امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2980
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 17-11-1393, 12:30
17-11-1393, 12:30

احساسات قسمت دوم

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » احساسات » احساسات 2

ولی باید از خود پرسید تا کی می خواهیم این روند را ادامه دهیم. این همه سال با کلنگ بایدها و اماها زمین وجودمان را شخم زدیم و تخم حسرت کاشتیم، در ازای آن چه درو کردیم؟!
آیا باز هم اجازه می دهیم لحظه های بی صدا و بی نوای مان در نهایت سهل انگاری ما قربانی گذشته شود؟ تا کی خود را به خاطر اتفاقات گذشته در دوران نوجوانی یا جوانی سرزنش می کنیم؟ تا چه زمانی اطرافیان را به خاطر حوادث سال های گذشته ملامت می کنیم؟ می خواهیم به چه برسیم؟ مگر ما خدا هستیم و از همه اسرار زندگی سر در می آوریم یا بلدیم و می دانیم؟
چرا لحظه های خوب مان را منجمد می کنیم و حسرت جهنم گذشته را می خوریم؟ شاید به این امید که جهنم را داشته باشیم و دست کم از آتش آن گرم می شدیم. غافل از اینکه جهنم به تعبیری نشانه سوختن است.
امیدوارم امروز تکان کوچکی به خودمان بدهیم و افکارمان را عوض کنیم. هر چه آسیب می بینیم حاصل همین فکر های کهنه است که تغییر نکرده اند. هر سال خانه، ماشین، لباس و ظاهرمان را عوض می کنیم، اما دستی به سر و روی افکارمان نمی کشیم و این لطف را در حق خود نمی کنیم.
دیگران نمی توانند از افکار درون ما سر در بیاورند واز موریانه های فکر ما با خبر بشوند، شاید اطرافیان یکی دوبار تذکر بدهند و بروند دنبال کار خودشان برای رهایی از حسرت گذشته باید افکار عوض کرد. اگر الان از زاویه جدید به حسرت های گذشته و حال مان نگاه کنیم، این امید هست که در این تغییر زاویه نقاط کور شخصیت خود را پیدا کنیم و راحتر با مسائل کنار بیاییم.
آیا شما فکر می کنید تنها کسی هستید که افسوس گذشته را می خورید و چیزی را از دست داده اید؟ کارهایی را انجام دادید یا انجام ندادید؟!
این احساس راهمه ما تجربه کرده ایم و تمام ما حسش می کنیم. مقدار این احساس در ما متفاوت است و کم و زیاد دارد. پرسش مهم این است که آیا ما اسیر لحظه به لحظه حسرت می شویم یا اینکه بر این احساس غلبه می کنیم.
باید از زاویه ای دیگر به زندگی نگاه کرد. نمی گویم برای شکست ها و داشتن ها و نداشتن و رسیدن ها و نرسیدن ها توجیهی جور کنیم و بگوییم بیماری ما بود، اما باید اطمینان پیدا کرد آن چه که ما امروز از آن به عنوان حسرت یاد می کنیم، به طور قطع می تواند عبور از موانع امروز زندگی شود.
احساس حسرت در کل احساس ناسالمی است. به خصوص وقتی تبدیل به عادت می شود، یعنی داریم به مسایل ریز و درشت مان بیشتر از ظرفیت آن ارزش و بها می دهیم. این اتفاق در نهایت ما را به لبه پرتگاه می برد و با ضعیف ترین بادی از هر حادثه ای به پایین پرت می کند. یعنی حسرت ها در نهایت منجر به سقوط دایمی ما می شوند. حسرت ها آدم را افسرده می کنند؛ افسرده مطلق.
از شنیده هایم حرف نمی زنم. من با گوشت و پوست و استخوانم بی ارزشی و افسردگی را لمس کرده ام. صابون هوای ابری به تنم خورده است. روزهایی که می آمدند و می رفتند و من کنج اتاق زانوی غم بغل می کردم و می گریستم و مواد مصرف می کردم. دوست نداشتم هیجکس را ببینم و رمق به انجام رساندن هیچ کاری را نداشتم. حتی زمانی که در جمع بودم احساس تنهایی می کردم.
بله با تو هستم. حسرت ما را هل می دهد به سوی افسردگی و ذره ذره آدم را می کشد. با ای کاش ها و افسوس ها و حسرت ها لحظه هایمان را سپری نکنیم.
برای تغییر کردن تصمیم جدی بگیریم. یادمان باشد که خیلی زود دیر می شود و امکان دارد زمانی برسد که نه از ما انرژی می ماند و نه روزگار اجازه می دهد. وقتی پیر شدیم باید کم کم آماده رفتن شویم و غصه بخوریم برای کارهای نکرده، حرف های نگفته، اشک های نریخته، لبخندهای نزده، سفرهای نرفته، آدم های ندیده، لب های باز نکرده برای گفتن دوستت دارم به بعضی ها و ...
پدر حسرت بسوزد که آدم را می برد لب پرتگاه و هل می دهد پایین. پدر حسرت بسوزد که به گلوها قفل بغض می زند و به چشم ها سنجاق اشک فرو می کند. اشک هایی که دست هر چه ابر بهاری را از پشت بسته است. حسرتی که قلم را بر می دارد و روی صورت ما چروک می کند.
برخی فكرمي كنند وقتي ما در مورد اعتياد صحبت مي كنيم، مشكل ما مواد مخدر، مشروب، قرص، قمار و پرخوري است. در صورتي كه اين اعتياد هاي احساسی و دروني است كه ما را به سوی مواد مخدر و مشروب سوق مي دهد. به خاطر اینکه در گذشته هر چیز که مصرف می کردیم، چه در زمان نوجوانی یا جوانی یا هر سن دیگری، شاید ابتدا تفننی یا گه گاهی بود، ولی زمانی رسید که دیگر از درد و مشکلات مواد مصرف کردیم.
وقتی مواد مخدر، الکل، قرص یا هر ماده ای دیگر را کنار می گذاریم، حال و هوای فیزیکی و شیمیایی بدن تغییر می کند. وقتی صحبت از اعتیاد می شود در مورد هر نوع ماده مصرفی، منظور این است که زیان و مشکلی به وجود آمده است و از خط نامرئی عبور کرده ایم و گرفتار شده ایم.
احساس کرده ایم، راه برگشتی نداریم. به همین شکل پیش رفتیم تا به ناتوانی رسیدیم یا بعد به خاطر مسایلی تصمیم گرفتیم از راه رفته برگردیم به بهبودی.
وقتی مواد را کنار می گذاریم، نخستین مسئله ای که به ما حمله می کند، احساسات هستند. احساساتی مانند غم، ترس، شرم، اندوه، تاسف، تشویش، التهاب، خشم و ...
این حس ها مدام خود را نشان می دهند و چون دیگر موادی مصرف نمی کنیم که این احساست را مهار و سرکوب کنیم و خودمان آرام شویم و مهارتی هم یاد نگرفته ایم که با این احساسات چکار کنیم، کلافه می شویم و پر پر می زنیم. تا زمانی هم که یاد نگیریم دردمند می مانیم و احتمال لغزش هم زیاد است.
اگر برگردیم به زمان مصرف، می بینیم یکی از دلایل این کار نشناختن احساساتی بود که نمی شناختیم شان و نمی دانستیم چه احساسی ما را آزار می دهد. مواد مصرف می کردیم تا آن احساس را خفه کنیم.
وقتی پاک می شویم، آن احساسات دوباره سر بلند می کنند، اما این بار با کمک راهنما و دوستان بهبودی و کار قدم ها احساسات را شناسایی می کنیم و یاد می گیریم چگونه با آنها برخورد و ابرازشان کنیم.
حال می خواهیم درباره یک گروه از احساسات صحبت کنیم که بیشتر انسان ها با آن مسئله دارند و برایشان مشکل درست می کند و زندگی آنها را آشفته می سازد. این گونه احساس ها حالت های روحی و روانی ما را بر هم می زند و رابطه هایمان را خدشه دار می کند. یکی از این حالت ها خشم است.
خشم: می دانیم که خشم در مفهوم ساده و عمومی حال یا احساسی ناخوشایند است. این حالت شدید و نیرومند تغییراتی را در بدن ما به وجود می آورد که از بیرون نیز قابل تشخیص است.
خشم ما را به کار و فعالیتی وا می دارد که از مرحله احساس وارد مرحله ای با عنوان هیجان می شویم. بنابراین می توان گفت که خشم احساس و هیجانی بد و منفی است که گرچه جلوتر خواهیم دید که در برخی از موارد با وجود اینکه می گوییم نامناسب است، اما به دلیل واقعی بودن باید از نیروی آن استفاده کرد.
خشم شاید برخی اوقات مانند درد و تب ناخوشایند باشد، اما نشانه مهمی برای ما محسوب می شود که در جهت تغییر یا دگرگونی های لازم می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. این حالت خبر از حادثه و واقعه بدی می دهد که اتفاق افتاده یا خواهد افتاد. به عبارتی برای ما هشدار دهنده است.
بنابراین خشم به عنوان یک احساس و هیجان در زندگی همه ما کم و بیش وجود دارد، اما زمانی که خشم به رفتاری نامناسب تبدیل می شود، به گونه ای که بیشتر وقت ها آزار خود و دیگری را دربردارد، به آن عصبانیت یا برخی اوقات در حالت شدید به آن عصبانیت تند و شدید و جنون و انفجار می گوییم.
بنابراین شاید این تفکیک و تشخیص بسیار مهم باشد که من و شما با خشم به عنوان احساس و هیجان روبه رو شویم. در حالی که درباره عصبانیت نظر دیگری داریم. رفتاری که گاهی گفتار یا حالت های بدنی ما را نیز شامل می شود، اما وقتی که صحبت درباره آدم عصبی است که بیشتر وقت ها مردم آن را با فرد عصبانی اشتباه می گیرند سخن درباره یک شخصیت یا یک هویت است.
یعنی من دارای ویژگی هایی هستم که با افراد عادی و برخی از انواع بیماری های روانی متفاوت است، ولی در اینجا سخن از احساس و هیجان یا رفتار نیست، بلکه از شخصیت و هویت یا مجموعه ای از ویژگی ها و صفاتی است که در ما دیده می شود.
به دلیل اهمیت مسئله باید شخصیت عصبی خود را شناخت و به این نکته توجه داشت که معمولاً مشکل ما به دلیل برخورد نامناسب با واقعیت ها و دیگران و حتی خودمان به وجود می آید و به نوعی عصبانیت را در ما موجب می شود و خشم را به عنوان حسی بد و منفی را همیشه در بخش های مختلف وجود ما می توان به راحتی پیدا کرد.
حال به 10 زمینه و ویژگی اشاره می کنیم که اگر شخصی از آنها برخوردار است باید به آن توجه کند و امید من این است که با توجه به این مطالب درباره ارزیابی خود یا دیگران به نظری به نسبت صحیح و دقیق برسیم. زیرا دانستن این واقعیت که من و شما فردی عصبی هستیم، بسیار کمک می کند که در جهت تغییر و تصحیح و اصلاح خودمان قدم های مفید و اساسی برداریم.
شخصیت :
شخصیت در تعریف ساده به عنوان مجموعه صفات و ویژگی ها و حالت های انسانی‌ است که آموخته شده و به نسبت در افراد پایدار و به گونه ای ثابت است. به بیان دیگر، وقتی‌ که صفتی آموخته نشده باشد، صفت شخصیتی محسوب نمی شود. برای نمونه، هوش و زیبایی صفت شخصیتی افراد‌ تلقی‌ نمی‌شود.
وقتی‌ که صحبت از شخصیت می‌کنیم، منظور مجموعه دریافت ها و برداشت های ما از محیط یا از جانب مسئولان، مربیان و معلمان تربیتی است. به همین جهت این صفات شخصیتی به نسبت پایدار باید باشند.
به این معنا که من اگر آدم غمگینی هستم و به دلیل خاصی‌ در دوره‌ای خوشحال شده ام، صفت شخصیتی من غم محسوب می شود نه این شادی موقتی یا من اگر آدم نگرانی هستم و حالا به دلایلی آرام گرفته ام، من در چنین شرایطی نمی توانم خودم را شخصیتی با آرامش بدانم به دلیل اینکه شخصیت اصلی‌ من همان نگران و پریشان است که در بیشتر موارد با من همراهی می کند.
بنابراین می بینید که وقتی‌ صحبت از صفت شخصیت می شود، مساله تداوم، استمرار و به گونه ای باقی‌ ماندن آن با من به صورت یک واقعیت مساله اصلی‌ و اساسی‌ خواهد بود.
در این 10 موردی که به آن خواهیم پرداخت، متوجه می شویم که ما مسایل را به صورت افراط و تفریط انجام می دهیم.
مورد اول برای اینکه بفهمیم ما شخصیت عصبی داریم این است که به نوعی با واقعیت و حقیقت سر جنگ و جدال داریم، ولی آن را به راحتی تشخیص نمی دهیم.
واقعیت ها را آن گونه که هست، نمی بینیم و جهان را آن گونه که باید باشد، توصیف نمی کنیم. مسایل را تحریف می کنیم. معمولاً حتی وقتی که مسایل کمیت و عددی مطرح است، اهمیتی به تعداد و تفاوت ها نمی دهیم و به همین جهت در بازگو کردن حوادث و اتفاقات بیشتر جنبه هایی را چند برابر بیشتر و زمینه هایی را چندین برابر کمتر می کنیم و خیلی از اوقات به خود اجازه می دهیم که احساسات و حالت های خود را به عنوان واقعیت خارجی با آنچه اتفاق افتاده است، درآمیزیم.
بنابراین وقتی به کسی گزارشی از اتفاقی می دهیم، به هیچ وجه شباهتی به یک گزارش دقیق و درست و بدون هدف و نظر نخواهیم داشت. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با موضوع ها و مطالبی روبه رو می شویم و احتمالاً وارد مسایلی خواهیم شد که به دلیل ناتوانی در تشخیص واقعیت و درک و کشف حقیقت برای ماعجیب و غریب یا احتمالاً مسئله ساز است.
در این شرایط ما کسی هستیم که واقعیت را آن گونه که هست، نمی بینیم و حقیقت را همان گونه که باید باشد، مشاهده نمی کنیم؛ بلکه در آن دخل و تصرف می کنیم . به همین خاطر آنچه را دریافت و برداشت می کنیم یا آنچه که در حافظه نگه می داریم و به خصوص آنچه که بازگو می کنیم به مقدار زیادی خود، حالت، هدف ها، برنامه ها و انگیزه های مان در آن پیدا می شود. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با دیگران اختلاف نظر پیدا می کنیم و خود این موضوع باعث خشم و عصبانیت ما و دیگران می شود.
دومین مشخصه ما این است که مسئولیت را یا بیش از حد می پذیریم یا احتمالاً از پذیرش آن سرباز می زنیم. ما افرادی هستیم که وظیفه و تعهد و مسئولیت را در هر جایی به نوعی بر می گزینیم و بر مبنای آن عمل می کنیم. بسیاری اوقات در مهمانی ها این بد فهمی برای دیگران به وجود می آید که آیا ما در واقع صاحب خانه هستیم یا ارتباط و نزدیکی ویژه ای با صاحب خانه داریم.
زیرا به گونه ای در مهمانی عمل می کنیم که ما جزو مهمانان نیستیم، بلکه خود میزبان این جمع هستیم. در حالی که عده ای دیگر از ما برخی وقت ها آنچه را که مسئولیت و وظیفه خودشان محسوب می شود، آنچه را که به عنوان پدر و مادر در ارتباط با فرزندان مان باید انجام بدهیم را به درستی انجام نمی دهیم و انتظار داریم دیگران ما را در این زمینه کمک کنند یا وظایف و مسئولیت های ما را انجام دهند. در حالی که برخی اوقات همچنان اختیار و حق را برای خود قایل هستیم.
بنابراین با برداشتن مسئولیت بیش از حد به گونه ای زندگی می کنیم که گاهی به عنوان فردی مزاحم یا دخالت کننده شناخته می شویم. برای نمونه، در خرید کردن. کسی می خواهد خرید کند. اگر من اطلاع داشته باشم یا در آنجا حضور داشته باشم، دخالت می کنم و به نوعی مانع می شوم.
در ذهنم این است که کلاه سر دوست یا آشنایم نرود، ولی واقعیت این است که از درون خشم دارد فعالیت می کند که چرا من نمی توانم خرید کنم یا در ازدواج دیگران دخالت می کنم و راهکار به دیگران می دهم، اما در واقعیت خودم در زندگی موفق نیستم.
در بسیاری موارد ما کسانی هستیم که نقش، وظیفه و مسئولیت خود را به درستی و به موقع انجام نمی دهیم. می دانیم که مسئولیت در تحلیل نهایی مانند درجه حرارت بدن است که وقتی به اندازه و مناسب باشد، نشانه سلامتی است و کمتر و بیشتر بودن آن نشانه بیماری و خطرناک خواهد بود.
بیشتر معتادان چه در زمان مصرف و چه در بهبودی این نشانه و علامت را از خود بروز می دهند. در زمان مصرف از مسئولیتی که در برابر خانواده یا شغل خود داشتیم، فرار می کردیم و با افرادی مصرف کننده رابطه می گذاشتیم. آنها رفیق جانی بودند و در بهبودی نیز همین گونه رفتار می کنیم و از پذیرش مسئولیت های خانواده و کار گریزانیم.
با دوستان بهبودی مشغول کلوپ بازی می شویم و اسمش را می گذاریم خدمت و بیش از اندازه وقت می گذاریم و اگر خانواده اعتراض کنند عصبانی می شویم و می گوییم شما مرا درک نمی کنید و دست به رفتار های ناهنجار می زنیم.
مورد سوم که در ما فراوان دیده می شود بر هم ریختن نقطه نظر مان درباره وقت و زمان است. از طرفی، کسانی هستیم که ممکن است کاملاً در گذشته زندگی کنیم. بنابراین حاضر نیستیم از گذشته های دور چه درباره تاریخی که به نوعی به آنها مرتبط است و چه در دوران کودکی و گذشته خود بیرون بیاییم.
گاهی با وجود اینکه در این زمینه کوشش می کنیم، همچنان کودکان ریش داری هستیم که به بزرگی رسیده ایم و در نتیجه نه تنها در گذشته زندگی می کنیم، بلکه با خاطرات گذشته کاملاً تغییر و تبدیل یافته اش که به هیچ وجه شباهتی به گذشته ندارد، برای خود و عزیزان مان مسایل و مشکلاتی به وجود می آوریم.
نه تنها غمگین و خشمگین از گذشته ایم، بلکه مضطرب و نگران برای حوادث آینده ایم. به نوعی زندگی می کنیم که دیروز و امروزی در کار نیست، بلکه همه چیز فردا است. برخی اوقات حتی به زندگی امروز خود اعتنا و توجه نداریم و به دنبال این هستیم که چند سال آینده را به گونه ای ترسیم کنیم و به وجود بیاوریم که دلخواه امروز ما است.
بنابراین افرادی هستیم به دلیل زندگی کردن در گذشته یا توجه بیش از اندازه به آینده، در حال و اینجا حضور نداریم و زندگی نمی کنیم. از طرف دیگر، با این واقعیت روبه رو نیستیم که گرچه زمان پدیده ای کیفی، احساسی و درونی است، ولی به دلیل جنبه خارجی و بیرونی آن پدیده ای کمی و قابل اندازه گیری است و با عدد مشخص و معین می شود.
برای عده ای از ما 5 دقیقه و 50 دقیقه آن زمان که مایل باشیم، تفاوت چندانی ندارد. بنابراین 5 دقیقه را به 50 و 50 دقیقه را به 5 تبدیل می کنیم و باز به خاطر همین بی اعتنایی به مفهوم زمان، در جنبه بیرونی و خارجی زمان است که در بیشتر موارد در زندگی گرفتاریم یا توانایی اندازه گیری زمان لازم برای انجام کارها را نداریم.
وقتی از ما بپرسند که چقدر زمان می برد تا بیایی پیش ما یا این کار را به آخر می رسونی یا انجام می دهی، می گوییم یک ربع یا 20 دقیقه دیگر، اما حتی بعد از یک ساعت به نیمه راه هم نرسیده ایم. عده ای از ما در پیش بینی حوادث آینده نیز دچار مشکل هستیم و برخی اوقات این عامل مهم تعیین کننده زندگی یعنی وقت و زمان را نادیده می گیریم و بنابراین نه تنها با مسایل و مشکلات بلکه با خطرهای عجیب و غریبی هم در زندگی روبه رو می شویم.
درک این واقعیت که دنیای درونی من با قدم های خود پیش می رود، اما واقعیت خارجی من را به توجه به زمان و همراهی و هماهنگی دعوت می کند، برای ما معنایی ندارد. ما با مفهوم زمان آن گونه که میل و دلخواه مان است، عمل می کنیم.
به همین جهت است که در دنیای صنعتی و پیشرفته امروز که موضوع زمان به صورت حجم در مکان درآمده است، باید این حجم به گونه ای درست و مناسب در فضای مورد نظر قرار بگیرد. درست مثل اینکه وسایل را در مکانی به ترتیب و منظم بچینیم. هم وسایل بیشتری در آن مکان جا می گیرد و هم اینکه هر موقع وسایلی را بخواهیم برداریم سر گیجه نمی گیریم و به آسانی امکان پذیر می شود.
اگر وسایل را همین طور در هم انباشته کنیم در آن مکان وسایل کمتری جای می گیرد و هنگام برداشتن وسیله مورد نظرمان باید تمام وسایل را دوباره بریزیم بیرون تا آن وسیله را پیدا کنیم. این گونه برای ما و دیگران شراط خشم و عصبانیت فراهم می شود.
اصولاً به دلیل بی اعتنایی از نظر بسیاری از مردم نه تنها فردی نامنظم و نامرتب جلوه می کنیم، بلکه بسیار خودخواه و خودپرست و خودپسند به نظر می رسیم و از آن بدتر برخی اوقات به دلیل بی اعتنایی به آنچه که باید در زمان خودش انجام بگیرد، مشکلات و مسایلی از نظر سلامت فیزیکی یا روانی برای خود و دیگران به وجود می آوریم.
عده ای از ما به خاطر ترس روبه رو شدن با کارهایمان، کارمان را به بعد موکول می کنیم. برای نمونه، می حواهیم گواهی نامه بگیریم، به خاطر ترس از مردود شدن آن را به بعد موکول می کنیم یا مشکلی با خانواده یا محل کار داریم، اما آن را حل نمی کنیم.
کارهای عقب مانده که در ذهن ما انباشته می شوند، ذهن را به خود مشغول می کنند و نگرانی ها در ذهن ما افزایش پیدا می کنند. همین موضوع باعث می شود تمرکز ما به هم بخورد. به همین خاطر است که مثلا کلید را جایی می گذاریم و چون آن موقع ذهن ما به چیزهای دیگر مشغول است، یادمان می رود که کلید را کجا گذاشته ایم و می گوییم چقدر حواس پرتی پیدا کردم یا آلزایمر دارم.
ویژگی چهارم ما حرمت نفس یا عزت نفس است. گرچه در ظاهر وانمود می کنیم که به نوعی خود را مهم و با ارزش می دانیم و در بیشتر موارد نیز از دیگران انتظار داریم که با ما برخوردی بسیار محترمانه و بزرگوارانه داشته باشند، ولی در ته وجود خود احساس خوبی درباره خود نداریم.
فرض ما این است که من موجود بد و گناهکاری هستم. موجود تنبل و بیکاره ای هستم. فرد احمق و ابلهی هستم، ولی از آنجا که بیان این مسئله یا نشان دادن آن به زیان من تمام می شود، باید از یک طرف دیگران را حقیر بشمرم یا در فرصت مناسب آنها را به نوعی پایین بیاورم و از سوی دیگر وانمود کنم از دیگران در همه این زمینه ها که در عمق وجودم احساس بدی به خودم دارم، بهتر و برتر هستم.
بنابراین معمولاً در رابطه هایمان از یک طرف خود را حقیر و ناچیز جلوه می دهیم و امیدواریم که از این طریق احترام و توجه دیگران را برانگیزیم و ما را فردی متواضع و فروتنی بدانند و از طرف دیگر برخی اوقات کوشش می کنیم که با نشان دادن جنبه های مثبت در وجود خود یا آنچه که متعلق به ما و خانواده مان است به گونه ای برتری و امتیازمان را بر دیگران ثابت کنیم، ولی در تمام این موارد کم و بیش از شرایط درونی خود خبر داریم.
این احساس بد درباره خود احساس گناه، مقصر بودن و دیگر احساس های بد و منفی را به شکل های مختلف حتی درباره ظاهر و زیبایی یا بدن مان سبب می شود و همیشه احساس بدی در ما ایجاد می کند. برخی اوقات هم غرور موجب می شود که در تحليل نهايی فاصله ای بين خود واقعي با خود ايده آلي يا تخيلي يا تصوري در ما ایجاد کند.
هر چه اين وجود كوچكتر باشد و آن تصوير و تصور بزرگتر، غرور بيشتر است. هر چقدر بين مني كه درك شده است با مني كه دوست دارم بشوم، فاصله زياد شود، خويشتن پذيري كم است.
ویژگی پنجم ما این است که با مشکل اعتماد به نفس روبه رو هستیم. به این معنا که به دلیل باور و نظر بدی که درباره خود داریم به دلیل احساس نادانی و ناتوانی که در عمق وجود خود لمس می کنیم، نگران این هستیم که از عهده بسیاری از اوقات انجام کارها برنیاییم.
بنابراین با وجود اینکه در بسیاری از موارد در زندگی توانسته ایم به هدف ها و برنامه های خود برسیم و با وجود آنکه در مقام مقایسه برخی از اوقات به دلیل این احساس و حال بد بیش از حد کوشیده ایم و آنچه که می خواستیم به دست آورده ایم و در مقام مقایسه با دیگران حتی بهتر و برتر هم هستیم، اما همچنان نگرانیم که از عهده کارها بر نیاییم.
این اضطراب و نگرانی در حد و اندازه کم و معقولش می تواند سازنده باشد. به این خاطر که برخی از اوقات برای ما انگیزه و زمینه بسیج نیروهایمان را فراهم می کند، اما در برخی موارد نیز ما را از حرکت باز می دارد. به هر حال با وجود این احساس بد، همیشه از آنچه که حتی به وجود می آوریم و می سازیم، آنقدرها لذت نمی بریم و ناچار موفقیت و پیشرفت خود را موقتی یا حتی تصادفی می کنیم.
بنابراین معمولاً با داشتن این نظر که از عهده انجام کارها برنمی آییم، بیشتر اوقات مجبوریم که در حاشیه باشیم و موفقیت های خود را نتیجه احتمالی حوادث و اتفاقات خارج از کنترل خود و دیگران می دانیم.
عامل ششم موضوع قدرت و آبرو است. بیشتر ما از دوران کودکی قدرت هایی را بالای سر خود داشته ایم که به ما زور می گفتند و ما را کتک می زدند و سوءاستفاده می کردند یا از ما بیگاری می کشیدند. مثل پدر و مادر، برادر بزرگتر یا معلم.
هر کس که زورش از ما بیشتر بود به ما زور می گفت و هر موقع اشتباهی می کردیم، نمره خوبی نمی گرفتیم. اگر آداب معاشرت را از نظر بزرگترها به خوبی انجام نمی دادیم، پدر و مادر ما را تنبیه می کردند و می گفتندک «خاک بر سرت. تو آبروی ما را پیش در و همسایه و فامیل بردی.»
احساس گناه و تقصیر را به گردن ما می انداختند و احساس بی ارزشی و حقارت را درون ما کاشتند. این احساسات درون ما بزرگ شدند. فرقی ندارد ما چه مدرکی، چه مقامی یا چقدر پول داریم. ما در خلوت خود احساس حقارت، بی ارزشی و پوچی می کنیم.
در زمان کودکی وقتی کتک می خوردیم در ذهن مان می گفتیم کی می رسد من بزرگ و قدرتمند شوم و انتقامم را از اینها بگیرم. خيلي ها هستند كه در كودكي توسط خانواده یا آشنايان نزديك مورد انواع آزارها حتي آزار جنسي قرار گرفته¬اند و قرباني شده اند. یعنی پناهگاهی که باید برای محافظت، تدارک و رشد مهيا شود، جایی که در آن یاد بگیریم، محبت بدهیم و بگیریم، تبدیل به ریشه درد ما می شود.
به دلیل آسیب کودکی و ویژگی های روانی، از قدرت و قدرتمند متنفریم. حتی وقتی این قدرت یا باور به صورت مشروع یا اقتدار در می آید و به نوعی پذیرفته شده و مطلوب است یا حتی به صورت مدیریت در مفهوم اداره و تنظیم امور به کار گرفته می شود، همچنان نظر خوبی درباره برخی افراد نداریم که از موقعیت و مقامی برخوردارند یا قدرت انجام کار یا اعمال نظر دارند.
از سوی دیگر، به نوعی تشنه این قدرت و توانایی هستیم و در عمق وجود خود مایلیم به گونه ای به آن دسترسی پیدا کنیم تا از این طریق به حساب خود، از کنترل دیگران در امان باشیم و آرامش پیدا کنیم. بنابراین مفهوم قدرت برای ما جنبه دوگانه دارد. از طرف دیگر، اگه بتوانیم به صاحب قدرت و اقتدار نزدیک شویم یا به گونه ای با او روابط ویژه ای برقرار کنیم یا زیر سایه او بتوانیم از موانعی بگذریم و منافعی برای خود به وجود بیاریم به یک باره پرستنده قدرت می شویم.
گرچه در گذشته بت شکن بودیم، امروز بت سازیم. گاهی هم بت می سازیم و بعد می خواهیم آن را بشکنیم. این جنبه دوگانه وجود ما است که با توجه به نزدیکی و دوری از قدرت در ما حالت های متفاوتی را موجب می شود و با وجود آنکه در دورانی با هر قدرتی مخالفت می کردیم، امروز قدرت را به نوعی برای خود و برای دیگران ضروری و لازم می دانیم.
این تغییر و دگرگونی گرچه برای خود ما نیز تا حدودی آشکار است، اما با توضیح و توجیه های عجیب و غریب آن را به گونه ای برای خود و دیگران مطرح می کنیم، اما کنار این مفهوم قدرت با مسئله آبرو به نوعی مواجهیم و به همین جهت به آداب و احترام توجه ویژه ای داریم و مایل هستیم که وجود ما به نوعی مورد رعایت دیگران قرار بگیرد.
شکنندگی و حساسیت ما مسئله مهم و اساسی در زندگی ما است . به همین دلیل برخی اوقات رنج بسیار می بریم. مشکلات فراوانی را در زندگی تحمل می کنیم، فقط به این خاطر که وجهه خود را حفظ کنیم و نظر دیگران راهمچنان نسبت به خود خوب نگه داریم.
به همین جهت است که بیشتر اوقات به دلیل ترس و نگرانی از اینکه آبروی مان بریزد، برخی از اوقات حتی بدترین موقعیت ها را نه تنها برای خود، بلکه برای عزیزان و فرزندان مان در مدتی طولانی قابل قبول می دانیم.
متاسفانه برخی اوقات به حساب خود، برای حفظ آبروی فرزندان و عزیزان مان، آنها را وادار به نوعی رفتار و زندگی می کنیم که پر از درد و رنج و ناراحتی است و به آنها اجازه و فرصت این را نمی دهیم که از این فکر و خیال رها شوند که قضاوت و نظر دیگرانی که از آگاهی یا مهربانی و عدالت برخوردار نیستند، ارزش و اعتبار ندارد.
گاهی شاهد این هستیم که یکی از افراد خانواده معتاد است و دارد از بین می رود، اما پدر و مادر مرتب نگران این هستند که کسی متوجه نشود و فکر می کنند اگر دیگران بفهمند آبروی آنها از بین می رود.
به هر حال در زمینه آبرو و حیثیت و قدرت به گونه ای حرکت می کنیم که برخی اوقات داشتن و نداشتن آنها برای ما از نان شب هم واجب تر و مهم تر می شود. گاهی ناچار به ترک محیط و موقعیت و حتی شهر و دیار خود می شویم تا اینکه احتمالاً بتوانیم در این زمینه به آرامش یا هدفی برسیم که مورد نظر ما است.
ویژگی هفتم موضوع خشم در ما است. می دانیم که اصولاً عده ای از ما، چند یا چندین برابر دیگران خشمگین می شویم. تا جایی که به جرات می توان گفت برخی از ما در یک روز بیش از صد بار از حوادث و اتفاقات اطراف دچار احساس شدید ناراحتی و خشم می شویم.
این گروه از افراد برای ابراز این خشم یا نشان دادن آن به دو گونه مختلف و اون هم در شرایط و موقعیت های گوناگون متفاوت عمل می کنیم. برخی از ما هرگز خشم خود را به عصبانیت یعنی احساس و هیجان رفتاری تبدیل نمی کنیم و بنابراین تقریباً بسیار کم عصبانی می شویم یا حتی برای مدتی عصبانی نیستیم.
چون بیشتر اوقات با تحمل و گذشت و فداکاری و به نوعی توضیح و توجیه برای خود هر درد و آسیبی حتی هر زور و ظلم و تجاوزی را تحمل می کنیم. بنابراین از یک طرف ممکن است موجودی باشیم که عصبانی نشویم و هیچ حقی در جهت ابراز عقیده و نظر یا خواسته خود نداشته باشیم، از سوی دیگر، عده ای از ما همیشه عصبانی هستیم.
یعنی کوچک ترین موضوع و مسئله ای را به دلایلی که بعد به آن می پردازیم، عاملی برای عصبانیت خود می بینیم و برخی اوقات حتی از آن چیزی که خوب و زیبا است هم شکایت داریم که چرا در گذشته نبوده یا چرا عمرش کوتاه است یا در آینده نخواهد بود.
حتی گاهی از خود خوبی هم خشمگین و عصبانی خواهیم بود. بنابراین وجود ما پر از خشم است، اما احتمالاً ابراز آن را به نوعی در کنترل در می آوریم و برخی اوقات به گونه ای اداره می کنیم. در حالی که در برخی از ما مشخصه ی اصلی و اساسی ما ابراز بی پروا عصبانیت و تجاوز به حقوق دیگران از همین راه است.
مورد هشتم روابط احساسی و عاطفی و بالاخره جنسی است. عده ای از ما بر اساس انتظار و توقع مان از دیگران به گونه ای غیر واقع بینانه عمل می کنیم، ولی وقتی به مسایل احساسی و عاطفی می رسیم، گاهی آماده ایم و حتی عاشقِ عاشق شدنیم و با کوچکترین اشاره یا نشانه ای تصور می کنیم به عشقی بی پایان دست یافته ایم. در نتیجه مفهوم عشق و معشوق را برای خود به عنوان موضوع و مسئله ای مهم و اساسی در می آوریم و با آن زندگی می کنیم.

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت