدم اصلا فکر نمی کردم در شرایط آنقدر بترسم. بعضی از ما در این شرایط دچار هراس می شویم. چون ذهن ما نمی تواند احساس راحتی بکند.
می گویند اگر دچار هراس شدید سعی کنید خودتان را آرام کنید. البته این کار به حرف آسان است، ولی به هر حال باید یاد بگیریم خودمان را آرام کنیم. نفس کشیدن های عمیق در این مواقع کمک زیادی به ما می کند تا نفس برای فرار داشته باشیم
خدایا با من چه کرده ای، من طعم ترس را به خوبی چشیدم.
احساسات وعواطف از کجا سرچشمه می گیرد. آیا ذاتی هستند یا اکتسابی؟
فرضیه ای وجود دارد که می گویند ما با سه احساس اصلی به دنیا می آییم:
1- عشق
2- ترس
3- خشم
با ترکیب این سه احساس تمامی احساسات ما در بزرگسالی شکل می گیرد.
تجربه ها و حوادث دوران کودکی است که احساسات و عواطف ما را در بزرگسالی شکل می دهد. یعنی تجربیات کودکی است که به ما می گوید چه کسی را دوست داشته باشیم و از چه کسی متنفر باشیم یا از چه کسی عصبانی شویم.
می دانیم که انسان سه ترس طبیعی یا به نوعی همراه با خود دارد. یکی ترس از هر پدیده تازه و جدید است که در برخی از کودکان به شدت دیده می شود. دوم ترس از صدای بلند و ناگهانی که موجب وحشت برخی از کودکان یا نوزادان و حتی بزرگسالان می شود و ترس سوم اینکه زیر پا خالی شود و ما ناگهان رها شویم.
کودکان با غریزه کافی ترس به دنیا می آیند، ولی معمولا مسایل زیادی وجود ندارد که آنها را بترساند. آنها به تدریج می آموزند که از چه چیزی بترسند. برای نمونه، اگر شما چیزی که شعله ور و در حال سوختن است را نزدیک کودک ببرید، کودک سعی می کند با دستش شعله های آتش را بگیرد و اصلا نمی ترسد و نمی داند که آتش می سوزاند.
خیلی از ترس ها هستند که در شرایط و تجربیات زندگی درون آدم شرطی می شوند و از چیزی که ابتدا نمی ترسیدیم، بعدها دچار وحشت می شوند. برای نمونه، دیدن بعضی از حیوانات همانند سوسک یا موش یا سوار شدن در هواپیما یا وارد شدن به تونل گاهی به ترس بیمارگونه یا هراس تبدیل می شود.
احساسات و عواطف اصلی با ما زاده می شوند، ولی چگونگی شکل گیری آنها به حوادث زندگی ما بستگی دارد.
خوشبختانه امروز با روش ها و تکنیک های خاص می توانیم از این ترس ها رها شویم. باید توجه داشت که اگر برای آنها کاری انجام ندهیم آنها پایدار خواهند ماند. ما به چگونگی و شکل گیری ترس و از اداره کردن آن کمی آگاهی به دست آوردیم، اما در مورد احساسات مثبت همانند دوست داشتن و محبت کردن چطور؟
آدم وقتی یاد دوران خوش گذشته می افتد وبه عکس هایش نگاه می کند و خاطرات خوب برایش زنده می شود یا وقتی عکس عزیزانش را می بیند، این دوست داشتن و محبت از کجا می آید و چه کار می کند؟
آگاه شدیم که انسان با احساسات و عواطف و نیاز های اصلی به دنیا می آیند که مهمترین نیاز اولیه اش غذا و تمایل به خوردن است.
بعضی ها اعتقاد دارند عشق و محبت به تدریج شکل می گیرد و کسی که به ما غذا می دهد دکمه شروع این فرایند را می زند. کسی این فرضیه را آزمایش نکرده بود. می دانیم انسان علاوه بر نیاز فیزیکی نیازهای حقیقی هم دارد که یکی از آنها عشق و محبت و نوازش و لمس کردن است.
محققان بر همین اساس آزمایشی را انجام داده اند. یک بچه میمون را از مادرش جدا کردند و دو مادر مصنوعی ساختند. یکی از آنها با سیم های مفتولی بود که به او غذا می داد و مادر دیگر از پارچه های نرم درست شده بود.
در این آزمایش متوجه شدند که بچه میمون بعد از غذا خوردن به سراغ مادر پارچه ای می رود و ساعت های زیادی را در بغل او می گذراند. آنها بعد از مدتی تصاویر ترسناکی نشان بچه میمون می دادند و دیدند که بچه میمون سراغ مادر پارچه ای می رود. با اینکه کاری کردند که از مادر پارچه ای بعضی وقت ها طرد شود.
وقتی ما دچار مشکل عاطفی می شویم، معمولا سراغ مادر یا افراد خانواده و آشنایان می رویم، اما وقتی سراغ خانواده رفتیم و خانواده مشکلات عاطفی بیشتری تولید کرد، آن موقع چه می کنیم؟ آیا باز هم می خواهیم پیش خانواده بمانیم؟
میان احساسات و عواطف کودکی و تمایل به خانواده رابطه وجود دارد. حتی اگر خانواده مشکل عاطفی داشته باشد.
تا حالا دقت کرده اید اگر ما از خانوداه دچار آزار و اذیت شده باشیم یا با آنها دعوا کرده باشیم، اگر دیگران بخواهند به خانواده ما آسیب برسانند ما نمی توانیم تحمل کنیم و از خانواده دفاع می کنیم؟
نیاز ما به لمس کردن و نوازش خیلی مهم و ضروری است.
وقتی کودکی در دوران طفولیت هیچ کس را نداشته باشد، هیچ محبت و تماسی نداشته باشد، چه اتفاقی می افتد؟ این شخص افسرده می شود و احساس هولناک افسردگی کاری می کند حس ناامیدی القا شود و نابسامانی عاطفی به وجود می آید که منجر به تنهایی و انزوا می شود.
ما به محبت و تماس لمسی نیاز داریم و اگر این نیاز را از افراد خانواده دریافت نکنیم، امکان دارد برای برآورده کردن این نیازمان به دیگران رجوع می کنیم و دیگران از ما سوءاستفاده کنند و آسیب بخوریم. برای همین باید مواظب باشیم که کودکان، همسر و افراد خانواده این نیاز را از خود ما دریافت کنند.
احساس درد
محققان آزمایشی را با فن آوری جدید اسکن مغزی انجام دادند که با مشاهده تغییرات فعالیت های مغزی حس همدردی را مورد بررسی قرار می دهد.
موضوع اصلی این است که ما دیگران را چطور درک کنیم. همه این حالت را تجربه کرده ایم که گاهی اوقات موجب آزار یک فرد شده ایم. بدون اینکه متوجه شویم. گاهی کسی موجب آزار ما شده است. به حدی که دندان ها و انگشت هایمان را بهم فشردیم، ولی آنها متوجه نشده اند.
می خواهیم بدانیم وقتی چنین احساسی پیدا می کنیم، چه اتفاقی درون مغز ما رخ می دهد. در واقع دنبال پاسخی برای این پرسش هستیم؛ دردی که ما احساس می کنیم تا چه اندازه در درک درد دیگران موثر خواهد بود؟
این آزمایش دو مرحله دارد. مرحله اول مربوط به وقتی است که کسی فیلمی تماشا می کند و طی آن یک نفر توسط فرد دیگری آسیب می بیند و درد می کشد. مرحله دوم مربوط به خود شخص است که توسط شخص دیگری پیوسته ضربه می خورد و درد می کشد و یک درد متوسط را تجربه می کند.
بعد از آزمایش وقتی اسکن مغزی را با هم مقایسه کردند، همدردی کمیتی قابل اندازه گیری بود. در هر دو حالت وقتی ما خودمان درد می کشیم یا کسی را در حال درد کشیدن می بینیم، بسیاری از بخش های مشابه مغز تحریک می شود.
موضوع مهم در این آزمایش فعالیت مغزی مشابهی است که ما نه تنها موقع درد کشیدن بلکه موقع به یاد آوردن خاطره دردناک هم در واقع این حس را تجربه می کنیم. (قابل توجه افرادی که دردهای گذشته را با خود حمل می کنند و نمی خواهند زخم و دردهای گذشته را ببخشند.)
انسان ها در این باره پاسخ های بسیار متفاوتی می دهند؛ من کمی مضطرب هستم. آیا دستگاه آزمایش می تواند نشان دهد که من بخاطر همدردی با دیگران دچار اضطراب شدم یا به یک بیماری اضطرابی مبتلا هستم؟
نتیجه این آزمایش تقریبا واقعی است.
وقتی فیلم ناراحت کننده ای را به شخصی نشان دادند، متوجه این موضوع شدند که هیچ نقطه قرمز رنگی در مغز شخص دیده نمی شود. به این خاطر که شخص مورد آزمایش انسان دل رحمی نبود. در حالی که خود را در خانه بسیار دل رحم نشان می داد.
وقتی تعداد پرسش تستی از وی گرفته شد، خوب پاسخ داد اما آزمایش چیز دیگری را نشان می داد. وقتی شخصیت های ضد اجتماعی را مورد بررسی قرار دادند، متوجه این موضوع شدند که آنها دل رحم نیستند، اما در پرسش نامه ها طوری وانمود می کنند که شهروندان بسیار خوب و دلسوزی هستند.
ما هنگام تکمیل پرسش نامه ها سعی می کنیم ویژگی های خوب مان را پر رنگ تر نشان دهیم، اما آزمایش ها بیشتر واقعیت شخصیت ما را را نشان می دهند. این موضوع در مورد ما معتادان به شدت صدق می کند. ادای روشنفکری در می آوریم. به همه راهکارهای محبت آمیز نشان می دهیم، اما خودمان در شرایط طور دیگری رفتار می کنیم و خود محوری حرف اول را می زند. به نظر شما ما می توانیم ترازنامه درستی از خودمان بگیریم؟
به نظر می رسد حس همدردی در اعماق مغز ما تثبیت شده است. وقتی ما کسی را در حالت ناراحتی یا تحمل درد می بینیم، مغزمان به فعالیت می افتد و این احساس را می شناسد و نسبت به آن واکنش نشان می دهد. در واقع داریم همان حس را تقلید می کنیم. این نشان می دهد ما موجوداتی بسیار اجتماعی هستیم و این سرشت ما است. افرادی که پیرامون ما هستند، فقط پیرامون ما نیستند بلکه جزیی از ما هستند.
فن آوری پیشرفته و گاهی اوقات آزمایش های بی رحمانه ما را با عواطف بشری آشناتر کرد، اما ما به صورت دیگری هم می توانیم به نقش احساسات و عواطف در زندگی مان پی ببریم. حوادثی که به طور اتفاقی و به صورت هولناک در زندگی ما رخ می دهد و حاصل می شود. احساسات و عواطف در تمامی بخش های زندگی ما نقش ویژه و مهمی را ایفا می کند.
در یکی از آزمایش ها، پزشکان در مغز توموری را مشاهده کردند و پس از عمل جراحی و برداشتن تومور متوجه شدند بخشی از بافت های مغز مسئول پردازش احساسات جدا شده است. این شخص که متاهل بود بعد از جراحی تمایل احساسی به همسرش نداشت. حتی دوست نداشت همسرش به او دست بزند.
هوش او تغییر نکرده بود و تواست به شغل قبلی خود ادامه دهد. او می دانست به نوعی تغییر کرده است و از این نظر خیلی چیزها را از دست داده بود. می گفت هیچ احساسی ندارم و احساسات و عواطف را به خاطر می آورد، ولی دیگر آنها را حس نمی کرد و علاقه حسی به همسرش نداشت.
یکی از دانشمندان این شخص را مورد آزمایش قرار داد. او می خواست به رابطه میان احساسات و عقل پی ببرد.
پژوهشگر به او می گفت، من فکر می کنم شما به جای احساس از عقل و منطق بهره می گیرید. برای نمونه، فکر می کنید چه کسی هستید؟ چه مسئولیتی دارید و چه کاری را باید انجام دهید؟ معمولا کارهای تان را این طور پیش می برید.
آن شخص گفت: بله. من معمولا به جای دریافت احساس سعی می کنم آن را مجسم کنم. حتی چند روز پیش داشتم فکر می کردم شاید مردم آزارها احساس ندارند. من نمی خواهم یکی از افراد این گروه آزاررسان باشم. شاید عجیب به نظر برسد، اما اگر هم آن طوری بودم، فکر نمی کردم که اذیت شوم البته من این کاره نیستم.
وقتی از پزشک پرسیده شد که چه عاملی باعث دگرگونی مهم درون او شده است، پاسخ داد: در حین جراحی قسمتی از بافت مغزی او برداشته شده است. به همین خاطر او وقتی می بیند کسی در حال اشک ریختن است، متوجه می شود که طرف ناراحت است، ولی اینکه این حالت احساسی درون او به وجود بیاورد، مسئله دیگری است. گاهی اوقات ممکن است او فکر کند چنین احساسی را هم داشته باشد و نسبت به احساسات دیگران واکنش نشان دهد، ولی اینکه بتواند این احساس را در تصمیم گیری هایش دخالت بدهد، فرایند متفاوتی طلب می کند.
بیمارانی همانند این شخص نشان دادند که فعالیت مغز در زمینه های عقلانی و منطقی از احساسات ما کاملا جدا نیست. در گذشته این عقیده وجود داشت که فرایند عقلانی و منطقی روند تصمیم گیری ما را کنترل می کند، اما در آزمایش های جدید مشخص شده است که احساسات و عواطف چقدر در تصمیم گیری ها ما نقش دارند.
آزمایش های جدید نشان می دهد که فرایند تصمیم گیری تنها بر اساس منطق و عقل بنا نشده است. امروز می دانیم که یکی از قواعد ذهن ما بر اساس درد و لذت پیش می رود و از هر چیزی که دردش بیاید، دوری می کند و به سوی لذت می رود. این قانون کلی را ما در زندگی روزمره خود هر روز تجربه می کنیم.
ما فکر می کنیم کارهایی که انجام می دهیم، عقلانی و منطقی است و احساسات در آن دخالتی ندارند، اما آنچه که فکر می کنیم یک تصمیم منطقی است، در واقع نوعی منطق تراشی در تایید احساسات مان است و منطق در آن نقشی کمتری داشته است.
ما تصور می کنیم در فعالیت های روزمره بیشتر از ویژگی عقل و منطق کمک می گیریم و احساسات نقش چندانی ندارند، اما امروز می دانیم احساسات از عقل و منطق جدا نیستند و در تمامی تصمیم گیری های ما دخالت دارند.
انسان موجودی است كه از ابتدای تولد قسمتی از وجودش پر از انرژی است. این انرژی درونی در حال حركت و چرخش است. تجسم كنید این قسمت از وجود ما که انرژی آن از سلول عشق تشكیل شده است.
یعنی سرتا پای ما عشق است و چیز دیگری وجود ندارد. البته وقتی متولد می شویم و شروع به رشد می كنیم، توسط حس ها و بعضی از این سلول ها در طی تجربه های تلخ و شیرین زندگی نکاتی را ثبت و ضبط می کنیم که گاهی دوست داریم و برخی مواقع هم دل خوشی از آنها نداریم.
این سلول ها کار و وظیفه شان را به خوبی انجام داده اند، ولی امکان دارد شخص از شکل گرفتن یک سری اتفاقات ناخوشایند خوشحال نبوده است. ما باید بپذیرم پیام این احساسات را نادیده گرفته ایم و برایش کاری انجام نداده ایم. به عبارتی صدایش را نشنیده گرفته ایم. حالا بعد از چندین سال و گاهی اوقات هنگام افتادن در چاله چوله های زندگی و در شرایط و مواقعی به خاطر زنده و در جریان بودن این انرژی خود را نشان می دهد. دوباره آن صداها را می شنویم و چون یاد نگرفته ایم، نمی دانیم با این قسمت چه كار كنیم. این صداها برایمان تاریك و نا آشنا هستند. به قدری که احساس می كنیم این خود من نیستم.
همه ما آسیب خورده هستیم. در کودکی یا نوجوانی کسی را دوست داشته ایم و به او نزدیک شده ایم یا این شخص به ما نزدیک شده است، اما در نهایت از این شخص آسیب دیده ایم. در اصل دوست داشتن، عشق ورزیدن و برخورداری از صمیمیت در وجود ما زخمی شده است.
در آن زمان نمی توانستیم یا بلد نبودیم با این احساسات زخمی چگونه برخورد کنیم. به جای اینکه بیاموزیم چگونه با این احساسات برخورد و آنها را ابراز کنیم و به این وسیله به مرحله بالاتری از صمیمت و دوست داشتن برسیم.
نداشتن این مهارت و آگاهی باعث شده است آن دوستی را قطع کنیم و از بین ببریم یا دوباره دوست شدیم، ولی هیچ وقت این زخم را درمان نکرده ایم.
این باعث شده است هر زمان با شخصی به آن مرحله از دوستی برسیم، آن زخم دوباره خود را به ما نشان بدهد و ما را بر می گرداند نقطه اول و می گوید نزدیک نشو! چون دوباره آسیب می بینی.
ما احتیاج به ترمیم درون خود داریم. نیاز داریم به این درک برسیم که کی و چی هستم. خودمان را معنا کنیم. ما هیچ وقت خودمان را معنا نکرده ایم. توانایی و استعداهای من چیست؟ برای برآورده کردن نیازها و خواسته هایم چگونه رابطه بگذارم، این رابطه چه اندازه برایم ارزش دارد؟
تا اینجا متوجه شدیم واقعیت وجود ما پر از انرژی شور، عشق، بخشش، زیبا، سرزنده و خستگی ناپذیراست، ولی بر اثر اتفاقاتی كه در زندگی می افتد و حل شان نمی كنیم یا بلد نیستیم یا توانایی آن را نداریم كه حل شان كنیم یا فكر می كنیم حل كردیم و به همین خاطر آنها را کنار گذاشته ایم، ولی در واقع حل نشده باقی مانده اند، درمان اتفاق نمی افتد و ما در درد و کلافه گی به سر می بریم و نمی توانیم به اصل خودمان برگردیم. تمام كاری كه در این قدم در مورد احساسات انجام می دهیم برای شنیدن و روشن كردن تمام وجودی مان است.
با كاركرد قدم ها، دقیق، جستجو گرانه و بی باكانه نگاهی به این قسمت وجودی مان می اندازیم. به اینکه چه اتفاقاتی برای ما افتاده است كه بعضی از احساسات مان از ما دور شدند و آسیب دیدند و بتوانیم با یك برنامه ریزی واصول روحانی به شفا و درمان بپردازیم.
بعضی از قسمت ها و آسیب های گذشته فقط با گفتن درمان نمی شوند و برای درمان آنها به کارهای دیگری نیاز است. همانند رفتن به طبیعت، جبران خسارت کردن، درست كردن پل هایی كه خراب كردیم و ...
باید مسایلی در ما درست شود. برای عشق به خودمان گاهی اوقات ما همه را می بخشیم، ولی خودمان را نمی بخشیم و بیشتر به خودمان سخت می گیریم. البته این مسایل كلی و تجربه هر كسی شخصی است. باید برای هر كدام راه و روش مناسب آن را به کار ببریم.
بعضی از خاطراتی که ما را اذیت می کند؛ همانند اینکه من آمدم خانه و دیدم مادرم گوشه حیاط فوت کرده، در مغز من ذخیره شده است یا کسی که صحنه تصادف وحشتناکی را می بیند، این اتفاق در مغزش حک می شود و با نوشتن و اقرار کردن تغییری در من به وجود نمی آید.
بعضی از رنجش ها چون در هنگام بروز با آسیب ها، اتفاقات، صدا، تصویر، احساس و خصوصیات دیگری هم زمان بوده است، هنگام درمان نیز باید از تمام این خصوصیات استفاده شود. یعنی ما باید در شرایط ذهنی قرار بگیریم که تمام این عوامل حضور داشته باشند. سپس با ابزاری که اکنون به دست آورده ایم کارهای ناتمام را تمام کنیم. شاید زمانی که این اتفاق می افتد ما کودکی بودیم یا زورمان نمی رسید یا اصلا بلد نبودیم که چه کاری باید انجام دهیم، ولی مهم این است که اکنون بدانیم خوشبختانه راه درمان وجود دارد.
در زندگی، ما با دیگران رابطه داریم و باید مواظب باشیم كه امکان دارد كارهایی انجام بدهند كه ما خوشمان نیاید یا بدمان بیاید. آن زمان كه با كارهایشان به ما نشان می دهند یا به طور مستقیم می گویند که ما چه ضعف و نقصی داریم و چگونه آدمی هستیم، حال ما خراب می شود. این حال، سرآغاز رشد ما است.
متاسفانه در گذشته وقتی این حالت به ما دست می داد و هشداری برای رشد ما بود، ما آن را سركوب یا انكار می كردیم. در هر حال آنها آینه ما هستند. بنابراین با كارهایشان به ما خدمت می كنند. به این شکل که کمک می کنند تا ما با قسمت های درونی خود آشنا شویم و رشد كنیم. هر لحظه نفس كشیدن ما فرصتی است برای رشد؛ چه وقتی تنها هستیم وچه زمانی كه با دیگران هستیم و چه وقتی که به آنها فكر می كنیم.
ما موجوداتی هستیم كه شناخت از خودمان تمامی ندارد و این زیبایی ما است. زمانی كه ما فكر می كنیم از دیگران شناخت كامل داریم، اشتباه می كنیم. چون آنها هر لحظه در حال رشد و تغییر هستند. اینجا است كه رابطه ها زیبا می شوند. وقتی ما حاضر باشیم قبول كنیم هیچ وقت همدیگر را نمی توانیم به طور كامل بشناسیم، نشانه بلوغ و رشد ما است. چون وقتی فكر می كنیم خود و شخص مقابل را می شناسیم، دیگر وقت نمی گذاریم خود و دیگران را بشناسیم و به این شکل رشدمان متوقف می شود.
در این شناخت و رابطه ها اگر چیزی یاد می گیریم، مواظب باشیم که به همدیگر ضربه نزنیم. وصله و لقب نچسبانیم و بگویم طرف خود شیفته، خودمحور، عقده ای است یا چند اصطلاح روانشناسی یاد بگیریم و خرج دیگران کنیم. چون تمام ما تلاش می کنیم تا راهی برای درست و آرام زندگی کردن بیابیم. هیچ کس از دیگری برتر و بهتر نیست و بیشتر شبیه هم هستیم. فقط با هم متفاوتیم. جالب اینجا است که ما خودمان و دیگران را نمی شناسیم.
آن چه ما را زیاد اذیت می کند تنها یک احساس نیست. ما یاد می گیریم چگونه با یک احساس روبه رو شویم. مشکل زمانی است که یک مجموعه از احساسات هم زمان با ما یا با خودشان صحبت می کنند و درون ما بلوا وهیاهو می شود و ما گیج می شویم.
نمی دانیم چه کار باید کنیم و هر کس حال ما را بپرسد، می گوییم: «نمی دونم چمه»
مرتب برای خودمان قدم می زنیم. با اینکه گرسنه نیستیم با خوردن خودمان را مشغول می کنیم. می رویم تلویزیون روشن می کنیم. کانال ها را بالا و پایین می کنیم. بی جهت اس ام اس می فرستیم. چند تا کار را می خواهیم با هم انجام دهیم و چند مورد را هدف گذاری می کنیم. پس از مدتی همه را فراموش می کنیم. چون تحت تاثیر آن احساسات بودیم. بعد پشیمان می شویم از کارهایی که انجام داده ایم. عده ای انگیزه ندارند کاری انجام دهند. نمی دانیم چرا تا این حد بی حس، بی حوصله و شاید خشمگین هستیم یا تنبلی آمده سراغمان و بی انرژی هستیم.
این مجموعه از احساسات احتمال دارد در یک باور ریشه داشته باشد، اما همان باور از سلسله باورهایی که شامل تجربه های تلخ و شیرین و طرز تفکر و تصمیم گیری تشکیل شده باشد. این گونه نیست که اگر شخصی احساس بی ارزشی کرد به او بگویم برو خویشتن پذیری و فروتنی کار کن.
یکی از مسایلی که باید بدانیم این است که گروهی از احساسات خیلی ناراحت کننده و دردناک هستند، ولی هیچ کس از احساسات نمرده است. ممکن است افراد به خاطر کاری در گذشته احساسات شان آسیب دیده باشد. چون چنین فردی فکر کرده است نمی تواند شرایط را تحمل کند. برای نمونه خودکشی کرده است، ولی این کار به خاطر احساس نبوده است. بلکه خودکشی حاصل تصمیم گیری بوده است. چون تصور می کرد دیگر نمی تواند تحمل کند.
احساس چاهی نیست که شخص در آن بیفتد و به خاطر این سقوط بمیرد. تا به حال کسی به خاطر احساس اتفاقی برایش نیفتاده است. همه ما اگر احساسی درون مان باشد، همان لحظه از آن آگاهی پیدا می کنیم. چون احساس از فکر و حس شروع می شود و در بدن خود را نشان می دهد. در نتیجه اگر داریم در بدن مان آن را حس می کنیم، تحملش نیز همان لحظه وجود دارد. چون بدن دارد تحمل می کند. اگر کسی نتواند خودش را از احساس جدا کند، احساس شدت پیدا می کند و تحمل را بر هم می زند و زیاد می شود. مثل فیوز برق می ماند که می پرد.
عده ای از افراد هستند که می توانند خود را از احساس جدا کنند و ناظر احساسات خود می شوند. بدون اینکه درگیر شوند، با این روش زیر فشار احساسات نمی روند. پس اگر در بدن ما احساسی را حس می کنیم، بدانیم در حال تحمل آن احساس هستیم. حتی اگر برای مان دردناک باشد.
خیلی از مواقع ترس از احساس است که ما را فراری می دهد تا خود حس کردن. این را تجربه داشتیم یا شنیدیم که شخصی می گوید: «نه، نه. دیگه من نمی تونم این احساس رو تجربه کنم.» وقتی با این شخص صحبت می کنیم و او را با حسی که از آن حرف می زند، به نوعی روبه رو می کنیم، خیلی زود متوجه این موضوع می شود که توان تحمل آن حس و موقعیت ناشی از آن را دارد. این رو به رویی موجب تغییر احساس در شخص می شود. ترس از این موضوع نشان می دهد روبه رو شدن با احساس گاهی برای شخصی سنگین تر از خود آن احساس می شود.
برخی افکار و باورها احساس را می سازند. پس باید باور و افکار را باز کنیم و هر جا مسئله و مشکل داریم، با آن روبه رو شویم. جاهایی که لازم است را تغییر دهیم و فکر و باور را از احساس جدا کنیم.
بعضی از باورها از دوران کودکی در ما شکل گرفته است. باید با ترازنامه برسیم به آن باور اصلی و قوانینی که بر اساس آن باور برای خود گذاشته ایم و بر همین اساس هم رفتار می کنیم. برای نمونه، تصميم گيری ما در مورد مسایل مهم زندگي با دانش بسيار كم و محدود آن هم درباره آينده مبهم خواهد بود. به همين جهت ما با شك و ترديد و دودلي همراه هستيم. اطميناني در كار نيست و جهاني پر از احتمال و امكان كه باعث ناراحتي شديد مي شود را پيش رو داريم.
در مورد درستی تصميم گيري و انجام كارها، معيار ما پيروزي و شكست يا قضاوت ديگران است. زماني كاري را اشتباه مي دانيم كه با شكست و ناكامي روبه رو شويم يا احتمالاً به دليل انتخاب و تصميمي كه گرفته¬ايم، مورد سرزنش و قضاوت و نظر بد مـردم قراربگيريم. در نتيجه باور بد بودن و ايراد داشتن در ما به وجود می آيد كه با شك، ترديد، شـرم، احساس گنـاه و تقصير همراه است.
بدتر اينكه خـود و ديگران را شایسته تنبيه و مجازات مي دانيم. دایم در اضطراب و نگراني از اشتباه و شكست به سر مي بريم. از قضاوت و نظر بـد ديگران هراس داريم و از اين مي ترسيم که آبـرو و حـرمت اجتماعي¬مان لكه دار شود. اين موضوع باعث اشتباهی بزرگتر به نام پنهان كاري مي شود.
اين مسایل زمينه را براي ايجاد يك باورفراهم مي كند. باور بـه اينكه با پنهان كـاري مي توانيم در امنيت باشيم و اين نـوع طرز تفكر موجب مي شود هميشه در زندگي احساس بدي داشته باشيم و به مرور باعث تنهایي مي شود.
ما زماني تنها هستیم كه کسی هم اعتقاد، نظر يا احساس ما وجود نداشته باشد. اگر كسي هست، خوب، مفيد و مناسب به خصوص براي ما نيست. براي ديگران اهميت وارزش قایل نيستیم و از طرف ديگر همه را بد مي دانیم. در اين حالت به تنهایي خودمان هم آگاهیم.
در جمع هستیم اما با خود می گوییم، چرا همه اینها شاد هستند و من ناراحت؟ چرا من دست به هر کاری می زنم درست نمی شود؟ چرا مرتب از چاله در می آیم و می افتم در چاه؟
به هر چیزی امید می بندم همان موضوع برایم مشکل می شود. همه می خواهند از من سوء استفاده کنند.
بغضی درون ما لانه کرده است که شاید با گریه کردن یا مشارکت کردن کمی سبک شویم، ولی این حالت همیشه گریبانگر ما است. تنهایي نشانه يك آسيب عميق و سنگين و حاكي از خالي بودن وجود ما از پشتوانه و تكيه گاه است. اين تهی بودن موجب مي شود توانایي لازم براي ايجاد ارتباط مطلوب با ديگران را نداشته باشيم.
دليل اساسي تنهایي در بسياري از ما خود مشغولي، گرفتاري و حتي وسواسي است كه با خود داريم. داشتن نظر غير واقع بينانه به ديگران دیگر مشکل ما محسوب می شود.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2008
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 21:52
2-12-1393, 21:52

نشانه های امید قدم چهار قسمت 10

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 10

در این 10 موردی که به آن خواهیم پرداخت، متوجه می شویم که ما مسایل را به صورت افراط و تفریط انجام می دهیم.
مورد اول برای اینکه بفهمیم ما شخصیت عصبی داریم این است که به نوعی با واقعیت و حقیقت سر جنگ و جدال داریم، ولی آن را به راحتی تشخیص نمی دهیم.
واقعیت ها را آن گونه که هست، نمی بینیم و جهان را آن گونه که باید باشد، توصیف نمی کنیم. مسایل را تحریف می کنیم. معمولاً حتی وقتی که مسایل کمیت و عددی مطرح است، اهمیتی به تعداد و تفاوت ها نمی دهیم و به همین جهت در بازگو کردن حوادث و اتفاقات بیشتر جنبه هایی را چند برابر بیشتر و زمینه هایی را چندین برابر کمتر می کنیم و خیلی از اوقات به خود اجازه می دهیم که احساسات و حالت های خود را به عنوان واقعیت خارجی با آنچه اتفاق افتاده است، درآمیزیم.
بنابراین وقتی به کسی گزارشی از اتفاقی می دهیم، به هیچ وجه شباهتی به یک گزارش دقیق و درست و بدون هدف و نظر نخواهیم داشت. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با موضوع ها و مطالبی روبه رو می شویم و احتمالاً وارد مسایلی خواهیم شد که به دلیل ناتوانی در تشخیص واقعیت و درک و کشف حقیقت برای ماعجیب و غریب یا احتمالاً مسئله ساز است.
در این شرایط ما کسی هستیم که واقعیت را آن گونه که هست، نمی بینیم و حقیقت را همان گونه که باید باشد، مشاهده نمی کنیم؛ بلکه در آن دخل و تصرف می کنیم . به همین خاطر آنچه را دریافت و برداشت می کنیم یا آنچه که در حافظه نگه می داریم و به خصوص آنچه که بازگو می کنیم به مقدار زیادی خود، حالت، هدف ها، برنامه ها و انگیزه های مان در آن پیدا می شود. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با دیگران اختلاف نظر پیدا می کنیم و خود این موضوع باعث خشم و عصبانیت ما و دیگران می شود.
دومین مشخصه ما این است که مسئولیت را یا بیش از حد می پذیریم یا احتمالاً از پذیرش آن سرباز می زنیم. ما افرادی هستیم که وظیفه و تعهد و مسئولیت را در هر جایی به نوعی بر می گزینیم و بر مبنای آن عمل می کنیم. بسیاری اوقات در مهمانی ها این بد فهمی برای دیگران به وجود می آید که آیا ما در واقع صاحب خانه هستیم یا ارتباط و نزدیکی ویژه ای با صاحب خانه داریم.
زیرا به گونه ای در مهمانی عمل می کنیم که ما جزو مهمانان نیستیم، بلکه خود میزبان این جمع هستیم. در حالی که عده ای دیگر از ما برخی وقت ها آنچه را که مسئولیت و وظیفه خودشان محسوب می شود، آنچه را که به عنوان پدر و مادر در ارتباط با فرزندان مان باید انجام بدهیم را به درستی انجام نمی دهیم و انتظار داریم دیگران ما را در این زمینه کمک کنند یا وظایف و مسئولیت های ما را انجام دهند. در حالی که برخی اوقات همچنان اختیار و حق را برای خود قایل هستیم.
بنابراین با برداشتن مسئولیت بیش از حد به گونه ای زندگی می کنیم که گاهی به عنوان فردی مزاحم یا دخالت کننده شناخته می شویم. برای نمونه، در خرید کردن. کسی می خواهد خرید کند. اگر من اطلاع داشته باشم یا در آنجا حضور داشته باشم، دخالت می کنم و به نوعی مانع می شوم.
در ذهنم این است که کلاه سر دوست یا آشنایم نرود، ولی واقعیت این است که از درون خشم دارد فعالیت می کند که چرا من نمی توانم خرید کنم یا در ازدواج دیگران دخالت می کنم و راهکار به دیگران می دهم، اما در واقعیت خودم در زندگی موفق نیستم.
در بسیاری موارد ما کسانی هستیم که نقش، وظیفه و مسئولیت خود را به درستی و به موقع انجام نمی دهیم. می دانیم که مسئولیت در تحلیل نهایی مانند درجه حرارت بدن است که وقتی به اندازه و مناسب باشد، نشانه سلامتی است و کمتر و بیشتر بودن آن نشانه بیماری و خطرناک خواهد بود.
بیشتر معتادان چه در زمان مصرف و چه در بهبودی این نشانه و علامت را از خود بروز می دهند. در زمان مصرف از مسئولیتی که در برابر خانواده یا شغل خود داشتیم، فرار می کردیم و با افرادی مصرف کننده رابطه می گذاشتیم. آنها رفیق جانی بودند و در بهبودی نیز همین گونه رفتار می کنیم و از پذیرش مسئولیت های خانواده و کار گریزانیم.
با دوستان بهبودی مشغول کلوپ بازی می شویم و اسمش را می گذاریم خدمت و بیش از اندازه وقت می گذاریم و اگر خانواده اعتراض کنند عصبانی می شویم و می گوییم شما مرا درک نمی کنید و دست به رفتار های ناهنجار می زنیم.
مورد سوم که در ما فراوان دیده می شود بر هم ریختن نقطه نظر مان درباره وقت و زمان است. از طرفی، کسانی هستیم که ممکن است کاملاً در گذشته زندگی کنیم. بنابراین حاضر نیستیم از گذشته های دور چه درباره تاریخی که به نوعی به آنها مرتبط است و چه در دوران کودکی و گذشته خود بیرون بیاییم.
گاهی با وجود اینکه در این زمینه کوشش می کنیم، همچنان کودکان ریش داری هستیم که به بزرگی رسیده ایم و در نتیجه نه تنها در گذشته زندگی می کنیم، بلکه با خاطرات گذشته کاملاً تغییر و تبدیل یافته اش که به هیچ وجه شباهتی به گذشته ندارد، برای خود و عزیزان مان مسایل و مشکلاتی به وجود می آوریم.
نه تنها غمگین و خشمگین از گذشته ایم، بلکه مضطرب و نگران برای حوادث آینده ایم. به نوعی زندگی می کنیم که دیروز و امروزی در کار نیست، بلکه همه چیز فردا است. برخی اوقات حتی به زندگی امروز خود اعتنا و توجه نداریم و به دنبال این هستیم که چند سال آینده را به گونه ای ترسیم کنیم و به وجود بیاوریم که دلخواه امروز ما است.
بنابراین افرادی هستیم به دلیل زندگی کردن در گذشته یا توجه بیش از اندازه به آینده، در حال و اینجا حضور نداریم و زندگی نمی کنیم. از طرف دیگر، با این واقعیت روبه رو نیستیم که گرچه زمان پدیده ای کیفی، احساسی و درونی است، ولی به دلیل جنبه خارجی و بیرونی آن پدیده ای کمی و قابل اندازه گیری است و با عدد مشخص و معین می شود.
برای عده ای از ما 5 دقیقه و 50 دقیقه آن زمان که مایل باشیم، تفاوت چندانی ندارد. بنابراین 5 دقیقه را به 50 و 50 دقیقه را به 5 تبدیل می کنیم و باز به خاطر همین بی اعتنایی به مفهوم زمان، در جنبه بیرونی و خارجی زمان است که در بیشتر موارد در زندگی گرفتاریم یا توانایی اندازه گیری زمان لازم برای انجام کارها را نداریم.
وقتی از ما بپرسند که چقدر زمان می برد تا بیایی پیش ما یا این کار را به آخر می رسونی یا انجام می دهی، می گوییم یک ربع یا 20 دقیقه دیگر، اما حتی بعد از یک ساعت به نیمه راه هم نرسیده ایم. عده ای از ما در پیش بینی حوادث آینده نیز دچار مشکل هستیم و برخی اوقات این عامل مهم تعیین کننده زندگی یعنی وقت و زمان را نادیده می گیریم و بنابراین نه تنها با مسایل و مشکلات بلکه با خطرهای عجیب و غریبی هم در زندگی روبه رو می شویم.
درک این واقعیت که دنیای درونی من با قدم های خود پیش می رود، اما واقعیت خارجی من را به توجه به زمان و همراهی و هماهنگی دعوت می کند، برای ما معنایی ندارد. ما با مفهوم زمان آن گونه که میل و دلخواه مان است، عمل می کنیم.
به همین جهت است که در دنیای صنعتی و پیشرفته امروز که موضوع زمان به صورت حجم در مکان درآمده است، باید این حجم به گونه ای درست و مناسب در فضای مورد نظر قرار بگیرد. درست مثل اینکه وسایل را در مکانی به ترتیب و منظم بچینیم. هم وسایل بیشتری در آن مکان جا می گیرد و هم اینکه هر موقع وسایلی را بخواهیم برداریم سر گیجه نمی گیریم و به آسانی امکان پذیر می شود.
اگر وسایل را همین طور در هم انباشته کنیم در آن مکان وسایل کمتری جای می گیرد و هنگام برداشتن وسیله مورد نظرمان باید تمام وسایل را دوباره بریزیم بیرون تا آن وسیله را پیدا کنیم. این گونه برای ما و دیگران شراط خشم و عصبانیت فراهم می شود.
اصولاً به دلیل بی اعتنایی از نظر بسیاری از مردم نه تنها فردی نامنظم و نامرتب جلوه می کنیم، بلکه بسیار خودخواه و خودپرست و خودپسند به نظر می رسیم و از آن بدتر برخی اوقات به دلیل بی اعتنایی به آنچه که باید در زمان خودش انجام بگیرد، مشکلات و مسایلی از نظر سلامت فیزیکی یا روانی برای خود و دیگران به وجود می آوریم.
عده ای از ما به خاطر ترس روبه رو شدن با کارهایمان، کارمان را به بعد موکول می کنیم. برای نمونه، می حواهیم گواهی نامه بگیریم، به خاطر ترس از مردود شدن آن را به بعد موکول می کنیم یا مشکلی با خانواده یا محل کار داریم، اما آن را حل نمی کنیم.
کارهای عقب مانده که در ذهن ما انباشته می شوند، ذهن را به خود مشغول می کنند و نگرانی ها در ذهن ما افزایش پیدا می کنند. همین موضوع باعث می شود تمرکز ما به هم بخورد. به همین خاطر است که مثلا کلید را جایی می گذاریم و چون آن موقع ذهن ما به چیزهای دیگر مشغول است، یادمان می رود که کلید را کجا گذاشته ایم و می گوییم چقدر حواس پرتی پیدا کردم یا آلزایمر دارم.
ویژگی چهارم ما حرمت نفس یا عزت نفس است. گرچه در ظاهر وانمود می کنیم که به نوعی خود را مهم و با ارزش می دانیم و در بیشتر موارد نیز از دیگران انتظار داریم که با ما برخوردی بسیار محترمانه و بزرگوارانه داشته باشند، ولی در ته وجود خود احساس خوبی درباره خود نداریم.
فرض ما این است که من موجود بد و گناهکاری هستم. موجود تنبل و بیکاره ای هستم. فرد احمق و ابلهی هستم، ولی از آنجا که بیان این مسئله یا نشان دادن آن به زیان من تمام می شود، باید از یک طرف دیگران را حقیر بشمرم یا در فرصت مناسب آنها را به نوعی پایین بیاورم و از سوی دیگر وانمود کنم از دیگران در همه این زمینه ها که در عمق وجودم احساس بدی به خودم دارم، بهتر و برتر هستم.
بنابراین معمولاً در رابطه هایمان از یک طرف خود را حقیر و ناچیز جلوه می دهیم و امیدواریم که از این طریق احترام و توجه دیگران را برانگیزیم و ما را فردی متواضع و فروتنی بدانند و از طرف دیگر برخی اوقات کوشش می کنیم که با نشان دادن جنبه های مثبت در وجود خود یا آنچه که متعلق به ما و خانواده مان است به گونه ای برتری و امتیازمان را بر دیگران ثابت کنیم، ولی در تمام این موارد کم و بیش از شرایط درونی خود خبر داریم.
این احساس بد درباره خود احساس گناه، مقصر بودن و دیگر احساس های بد و منفی را به شکل های مختلف حتی درباره ظاهر و زیبایی یا بدن مان سبب می شود و همیشه احساس بدی در ما ایجاد می کند. برخی اوقات هم غرور موجب می شود که در تحليل نهايی فاصله ای بين خود واقعي با خود ايده آلي يا تخيلي يا تصوري در ما ایجاد کند.
هر چه اين وجود كوچكتر باشد و آن تصوير و تصور بزرگتر، غرور بيشتر است. هر چقدر بين مني كه درك شده است با مني كه دوست دارم بشوم، فاصله زياد شود، خويشتن پذيري كم است.
ویژگی پنجم ما این است که با مشکل اعتماد به نفس روبه رو هستیم. به این معنا که به دلیل باور و نظر بدی که درباره خود داریم به دلیل احساس نادانی و ناتوانی که در عمق وجود خود لمس می کنیم، نگران این هستیم که از عهده بسیاری از اوقات انجام کارها برنیاییم.
بنابراین با وجود اینکه در بسیاری از موارد در زندگی توانسته ایم به هدف ها و برنامه های خود برسیم و با وجود آنکه در مقام مقایسه برخی از اوقات به دلیل این احساس و حال بد بیش از حد کوشیده ایم و آنچه که می خواستیم به دست آورده ایم و در مقام مقایسه با دیگران حتی بهتر و برتر هم هستیم، اما همچنان نگرانیم که از عهده کارها بر نیاییم.
این اضطراب و نگرانی در حد و اندازه کم و معقولش می تواند سازنده باشد. به این خاطر که برخی از اوقات برای ما انگیزه و زمینه بسیج نیروهایمان را فراهم می کند، اما در برخی موارد نیز ما را از حرکت باز می دارد. به هر حال با وجود این احساس بد، همیشه از آنچه که حتی به وجود می آوریم و می سازیم، آنقدرها لذت نمی بریم و ناچار موفقیت و پیشرفت خود را موقتی یا حتی تصادفی می کنیم.
بنابراین معمولاً با داشتن این نظر که از عهده انجام کارها برنمی آییم، بیشتر اوقات مجبوریم که در حاشیه باشیم و موفقیت های خود را نتیجه احتمالی حوادث و اتفاقات خارج از کنترل خود و دیگران می دانیم.
عامل ششم موضوع قدرت و آبرو است. بیشتر ما از دوران کودکی قدرت هایی را بالای سر خود داشته ایم که به ما زور می گفتند و ما را کتک می زدند و سوءاستفاده می کردند یا از ما بیگاری می کشیدند. مثل پدر و مادر، برادر بزرگتر یا معلم.
هر کس که زورش از ما بیشتر بود به ما زور می گفت و هر موقع اشتباهی می کردیم، نمره خوبی نمی گرفتیم. اگر آداب معاشرت را از نظر بزرگترها به خوبی انجام نمی دادیم، پدر و مادر ما را تنبیه می کردند و می گفتندک «خاک بر سرت. تو آبروی ما را پیش در و همسایه و فامیل بردی.»
احساس گناه و تقصیر را به گردن ما می انداختند و احساس بی ارزشی و حقارت را درون ما کاشتند. این احساسات درون ما بزرگ شدند. فرقی ندارد ما چه مدرکی، چه مقامی یا چقدر پول داریم. ما در خلوت خود احساس حقارت، بی ارزشی و پوچی می کنیم.
در زمان کودکی وقتی کتک می خوردیم در ذهن مان می گفتیم کی می رسد من بزرگ و قدرتمند شوم و انتقامم را از اینها بگیرم. خيلي ها هستند كه در كودكي توسط خانواده یا آشنايان نزديك مورد انواع آزارها حتي آزار جنسي قرار گرفته¬اند و قرباني شده اند. یعنی پناهگاهی که باید برای محافظت، تدارک و رشد مهيا شود، جایی که در آن یاد بگیریم، محبت بدهیم و بگیریم، تبدیل به ریشه درد ما می شود.
به دلیل آسیب کودکی و ویژگی های روانی، از قدرت و قدرتمند متنفریم. حتی وقتی این قدرت یا باور به صورت مشروع یا اقتدار در می آید و به نوعی پذیرفته شده و مطلوب است یا حتی به صورت مدیریت در مفهوم اداره و تنظیم امور به کار گرفته می شود، همچنان نظر خوبی درباره برخی افراد نداریم که از موقعیت و مقامی برخوردارند یا قدرت انجام کار یا اعمال نظر دارند.
از سوی دیگر، به نوعی تشنه این قدرت و توانایی هستیم و در عمق وجود خود مایلیم به گونه ای به آن دسترسی پیدا کنیم تا از این طریق به حساب خود، از کنترل دیگران در امان باشیم و آرامش پیدا کنیم. بنابراین مفهوم قدرت برای ما جنبه دوگانه دارد. از طرف دیگر، اگه بتوانیم به صاحب قدرت و اقتدار نزدیک شویم یا به گونه ای با او روابط ویژه ای برقرار کنیم یا زیر سایه او بتوانیم از موانعی بگذریم و منافعی برای خود به وجود بیاریم به یک باره پرستنده قدرت می شویم.
گرچه در گذشته بت شکن بودیم، امروز بت سازیم. گاهی هم بت می سازیم و بعد می خواهیم آن را بشکنیم. این جنبه دوگانه وجود ما است که با توجه به نزدیکی و دوری از قدرت در ما حالت های متفاوتی را موجب می شود و با وجود آنکه در دورانی با هر قدرتی مخالفت می کردیم، امروز قدرت را به نوعی برای خود و برای دیگران ضروری و لازم می دانیم.
این تغییر و دگرگونی گرچه برای خود ما نیز تا حدودی آشکار است، اما با توضیح و توجیه های عجیب و غریب آن را به گونه ای برای خود و دیگران مطرح می کنیم، اما کنار این مفهوم قدرت با مسئله آبرو به نوعی مواجهیم و به همین جهت به آداب و احترام توجه ویژه ای داریم و مایل هستیم که وجود ما به نوعی مورد رعایت دیگران قرار بگیرد.
شکنندگی و حساسیت ما مسئله مهم و اساسی در زندگی ما است . به همین دلیل برخی اوقات رنج بسیار می بریم. مشکلات فراوانی را در زندگی تحمل می کنیم، فقط به این خاطر که وجهه خود را حفظ کنیم و نظر دیگران راهمچنان نسبت به خود خوب نگه داریم.
به همین جهت است که بیشتر اوقات به دلیل ترس و نگرانی از اینکه آبروی مان بریزد، برخی از اوقات حتی بدترین موقعیت ها را نه تنها برای خود، بلکه برای عزیزان و فرزندان مان در مدتی طولانی قابل قبول می دانیم.
متاسفانه برخی اوقات به حساب خود، برای حفظ آبروی فرزندان و عزیزان مان، آنها را وادار به نوعی رفتار و زندگی می کنیم که پر از درد و رنج و ناراحتی است و به آنها اجازه و فرصت این را نمی دهیم که از این فکر و خیال رها شوند که قضاوت و نظر دیگرانی که از آگاهی یا مهربانی و عدالت برخوردار نیستند، ارزش و اعتبار ندارد.
گاهی شاهد این هستیم که یکی از افراد خانواده معتاد است و دارد از بین می رود، اما پدر و مادر مرتب نگران این هستند که کسی متوجه نشود و فکر می کنند اگر دیگران بفهمند آبروی آنها از بین می رود.
به هر حال در زمینه آبرو و حیثیت و قدرت به گونه ای حرکت می کنیم که برخی اوقات داشتن و نداشتن آنها برای ما از نان شب هم واجب تر و مهم تر می شود. گاهی ناچار به ترک محیط و موقعیت و حتی شهر و دیار خود می شویم تا اینکه احتمالاً بتوانیم در این زمینه به آرامش یا هدفی برسیم که مورد نظر ما است.
ویژگی هفتم موضوع خشم در ما است. می دانیم که اصولاً عده ای از ما، چند یا چندین برابر دیگران خشمگین می شویم. تا جایی که به جرات می توان گفت برخی از ما در یک روز بیش از صد بار از حوادث و اتفاقات اطراف دچار احساس شدید ناراحتی و خشم می شویم.
این گروه از افراد برای ابراز این خشم یا نشان دادن آن به دو گونه مختلف و اون هم در شرایط و موقعیت های گوناگون متفاوت عمل می کنیم. برخی از ما هرگز خشم خود را به عصبانیت یعنی احساس و هیجان رفتاری تبدیل نمی کنیم و بنابراین تقریباً بسیار کم عصبانی می شویم یا حتی برای مدتی عصبانی نیستیم.
چون بیشتر اوقات با تحمل و گذشت و فداکاری و به نوعی توضیح و توجیه برای خود هر درد و آسیبی حتی هر زور و ظلم و تجاوزی را تحمل می کنیم. بنابراین از یک طرف ممکن است موجودی باشیم که عصبانی نشویم و هیچ حقی در جهت ابراز عقیده و نظر یا خواسته خود نداشته باشیم، از سوی دیگر، عده ای از ما همیشه عصبانی هستیم.
یعنی کوچک ترین موضوع و مسئله ای را به دلایلی که بعد به آن می پردازیم، عاملی برای عصبانیت خود می بینیم و برخی اوقات حتی از آن چیزی که خوب و زیبا است هم شکایت داریم که چرا در گذشته نبوده یا چرا عمرش کوتاه است یا در آینده نخواهد بود.
حتی گاهی از خود خوبی هم خشمگین و عصبانی خواهیم بود. بنابراین وجود ما پر از خشم است، اما احتمالاً ابراز آن را به نوعی در کنترل در می آوریم و برخی اوقات به گونه ای اداره می کنیم. در حالی که در برخی از ما مشخصه ی اصلی و اساسی ما ابراز بی پروا عصبانیت و تجاوز به حقوق دیگران از همین راه است.
مورد هشتم روابط احساسی و عاطفی و بالاخره جنسی است. عده ای از ما بر اساس انتظار و توقع مان از دیگران به گونه ای غیر واقع بینانه عمل می کنیم، ولی وقتی به مسایل احساسی و عاطفی می رسیم، گاهی آماده ایم و حتی عاشقِ عاشق شدنیم و با کوچکترین اشاره یا نشانه ای تصور می کنیم به عشقی بی پایان دست یافته ایم. در نتیجه مفهوم عشق و معشوق را برای خود به عنوان موضوع و مسئله ای مهم و اساسی در می آوریم و با آن زندگی می کنیم.
از طرف دیگر، گاهی خود را کاملاً بی نیاز و دور از این بازی ها یا نقاط ضعف و گرفتاری ها می دانیم و تصور می کنیم روابط احساسی و عاطفی یک بازی و سرگرمی برای افراد کوته بین، ضعیف و زبون است که به نوعی خود را به دیگری می چسبانند یا قضاوت یا نظری عمیق وسنگین نسبت به دیگری دارند.
گفتیم که برای روابط جنسی معمولاً با مسایل و مشکلاتی روبه رو هستیم و کمتر معتادی است که آشفتگی و مشکل جنسی نداشته باشد یا انحرافی در او دیده نشود، اما این مشکلات در دو گروه زنان و مردان متفاوت است.
در گروه مردان معمولاً توانایی کنترل خودشان در زمان رابطه جنسی را ندارند. بنابراین ارضا و انزال آنها در اختیار خودشان نیست و به این جهت گاهی در این باره مشکلاتی برای خود و همسرشان به وجود می آورند. زیرا نوعی خشم و کینه و تنفر در زمینه ارتباط با جنس مخالف به دلایل فراوان در آنها به وجود می آید.
از سوی دیگر، اگر زن هستند می خواهند خود را از رابطه جنسی دور نگه دارند. این گروه ارتباط جنسی را کاری کاملاً غیرعادی می دانند. برخی اوقات احساس می کنند به گونه ای مورد استفاده نامناسب قرار می گیرند و اصولاً حتی در ارتباط با همسر خودشان توان این را ندارند که این رابطه را به گونه ای لذت بخش و رضایت بخش دربیاورند و حتی تا جای پیش می روند که تصور می کنند تسلیم شدن یا خود را در این زمینه رها کردن یا به مرحله ای از اوج و لذت جنسی رسیدن نه تنها برابر با شخصیت و جایگاه آنها نیست، بلکه نشانه ای بد یا بیانگر انحراف آنها است.
موضوع مهمي كه بايد توجه كنيم، مسئله خاطرات است. خيلي ها هستند که از نظر رواني به خاطر دردهاي شديد، زخم ها و خيانت¬ها اين دردها را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرو می¬برند. يعني بدون اينكه يادشان بياید آن را جلوي ديگران انكار مي كنند. اين مسئله در فكر خودشان هم انكار شده است.
مسئله خيلي مهمي پيش مي آيد و آن حافظه است. خيلي وقت ها افرادی هستند كه به خاطر دردهاي عميق حافظه اتفاقات تلخ را در ضمير ناخودآگاه¬شان فرو مي برند و افرادي هستند كه آنقدر اين خاطرات عميق در ضمير ناخودآگاهشان فرو رفته است كه دیگر امكان بيرون آمدنش نيست؛ حتي اگر خودشان بخواهند.
بعضي ها مي دانند كه ما انسان¬ها اين ظرفيت را داريم که دردي را آنقدر زير خاك ببريم كه ديگر نتوانيم دوباره به آن دسترسي پيدا كنيم، ولي بیشتر افراد اين گونه نيستند. بیشتر آنها خاطرات زيادي از آزارهاي جنسي دارند، ولي نمي خواهند اقرار و اعتراف كنند كه آزار جنسي، تاثير منفي در زندگي شان گذاشته است. چه بخواهيم، چه نخواهيم اين واقعيت¬ها وجود دارد.
بعضي ها خاطره ندارند. بعضي ها يك مقدار خاطره دارند و بعضي وقت¬ها در جزیيات خاطرات¬مان اشتباه هم مي تواند باشد. يعني هيچ وقت حافظه انسان مثل يك ويدیو نيست. حافظه ها به هم ریخته و نامنظم مي شود و جزیيات مي تواند خيلي با هم فرق داشته باشد.
پدر ومادر، خانواده، فاميل و دوستان¬مان چنين بلاهايي سر ما می آورند. شوكه مي شويم وقتي دوباره به خاطر مي آوريم اتفاقات را و وقتي با آنها روبه رو مي شويم، ميخكوب مان می کند. به عبارتی، حالت شوك به ما دست مي دهد. شوك تبديل به ناامیدی و ناامیدی تبديل به خشم و عصبانيت مي شود.
اين خشم تقلا كردن روح آدمی است، وقتي از يك كابوس دروغ بيدار می¬شود. خشم همراه با طغيان است. يعني ديوانه كننده است و خيلي وقت ها آن خشم نسبت به خودمان بروز می کند كه دایم در حال کوبیدن خودمان هستیم. بعد نسبت به كساني كه از ما سوءاستفاده جنسي كرده اند و آزارمان داده اند، نسبت به خانواده و دوستان مان و حتي وقتي كه بزرگ شديم نسبت به همسرمان. اين خشم خودش را در تمامی روابط اجتماعی ما خود را نشان مي دهد.
در برخی زنان موضوع نداشتن ارگاسم به عنوان یک واقعیت در تمام زندگی خودش را نشان می دهد. زیرا خشمی که در این باره گاهی به دلیل زن بودن و جنسیت خود دارند یا احساس بدی که در رابطه جنسی از آن برخوردارند یا به گونه ای در این مورد مرد را موجودی متجاوز و به دلیل سابقه کودکی یا ارتباطات اولیه موجودی بد و خشمگین می دانند، همه و همه دست به دست هم می دهد که نخواهند و نتوانند این لذت را برای خود بپذیرند یا پیام لذت بردن از رابطه را به همسر خود نیز تقدیم کنند.
به این جهت چنین افرادی حتی در چارچوب نظام خانواده به دلیل پذیرفته و پسندیده نبودن این روابط به گونه ای با آن برخورد می کنند که نه تنها تاثیر بد و منفی در رابطه با همسرشان می گذارد، بلکه محیط خانواده را نیز به مقدار زیادی آلوده می کند.
عامل نهم در شخصیت ما مسئله وابستگی و حتی اعتیاد به دیگران است. معمولاً توان استقلال و آزادی را برای خود نداریم و حتی به دیگران این اجازه را نمی دهیم که آزاد و مستقل باشند. به همین جهت از طرفی به افرادی می چسبیم و از طرف دیگر مثلاً فرزندان خود را وادار می کنیم که رابطه ای کاملاً تنگاتنگ و وابسته به ما داشته باشند. نیازهای خود را از طریق دیگران برآورده می کنیم و دیگران را آن گونه نیازمند خود می سازیم که آنها باید ناچار از طریق ما نیازهایشان را برآورده کنند.
بنابراین این وابستگی را - به صورت مثبت و منفی - به گونه ای با افراد مختلف برقرار می کنیم و هرگز به مرحله خودکفایی نمی رسیم. حتی این کار وابستگی را می توانیم تا جایی پیش ببریم که ارتباط با دیگران از مرحله وابستگی بگذرد و جنبه اعتیاد و عادت داشته باشد. در چارچوب این حالت ها است که به نوعی خود و دیگران را گرفتار می کنیم و با تکرار رفتار نامناسب مانع رشد و پیشرفت خود و دیگران می شویم.
مورد دهم موضوع محبت و دوستی است. هر وقت می خواستند از ما بیگاری بکشند یا سوءاستفاده کنند کلمه های محبت آمیز به کار می بردند. برای نمونه می گفتند: «دستت درد نکنه. یه محبتی بکن این کار را برای ما انجام بده.» به همین دلیل، محبت در مغز ما به صورت مهربانی احساس نمی شود.
شاید در تعاریف حرف های قشنگ بزنیم. مثلا بگوییم از محبت خارها گل می شود، اما در واقع درون ما واکنش دیگری صورت می گیرد و محبت به عنوان فریب و دروغ بزرگ در اعماق وجود ما لانه کرده است. با وجود آن که محبت را یک بازی و حتی حقه بازی می دانیم اما از آنجا که آن را کالای با ارزش و مهمی می دانیم، سخت در جهت به دست آوردنش می کوشیم.
به عنوان تشنه و گرسنه و محتاج محبت هر رفتاری را انجام می دهیم تا دوستی و محبت دیگران را جلب کنیم و به نوعی آن را نگه داریم و به خاطر همین از هر گونه کوچک شدن، چاپلوسی یا حتی صرف وقت و نیرو و انرژی ابا نداریم. خود را به جهت حفظ این روابط سطحی و در ظاهر دوستانه که خود نیز به آن باور نداریم، تلاش زیادی به خرج می دهیم.
در دوستی نیز بسیار ناپایدار، حسود و در بسیاری موارد بسیار مداخله کننده و درگیریم، اما بعد از اینکه فهمیدیم دیگران برای ما فایده ای ندارند یا در ارتباط با ما آن چه که انتظار داریم و نیازمند آن هستیم را ندهند، به راحتی می توانیم بعد از چندین و چند سال دوستی آنها را ترک کنیم و به فراموشی بسپاریم.
بنابراین به دلیل باور نداشتن به عشق، محبت، دوستی و صمیمیت با این موضوع ها بازی می کنیم، ولی در عین حال از دیگران این محبت رو همیشگی به عنوان یک اصل اساسی در رابطه طلب می کنیم. حتی به صورتی که باید به گونه ای انحصاری و کامل در اختیار ما باشد، این حس جلوه گری می کند، ولی به هر حال خود از درون می دانیم که نه تنها این محبت و دوستی را نسبت به خود و دیگران نداریم، عشق و محبت دیگران را نیز نوعی بازی و تقلب تصور می کنیم. از این رو، از داشتن روابط عمیق دوستانه یا عاشقانه پرهیز می کنیم.
پس متوجه شدیم که در عمق وجود عده ای از ما که شخصیتی عصبی داریم، دشمنی، نفرت و کینه نشسته است. به خاطر این حال بد و شرایط و موقعیت ناپسند و به خاطر ظاهری که باید حفظ کنیم و روابطی که باید داشته باشیم و احساس محبوبیت و مقبولیتی که به نوعی باید در خود حفظ کنیم، ناچار گرفتار این ترس و وحشت و نگرانی می شویم که کنترل خود را از دست بدهیم و کینه و تنفر درونی را به نوعی بیرون بریزیم.
به همین جهت ما علاوه بر این احساس بد و کینه ای که در وجود خود داریم با اضطراب و نگرانی به سر می بریم و سایه افسردگی راهمیشه بر سر خود احساس می کنیم، اما علاوه بر اینها کاملاً می توان دید که شخصی هستیم که به جهان از دیدگاهی بد و منفی نگاه می کنیم.
به خاطر این بدبینی و شک بیشتر وقت ها روابط را بر هم می زنیم. لذت را از خود دور می کنیم و گاهی رنج را می پذیریم. بنابراین از رنج دادن و آسیب زدن به دیگران هم پروایی نداریم. به همین جهت کسانی که با ما روابط نزدیکی دارند همیشه با نوعی تلخی و سختی ما روبه رو می شوند و همین موضوع عامل بازدارنده در مسیر رشد و تکامل یا جلوگیری کننده از هر نوع شادی و خوشحالی و لذت در زندگی است.
عده ای از ما کارهای جهان را مختلف و متفاوت نمی بینیم، بلکه آنها را بد و نادرست می بینیم، اما از این شرایط متنفر هستیم. بد و نادرست را به عنوان یک واقعیت در زندگی نمی فهمیم و نمی پذیریم. بنابراین با آن سر جنگ و جدال داریم و به همین جهت است که در زمینه های فراوانی خشمگین می شویم و به دو گونه مختلف یعنی عصبانی شدن یا نشدن زندگی می کنیم.
یک گروه نیز همیشه عصبانی هستند، در حالی که دیگران را تحمل می کنیم و به نوعی به رضایت آن ها تا حد ممکن پوشش می دهیم.
با آگاهی که در مورد شخصیت مان پیدا کرده ایم، این فرصت وجود دارد که به موضوع خشم و عصبانیت و اداره کردن آن بپردازیم، اما همیشه توجه داشته باشیم که به دلیل اهمیت موضوع، خشم به عنوان یک احساس و هیجان بروز نمی کند، بلکه عصبانیت به عنوان یک واکنش و رفتار نامناسب به عنوان مشکل شخصیت عصبی ما خود را نشان می دهد.
می دانیم که انسان در طول تاریخ تکامل خود به صورت جنگجو و شکارچی زندگی می کرد. یعنی انسان در محیطی امن و امان به وجود نیامده و از رشد عادی و معمولی برخوردار نبوده است. محیط اطراف او همواره پر از خطر و درد و رنج و مرگ بوده است.
به همین جهت دو مکانیزم اصلی و اساسی که در وجود من و شما نشسته، مکانیزم جنگ و گریز است. زمانی که امکان از پیش رو برداشتن دشمن را داشته باشیم، مانع را از سر راه خود دور می کنیم. زمانی که خودمان را ناتوان و ناچیز ببینیم از صحنه می گریزیم و این مکانیسم طبیعی عمیق و سنگین در وجود ما نشسته است و زمانی که مسئله اساسی مرگ و زندگی مطرح می شود، کار خودش را به صورتی مطلق و قطعی آغاز می کند.
در موارد جزیی و مسایل کم اهمیت تر انسان باید با محیط اطرافش به نوعی سازگاری برسد. این سازگاری در عالم حیوانات از طریق غریزه صورت می گیرد، اما به نظر می رسد که بر اساس تعریف دقیقی که از غریزه در حیوان داریم انسان با وجود داشتن حالت های عمومی و عادی و طبیعی دارای غرایزی به مفهوم حیوانی آن نیست، بلکه آن گونه که به درستی گفته شده دارای نیروها و کشش های طبیعی است که زندگی او را به نوعی به پیش می برد.
این کشش ها رو معمولاً در سه گروه تقسیم بندی می کنیم:
کشش نخست نیروی حفظ جان، دوری از درد و رنج و مرگ و رفتن به سمت لذت و شادی.
کشش دوم نیروی اشتغال یا مشغول بودن است. زیرا انسان به عنوان یک موجود دایم باید درگیر کار و فعالیتی چه به صورت بدنی و چه در ضمیر و ذهن خود باشد یا بیشتر اوقات ترکیبی از هر دو را انجام دهد.
کشش سوم جنسی است که به نظر می رسد در انسان از دو نیروی دیگر قوی تر است، ولی به هر حال انسان با داشتن آنچه که به عنوان کشش های طبیعی می شناسیم زندگی می کند.
عده ای در گذشته این باور اشتباه را داشتند که انسان علاوه بر میل و غریزه جنسی، غریزه دیگری به عنوان پرخاشگری دارد. یعنی انسان به صورت عادی و طبیعی در حالی که کشش به سمت جنس مخالف دارد و تمایل جنسی خود رو باید ارضا کند به نوعی حالت پرخاشگری نیز در او دیده می شود.
امروز می دانیم گرچه انسان به دلیل فرار از درد و رنج یا مرگ در بسیاری از موارد نه تنها از خود دفاع نمی کند بلکه دست به حمله می زند یا احتمالاً بهترین نوع دفاع رو حمله می بیند و مرز میان خط میانه و حمله و دفاع در بسیاری از موارد چندان مشخص و روشن نیست، اما به هر حال اینکه من و شما در ارتباط با دیگران چگونه رفتار می کنیم، پدیده ای از قبل نوشته شده یا طبیعی نیست.
به بیان دیگر، اگر محیط و شرایط و موقعیت مناسب باشد، اگر روابط درست باشد، اگر درست آموزش و پرورش و تربیت صورت بگیرد، این فرصت را داریم که بتوانیم تمایل خود را در مسیر و راهی بیندازیم که نه تنها از نظر اجتماعی و انسانی پذیرفته شده است، بلکه از نظر اخلاقی هم درست باشد.
بنابراین سخن درباره اینکه انسان به صورت طبیعی یا عمومی دارای میل به پرخاشگری و تجاوز است امروزه مورد قبول نیست. بلکه هنگام زایش، آمادگی این را داریم که محبت و دوستی و رابطه خوب یا جنگ و جدال را بیاموزیم و همان گونه که می توانیم زبان را به ستایش و نیایش و دعا حرکت دهیم یا به عکس حرف زشت و ناسزا بگوییم. بنابراین آنچه که در گذشته به عنوان میل پرخاشگری در انسان بود، امروز از نظر علمی منتفی است.
به همین جهت مسئله خشم و عصبانیت در چارچوب روابط انسانی موضوعی آموختنی است و به همین دلیل من و شما جدا و دور از تحمیل یا فشار درونی و طبیعی یا غریزی آمادگی این را پیدا می کنیم که روابط صمیمانه و دوستانه و محبت آمیز با دیگران داشته باشیم و به گونه ای خشم را در خود اداره کنیم و آن را به آرامش و مرحله ای برسانیم که نه تنها مخرب و ویرانگر نباشدف بلکه مفید و مثبت و سازنده باشد.
بدون تردید در طول تاریخ انسان از نیروی خود در جهت پیش بردن هدف هایش استفاده کرده است. به خصوص وقتی که با عامل قدرت روبه رو می شد. به این معنا که انسان با برداشتن هر مانع فیزیکی یا انسانی کوشش می کرد به نیازهای خود پاسخ دهد و حق خود را مطالبه کند.
در نتیجه در این زمینه صرف نظر از رفتار عادی و معمولی نوعی برخورد تند پرخاشگرانه یا تجاوز به حریم و حقوق دیگران نیز دیده می شود، اما می دانیم که در طول تاریخ صرف نظر از استفاده از نیرو یا داشتن حالت خشم یا رفتار عصبانی انسان ها، حتی موضوع خشم و عصبانیت را به صورت بازی و تفریح هم در می آوردند و برخی از اوقات با تظاهر به آن دیگران را می ترساندند یا موجب بروز واکنشی در دیگران می شدند تا به این وسیله به تمسخر دیگران بپردازند.
بنابراین مسئله خشم و عصبانیت حتی به صورت بازی و تفریح و سرگرمی یا تمسخر دیگران درآمد و حتی می دانیم که در انسان به دلایل بسیار زمینه هایی وجود دارد که با آموزش و تربیت نادرست گرایشی در جهت خودآزاری و دیگر آزاری یا آسیب به خود و دیگران به وجود می آید.
این مرحله سادیسمی یا تجاوز به حریم حقوق دیگران و حتی خود، در انسان زمانی به وجود می آید که مراقبت های لازم از او صورت نگیرد. بنابراین من و شما موجوداتی هستیم که آمادگی داریم در رابطه خودمان با دیگران از سر محبت و مهربانی عمل کنیم یا درگیر نوعی جنگ و جدال با آنها باشیم.
به همین جهت مفهوم خشم و عصبانیت برای من و شما می تواند به عنوان یک هشدار و اخطار تلقی شود و از نیرو و انرژی آن به بهترین صورت ممکن برای رشد روحی استفاده کنیم. البته در صورت رعایت نکردن اصول و نکاتی خشم و عصبانیت می تواند تبدیل به نیرویی ویرانگر شود که نه تنها به دیگران آسیب می زند، موجب آسیب به خود و حتی مرگ و نابودی خواهد شود.
به همین جهت از کودکی از یک رفتار - حتی نسبت به یک اسباب بازی - دچار خشم می شویم و این خشم با هل دادن خواهر و بردار کوچکتر یا بزرگ تر خود را نشان می دهدف تا جایی که من و شما برخی اوقات با موجوداتی روبه رو می شویم که بعد از شکنجه های بسیار آزاردهنده فردی رو می کشند.
بنابراین خشم و عصبانیت ما از موضوع های کوچک و جزیی و کم اهمیت آغاز می شود و تا بدترین و بالاترین مراحل می تواند ادامه پیدا کند. به همین خاطر، در زمینه چگونگی و انگیزه ها یا عوامل و هدف هایی که انسان ها در جهت نشان دادن این رفتار و حالت ها دارند باید مسئله را کمی عمیق تر و دقیق تر مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.
باید به این نکته توجه داشته باشیم که اگر زندگی را به معنی تعادل بگیریم، یعنی نظر ما چنین باشد که آنچه نامش زندگی است، وقتی مفهوم ملموس و بیرونی می یابد که تعادل بیرونی و درونی برقرار باشد. آنچه سبب می شود که من و شما با خشم درگیر یا گرفتارشویم، مربوط به زمانی است که این تعادل درونی و بیرونی به هم می ریزد.
به همین جهت در بسیاری موارد گفته شده است خشم زمانی بر فرد چیره می شود که اتفاقی مخالف خواسته و انتظار ما صورت می گیرد یا کسی یا چیزی به حریم خصوصی، جغرافیایی، روانی و اجتماعی ما تجاوز می کند. به هر حال عامل برهم زننده درونی یا بیرونی حالت ها و احساسات مختلف و متفاوت از جمله خشم و به دنبال آن عصبانیت را موجب می شود.
زمانی که تعادل من و شما به خاطر عامل خارجی یا درونی به هم بریزد، موضوع خشم و عصبانیت هم مطرح می شود. برخی از افراد درست مثل کسانی که پوستی ندارند یا بدن آنها زخمی است، هر برخورد ناچیزی موجب درد و رنج و ناراحتی آنها می شود. همچنین برخی از افراد خبر بد را با سرعت به مراتب بیشتری به مغز منتقل می کنند و آن را در قسمت خاصی از مغز مورد تجزیه و تحلیل و ارزیابی قرار می دهند که بیشتر وقت ها با واکنش تند و شدید همراه است.
به بیان دیگر، نه تنها نداشتن پوست روانی سبب می شود که من و شما با مسایل و مشکلات دنیا به صورت بدتری برخورد کنیم، امروزه می دانیم که از یک طرف سرعت دریافت پیام در افراد مختلف متفاوت است. از سوی دیگر، قسمت هایی از مغز که مسئولیت تجزیه و تحلیل خبر دریافتی را دارند در افراد مختلف آن چنان متفاوت است که برخی خبر را به قسمتی می فرستند که فقط به جهت جنگ یا گریز آماده است.
در حالی که دیگران آن را به منطقه ای از مغز منتقل می کنند که آماده تجزیه و تحلیلی واقع بینانه و انتخابی درست و مناسب است. این توانایی به صورت ارثی با من و شما به دنیا می آید. به بیان دیگر، برخی از افراد هر حادثه و اتفاق بدی را در مرکزی مورد ارزیابی قرار می دهند که به دنبال خود پاسخ یا واکنشی تند و شدید دارد. در حالی که دیگران در این زمینه مختلف و متفاوت است. به هر حال عامل ارث نقش بسیار مهمی در خشم و عصبانیت و رفتار من و شما در ارتباط با این احساس و هیجان عمیق انسان دارد.
عامل دیگری که باید به آن توجه کرد، درد و گرفتاری های فیزیکی یا بیماری های فیزیکی است. برخی از ما به دلیل بیماری های فیزیکی آمادگی بیشتری برای رسیدن به خشم و عصبانیت داریم. گروهی با گذشت زمان به خاطر دردی که می کشند و رنجی که می برند این احساس بد را راحت تر و سنگین تر در خودشان رشد می دهند، اما همچنان می دانیم برخی از افراد به دلیل بیماری های سیستم عصبی یا گاهی وجود یک غده در مغزشان افرادی هستند که به سرعت خشمگین می شوند و برخی مواقع از کار انداختن این غده یا جراحی سبب می شود فرد حالت عادی و طبیعی خود را پیدا کند.
بنابراین برخی از بیماری های فیزیکی و برخی از گرفتاری هایی که من و شما از نظر بدنی داریم - برای نمونه کچل بودن یا بینی بیش از اندازه بزرگ داشتن - مورد تحقیر دیگران قرار می گیریم، بیش از همه درد و رنج زمینه ای برای بروز خشم و عصبانیت افراد را فراهم می کند. اگر کسی با بیماری ها و درد و رنج بسیاری روبه رو بوده است زمینه و آمادگی بیشتری برای خشمگین شدن دارد.
مورد دیگر، بیماری های روانی است. برخی از بیماری های روانی خود عاملی به جهت خشم و عصبانیت هستند. برای نمونه، در بیماران اسکیزوفرنی و برخی از انواع آن موضوع خشم و عصبانیت به عنوان عامل و علامت بسیار مهمی در حالت و رفتار آنها نمایان می شود. بنابراین تا زمانی که این بیماری کنترل نشده و دوران فعال آن پایان نپذیرفته باشد، همیشه باید انتظار خشم و عصبانیت یا رفتاری تند از این افراد و بیماران داشت.
برخی اوقات بیماری های روان تنی، یعنی بیماری هایی که ریشه های روانی دارند ولی بعد به صورت بیماری های فیزیکی درآمده اند - که مهم ترین و بیشترین و بدترین آنها انواع سردردها و میگرن ها هستند - عاملی می شوند که فرد به خاطر داشتن این بیماری با خشم و عصبانیت فراوان تری روبه رو شود.
افرادی که گرفتار آشفتگی های شخصیتی هستند. کسانی که در مجموع با مسایل و مشکلاتی روبه رو هستند -همانند شخصیت ناپایدار یا شخصیت شکاک و مظنون یا شخصیت های شبه اسکیزوفرنی - از جمله گروه هایی هستند که متاسفانه عامل خشم و عصبانیت یکی از علایم و نشانه های بیماری و مشکل در آنها محسوب می شود تا زمانی که از نظر شخصیتی به تعادل و ثبات لازم نرسیده اند، آنها را باید افرادی خشمگین و عصبانی دانست و در ارتباط با آنها رعایت اصول به کار گرفته شود.
به هر حال وقتی ما گرفتار مشکل و مسئله خشم یا این احساس بد و هیجان شدید می شویم، در مقابل خود راه هایی داریم. گروهی این خشم را به عصبانیت تبدیل می کنند. یعنی این احساس و هیجان و حال درونی را با رفتاری تند و شدید و در برخی از اوقات ناگهانی و انفجار آمیز به دیگران تحمیل می کنند.
می دانیم که در بسیاری از موارد عامل اصلی و اساسی اختلاف ها یا گرفتاری های بعدی این خشم انفجاری و کوبنده است. متاسفانه هنوز حتی در محیط خانواده رفتار پدر و مادر با فرزندان یا همسران با یکدیگر در بسیاری از موارد با چنین حالت عصبانیتی همراه است که با خود گرفتاری ها یا آسیب های غیر قابل جبرانی را همراه می آورد. بنابراین من و شما در برابر خشم و این احساس بد می توانیم آن را رها کنیم یا به خاطر عادتی که داریم یا علل و عوامل و دلایل دیگری که در آینده به آن اشاره خواهم کرد، آن را بیرون بریزیم.
عامل دوم ابراز خشم است. به این معنا که هر چیزی را در حد و اندازه همان موضوع واکنش نشان می دهیم. بنابراین احساس بد خود را اگر قرار است به دیگری برسانیم به او خبر می دهیم. ابراز خشم یا یکی از موارد یا توصیه هایی است که بعد خواهیم دید. به خصوص در روابط اجتماعی و حتی دوستانه و صمیمانه به آن توجه ما را جلب می کند.
عامل سوم یا راه سوم فرو خوردن یا کنترل خشم است. به این معنا که به من و شما توصیه می کند که خشم خودمان را کنترل کنیم یا خشم خودمان را فرو بخوریم. بعد خواهیم دید که این فرو خوردن خشم یا کنترل خشم عامل اصلی و اساسی بسیاری از بیماری ها و به خصوص افسردگی و اضطراب است.
این نظر و توصیه که در طول تاریخ به عنوان بهترین و مهم ترین سفارش برای مهار خشم مطرح شده است، متاسفانه بدترین و خطرناک ترین راهکار است. یعنی زمانی که من و شما خشم خود را به نوعی کنترل می کنیم یا خشم را فرو می خوریم درست مانند آن است که زهر و سمی به دهان ما ریخته شده و ما به خود بگوییم خوب نیست، زشت است که جلوی دیگران آن را بیرون بریزیم و به همین خاطر آن را درون خود می ریزیم.
گرچه در کوتاه مدت و در ظاهر اتفاق بدی نمی افتد، اما متاسفانه حتی می تواند موجب مرگ و نابودی ما شود. خوشبختانه راه حل چهارمی هم وجود دارد که همان اداره کردن خشم یا آرام کردن خود است. این روش بهترین شیوه برخورد با این احساس و هیجان بد و منفی است که در ادامه به آن می پردازیم.
لازم است به 14 مورد که انواع مختلف و متفاوت خشم انسانی است، اشاره داشته باشم و تا حدودی علل و عوامل و چگونگی برخورد مناسب با آنها را با شما در میان بگذارم.
ما با 14 گونه خشم و عصبانیت همراه هستیم. یعنی شاید بتوان گفت وقتی که خشمگین می شویم حالات و شرایط و رفتار ما با یکی از این 14 مورد مرتبط باشد. البته این موارد فقط اطلاعات کلی و عمومی است که به من و شما برای روشن شدن مطلب کمک می کند.
همچنین به چگونگی و برخی از اوقات چرایی آن پی می بریم. مایلم توجه شما رو به این نکته جلب کنم که بر اساس دریافت و برداشت خودتان روش مقابله با آن یا معالجه آن را پیدا کنید. به هر حال آنچه با شما در میان می گذارم امیدوارم با کمی دقت و واقع بینی در ارتباط با خود و برخی از اوقات با دیگران به نوعی مورد استفاده قرار دهید و با روشن شدن چراغی شاید برخی از جنبه های تاریک را برای خودتان آشکار کنید.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2935
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 2-12-1393, 21:37
2-12-1393, 21:37

نشانه های امید قدم چهار قسمت 11

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » نشانه های امید قدم 4 » نشانه های امید قدم 4 - قسمت 11

گناه و خجالت
در واقع دو نوع گناه و خجالت وجود دارد : يكي واقعي ، و يكي غير واقعي . اولين نوع آن مستقيم از وجدان ما نشأت مي‌گيرد و رشد مي‌كند ـ مااحساس گناه مي‌كنيم چون كاري را برخلاف اصول مورد قبول خود انجام داده‌ايم ، يا به كسي صدمه زده‌ايم كه از بابت آن خجالت مي‌كشيم . اما نوع غير واقعي آن ممكن است توسط شرايط گوناگوني به وجود آمده شده باشد كه ما در آنها هيچ نقش يا تقصيري نداشته‌ايم . نياز است تا ما به احساس گناه و خجالت خود نگاه كنيم تا بتوانيم اينگونه شرايط را جدا سازيم . لازم است ما فقط آن چيزي را كه متعلق به ما است تصاحب كنيم ، و از شر چيزهايي كه مال ما نيستند رها شويم .
خجالت
بعضی وقتها انسان خجالتی می شود خب این یک چیز طبیعی است ولی اگر این از اعتماد به نفس منفی بیاید خوب نیست . نمیدانم بعضی وقتها اینجوری حس می کنم خودم را اگر دوست دارم شما را هم دوست دارم همه را دوست دارم چرا خجالت می کشم همینم که هستم چی را می خواهم پنهان کنم .
خجالت از بچگی می آید خیلی مهم است که این را بفهمیم و درک کنیم ،از بچگی همش به ما می گفتند چرا این کار را می کنی چرا با آن شخص درست سلام نکردی چرا حواست نبود...
می خواهیم به بحث خجالت بپردازیم و من تحقیقاتی را کردم وتجربه چند تا از دوستانی که در این موارد آگاهی دارند را برایتان می نویسم که فکر کنم برایتان کار کند
اول کمی از تجربه خودم بگویم یکی از مواردش اینگونه است زمانی که ما احساس خجالت می کنیم مثلا در جمعی یا با کسی می خواهیم صحبت کنیم، انگار یک نفر گوشه ذهنمان با ما صحبت می کنه و از تمام نقاط ضعف ما آگاهی داره ، مرتب آن نقاط ضعف و شکست های ما را بازگو می کنه و شروع می کنه ما کوچک کردن و حواس ما را بخودش جلب می کنه ، و وقتی حواس ما را بخودش جلب کرد افتادیم در تله چون هر تصویری یا باوری که در ذهن ما است بدن به آن گفته ها واکنش نشان می دهد و چون تمرکز ما روی ضعف و شکست ها هست یک احساس ناخوشایند، بی ارزشی از خود متنفر بودن به ما دست می دهد....
اسم های که پایین نوشتم بابت تجربه شان همه الکی هستش
پارسا
خجالت را ما معمولا به حالت طبیعیش در مرحله اول در کودکان می بینیم وقتی بچه ای که با دیگران و اجتماع انس نگرفته یعنی لحظه ای که میاد تو محیط اجتماعی حتی با هر کسی به غیر از مادر و پدر و خواهر برادر خودش ، خودش را عقب میکشه یا به مادریا به پدر می چسبد می گوییم این بچه خجالتی است این را ما در وحله اول رفتاری را که حس یک کودک با محیط اطرافش و عقب کشیدن خودش را و آمادگی نداشتن برای اینکه بخواد وارد یک جمع یا اجتماعی بشه این را بهش می گوییم خجالتی ،در بزرگ سالان به کسی می گوییم که وقتی نشسته توی جمعی خیلی با دیگران معاشرت نمی کند یا حرف نمیزند یا خیلی براش مشکل و سخت است که بخواهد در جمع صحبت بکند هر دفعه که می خواهد این کار را بکند خیلی باید به خودش فشار بیاورد معمولا کسانی که خجالتی هستند در مجامع اجتماعی زجر می کشند و لذت نمی برند و یا اضطرابی که در محیط های اجتماعی بر آنها بوجود می اید واینکه دیگران هم ممکن است احساس بدی بخاطر این رفتار آنها بدهند ، نوع دیگه خجالت به خاطر این هستش که شخص توی خانواده ای به دنیا می آید که آنها رفتارهایی دارند که ممکن است این رفتارها برای آن شخص یا برای آن طفل قدری خجالت دهنده و یا باعث اذیت و آزار و شرم اجتماعی ان شخص می شود و ان وقت که آن ادم اصلا راحت نیستش با خودش در جمع بخاطر اینکه همش منتظر این است که مسخره اش بکنند یا خجالتش بدهند یا یک حرفی بزنند که اذیت بشود ، خجالتی که از شرم دادن و یا رفتار دیگران می اید دراصل دفاع طبیعی یک شخص برای نگه داشتن هویت خودش و یا محفوظ نگهداشتن درون خودش از آزار و آسیب دیگران ، این خجالت یک عمل طبیعی و سالمیه که یک شخص ممکن است انجام بدهد، عده ای از ما اصرار داریم اگر یکی خجالتی است از خجالتی بودن درش بیاریم بعد فکر می کنیم اگر او را وادار کنیم که رفتارهایی بکند که براش آزار دهنده است را انجام دهد ان وقت این از خجالت خارج می شود در حالی که ما یک کسی را که خجالتی است با انجام دادن این کار بیشتر بهش آسیب می زنیم و خجالت و یا اضطراب اجتماعی او را از بین نمی بریم خیلی بهتر هستش که اگر یک کسی اگر این مشکل خجالتی بودن را داره به با کار کرد قدم و راهنمای ماهر ریشه های این رفتار و این اضطراب او در اجتماع از کجا می اید و بتواند که حلشون بکند تا بتواند با اعتماد به نفس مثبتی پیدا کند باراحت بودن بیشتری در اجتماع و در رابطه با دیگران ظاهر بشود،این را هم بگویم که بعضی از اشخاص هستند که نه احتیاج به روان شناس دارن نه احتیاج به مشاوره دارند نه احتیاج دارند که تغییر کنند بخاطر اینکه رفتار انها نه از هیچ نوع اضطرابی و ناهنجاری تو زندگی شان داره میاد آنها طبیعتا به این صورت هستند و این اشخاص را نباید آزارشان بدهیم نباید مجبورشان کنیم که خیلی بخواهند برعلیه آن چیزی که وجودخودشان هست بخواهیم تغییرشان بدهیم ما باید آنها را بیشتر درک بکنیم و بهشون اجازه بدهیم هر طور که راحت هستند زندگی کنند معمولا این طور اشخاص باعث آزار دیگران نیستند خیلی هم انسانهای خوب و مهربون و سخاوت مندی هستند ولی فقط معاشرت برای آنها ،چیز دلخواهشون نیست.
حسین
خجالت یا کم رویی چند تا دلیل می تواند داشته باشد گاهی وقت ها خجالت به دلیل اتفاقاتی است که در مرحله رشد ما اتفاق می افتد فرض کنید فرزندی که در یک خانواده ای زندگی می کند که در ان رعب ووحشت و کوچک کردن همدیگه عادی و جایز هست فرد یک احساس خجالت شرمندگی و ناراحتی در خودش احساس می کند، گاهی وقت ها این خجالت به دلیل عدم شناخت خودمان پیدا می کنیم که می گوییم ما حرمت به نفس مناسب و یا خودشناسی خوبی از خودمان نداریم دچار خجالت می شویم و آن مسئله باعث می شود که در زندگی ، زمانی که لازم هستش برای حق خودمان بایستیم حرف و خواسته های خودمان را عنوان کنیم می بینیم که دچار یک لکنت زبانی می شویم دستمان می لرزد صورتمان تغییر رنگ میدهد فشار خونمان بالا می رود و این نشانه های خجالت کشیدن و کم رویی است که به بدن ما می تواند وارد بشود و خودش را نشان بدهد، دلیلی که می تواند باعث خجالت و کم رویی باشد ،عدم شناختن خود مان است یکی از دلایلش همین مسئله ایست که خجالت دلیل بر ناتوان بودن نیست بلکه بدلیل این است که ما توانایی های خودمان را نمی شناسیم درک نکردیم با اینکه استعداد و توانایی هایی داریم و موفقیت هایی در زندگی کسب کردیم آنها برایمان بی ارزشند و برای خودمان هم ارزش و اهمیت قائل نیستیم و آنها را نمی بینیم و یا نمی شناسیم،اگر من آن احترام لازم را برای خودم داشته باشم و توانایی های خودم را شناخته باشم ودرک کرده باشم خجالت نمی کشم ، وقتی موضوعی را دارم بیان می کنم متاسفانه دائم تو ذهنم این داره میاد که فردی که من با او صحبت می کنم من را چگونه می بیند مرا چگونه داره برانداز می کند در ذهنش چگونه قضاوتی از من می کند در ایت هنگام لکنت زبان پیدا می کنم یک اضطراب درون من فعالیت می کند.
چکار کنیم که خجالتی و آن اضطرابی که از روی کم رویی به ما وارد می شود کمتر شود یا اصلا بطور کل از بین برود
1- ما حرمت به نفس، خویشتن پذیری خود را بشناسیم وکار کنیم
2- توانایی های ،استعدادها و قدرت های خودمان را همان طور که در مسابقه های ورزشی وقتی که فردی برنده می شود به او یک مدالی می دهند ما باید در زندگی خودمون آن مدال ها را برای کارهایی که انجام داده ایم را بدهیم اگر پاک هستیم، اگر درس خوانده ایم ،اگر کار پیدا کردیم اگر موفقیتی را کسب کردیم بتوانیم همواره در ذهنمان بیاوریم که آن موفقیت هایی را که من مسئولش بودم و من خالق آنها بودم از زیر چشم من عبور نکند آنها را به عنوان وظیفه نبینم و به عنوان مسائل کوچک زندگی خودمان نبینیم،وقتی این گونه به موفقیت ها و گذشته خودمان نگاه کنیم می بینیم که ارزش خودمان را پیدا می کنیم وقتی که داریم با کسی صحبت می کنیم وقتی در یک جلسه ای نشسته ایم و بحثی را داریم شروع می کنیم فکرمان دائم به این نباشه که دیگران چه فکری دارن می کنند چگونه دارن قضاوت می کنند فکرمان این باشد که من چگونه صحبت می کنم من چه مطالبی را می خواهم بگویم من بتوانم آن مطالبی که در ذهنم است به بهترین وجهی که توانایی اش را دارم بیان بکنم ، متاسفانه بعضی از معتادان خجالتی هستند با تمام توانایی ها و موفقیت هایی که توی زندگی اشان دارند اما خودشان را کم و کوچک می بینند ناتوان می بینند در جوامع حاضر نمی شوند در مهمانی ها نمی روند حتی در پیدا کردن همسر برای خودشان مشکل دارند برای اینکه توانایی های خودشان را درک نکردند پس خجالتی بودن یک اضطرابی به ما می دهد که ما برای اینکه بتوانیم آن اضطراب را از خودمان دور کنیم یک کارهایی را باید انجام بدهیم که بتوانیم موفق تر در زندگی پیش برویم.
نادر
خجالت احساس ناراحتی کردن در فضای اجتماعی که اجازه نمیدهد ما از زمان خود ، وجود خود و از وجود دیگران لذت ببریم و یا اینکه نمی توانیم از توانایی های خود استفاده کنیم تا آن نتایجی را که دل مان می خواهد را بوجود بیاوریم، بعضی ها خجالتی بودنشان بسیار مشخص است چشم هایشان را پایین می آورند خودشون را قایم می کنند حتی پشت یک جسمی خودشون را ممکن است قایم بکنند صورتشون سرخ می شود وقتی باهاشون صحبت می کنی صورت و کف دستشان عرق می کند ، کلا در آن فضا راحت نیستند و فرار می کنند برخی از اشخاص دیگه چشم هایشان را بالا می گیرند و خودشون را نشان می دهند ولی خودشون را از بدن خودشون دور می کنند و برای اشخاص دیگه به نظر می اید که اینها خودشان را گرفتن و ارتباط برقرار نمی کنند، برخی از آدمها هستند که در تمام قسمت های زندگی چه در رابطه های عاطفی چه در رابطه با دوستانشان است چه اجتماعی چکاره است در همه شرایط می بینیم که خجالتی بودن را دارند و برخی از اشخاص خجالت را فقط در قسمتی از زندگی دارن در حالی که در قسمت های دیگه توانایی ها و مهارت های خودشان را آنقدربالا بردن که اعتماد به نفس مثبت برایشان بوجود آمده و انجا خجالتی بودنشان را نشان نمیدهد.
دلایل خجالتی بودن ژنتیک است و خیلی از تحقیقات تازگی ها نشان داده که چند ژن متفاوت هست که این مسئله را می تواند بوجود بیاورد دلایل دیگه تشویش و التهاب خیلی بالا، حالت وسواس فکری ،عدم اعتماد به نفس ، توجه زیادی به قسمت های منفی خودمان به نتایج منفی خودمان موردی که خودمان را انتقاد می کنیم به حالت منفی و همه اینها باعث می شود که فکر کنیم همان قدر که ما راجب خودمان منفی فکر می کنیم انسانهای دیگه هم ما را دوست ندارند و منفی فکر می کنند و دراین مورد ترس از تاییدیه نگرفتن رد شدن هستش که ما خودمان را عقب نگه می داریم و جلو نمی بریم.
کسانی که خجالتی هستند چه کارهایی می توانند بکنند مخصوصا کسانی که در اجتماع خجالتی هستند و براشون مشکل هست که وارد اجتماع بشوند و گفتگویی را شروع کنند و یا ادامه بدهند.
در جلسه جز چند نفر اول باشد و کمک کند به صندلی چیدن که این یک احساس تعلق و امنیت بوجود می آورد که من اینجا غریبه نیستم بعد خوش آمدگو ایستادن، پن فلت خواندن ، مشارکت کردن، در جلسه قدم شرکت کنند بعد یک مدت یواش یواش شروع می کنند به تجربه دادن، می توانند از کتاب ها از فیلم ها از دوستانشان یک سری جملاتی که پیش گفتاری هستش را استفاده کنند تمرین کنند در آیینه در مقابل دوستان صمیمی اشان یا کسانی که خیلی باهاشون راحت هستند تا بتوانند خودشون و بشنوند خودشون را ببینند حتی از خودشون فیلم بگیرند و ضبط کنند در این شرایط که تمرین می کنند روی آن مسئله آماده اشان می کند که با یک فضای پیش گفتاری وارد اجتماع بشوند و از آنجا یواش یواش بتوانند ادامه بدهند برای برخی از اشخاص در خواست من ازشون این است که با کسانی که فکر می کنند الزاما فضای احساسی ندارند یا براشون مطرح نیست که تاییدیه بگیرند می تواند توی فروشگاه های معمولی با کسانی که اصلا نمی شناسند شروع کنند و فقط حرف زدن با سلام و علیک شروع کنند یا هر چیزی که دلشون می خواد راجب هوا حرف بزنند فقط شروع کنند این دیوار خجالت را خراب کردن را برای خودشون جا بیاندازن که می توانند در هر شرایطی باهر کسی صحبت بکنند، بهتر است که یکی از توانایی هایشان م مهارت هایشان را آنقدر روی آن تمرین کنند که آن بهترین شود و با آن شروع کنند و بروند بیرون و بعد یک مهارت دیگر را را تمرین کنند و در این شرایط است که اعتماد خودشون را با تمرین و مهارت هایی که به دست می اورند بالاتر و بالاتر می برند،
شاید بهتر باشه کسی که مهارت خودش را در یک مسئله ای نمی داند و شروع می کند به خودش انتقاد زیادتر کردن حواسش را از خودش ببره بیرون و حواسش را بگذارد روی دیگران و افراد موفق زمانی که ما حواسمان را می بریم روی افراد موفق و آن حالت اگاهی زیاد از حد را به خودمان نمی دهیم تشویش و التهابمان پایین تر می آید از دنیا و محور خودمان بیرون می اییم و خودمان را می گذاریم توی دنیا و محور کس دیگر ارتباط راحت تر و آسان تر می شود، آرامش به خود دادن و نفس های عمیق کشیدن قبل از اینکه وارد یک فضا بشویم چون وقتی که احساس تشویش و التهاب ما بالا رفته و سیستم مکانیزم کل بدن ما شروع کرده به جهش کردن حتما باید اول فضای خودمان را آرام و ماده کنیم تا دوباره بتوانیم برویم پیش اشخاص دیگه خیلی موقع ها در آن زمان فکر می کنیم اصلا از بدنمان داریم جدا می شویم در آن زمان است که خیلی مهم است که دوباره دست هایمان را لمس کنیم شروع کنیم بدن خودمان را لمس کردن یا صندلی یا هر چیزی که آنجاست را لمس کنیم تا بر گردیم در حقیقت توی بدنمان حضور پیدا کنیم در ان فضا و حضورمان را ببریم به گفتار کسی دیگر و نگاه کردن و اگاهی از اشخاص دیگه در این زمان است که دوباره بدن آرام می شود و بعد می توانیم که فکر کنیم به مهارت ها و قسمت های مثبتی که داریم و از ان جایگاه بتوانیم برویم جلو،مهم هستش که این ایده ای که فکر می کنیم همه حواس شان به ما هست و حتما انتقاد منفی به ما دارند را رها کنیم تا بتوانیم راحت تر با دنیای خارج مان روبرو بشویم رفتن به جلسات و مشورت با دوستان بهبودی یا موقعیت هایی که بتونه اعتماد به نفس و حرمت نفس ما را بالا ببره بسیار کمک می کند که یواش یواش آن رفتارها و اعتقاداتی را که به خودمان داریم که خجالتی بودن را به وجود می آورد را رها بکنیم.
علی
آیا ما از زمان کودکی تصمیم می گیریم که خجالتی باشیم یا نباشیم، در واقعیت تصمیم خودمان نیست در خانواده و یامسائلی بزرگ می شویم چیزهایی را می بینیم که فکر می کنیم کسی به حرفهای ما اهمیت نمی دهد و ما صدایی نداریم یا مطرح نیستیم و شروع می کنیم کوچک شدن و خجالت کشیدن، خیلی از ما از زمان بچگی یا پدر و مادر خیلی قوی و مسلطی داشتیم که شخصیت شان قوی بوده و ما فکر می کردیم در قبال اینها ما حرفی برای زدن نداریم و باید کوچک باشیم و کنار گذاشته شده باشیم بعضی وقت ها پدر و مادرها خودشان خجالتی هستند و ما چون کوچک هستیم نگاه به پدر و مادر مان می کنیم فکر می کنیم که ما هم باید مثل آنها خجالتی باشیم وحرفی نزنیم، خیلی موارد مسائل فرهنگی باعث می شود که ما خجالتی باشیم مثلا می گویند که زشت است اگه بچه حرف بزند، زشت اگه بچه مسائلش را مطرح کند با پدر و مادر، و این حالت شخصیت بچه ها را پایین نگه می داره چون بچه ها آنقدر قوی نیستن که بتوانند هر چی می خواهند بگویند و این مسائل باعث می شود که در مراحل رشد تاثیر بگذارد. خجالت کشیدن باعث می شود که یک مقدار تو مسائل رفتارشان با جنس مخالف، وقتی بزرگتر وجوانتر می شوند درمسائل کاری، چون وقتی می خواهند جایی استخدام بشوند مسائلی که باعث خجالت کشیدن شان شده همیشه مطرح خواهد بود و همیشه عقب نگه می داردشان...
چطور می شود که این خجالت کشیدن متوقف کرد وقتی که شخص خودش بتواند تصمیم بگیرد وقتی که شخص خودش می بیند که چه باعث شده که خجالتی بشود حل کرد با اینکه بهشون اجازه داده شود که حرف هاشون را بزنند برو در جلسه، راهنما، دوستان بهبودی مشارکت کن، بعضی وقت ها حتی من به شخص می گویم که بروتو اطاق جلوی آیینه بشین و حرف هایت را بزن هر چی که تو دلت است عصبانی، ناراحتی، دلخوری را بگو ، جلو ایینه صحبت کن چون ممکن است اگر بخواهد برود با شخص دیگری صحبت بکند حرف هایش باعث ناراحتی بشود باعث دردسر برای خانواده بشود ولی وقتی این را تجربه کنند که حرف دارن صداشون قوی هست که صحبت کنند باعث می شود که یواش یواش خجالت شان را بگذارند کنار، برای جوانانی که در رابطه جنسی با شخص مخالف خجالتی هستند که حتی حرف بزنند باهاشون نزدیک بشن حتی لمس کنند این دوباره یک احساس خوبی است که با شخصی که بهش اعتماد دارن صحبت کنند درباره مسائل شان حرف بزنند با کمک راهنما و دوستان بهبودی و کار کرد قدمها، ترازنامه گرفتن خیلی مسائل حل خواهد شد وقتی که راهنما با ترازنامه بتونه ان شخص را ببره به آن مرحله جوانی که آن تصمیم را گرفته و آن سنی که تصمیم را گرفته که خجالت بکشه یا حرف نزنه ببینند چه شده چه باعث شده که این تصمیم گرفته بشود و بعد از آن می توانند اقرار کنند که مثلا همچین تصمیمی گرفتم و تقصیر کسی نیست من این تصمیم را گرفتم که خجالتی باشم و دیگر نمی خواهم به خجالتی بودن ادامه دهم.
مرتضی
شرم چیزی است که بطور کلی مابا یک عاملی روبرو هستیم که اسمش اضطراب است،. معمولا فرد شرمگین آدمی هستش بسیار مضطرب ، که احساس می کند نکنه من یک کاری کنم که آن کار بد باشد همه مسخره و سرزنشم کنند . نکنه الان که دارم وارد یک مجلسی می شوم یک عمل زشتی از من سربزنه نکنه الان که می خوام با یک نفر صحبت بکنم یک کلامی بگویم که این کلام زیبنده نباشد نکنه اگر سر کلاس هستم مثلا از من یک سئوالی را بپرسند سئوال را نتوانم خوب جواب بدهم زیر بنای همه اینها اضطراب است ، و خیلی جالب است که یک نفر به من گفت خب اینها را که می گویید، چطوری باید درمان بشود عرض بنده این بود که توی این چند لحظه ما خود مطلب را هم اگر بتوانیم بگوییم هنر کرده ایم وای به حال درمانش اما این رامی گویم به شما درمان این شرم معمولا رفتار درمانی است یعنی معمولا باید نسبت به آن محیطی که حساسیت داریم و می ترسیم ، این ترس باید از بین برود، برای از بین بردن ترس سلسله مراتبی درست می کنند به اسم سلسله مراتب رفتاری، که از چیز خیلی کوچک شروع می کنند تا آن مسئله مهم را که آن شخص می ترسد آرام آرام بتوانند به آن نزدیک بشود مثلا افرادی که از امتحان می ترسند به عنوان مثال آنها را ما وادارشان می کنیم که با تخیل این که دارن امتحان می دهند از لحظه ای که از منزل بلند می شوند آرام آرام همینجور نفس عمیق کشیدن و به یاد آوردن تا اینکه دارند می روند به جلسه امتحان تا تو محیط امتحان، معمولا این ترس را به طریق آن سلسله مراتب به این ترتیب درست می کنند که حتی در آخر کار باید بروند در آن محل بنشینند و احساس کنند که در آن محیط قرار گرفته اند ثابت شده زمانی که میزان اضطراب از یک حدی می آید پایین تر میزان بازدهی انسان زیادتر می شود.
این شرم که داریم صحبت می کنیم یک معنی اجتماعی هم دارد معنی اجتماعی اش این است که ایشون خیلی خیلی آدم خوب و به اصطلاح منزه ای است انقدر آدم خوبی هست که وقتی مثلا می اید تویک مجلسی قرمز می شود اینها از لحاظ روانی چیز خوبی نیست یعنی افراد از دیگری هیچ چیزی کم ندارند که بخوان آنجا نگرانش باشند حتی اگر از لحاظ جسمانی کم داشته باشند چون از لحاظ عقلانی دلیلی ندارد که از کسی کمتر باشند ما از هیچ کسی کمتر نیستیم خدا همه ما را مساوی خلق کرده است از هیچ کسی در دنیا کمتر نیستیم. بنابراین کسی که احساس شرم می کند باید این نکته را در نظر داشته باشد که ابتدا قبول داشته باشیم که من از هیچ کس در دنیا کمتر نیستم بعد درمان پشت سرش انجام می شود اول این باور باید عوض بشه که من از هیچ کس کمتر نیستم. آدم شرمگین آدمی است که وقتی دیگران را می آورد توی معادله زندگی خودش احساس شرم می کند در حالی که شرم معمولا باید انسان از رفتار خودش گاهی اوقات داشته باشد اگر دزدی می کند باید شرم کند اگر به مال مردم و زندگی مردم تجاوزی کرد باید شرمگین باشد که این شرم ما را ملزم می کند که برویم جبران کنیم و یا دیگر ادامه ندهیم این شرم که داریم صحبت می کنیم اگر قرار است وجود داشته باشد باید برای یک همچین افرادی وجود داشته باشد نه برای کسی که قرار است برود مجلسی و معاشرت بکند یا قرار است که ازدواج بکند یا قرار است برود امتحان بدهد تمام اینها باعث ناراحتی این افراد می شود و باعث می شود که عمل کردشان بیاید پایین .
در جامعه هم وقتی این افراد را می بینند با خودشان فکر می کنند که نکنه که این افراد یک کمبودی دارند در حالی که مطلقا اینجوری نیست افراد شرمگین افرادی هستند که به علت سرزنش های گاهی اوقات دوران کودکی به علت اینکه پدر و مادر به بازی نگرفتن بچه را هر موقع هر عملی انجام داد سرزنش شد که تو این کار را خراب کردی که تو این کار را اشتباه کردی و این بچه دیگه می ترسد موقعه ای که بزرگ شده ابراز وجود کند، از خودش قدرتی نشان بدهد فکر می کند هرکاری که بکنه اشتباه است بنا بر این بهترین کار این است که هیچ کاری نکند فقط قرمز بشود ، می خواهم بهتون بگویم که صحبت کنید حرفتان را بزنید و ذهنتان را برای اینکه بتوانید به این مشکل پیروزی پیدا کنید آزاد ورها کنید.
سعید
مسئله یا مفهومی داریم به نام شرم ما دونوع شرم را می شناسیم از هم تفکیک می دهیم یک شرم مسموم و یک شرم سلامت .
شرم مسموم شرمی است که معمولا بچه هایی که در خانه های خشونت و خانه های اعتیاد برای اینکه خودشان را کمتر از دیگران می بینند با خودشون حمل می کنند و احساس بی ارزشی می کنند و حرمت نفس پایین دارند این شرم را معمولا با ترازنامه نوشتن و کار کرد قدم باید درمان و ریشه کن کرد.
اما یک شرم سلامت داریم و آن شرم سلامت وقتی است که یک انسان به دلیل احساس مسئولیتی که می کند وقتی که دردی را برکسی می گذارد و وقتی آسیبی را بر کسی می گذارد احساس شرم می کند .
شخصیت های ضد اجتماعی و شخصیت های بیمار این شرم را اگر داشتن نمی توانستند چنین کنند که کردند یکی از علائم تشخیص آنها این است که با وجود اینکه فرض کنیم یک کسی را آسیب زده با وجود اینکه به یک کسی آسیب جدی زده ولی شرمی تجربه نمی کند. شرم سالم معمولا از رشد اخلاق می آید و درانسان نوعی مسئولیت بوجود می آورد که تجربه آن شرم او را از تکرار این مسئله باز می دارد
نادر
خجالت کشیدن یک حالت روانی هستش که معمولا اشخاص بطور منفی بهش نگاه می کنند می گویند اگر کسی خجالتی هستش خوب نیست و این صحت داره ولی حقیقت این است که مسئله شدت و ضعف خجالت هستش که می تواند باعث مشکل بشود. یعنی اگر شخصی یک کمی خجالتی هستش نه تنها ممکن است در زندگی ناموفق نشود بلکه ممکن است خیلی ها را هم به خودش جلب می کند و حس می کنند این شخص به آسانی آزرده خاطرشان نمی کند و خیلی مواظب هستش که کسی را از خودش نرنجاند . ولی وقتی شخص خیلی خجالتی هست، آن وقت می بینیم که این در روابطش با دیگران یک مقدار حالت محدودیت های شدیدی برای خودش ایجاد کرده که باعث می شود که ناموفق بشود بخصوص در روابط اجتماعی خودش. از طرف دیگه اگر شخص اصلا خجالت نداشته باشد این شخص اسمش می شود بی شرم بی حیا و یا حتی وقیح پس خجالت کشیدن آنقدر هم بد نیست فقط مسئله ،مسئله مقدار و آن نوعش هستش کسانی که خیلی خجالتی هستند رنج زیادی می برند از این خجالتی بودنشان چون خیلی کارها را نمی توانند بکنند خیلی جاها نمی توانند بروند ولی زجرشان معمولا به خودشان و به دوستان و اطرافیانش می رسد. ولی کسانی که کاملا بی شرم وحیا هستند و هیچ خجالت ندارند ضررشان به دیگران می خورد و بعد باعث می شود که به خودشان هم ضرر بخورد یعنی اینها باعث می شوند که دیگران از خودشان آزرده خاطر و رنجیده کنند و کم کم دوستان و رفقای ، عزیزان و نزدیکان خودشان را از دست بدهند.
خجالت کشیدن براساس تصورات و برداشت هایی است که شخص از محیط اطراف خود و از دیگران دارد معمولا شخصی که توی مکان های اجتماعی شرم داره و خجالتی هستش احساس می کند که این اطرافیان که آنجا هستند همه دارند او را می بینند براندازش می کنند مثلا یا یه نظر منفی ممکن است راجب این پیدا بکنند عیبی براش پیدا کنند که این باعث بشود که این یه مقدار عدم اعتماد به نفس داشته باشد که توی این مکان ها باشد. پس اگر شخصی بتواند درک کند و این را کشف کند که چه افکاری توسرش هستش چه برداشتی از این مکانها داره از این روابط اجتماعی اش داره و متوجه بشود که چه مقدار از این برداشت ها و تصوراتی که داره اشتباه است و چه مقدارش درست هستش می تواند طرز فکرش را نسبت به این موقعیت هایی که همیشه رنجش می دهد عوض بکند. وقتی که بتواند این کار را بکند و این هم با تمرین انجام می شود که بشیند مثلا افکارش را بنویسد یک جایی که خیلی خجالت کشیده مثلا بنویسه که من این احساس ها را داشتم و ضمنا این افکار توی سرم بود وقتی این افکارش را برانداز می کند متوجه می شود خیلی از آنها براساس یک سری تصوراتی است که واقعا صحت ندارد وقتی که متوجه شد که این صحت ندارد بعد از یک مدتی کم کم این می تواند باعث بشود که افکارش تغییر بکند.
یک جنبه دیگر خجالت هم آن محیط و واردشدن به ان محیط و تجربه بودن در آن موقعیت هستش اگر شخصی ضمن اینکه داره رو افکارش کار می کند ضمنا به این جور مکان و موقعیت ها و آن حالت های روابط اجتماعی بیشتر و بیشتر برود به جای اینکه ازشون دوری بکند کم کم بتواند خودش را به قول معروف احساس امنیت بکنه تا آنجا ارام تر باشه ولی باید در درجه اول از جاهایی شروع بکنه که استرس خیلی براش کمتر است بعد کم کم به جاهایی برود که استرس بیشتری داره وقتی مسائل جاهای کم استرس را حل کرد آن وقت براش راحت تر می شود که به جاهایی که استرسش بیشتر است بپردازد و روی حل انها کار بکند .
احمد
خجالت یاکم رویی یک پدیده پیچیده روانی و اجتماعی است که اگر فکر کنید ژنتیک یا ارثی است اصلا نیست ولی یادگیری هستش . از بچه گی یاد می گیریم که خجالتی باشیم چه جوری یاد می گیریم وقتی تشویق می شویم که چقدر بچه خوب و سربراهی هستیم آرام و خجالتی هستش می بینیم که چه چیز مثبت و خوبی هستش پس خجالتی باشم کار می کنه یا زمانی که از بچه اتان می خواهید بچه کاملی باشه بهترین باشه آرمان گرایی دارید می خواهید که در مدرسه و خانه بهترین باشد روابطش با دیگران عالی و درجه یک باشد وقتی که می بیند نمی تواند انطوری باشه آن خجالت را می خرد و بهش می دهید .
یک روانشناس خیلی قشنگ راجب خجالت گفته که از دوازده تا سی و شش ماهگی هستش که چگونه است که ما در وپدر به بچه ها این خجالت ورا میدهند وخیلی قشنگ گفته بچه ای که گریه می کند سه سالش است گریه می کند و چیزی نیاز داره مادر وپدر می آیند بغلش می کنند نیازش را بر آورده می کنند اگر غذا می خواهد بهش میدهند اگر قرار است عوضش بکنن عوضش می کنند چیزی که می خواهد را بهش می دهند و او خوشحال است مادر و پدر هم خوشحال هستند بار دوم بچه گریه می کند پاشو میزند زمین مادر و پدر میان باز توجه بهش میدهند و می بینن که چش شده چه ناراحتی داره برخی پدر و مادرها باهاش حرف می زنند بعضی ها فراموش می کنند و غفلت می کنند و می روند. گروه دیگه زمانی دیگه پیش میاد که بچه باز ناراحت است و چیزیی می خواهد مادر و پدر اصلا بهش توجه نمی دهند انگار نه انگار که وجود دارد غفلت کامل آن بچه آن دوبارکه بهش توجه کردن یک احساس خوبی داره برای خودش احساس خود مختاری من خوبم تو خوبی همه خوب هستیم چقدر جهان زیباست قسمت آخر که اصلا بهش توجه نمی کنند انگار نه انگار که حضور داره غمگین می شود ناراحت می شود و این حالت خجالتو این که اصلا من خوب نیستم براش بوجود می آید . حالا شما که خجالتی هستید احتمالا یاد گیری بوده احتمالا مادر و پدری که درون گرا بودند این چنین شدید ،مادر و پدری که آرمان گرا بوده اند این جوری شدید.
پس حالا می خواهید تصمیم بگیرید که چکار کنید من می خواهم یک انسان شاد و خوب و راحت با انرژی باشم انسانی باشم که حرفم را بزنم چیزی را که می خواهم بگویم با خجالت دستم را بلند نکنم، بلکه در جلسه قشنگ دستم را بلند کنم و مشارکت کنم حرفی را که می خواهم بزنم در برابر راهنمایم، کلاسم در برابر همسرم در برابر کارمندم حتی در برابر کارمندشان،رهجویشان هم آدم های خجالتی جرات ندارن حرفشان را بزنند و می ترسند ناراحت می شوند مبادا این عزیز از پیشش برود در صورتی که اینها صاحب قدرت هستند.
ولی همیشه آن ترس، ترس عدم از تایید شدن ،ترس از قضاوت ، ترس از داوری دیگران در نظر و باورم هست بنابر این باور خودتان را عوض کنید تلاش و تمرین کنید آنجایی که خجالت می کشید روبروی دیگران ،آن چیزی که دلتان می خواهد از ته دلتان می خواهد حرف بزنید روبروی آیینه بایستید یک نگاهی بکنید به خودتان من خوبم توهم خوب هستی پس توبد نیستی که من را قضاوت بکنی تو بد نیستی که با من بد بشی بگذاران گوهر وجودم ان اصلم را بدون نقاب به تو نشان بدهم جای خجالت نیست جای شرم نیست جای حیا نیست البته تفاوت هست بین شرم و حیا و خجالت که موضوع الان نیست .
ولی بگذار که من راحت باشم و توهم راحت باشی و بتوانیم با همدیگه یک رابطه صمیمانه عاشقانه و خوب داشته باشیم و موضوع اول اینکه من خودم خودم را بپذیرم و قبول بکنم که آن بچه خجالتی توسری خور سابق نیستم.
خجالت مانع بزرگی است برای پیشرفت بعضی وقت ها استعداد های بخصوصی داریم نمی توانیم بروزش بدهیم بخاطر اینکه این دیوار سنگین خجالت جلوی ما را گرفته و اجازه نمی دهد که ما خودمان را پرزنت کنیم در پیشرفت واقعا تاثیر دارد با خجالت کشیدن ما تمام فرصت ها را ممکن است از دست می دهیم.
یاد گرفتیم که خجالت چقدر می تواند به ما ضربه بزند وقتی که بی جا بکار برود وقتی که بر می گردیم به گذشته امان می بینیم که خیلی از جاهای زندگی به خاطر خجالت های بی مورد که کشیدیم واقعا منافع خودمان را از دست دادیم و به جایی که باید می رسیدیم روی پله ای که باید قرار می گرفتیم قرار نگرفتیم بخاطر همین مسئله خجالت یا واژه خجالت امیدواریم که از این به بعد به جا به کارش ببریم یا شاید اصلا چیز خوبی نیست بکارش نبریم ولی یک کارهای دیگه ای را هم که باید انجام می دادیم را انجام ندادیم همین خجالت باعث می شود که خیلی از کارهای ما عقب بی افتد مثلا می خواهیم بریم کار بگیریم وقتی آن شخص می بیند که شما خجالت می کشید فکر می کند ان توانایی را ندارید یا اعتماد به نفس شما پایین است و شماباید هر وقت حس می کنید که خجالت دارید می کشید خب روش یک کم فکر کنید یک نفس عمیق بکشید و سعی کنید که کنترلش کنید خودمان باشیم خودشیفته هم نباشیم اگر زیادی هم پرو باشیم و اعتماد به نفس بی جا داشته باشیم یعنی خودشیفته می شویم و واقعا جایی قرار می گیریم که نباید قرار بگیریم آن وقت می خوریم زمین


28- در مورد چه كسي يا چه چيزي احساس گناه يا خجالت مي كنم؟ شرايطي كه باعث به وجود آمدن اين احساسات شد را توضيح دهيد؟
من فکر کردم کمی در مورد وجدان آگاهی داشته اشیم به ما در بهبودی و این قسمت از قدم چهار کمک بسزایی می کند پس قبل از هر چیز می پردازیم به چند تا تعاریفی که در مورد وجدان می کنند
وجدان: عبارتست از آگاهی به " من"یا اگاهی به "شخصیت".( به این معنا که انسان می تواند خود را درک کند)
وجدان: احراز شخصیت و هر گونه پدیده و فعالیتی که در درون انسان انجام می گیرد اگر بطور خودآگاه بوده باشد انسان در این حالت از فعالیت وجدانی بهره مند است، ما گاهی فکر می کنیم، گاهی در عالم تخیل فرو می رویم، اگر چنین حالتی برای ما مورد توجه بوده، به این معنی که بدانیم که فعلا در حال تفکر هستیم یا در تخیل فرو رفته ایم، ما در این حالت در فعالیت وجدانی داریم.( این تعریف عمومی تر از تعریف فوق است زیرا در این تعریف به اضافه آگاهی به شخصیت سایر پدیده ها نیز می توانند موضوع وجدانی بوده باشد)
وجدان: عمومی ترین تعریفی که درباره وجدان گفته شده اینست، که هر پدیده ای که در درون ما استقرار پیدا می کند ما به آن حقیقت وجدان داریم، یعنی آن را دریافته ایم،خواه این حقیقت بصورت واحدهای مفرد یا بصورت قضایای مرکب و خواه مورد آگاهی روشن یا تاریک یا نیمه روشن قرار بگیرد وجدانیات نامیده می شود.در حقیقت این تعریف قلمرو و فعالیت های درونی را در قلمرو فعالیت های جهان طبیعت منظور نموده و نام دیگری برای درون انسانی و فعالیت های آن انتخاب نموده است.
وجدان اخلاقی: اگر شخصیت انسانی برای خود یک ایده آل تشخیص داده و در رسیدن به آن ایده آل عامل محرک درونی داشته باشد، این عامل درونی وجدان نامیده می شود.درباره تعریف این عامل درونی تعریفات بسیار گوناگونی گفته می شود که ما بعضی از آنها اینچنین هستند
1- وجدان بایستگیها را از نبایستگیها تفکیک می کند
2- وجدان قاضی امین است.
3- وجدان نظارت می کند.
4- وجدان راهنمای مطمئن است.
5- وجدان شکنجه می دهد و شکنجه می بیند.
6- وجدان زشت و زیبا می شود.
7- وجدانخود را برای خود بر می نهد و به راز و نیاز مشغول می گردد.
8- وجدان قطب نما است.
9- بینش درونی که ما را تشویق به حقیقت می کند.
10- معیاری می باشد مانند خط کش که اندازه گیری می کند
وجدان ندایی که خوب و بد را تشخیص می دهد، آن نیرو و قوه ای که به من خودآگاهی می دهد و اعمال ما را داوری می کند، هر گاه رفتار یا کاری را انجام می دهیم با باورهای و عقاید که از دیگران آموختیم و وظیفه اش اینست که رفتار و عقایدمان را چک می کند و هر موقع اعمال ما با آنها سازگار نیست آژیر می کشد.
وجدان مانند کسی است که چراغی در دستش است و درون ما می گردد و تمامی اعمال و عمقهای دل و انگیزه های آن را آشکار می کند.
وقتی ما احساس گناه می کنیم و داریم خفه می شویم، این محصول وجدان است که دارد آژیر می کشد.
هر گاه در مسیر وجدان قرار می گیریم وجدان شهادت می دهد که تو این معیار و استاندارد را داری که باید انجام دهی، و ما را ملزم می کند که اشتباهات گذشته را جبران کنیم. وجدان دفاع می کند و مقاوت می کند اما اگر به حرفهایش گوش ندهیم یواش یواش مریض می شود .
وجدان به تنهایی نمی تواند برای ما کار کند و کافی نیست. چرا که وجدان آسیب می بیند و عده ای هم این عقیده را دارند که وجدان وابسته به محیط می باشد و ما با وجدان بیمار، ضعیف، روبرو هستیم، مثلا کسی که به خودش بمب می بندد و بخیال خودش با این عمل یک کاری روحانی انجام داده و مستقیم به بهشت می رود، آیا وجدان این شخص بیمار نیست و خیلی های دیگر هستند در مناطق جهان که با باور و عقاید خودشان رفتار می کنند و غذا می خورند و می نوشند که با باور و عقاید ما سازگاری ندارند و خیلی از غذاهای آنها را ما حرام می دانیم و از خوردنش امتناع می کنیم. ابته اگر بخواهیم در مورد وجدان و فعالیت هایش بنویسیم خود کتابی خواهد شد .
گناه : عملی است كه مخالف اصول روحانی، مخالف آنچه كه ما خواست و اراده خدا می دانیم.
گناه : به هدف نزدن، کاری را درست می دانم ولی انجام ندادم یا کاری ناروایی را انجام دادن، در احساس گناه رفتار مورد ارزیابی قرار می گیرد
خجالت و شرمساری: هویت خود را ارزیابی می کنیم و می بریم زیر سئوال که من بد هستم
خجالت و شرمساری، زخمی است برهویت و پیکر وجودی مان و با احساس گناه تفاوت زیادی دارد
احساس گناه می گوید اشتباه کردم،اما خجالت می گوید من اشتباه هستم
احساس گناه می گوید عمل خلافی از من سرزده اما خجالت می گوید من خلاف هستم
احساس گناه میگوید کارم درست نبوده، خجالت می گوید من درست نیستم.
احساس گناه می گوید کارم بد بوده، خجالت می گوید من بد هستم.
وقتی گناهی یا وسوسه و خودخواهی دورن ما جا گرفته و فعال است نیازی نیست فقط ما اطلاع داشته باشیم که چه چیزی خوب و بد است ما قدرت می خواهیم که از ضربه ها و آسیب های بیماری در امان باشیم
گناه همه ابعاد ما را فاسد می کند و ضربه می زند.و از طریق غرور دیگران کوچک می کند شهوت من از دیگران استفاده ابزاری می کند خودخواهی من دیگران را مسخره می کنه..
گناه رابطه ما و خدا را خراب می کند
گناه همیشه مشارکت را نابود می کنه
گناه همیشه دوستی ها را از هم می پاچه دوستی ها را خراب می کند .
گناه تمام ارتباط ما را خراب می کند و شرم خجالت وارد زندگی می شود ترس و اضطراب وارد می شود و ما را قایم می کند و باعث می شود که وارد اجتماع و جمع نشویم....
انجمن این فرصت را می دهد که خودمان را دوباره نشان بدهیم و خودمان قدم برداریم و با تمایل و اراده خودمان با خدا ارتباط بگذاریم. کارانجمن با زور و فشارتهدید نیست چون با تهدید نمی توان ارتباط خوبی داشت
احساس گناه به من حق انتخاب می دهد و محصول وجدان ما است و گناه احساسی است که از وجدان ما محافظت می کند ما همگی نیاز به حس گناه سالمی داریم تا وجدانمان را شکل دهیم و برای رفتارهایمان محدوید قائل شویم بدون احساس گناه ما جامعه ستیز می شویم و به هرکس می خواهیم آزار و اذیت برسانیم و به دیگران حتی عزیزان خود تجاوز کنیم و اگر در حق کسی گناه کردیم وجدان مان، ما را ملزم می کند که برویم جبران خسارت کنیم.
اما یک احساس گناهی هم وجود دارد که واقعا ربطی به ما ندارد و دیگران آن را به ما القاء کردن، که صدای والد سرزنش کننده درونی است که مثل خوره ما را از درون می خوره، مثل اینکه پدر و مادر با هم مشکل دارند به ما بگویند که ما بخاطر تو در این زندگی ماندیم وگرنه از هم جدا می شدیم در واقع ازدواج ناموفق خودشان را به گردن ما می اندازند، یا خجالت یکی از افراد خانواده یا کسی دیگری کار اشتباهی انجام داده ما بخاطر آنها خجالت می کشیم.
در چه مواردی احساس گناه می کنم؟ بخاطر کتک زدن همسر و فرزندان یا والدینم و دیگران احساس گناه و خجالت می کنم، بخاطر دزدی ها، دروغگویی، روابط نامشروع، خسارت زدنها، پایبند نبودن به ارزشها و اعتقاداتم، نیازها و خواسته های خانواده را که مسئولیتش با من بود و من فراهم نکردم احساس گناه و خجالت می کنم، بخاطر غیبت کردن و پشت سر دیگران صحبت کردن که آنهارا بی ارزش کنم احساس گناه و خجالت می کنم.
شرایطش هم زمانی که کنترل را از دست می دادم، زمانی که در دام وسوسه ها گرفتار می شدم، زمانی که ترسها مرا به اسارت می گرفت، زمانی که در اجبار بودم...
دو مورد را باید به آن توجه کنیم یکی اینکه انسان باورهای بیمار گونه بد و غلطی داشته باشد و غیر واقعی و بعد بر مبنای آن قوانینی را وضع کند و بعد با این قوانین خودش و دیگران را محکوم و مجازات کند .
مورد دیگر اینکه باور و اعتقاد من درست است خوب است و واقعی و عاقلانه است و قوانینی که مبتنی بر این باور و اعتقاد و نظام ارزشی و اخلاقی من است درست است آن زمان است که احساس بد را باید بکنم برای اینکه انسان سالمی که براساس قوانین درست درونی خودش خود را گناهکار میداند باید با این احساس بد همراه باشد .
اما موضوع مهم و اساسی در این دادگاه عادلانه منصفانانه و مهربانانه این است که باید از این نتیجه گیری که من کار بدی را کرده ام و حال بدی که پیدا کرده ام فایده ای برای من و دیگران بوجود بیاورد و اینجا است که مفهوم مجازات را تبدیل میکند به پذیرفتن اشکال و اشتباه خودم اقرار و اعتراف به اون و تقاضای بخشش از دیگری اگر نسبت به دیگری بوده است و اگر در مورد خودم بوده هشدار به خودم و آمادگی جبران خسارتی که وارد کرده ام و پر کردن اون زمینه های بد و منفی خودم که سعی کنم آن کار را دیگر انجام ندهم برای حرکتهای عادی و درست بعدی و این راه را برای دیگران هموار کردن یعنی اقرار و اعتراف بکنم به خطا و گناهم به همان آدم نه به کس دیگر برای آنکه به آنها ارتباطی ندارد به همان آدم .معذرت بخواهم و تقاضای بخششم را بکنم .آمادگی صمیمانه و صادقانه ام را برای جبران خسارت اعلام کنم مسئولیت رفتارم را بپذیرم البته اگر در ارتباط با دیگری است ، البته با مشورت راهنمایم
اگر در ارتباط با خودم است آنرا بشناسم و آن را تغییر بدهم و دگرگون کنم و اگر دیگری از من به خاطر خطا و اشتباهش پوزش خواست آنرا ببخشم و آنرا پشت سر بگذارم برای اینکه او و بیشتر خودم را خلاص کنم هردو بتوانیم پیش برویم نه اینکه هر دو همچنان هم دیگر را اذیت کنیم و نابود کنیم .
بنابراین انسان با باورهای درست با قوانین درست در دادگاه عادلانه و منصفانه و مهربانانه و واقع بینانه خودش میتوان خودش را محکوم کند اما از این محکومیت قرار نیست برود سراغ مجازات و تنبیه که این خودش یک نوع گرفتاری و بیماری و بی وجدانی است که مربوط به هیچ دادگاهی نیست بلکه مربوط به بی دادگاهها است مال آنهایی که قصدشان ظلم و تجاوز است و بعد از آن مرحله بگذرد درست مانند کسی که تستی را میدهد آزمونی را میدهد و متوجه نواقص کارش و کمبود دانشش میشود و میفهمد که این تکه یا آن تکه مطلب را نفهمیده پس باید برود و توجه و تاکیدش را آنجا بگذارد و تست بعدی را بدهد که ببیند آنرا پشت سر گذاشته است و از یک مرحله به مرحله بالاتر بعدی برود .این اساس تکامل است این اساس سعادت و سلامت هر دو است یعنی این پایه ای است که میشود روی آن حساب کرد و ما اتفاقا به این جنبه کاملا مثبت و سازنده خلاق انسانی باید توجه و تاکید داشته باشیم .
اشکال کار در دنیا این است که متاسفانه این باورها و اعتقادات باورهای بد و غلط و ویرانگر ضداخلاق ضد انسانیت است و مبنایی میشوند برای نظام ارزشهای ما و مبنایی میشنود برای وضع مقررات و اینجا است که گرفتاری است و بعد هم میدانیم که این ماجرای درونی من و شما باید درست مانند این زنگ کمربندهایی باشد که در اتوموبیلها که وقتی نمیبندی به صدا در میآیند و به ما هشدار میدهد که کمربندت را نبستی و امکان دارد صدای خطر بیشتر و بیشتر بشود اما این کمربند را نمی آیند و تبدیل کنند به طناب داری که اگر شما کمربند را نبستید و شما را دار بزند.
و بر اساس باورهای غلط در مورد وجدان این کاردی که باید جراح بوسیله آن سبب نجات یک بیمار بشود یک آدم سالم را به کشتن میدهد .
و به همین جهت است که وجدانی که مبتنی بر اخلاق باشد و اصول انسانی و وجدانی که از او باورها و اعتقاداتی سر بزند که در مسیر رشد و تکامل انسانی است .
وجدانی که قوانینی را وضع میکند که بر مبنای آن انسان رشد میکند و به تکامل میرسد و به امنیت آرامش سعادت و سلامت میرسد برای انسان مفید است ولی اگر نه تبدیل میشود به عامل آزار دهنده و ویرانگری که متاسفانه در طول تاریخ برای انسانها بوده و این افراد باوجدانی که من و شما برخی از اوقات میبینیم که اینقدر به خودشان سخت میگیرند و در گذشته هم حتی لباس آزار دهنده ای می پوشیده اند و درد و رنج فیزیکی را به خودشان تحمیل میکردند و وارد یک مراحل و مناطق عجیب و غریبی در زندگی میشدند که فقط درد بکشند و رنج ببینند به این امید که از این طریق لطافت روحی و یا استعداد و توانایی درک فیضی را پیدا کنند اینها همه بیماری و گرفتاری است و در تحلیل امروزه شما به راحتی میتوانید ببینید که این افراد در بیشتر مواقع این کار را با استفاده افراط و تفریط های عجیب و غریب و رفتاری ضد زندگی و در تحلیل آخر، آخرش در بیشتر مواقع دست به خودکشی میزده اند حالا این خودکشی را در برخی از اوقات به خاطر اینکه دیگران را هم در این زمینه مقصر و گناهکار میدانند برخی از اوقات با کشتن دیگران همراه میکنند .
بنابراین مسئله ای که در اینجا وجود دارد این است که اگر شما چیزی آزارتان میدهد و اذیتتان میکند بخاطر کاری که کرده اید ویا نکردید ضداخلاق و انسانیت است با باورها و اعتقادات انسان سالم سازگاری ندارد قوانین و مقرراتی که شما را یعنی خودتان را برده اید و محکوم کرده اید درست است و عادلانه و منصفانه بوده تا اینجا درست است اما همه اینها برای من زیر سوال میرود که شما نتیجه گیری درست نکرده اید که من از این تست و آزمونی که به دلیل ضعف و زبونی که داشتم ویا اشکال گرفتاری که داشتم خوب در نیامده ام حالا باید برای همیشه بمانم در این وضع و خودم را به یک زندان ابدی محکوم کنم اینجا است که علامت بیماری و گرفتاری است که نشانه این است که

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت