امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 3075
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 17-11-1393, 13:22
17-11-1393, 13:22

احساسات قسمت اول

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » احساسات » احساسات 1

«احساسات».
ما هم حس داريم هم احساس و تفاوتي بين حس و احساس وجود دارد.
ما با حواس پنجگانه شامل بينايي، شنوايي، بويايي ،چشايي و لامسه - به اين حس ها مي توان حس ششم را هم اضافه كرد - با دنياي پيرامون خود ارتباط برقرار مي كنيم و بر همین اساس دريافت هايي مي كنيم و نسبت به اين دريافت ها، دست به تجزیه و تحلیل می زنیم. این تحلیل با استفاده از فیلترهای درونی ما صورت می گیرد که باورها، ارزش ها، اعتقادها، تجربه ها، تصاویر ذهنی، صداها و نحوه تصمیم گیری مان را شامل می شود. این فرآیند حالي در ما به وجود مي آورد كه به آن احساس مي گوييم.
احساس چيست؟ وقتي موضوعي در ذهن و ضميري در وجود ما حالت ها يا شرايط يا وضعي را در ما به وجود مي آورد كه به نوعي توجه ما را جلب مي كند و مقداري از انرژي رواني را به سمت خود مي كشد يا ما اين انرژي را به اين موضوع و مطلب اختصاص مي دهيم، آن را به عنوان احساس مي شناسيم.
برای نمونه، شخصی را می بینیم که توجه ما را به خودش جلب می کند. نسبت به آن شخص حالی به دست می آوریم که این حال را احساس می گوییم.
می خواهیم احساسات شخصی خود را شناسایی کنیم و متوجه پیام آنها شویم و شیوه روبه رو شدن و مشارکت با آنها را یاد بگیریم.
چرا می گوییم احساسات شخصی؟ برای اینکه هر کدام ما راجع به هر موضوعی می توانیم حال و احساس متفاوتی داشته باشیم. برای اینکه آن موضوع از فیلترهای درونی باورها، اعتقادات، ارزش ها و تجربیات ما می گذرد و نتیجه حال و احساس ما هم متفاوت است.
متوجه شدیم ما با حواس های خود شامل بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و بینایی با جهان و پیرامون خود ارتباط برقرار می کنیم اما هر کدام نتیجه حال و احساس مان متفاوت است. برای نمونه، من و شما یک موسیقی را با هم گوش می دهیم. هر دوی ما با حس شنوایی یک اثر را می شنویم، اما امکان دارد حال و احساس ما با هم متفاوت باشد.
یعنی اینکه من از آن موزیک خاطره بدی دارم. نتیجه بد شدن حال من است، اما شما خاطره خوشی دارید و احساس شادی می کنید یا اصلا سلیقه ما در گوش کردن به موسیقی متفاوت است. پس هر دوي ما از طريق حس شنوايي موسیقی را دريافت كرده ايم، ولي حال و واكنش ما متفاوت است.
به همين دليل حس هاي ما همگاني و مشترك است، اما احساس هاي درونی ما شخصي و متفاوت است. ممکن است من به کسی احساس تعلق کنم، اما شما نه. به همین دلیل احساس مان هم متفاوت است. یکی از دوستان با ما شوخی می کند حتی شاید بد و بیراه بگوید و فحش بدهد. امکان دارد ما به این نوع شوخی بخندیم، اما شخص دیگری حتی از ما تعریف هم بکند، ناراحت شویم.
در شرایط هم احساس مان با خودمان متفاوت است. امکان دارد در یک لحظه یکی به ما سلام کند ما با خوشرویی جواب سلام او را بدهیم، اما اگر او سلام را چند بار تکرار کند، نتیجه واکنش ما متفاوت می شود. شاید واکنش تندی از خود بروز دهیم. در حالی که در یک زمان و از یک شخص ما یک واکنش را دیده ایم، اما با هر بار شنیدن واکنش ما هم تغییر می کند.
این را می خواهم بگویم که مغز ما تنها گیرنده و فرستنده نیست، بلکه گیرنده سازنده و فرستنده است. با اینکه یک پیام را دریافت می کند، اما در مغز ما تجزیه و تحلیل انجام می شود. یعنی از فیلترهایی می گذرد. بعد امکان دارد هر بار نسبت به حال و هوای احساسی ما خروجی متفاوتی تحویل دهد.
گاهی اين احساس به اندازه ای قوي و نيرومند مي شود كه كنترل را در زمينه های مختلف از ما مي گيرد و ما را وادار به حالات و رفتاري مي كند كه داوطلبانه به دنبال آن نيستيم يا حتي رفتاري را انجام مي دهيم كه مخالف ميل و خواسته ما است.
یعنی گاهی در حالی كه با رفتاری مخالفیم و در مقابلش مقاومت مي كنيم، ولي همچنان آن رفتار از ما سر مي زند و واكنش يا گفتاري از بروز می کند كه وارد مرحله اي به نام هيجان مي شويم كه قوي و نيرومند است و با خود انرژي و جهت و هدف دارد.
بنابراين وقتي موضوعي توجه ما را به خودش جلب مي كند، در ما حالي به دست مي آيد كه اين حال را احساس مي گوييم.
احساسات مانند يك خبرنگار يا پستچي است كه براي ما خبر مي آورد و ما به جاي اينكه با موضوع روبه رو شویم، این نیروی درونی، این خبرنگار را مي كُشتيم يا سركوب و زخمی مي كرديم. چون نمی توانستیم با احساس مان رابطه برقرار و مشارکت کنیم. اگر خسته است، چگونه خستگی اش را برطرف کنیم. اگر زخمی شده، چگونه درمانش کنیم.
برای نمونه، ما ناراحت مي شديم. به جاي اينكه با اين موضوع روبه رو شويم، مواد مصرف مي كرديم كه اين احساس را سركوب يا خفه كنيم. بلد نبودیم و نمی دانستیم با خجالت، شرمندگی، حقارت، طرد شدگی، بی قراری، کلافه گی، هیجان ها، موفقیت، شادی و ... چگونه ارتباط برقرار کنیم و به ابرازشان بپردازیم. به همین دلیل واکنش های نابجا از خود بروز می دادیم و درگیر احساس های دیگری شدیم که آزار و اذیت برای خود و دیگران در پی داشت.
وقتی ما به خاطر تنهایی، غم و کسالت به مواد، الکل، خوردن و شهوت رو می آوریم، در واقع درون انسانی ما دارد موضوعی را ابراز می کند. نشان می دهد که من در موضوعی غرق شده ام. هر دلیلی که داشته باشد، یعنی اعتقادی که من به این شکل نشانش می دهم.
به نظر من باورها و اعتقادات آدمی در رابطه ای که با مواد، غذا، شهوت برقرار می کند، خودش را نشان می دهد. وقتی آدم گرسنه نیست و غذا می خورد، یعنی من اگر گرسنه نیستم، غذا می خورم به این خاطر که من ناراحت و کلافه ام و می گویم من تحمل حس کردن این مسایل را ندارم.
تحمل زندگی برایم بسیار سنگین شده است. هیچ خوبی به جز این غذایی که جلوی من قرار دارد را نمی توانم احساس کنم. در واقع ما به این خاطر که در مقابل یک محرک تسلیم شده ایم، بخشی از وجود خود را کنار گذاشته ایم ومی خوریم.
ما با پرخوری یا مصرف مواد و الکل بخشی از وجودمان را نادیده می گیریم و به خود آسیب می رسانیم یا سرکوب می کنیم. در واقع قلب مان را پشت سر هم می شکنیم. از این می ترسیم که دیگری این کار را انجام دهد!
وقتی قرار است با یک نفر روبه رو شویم، معذب می شویم. وقتی یک نفر را از دست می دهیم، درد می کشیم. درد همان مشکلی است که باید در آن لحظه با آن روبه رو شویم. وقتی قرار است با یک مسئله ای رو در رو شویم، دچار اضطراب می شویم و احساس معذب شدن می کنیم. بعد با مصرف مواد یا خوردن فکر می کنیم می توانیم بر این حس بد پیروز شویم.
تجربه های زیادی در این مورد داریم. آدمی حس می کند که به اندازه ای کوچک و ناچیز است که امکان دارد این درد او را از پا در بیاورد. به نوعی می خواهیم از آن فرار کنیم، ولی حقیقت این است که ما آن لحظه درد را تجربه می کنیم.
بله ما این ها را تجربه کرده ایم. تنها کاری که مصرف مواد یا خوردن می کند، این است که درد را دو برابر می کند، ولی از بین نمی برد. چون دردی که قبل از مصرف داشتیم هنوز سر جایش است و حالا ما یک درد جدید به آن اضافه کرده ایم.
درد جدید این است که به خودمان می گوییم باورم نمی شود من معتاد شده ام. باورم نمی شود من این همه غذا خورده ام. من را چه می شود؟ یعنی من روزی می توانم زندگی ام را سر و سامان بدهم؟ می توانم زندگی ام را از شرایط کنونی بهتر کنم؟
البته اين مطالب به اين معني نيست كه احساسات زبان روح هستند. به عقيده من بعضي از احساسات روح مرا محزون كرده اند. روح من اسير بعضي از احساسات است. احساسات در این مورد نقش مهمی دارند.
احساسات در و پیکر ندارند.
نمی دانم شما درباره احساسات چقدر می دانید. شما چیزی را احساس می کنید؛ مثل اینکه آدم خودش را زخمی کند. به اصطلاح اقدام به خودزنی کند. این یک احساس نافذ است و به هیچ وجه منطقی نیست.
احساسات می توانند برای بیرون آمدن از این وضع و عکس العمل نشان دادن کمک مان کنند و از این نظر خوب هستند.
وقتی در حال قدم زدن هستیم یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی ناشی از منفجر شدن را می شنویم. قلب ما سریع تر می زند و ما می خواهیم از این خطر فرار کنیم. این احساس است.
احساس برای این است که با یادآوری اتفاقاتی در گذشته به ما کمک کنند تا بتوانیم به سرعت واکنش نشان دهیم.
کار احساسات این است که شرایط موازی را به ما یادآوری می کند. احساسات می توانند ما را فریب دهند. زیرا گاهی اوقات ما شرایط حال را به شکلی اشتباه به گذشته ارتباط می دهیم. برای نمونه، با یک فرد جدید می خواهیم همکاری کنیم یا آشنا شویم قبل از اینکه اطلاعاتی در مورد اخلاق کسی داشته باشیم چهره شخص جدید با چهره ای که قبلا از آن تجربه داشتیم شبیه باشند یا هم اسم باشند.
مغز ما از طریق احساسات ما را به گذشته می برد. اگر تجربه خوبی داشته باشیم می گوییم این آدم خوبی است و اگر تجربه بدی داشته باشیم می گوییم این آدم بدی است. در صورتی که شخص جدید ربطی به تجربه گذشته ما ندارد.
گاهی من در گذشته در یک مکان عمومی همانند سینما یا استخر یا از یک وسیله همانند خودرو یا موتور سیکلت آسیب دیده ام، به همین خاطر اجازه نمی دهم افراد خانواده یا فرزندم هم از آن مکان یا وسیله مورد نظر استفاده کند.
ما در ارتباط دادن شرایط حال به گذشته خیلی خوب عمل می کنیم. مغز ما برای پردازش سریع اطلاعات از این روش استفاده می کند. متاسفانه گاهی اوقات ما شرایط را خیلی سریع به هم ربط می دهیم و خرافات به همین شکل به وجود می آیند.
ما فکر می کنیم ارتباطاتی را می دانیم یا می بینیم که در واقع وجود ندارند و بعد چون ما فکر می کنیم ارتباطی را می بینیم، بر اساس آن شروع می کنیم به بروز رفتارهای مختلف و درگیر مشکلات مختلفی می شویم. در حالی که ما نباید به آن شکل عکس العمل نشان می دادیم.
پس میزان تفاوتی که بین احساسی که شخص به محرک ها دارد و آنچه آنها از نظر واقعی هستند نقش بسیار مهمی در بسته بندی احساسات ما دارد که ممکن است نگران یا افسرده باشیم.
در انجمن معتادان درباره رابطه عقل و احساسات فکر و به آن توجه می کنند
بعد از کارکرد قدم ها من خودم را موجودی عاقل فرض می کردم، ولی گاهی اوقات تسلیم احساسات و عواطفم می شوم. بنابراین دوست دارم به رابطه این دو پی ببرم.
می دانم وقتی در فضایی تاریک و بسته و ناشناخته قرار می گیرم، احساس ناامنی می کنم و حالم بد می شود. من فکر می کنم ترس از تاریکی دارم و در تاریکی اصلا احساس خوبی ندارم.
بخشی از من که به عقل وابسته است، به من می گوید حتی اگر در تاریکی اتفاقی بیفتد، می توانم از پس آن بر بیایم. حتی شب ها که در خانه تنها هستم، چراغ ها را روشن می کنم و می بینم وسایل هیچ تغییری نکرده اند، ولی هم اینکه چراغ را خاموش می کنم، ذهن من شروع می کند به ساختن تصاویر ترسناکی که نمی دانم از کجا می آیند.
با کوچکترین صدایی چاقو را می گیرم توی دستم. فکر کنم ذهن بازیگوش من احساس نا امنی می کند و از من امنیت می خواهد. فکر کنم پیشتر با دیدن فیلم ها و شنیدن داستان های ترسناک طفلک را ترسانده ام. این بار در شرایطی با او صحبت می کنم و می گویم عزیزم نترس من با تو هستم.
یک شب در روستایی که قبرستان داشت، همراه چند نفر رد می شدیم. من کمی از دوستانم جدا شدم. تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.صدای وزش باد را ذهن من تبدیل به صدای فریاد ارواح می کرد و سایه ها شبیه ارواح... مخصوصا تصاویری که از گوشه چشمم می دیدم اصلا فکر نمی کردم در شرایط آنقدر بترسم. بعضی از ما در این شرایط دچار هراس می شویم. چون ذهن ما نمی تواند احساس راحتی بکند.
می گویند اگر دچار هراس شدید سعی کنید خودتان را آرام کنید. البته این کار به حرف آسان است، ولی به هر حال باید یاد بگیریم خودمان را آرام کنیم. نفس کشیدن های عمیق در این مواقع کمک زیادی به ما می کند تا نفس برای فرار داشته باشیم
خدایا با من چه کرده ای، من طعم ترس را به خوبی چشیدم.
احساسات وعواطف از کجا سرچشمه می گیرد. آیا ذاتی هستند یا اکتسابی؟
فرضیه ای وجود دارد که می گویند ما با سه احساس اصلی به دنیا می آییم:
1- عشق
2- ترس
3- خشم
با ترکیب این سه احساس تمامی احساسات ما در بزرگسالی شکل می گیرد.
تجربه ها و حوادث دوران کودکی است که احساسات و عواطف ما را در بزرگسالی شکل می دهد. یعنی تجربیات کودکی است که به ما می گوید چه کسی را دوست داشته باشیم و از چه کسی متنفر باشیم یا از چه کسی عصبانی شویم.
می دانیم که انسان سه ترس طبیعی یا به نوعی همراه با خود دارد. یکی ترس از هر پدیده تازه و جدید است که در برخی از کودکان به شدت دیده می شود. دوم ترس از صدای بلند و ناگهانی که موجب وحشت برخی از کودکان یا نوزادان و حتی بزرگسالان می شود و ترس سوم اینکه زیر پا خالی شود و ما ناگهان رها شویم.
کودکان با غریزه کافی ترس به دنیا می آیند، ولی معمولا مسایل زیادی وجود ندارد که آنها را بترساند. آنها به تدریج می آموزند که از چه چیزی بترسند. برای نمونه، اگر شما چیزی که شعله ور و در حال سوختن است را نزدیک کودک ببرید، کودک سعی می کند با دستش شعله های آتش را بگیرد و اصلا نمی ترسد و نمی داند که آتش می سوزاند.
خیلی از ترس ها هستند که در شرایط و تجربیات زندگی درون آدم شرطی می شوند و از چیزی که ابتدا نمی ترسیدیم، بعدها دچار وحشت می شوند. برای نمونه، دیدن بعضی از حیوانات همانند سوسک یا موش یا سوار شدن در هواپیما یا وارد شدن به تونل گاهی به ترس بیمارگونه یا هراس تبدیل می شود.
احساسات و عواطف اصلی با ما زاده می شوند، ولی چگونگی شکل گیری آنها به حوادث زندگی ما بستگی دارد.
خوشبختانه امروز با روش ها و تکنیک های خاص می توانیم از این ترس ها رها شویم. باید توجه داشت که اگر برای آنها کاری انجام ندهیم آنها پایدار خواهند ماند. ما به چگونگی و شکل گیری ترس و از اداره کردن آن کمی آگاهی به دست آوردیم، اما در مورد احساسات مثبت همانند دوست داشتن و محبت کردن چطور؟
آدم وقتی یاد دوران خوش گذشته می افتد وبه عکس هایش نگاه می کند و خاطرات خوب برایش زنده می شود یا وقتی عکس عزیزانش را می بیند، این دوست داشتن و محبت از کجا می آید و چه کار می کند؟
آگاه شدیم که انسان با احساسات و عواطف و نیاز های اصلی به دنیا می آیند که مهمترین نیاز اولیه اش غذا و تمایل به خوردن است.
بعضی ها اعتقاد دارند عشق و محبت به تدریج شکل می گیرد و کسی که به ما غذا می دهد دکمه شروع این فرایند را می زند. کسی این فرضیه را آزمایش نکرده بود. می دانیم انسان علاوه بر نیاز فیزیکی نیازهای حقیقی هم دارد که یکی از آنها عشق و محبت و نوازش و لمس کردن است.
محققان بر همین اساس آزمایشی را انجام داده اند. یک بچه میمون را از مادرش جدا کردند و دو مادر مصنوعی ساختند. یکی از آنها با سیم های مفتولی بود که به او غذا می داد و مادر دیگر از پارچه های نرم درست شده بود.
در این آزمایش متوجه شدند که بچه میمون بعد از غذا خوردن به سراغ مادر پارچه ای می رود و ساعت های زیادی را در بغل او می گذراند. آنها بعد از مدتی تصاویر ترسناکی نشان بچه میمون می دادند و دیدند که بچه میمون سراغ مادر پارچه ای می رود. با اینکه کاری کردند که از مادر پارچه ای بعضی وقت ها طرد شود.
وقتی ما دچار مشکل عاطفی می شویم، معمولا سراغ مادر یا افراد خانواده و آشنایان می رویم، اما وقتی سراغ خانواده رفتیم و خانواده مشکلات عاطفی بیشتری تولید کرد، آن موقع چه می کنیم؟ آیا باز هم می خواهیم پیش خانواده بمانیم؟
میان احساسات و عواطف کودکی و تمایل به خانواده رابطه وجود دارد. حتی اگر خانواده مشکل عاطفی داشته باشد.
تا حالا دقت کرده اید اگر ما از خانوداه دچار آزار و اذیت شده باشیم یا با آنها دعوا کرده باشیم، اگر دیگران بخواهند به خانواده ما آسیب برسانند ما نمی توانیم تحمل کنیم و از خانواده دفاع می کنیم؟
نیاز ما به لمس کردن و نوازش خیلی مهم و ضروری است.
وقتی کودکی در دوران طفولیت هیچ کس را نداشته باشد، هیچ محبت و تماسی نداشته باشد، چه اتفاقی می افتد؟ این شخص افسرده می شود و احساس هولناک افسردگی کاری می کند حس ناامیدی القا شود و نابسامانی عاطفی به وجود می آید که منجر به تنهایی و انزوا می شود.
ما به محبت و تماس لمسی نیاز داریم و اگر این نیاز را از افراد خانواده دریافت نکنیم، امکان دارد برای برآورده کردن این نیازمان به دیگران رجوع می کنیم و دیگران از ما سوءاستفاده کنند و آسیب بخوریم. برای همین باید مواظب باشیم که کودکان، همسر و افراد خانواده این نیاز را از خود ما دریافت کنند.
احساس درد
محققان آزمایشی را با فن آوری جدید اسکن مغزی انجام دادند که با مشاهده تغییرات فعالیت های مغزی حس همدردی را مورد بررسی قرار می دهد.
موضوع اصلی این است که ما دیگران را چطور درک کنیم. همه این حالت را تجربه کرده ایم که گاهی اوقات موجب آزار یک فرد شده ایم. بدون اینکه متوجه شویم. گاهی کسی موجب آزار ما شده است. به حدی که دندان ها و انگشت هایمان را بهم فشردیم، ولی آنها متوجه نشده اند.
می خواهیم بدانیم وقتی چنین احساسی پیدا می کنیم، چه اتفاقی درون مغز ما رخ می دهد. در واقع دنبال پاسخی برای این پرسش هستیم؛ دردی که ما احساس می کنیم تا چه اندازه در درک درد دیگران موثر خواهد بود؟
این آزمایش دو مرحله دارد. مرحله اول مربوط به وقتی است که کسی فیلمی تماشا می کند و طی آن یک نفر توسط فرد دیگری آسیب می بیند و درد می کشد. مرحله دوم مربوط به خود شخص است که توسط شخص دیگری پیوسته ضربه می خورد و درد می کشد و یک درد متوسط را تجربه می کند.
بعد از آزمایش وقتی اسکن مغزی را با هم مقایسه کردند، همدردی کمیتی قابل اندازه گیری بود. در هر دو حالت وقتی ما خودمان درد می کشیم یا کسی را در حال درد کشیدن می بینیم، بسیاری از بخش های مشابه مغز تحریک می شود.
موضوع مهم در این آزمایش فعالیت مغزی مشابهی است که ما نه تنها موقع درد کشیدن بلکه موقع به یاد آوردن خاطره دردناک هم در واقع این حس را تجربه می کنیم. (قابل توجه افرادی که دردهای گذشته را با خود حمل می کنند و نمی خواهند زخم و دردهای گذشته را ببخشند.)
انسان ها در این باره پاسخ های بسیار متفاوتی می دهند؛ من کمی مضطرب هستم. آیا دستگاه آزمایش می تواند نشان دهد که من بخاطر همدردی با دیگران دچار اضطراب شدم یا به یک بیماری اضطرابی مبتلا هستم؟
نتیجه این آزمایش تقریبا واقعی است.
وقتی فیلم ناراحت کننده ای را به شخصی نشان دادند، متوجه این موضوع شدند که هیچ نقطه قرمز رنگی در مغز شخص دیده نمی شود. به این خاطر که شخص مورد آزمایش انسان دل رحمی نبود. در حالی که خود را در خانه بسیار دل رحم نشان می داد.
وقتی تعداد پرسش تستی از وی گرفته شد، خوب پاسخ داد اما آزمایش چیز دیگری را نشان می داد. وقتی شخصیت های ضد اجتماعی را مورد بررسی قرار دادند، متوجه این موضوع شدند که آنها دل رحم نیستند، اما در پرسش نامه ها طوری وانمود می کنند که شهروندان بسیار خوب و دلسوزی هستند.
ما هنگام تکمیل پرسش نامه ها سعی می کنیم ویژگی های خوب مان را پر رنگ تر نشان دهیم، اما آزمایش ها بیشتر واقعیت شخصیت ما را را نشان می دهند. این موضوع در مورد ما معتادان به شدت صدق می کند. ادای روشنفکری در می آوریم. به همه راهکارهای محبت آمیز نشان می دهیم، اما خودمان در شرایط طور دیگری رفتار می کنیم و خود محوری حرف اول را می زند. به نظر شما ما می توانیم ترازنامه درستی از خودمان بگیریم؟
به نظر می رسد حس همدردی در اعماق مغز ما تثبیت شده است. وقتی ما کسی را در حالت ناراحتی یا تحمل درد می بینیم، مغزمان به فعالیت می افتد و این احساس را می شناسد و نسبت به آن واکنش نشان می دهد. در واقع داریم همان حس را تقلید می کنیم. این نشان می دهد ما موجوداتی بسیار اجتماعی هستیم و این سرشت ما است. افرادی که پیرامون ما هستند، فقط پیرامون ما نیستند بلکه جزیی از ما هستند.
فن آوری پیشرفته و گاهی اوقات آزمایش های بی رحمانه ما را با عواطف بشری آشناتر کرد، اما ما به صورت دیگری هم می توانیم به نقش احساسات و عواطف در زندگی مان پی ببریم. حوادثی که به طور اتفاقی و به صورت هولناک در زندگی ما رخ می دهد و حاصل می شود. احساسات و عواطف در تمامی بخش های زندگی ما نقش ویژه و مهمی را ایفا می کند.
در یکی از آزمایش ها، پزشکان در مغز توموری را مشاهده کردند و پس از عمل جراحی و برداشتن تومور متوجه شدند بخشی از بافت های مغز مسئول پردازش احساسات جدا شده است. این شخص که متاهل بود بعد از جراحی تمایل احساسی به همسرش نداشت. حتی دوست نداشت همسرش به او دست بزند.
هوش او تغییر نکرده بود و تواست به شغل قبلی خود ادامه دهد. او می دانست به نوعی تغییر کرده است و از این نظر خیلی چیزها را از دست داده بود. می گفت هیچ احساسی ندارم و احساسات و عواطف را به خاطر می آورد، ولی دیگر آنها را حس نمی کرد و علاقه حسی به همسرش نداشت.
یکی از دانشمندان این شخص را مورد آزمایش قرار داد. او می خواست به رابطه میان احساسات و عقل پی ببرد.
پژوهشگر به او می گفت، من فکر می کنم شما به جای احساس از عقل و منطق بهره می گیرید. برای نمونه، فکر می کنید چه کسی هستید؟ چه مسئولیتی دارید و چه کاری را باید انجام دهید؟ معمولا کارهای تان را این طور پیش می برید.
آن شخص گفت: بله. من معمولا به جای دریافت احساس سعی می کنم آن را مجسم کنم. حتی چند روز پیش داشتم فکر می کردم شاید مردم آزارها احساس ندارند. من نمی خواهم یکی از افراد این گروه آزاررسان باشم. شاید عجیب به نظر برسد، اما اگر هم آن طوری بودم، فکر نمی کردم که اذیت شوم البته من این کاره نیستم.
وقتی از پزشک پرسیده شد که چه عاملی باعث دگرگونی مهم درون او شده است، پاسخ داد: در حین جراحی قسمتی از بافت مغزی او برداشته شده است. به همین خاطر او وقتی می بیند کسی در حال اشک ریختن است، متوجه می شود که طرف ناراحت است، ولی اینکه این حالت احساسی درون او به وجود بیاورد، مسئله دیگری است. گاهی اوقات ممکن است او فکر کند چنین احساسی را هم داشته باشد و نسبت به احساسات دیگران واکنش نشان دهد، ولی اینکه بتواند این احساس را در تصمیم گیری هایش دخالت بدهد، فرایند متفاوتی طلب می کند.
بیمارانی همانند این شخص نشان دادند که فعالیت مغز در زمینه های عقلانی و منطقی از احساسات ما کاملا جدا نیست. در گذشته این عقیده وجود داشت که فرایند عقلانی و منطقی روند تصمیم گیری ما را کنترل می کند، اما در آزمایش های جدید مشخص شده است که احساسات و عواطف چقدر در تصمیم گیری ها ما نقش دارند.
آزمایش های جدید نشان می دهد که فرایند تصمیم گیری تنها بر اساس منطق و عقل بنا نشده است. امروز می دانیم که یکی از قواعد ذهن ما بر اساس درد و لذت پیش می رود و از هر چیزی که دردش بیاید، دوری می کند و به سوی لذت می رود. این قانون کلی را ما در زندگی روزمره خود هر روز تجربه می کنیم.
ما فکر می کنیم کارهایی که انجام می دهیم، عقلانی و منطقی است و احساسات در آن دخالتی ندارند، اما آنچه که فکر می کنیم یک تصمیم منطقی است، در واقع نوعی منطق تراشی در تایید احساسات مان است و منطق در آن نقشی کمتری داشته است.
ما تصور می کنیم در فعالیت های روزمره بیشتر از ویژگی عقل و منطق کمک می گیریم و احساسات نقش چندانی ندارند، اما امروز می دانیم احساسات از عقل و منطق جدا نیستند و در تمامی تصمیم گیری های ما دخالت دارند.
انسان موجودی است كه از ابتدای تولد قسمتی از وجودش پر از انرژی است. این انرژی درونی در حال حركت و چرخش است. تجسم كنید این قسمت از وجود ما که انرژی آن از سلول عشق تشكیل شده است.
یعنی سرتا پای ما عشق است و چیز دیگری وجود ندارد. البته وقتی متولد می شویم و شروع به رشد می كنیم، توسط حس ها و بعضی از این سلول ها در طی تجربه های تلخ و شیرین زندگی نکاتی را ثبت و ضبط می کنیم که گاهی دوست داریم و برخی مواقع هم دل خوشی از آنها نداریم.
این سلول ها کار و وظیفه شان را به خوبی انجام داده اند، ولی امکان دارد شخص از شکل گرفتن یک سری اتفاقات ناخوشایند خوشحال نبوده است. ما باید بپذیرم پیام این احساسات را نادیده گرفته ایم و برایش کاری انجام نداده ایم. به عبارتی صدایش را نشنیده گرفته ایم. حالا بعد از چندین سال و گاهی اوقات هنگام افتادن در چاله چوله های زندگی و در شرایط و مواقعی به خاطر زنده و در جریان بودن این انرژی خود را نشان می دهد. دوباره آن صداها را می شنویم و چون یاد نگرفته ایم، نمی دانیم با این قسمت چه كار كنیم. این صداها برایمان تاریك و نا آشنا هستند. به قدری که احساس می كنیم این خود من نیستم.
همه ما آسیب خورده هستیم. در کودکی یا نوجوانی کسی را دوست داشته ایم و به او نزدیک شده ایم یا این شخص به ما نزدیک شده است، اما در نهایت از این شخص آسیب دیده ایم. در اصل دوست داشتن، عشق ورزیدن و برخورداری از صمیمیت در وجود ما زخمی شده است.
در آن زمان نمی توانستیم یا بلد نبودیم با این احساسات زخمی چگونه برخورد کنیم. به جای اینکه بیاموزیم چگونه با این احساسات برخورد و آنها را ابراز کنیم و به این وسیله به مرحله بالاتری از صمیمت و دوست داشتن برسیم.
نداشتن این مهارت و آگاهی باعث شده است آن دوستی را قطع کنیم و از بین ببریم یا دوباره دوست شدیم، ولی هیچ وقت این زخم را درمان نکرده ایم.
این باعث شده است هر زمان با شخصی به آن مرحله از دوستی برسیم، آن زخم دوباره خود را به ما نشان بدهد و ما را بر می گرداند نقطه اول و می گوید نزدیک نشو! چون دوباره آسیب می بینی.
ما احتیاج به ترمیم درون خود داریم. نیاز داریم به این درک برسیم که کی و چی هستم. خودمان را معنا کنیم. ما هیچ وقت خودمان را معنا نکرده ایم. توانایی و استعداهای من چیست؟ برای برآورده کردن نیازها و خواسته هایم چگونه رابطه بگذارم، این رابطه چه اندازه برایم ارزش دارد؟
تا اینجا متوجه شدیم واقعیت وجود ما پر از انرژی شور، عشق، بخشش، زیبا، سرزنده و خستگی ناپذیراست، ولی بر اثر اتفاقاتی كه در زندگی می افتد و حل شان نمی كنیم یا بلد نیستیم یا توانایی آن را نداریم كه حل شان كنیم یا فكر می كنیم حل كردیم و به همین خاطر آنها را کنار گذاشته ایم، ولی در واقع حل نشده باقی مانده اند، درمان اتفاق نمی افتد و ما در درد و کلافه گی به سر می بریم و نمی توانیم به اصل خودمان برگردیم. تمام كاری كه در این قدم در مورد احساسات انجام می دهیم برای شنیدن و روشن كردن تمام وجودی مان است.
با كاركرد قدم ها، دقیق، جستجو گرانه و بی باكانه نگاهی به این قسمت وجودی مان می اندازیم. به اینکه چه اتفاقاتی برای ما افتاده است كه بعضی از احساسات مان از ما دور شدند و آسیب دیدند و بتوانیم با یك برنامه ریزی واصول روحانی به شفا و درمان بپردازیم.
بعضی از قسمت ها و آسیب های گذشته فقط با گفتن درمان نمی شوند و برای درمان آنها به کارهای دیگری نیاز است. همانند رفتن به طبیعت، جبران خسارت کردن، درست كردن پل هایی كه خراب كردیم و ...
باید مسایلی در ما درست شود. برای عشق به خودمان گاهی اوقات ما همه را می بخشیم، ولی خودمان را نمی بخشیم و بیشتر به خودمان سخت می گیریم. البته این مسایل كلی و تجربه هر كسی شخصی است. باید برای هر كدام راه و روش مناسب آن را به کار ببریم.
بعضی از خاطراتی که ما را اذیت می کند؛ همانند اینکه من آمدم خانه و دیدم مادرم گوشه حیاط فوت کرده، در مغز من ذخیره شده است یا کسی که صحنه تصادف وحشتناکی را می بیند، این اتفاق در مغزش حک می شود و با نوشتن و اقرار کردن تغییری در من به وجود نمی آید.
بعضی از رنجش ها چون در هنگام بروز با آسیب ها، اتفاقات، صدا، تصویر، احساس و خصوصیات دیگری هم زمان بوده است، هنگام درمان نیز باید از تمام این خصوصیات استفاده شود. یعنی ما باید در شرایط ذهنی قرار بگیریم که تمام این عوامل حضور داشته باشند. سپس با ابزاری که اکنون به دست آورده ایم کارهای ناتمام را تمام کنیم. شاید زمانی که این اتفاق می افتد ما کودکی بودیم یا زورمان نمی رسید یا اصلا بلد نبودیم که چه کاری باید انجام دهیم، ولی مهم این است که اکنون بدانیم خوشبختانه راه درمان وجود دارد.
در زندگی، ما با دیگران رابطه داریم و باید مواظب باشیم كه امکان دارد كارهایی انجام بدهند كه ما خوشمان نیاید یا بدمان بیاید. آن زمان كه با كارهایشان به ما نشان می دهند یا به طور مستقیم می گویند که ما چه ضعف و نقصی داریم و چگونه آدمی هستیم، حال ما خراب می شود. این حال، سرآغاز رشد ما است.
متاسفانه در گذشته وقتی این حالت به ما دست می داد و هشداری برای رشد ما بود، ما آن را سركوب یا انكار می كردیم. در هر حال آنها آینه ما هستند. بنابراین با كارهایشان به ما خدمت می كنند. به این شکل که کمک می کنند تا ما با قسمت های درونی خود آشنا شویم و رشد كنیم. هر لحظه نفس كشیدن ما فرصتی است برای رشد؛ چه وقتی تنها هستیم وچه زمانی كه با دیگران هستیم و چه وقتی که به آنها فكر می كنیم.
ما موجوداتی هستیم كه شناخت از خودمان تمامی ندارد و این زیبایی ما است. زمانی كه ما فكر می كنیم از دیگران شناخت كامل داریم، اشتباه می كنیم. چون آنها هر لحظه در حال رشد و تغییر هستند. اینجا است كه رابطه ها زیبا می شوند. وقتی ما حاضر باشیم قبول كنیم هیچ وقت همدیگر را نمی توانیم به طور كامل بشناسیم، نشانه بلوغ و رشد ما است. چون وقتی فكر می كنیم خود و شخص مقابل را می شناسیم، دیگر وقت نمی گذاریم خود و دیگران را بشناسیم و به این شکل رشدمان متوقف می شود.
در این شناخت و رابطه ها اگر چیزی یاد می گیریم، مواظب باشیم که به همدیگر ضربه نزنیم. وصله و لقب نچسبانیم و بگویم طرف خود شیفته، خودمحور، عقده ای است یا چند اصطلاح روانشناسی یاد بگیریم و خرج دیگران کنیم. چون تمام ما تلاش می کنیم تا راهی برای درست و آرام زندگی کردن بیابیم. هیچ کس از دیگری برتر و بهتر نیست و بیشتر شبیه هم هستیم. فقط با هم متفاوتیم. جالب اینجا است که ما خودمان و دیگران را نمی شناسیم.
آن چه ما را زیاد اذیت می کند تنها یک احساس نیست. ما یاد می گیریم چگونه با یک احساس روبه رو شویم. مشکل زمانی است که یک مجموعه از احساسات هم زمان با ما یا با خودشان صحبت می کنند و درون ما بلوا وهیاهو می شود و ما گیج می شویم.
نمی دانیم چه کار باید کنیم و هر کس حال ما را بپرسد، می گوییم: «نمی دونم چمه»
مرتب برای خودمان قدم می زنیم. با اینکه گرسنه نیستیم با خوردن خودمان را مشغول می کنیم. می رویم تلویزیون روشن می کنیم. کانال ها را بالا و پایین می کنیم. بی جهت اس ام اس می فرستیم. چند تا کار را می خواهیم با هم انجام دهیم و چند مورد را هدف گذاری می کنیم. پس از مدتی همه را فراموش می کنیم. چون تحت تاثیر آن احساسات بودیم. بعد پشیمان می شویم از کارهایی که انجام داده ایم. عده ای انگیزه ندارند کاری انجام دهند. نمی دانیم چرا تا این حد بی حس، بی حوصله و شاید خشمگین هستیم یا تنبلی آمده سراغمان و بی انرژی هستیم.
این مجموعه از احساسات احتمال دارد در یک باور ریشه داشته باشد، اما همان باور از سلسله باورهایی که شامل تجربه های تلخ و شیرین و طرز تفکر و تصمیم گیری تشکیل شده باشد. این گونه نیست که اگر شخصی احساس بی ارزشی کرد به او بگویم برو خویشتن پذیری و فروتنی کار کن.
یکی از مسایلی که باید بدانیم این است که گروهی از احساسات خیلی ناراحت کننده و دردناک هستند، ولی هیچ کس از احساسات نمرده است. ممکن است افراد به خاطر کاری در گذشته احساسات شان آسیب دیده باشد. چون چنین فردی فکر کرده است نمی تواند شرایط را تحمل کند. برای نمونه خودکشی کرده است، ولی این کار به خاطر احساس نبوده است. بلکه خودکشی حاصل تصمیم گیری بوده است. چون تصور می کرد دیگر نمی تواند تحمل کند.
احساس چاهی نیست که شخص در آن بیفتد و به خاطر این سقوط بمیرد. تا به حال کسی به خاطر احساس اتفاقی برایش نیفتاده است. همه ما اگر احساسی درون مان باشد، همان لحظه از آن آگاهی پیدا می کنیم. چون احساس از فکر و حس شروع می شود و در بدن خود را نشان می دهد. در نتیجه اگر داریم در بدن مان آن را حس می کنیم، تحملش نیز همان لحظه وجود دارد. چون بدن دارد تحمل می کند. اگر کسی نتواند خودش را از احساس جدا کند، احساس شدت پیدا می کند و تحمل را بر هم می زند و زیاد می شود. مثل فیوز برق می ماند که می پرد.
عده ای از افراد هستند که می توانند خود را از احساس جدا کنند و ناظر احساسات خود می شوند. بدون اینکه درگیر شوند، با این روش زیر فشار احساسات نمی روند. پس اگر در بدن ما احساسی را حس می کنیم، بدانیم در حال تحمل آن احساس هستیم. حتی اگر برای مان دردناک باشد.
خیلی از مواقع ترس از احساس است که ما را فراری می دهد تا خود حس کردن. این را تجربه داشتیم یا شنیدیم که شخصی می گوید: «نه، نه. دیگه من نمی تونم این احساس رو تجربه کنم.» وقتی با این شخص صحبت می کنیم و او را با حسی که از آن حرف می زند، به نوعی روبه رو می کنیم، خیلی زود متوجه این موضوع می شود که توان تحمل آن حس و موقعیت ناشی از آن را دارد. این رو به رویی موجب تغییر احساس در شخص می شود. ترس از این موضوع نشان می دهد روبه رو شدن با احساس گاهی برای شخصی سنگین تر از خود آن احساس می شود.
برخی افکار و باورها احساس را می سازند. پس باید باور و افکار را باز کنیم و هر جا مسئله و مشکل داریم، با آن روبه رو شویم. جاهایی که لازم است را تغییر دهیم و فکر و باور را از احساس جدا کنیم.

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت