امپراطور
امپراطور
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی
اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 3075
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 17-11-1393, 13:22
17-11-1393, 13:22

احساسات قسمت اول

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » احساسات » احساسات 1

«احساسات».
ما هم حس داريم هم احساس و تفاوتي بين حس و احساس وجود دارد.
ما با حواس پنجگانه شامل بينايي، شنوايي، بويايي ،چشايي و لامسه - به اين حس ها مي توان حس ششم را هم اضافه كرد - با دنياي پيرامون خود ارتباط برقرار مي كنيم و بر همین اساس دريافت هايي مي كنيم و نسبت به اين دريافت ها، دست به تجزیه و تحلیل می زنیم. این تحلیل با استفاده از فیلترهای درونی ما صورت می گیرد که باورها، ارزش ها، اعتقادها، تجربه ها، تصاویر ذهنی، صداها و نحوه تصمیم گیری مان را شامل می شود. این فرآیند حالي در ما به وجود مي آورد كه به آن احساس مي گوييم.
احساس چيست؟ وقتي موضوعي در ذهن و ضميري در وجود ما حالت ها يا شرايط يا وضعي را در ما به وجود مي آورد كه به نوعي توجه ما را جلب مي كند و مقداري از انرژي رواني را به سمت خود مي كشد يا ما اين انرژي را به اين موضوع و مطلب اختصاص مي دهيم، آن را به عنوان احساس مي شناسيم.
برای نمونه، شخصی را می بینیم که توجه ما را به خودش جلب می کند. نسبت به آن شخص حالی به دست می آوریم که این حال را احساس می گوییم.
می خواهیم احساسات شخصی خود را شناسایی کنیم و متوجه پیام آنها شویم و شیوه روبه رو شدن و مشارکت با آنها را یاد بگیریم.
چرا می گوییم احساسات شخصی؟ برای اینکه هر کدام ما راجع به هر موضوعی می توانیم حال و احساس متفاوتی داشته باشیم. برای اینکه آن موضوع از فیلترهای درونی باورها، اعتقادات، ارزش ها و تجربیات ما می گذرد و نتیجه حال و احساس ما هم متفاوت است.
متوجه شدیم ما با حواس های خود شامل بویایی، چشایی، شنوایی، لامسه و بینایی با جهان و پیرامون خود ارتباط برقرار می کنیم اما هر کدام نتیجه حال و احساس مان متفاوت است. برای نمونه، من و شما یک موسیقی را با هم گوش می دهیم. هر دوی ما با حس شنوایی یک اثر را می شنویم، اما امکان دارد حال و احساس ما با هم متفاوت باشد.
یعنی اینکه من از آن موزیک خاطره بدی دارم. نتیجه بد شدن حال من است، اما شما خاطره خوشی دارید و احساس شادی می کنید یا اصلا سلیقه ما در گوش کردن به موسیقی متفاوت است. پس هر دوي ما از طريق حس شنوايي موسیقی را دريافت كرده ايم، ولي حال و واكنش ما متفاوت است.
به همين دليل حس هاي ما همگاني و مشترك است، اما احساس هاي درونی ما شخصي و متفاوت است. ممکن است من به کسی احساس تعلق کنم، اما شما نه. به همین دلیل احساس مان هم متفاوت است. یکی از دوستان با ما شوخی می کند حتی شاید بد و بیراه بگوید و فحش بدهد. امکان دارد ما به این نوع شوخی بخندیم، اما شخص دیگری حتی از ما تعریف هم بکند، ناراحت شویم.
در شرایط هم احساس مان با خودمان متفاوت است. امکان دارد در یک لحظه یکی به ما سلام کند ما با خوشرویی جواب سلام او را بدهیم، اما اگر او سلام را چند بار تکرار کند، نتیجه واکنش ما متفاوت می شود. شاید واکنش تندی از خود بروز دهیم. در حالی که در یک زمان و از یک شخص ما یک واکنش را دیده ایم، اما با هر بار شنیدن واکنش ما هم تغییر می کند.
این را می خواهم بگویم که مغز ما تنها گیرنده و فرستنده نیست، بلکه گیرنده سازنده و فرستنده است. با اینکه یک پیام را دریافت می کند، اما در مغز ما تجزیه و تحلیل انجام می شود. یعنی از فیلترهایی می گذرد. بعد امکان دارد هر بار نسبت به حال و هوای احساسی ما خروجی متفاوتی تحویل دهد.
گاهی اين احساس به اندازه ای قوي و نيرومند مي شود كه كنترل را در زمينه های مختلف از ما مي گيرد و ما را وادار به حالات و رفتاري مي كند كه داوطلبانه به دنبال آن نيستيم يا حتي رفتاري را انجام مي دهيم كه مخالف ميل و خواسته ما است.
یعنی گاهی در حالی كه با رفتاری مخالفیم و در مقابلش مقاومت مي كنيم، ولي همچنان آن رفتار از ما سر مي زند و واكنش يا گفتاري از بروز می کند كه وارد مرحله اي به نام هيجان مي شويم كه قوي و نيرومند است و با خود انرژي و جهت و هدف دارد.
بنابراين وقتي موضوعي توجه ما را به خودش جلب مي كند، در ما حالي به دست مي آيد كه اين حال را احساس مي گوييم.
احساسات مانند يك خبرنگار يا پستچي است كه براي ما خبر مي آورد و ما به جاي اينكه با موضوع روبه رو شویم، این نیروی درونی، این خبرنگار را مي كُشتيم يا سركوب و زخمی مي كرديم. چون نمی توانستیم با احساس مان رابطه برقرار و مشارکت کنیم. اگر خسته است، چگونه خستگی اش را برطرف کنیم. اگر زخمی شده، چگونه درمانش کنیم.
برای نمونه، ما ناراحت مي شديم. به جاي اينكه با اين موضوع روبه رو شويم، مواد مصرف مي كرديم كه اين احساس را سركوب يا خفه كنيم. بلد نبودیم و نمی دانستیم با خجالت، شرمندگی، حقارت، طرد شدگی، بی قراری، کلافه گی، هیجان ها، موفقیت، شادی و ... چگونه ارتباط برقرار کنیم و به ابرازشان بپردازیم. به همین دلیل واکنش های نابجا از خود بروز می دادیم و درگیر احساس های دیگری شدیم که آزار و اذیت برای خود و دیگران در پی داشت.
وقتی ما به خاطر تنهایی، غم و کسالت به مواد، الکل، خوردن و شهوت رو می آوریم، در واقع درون انسانی ما دارد موضوعی را ابراز می کند. نشان می دهد که من در موضوعی غرق شده ام. هر دلیلی که داشته باشد، یعنی اعتقادی که من به این شکل نشانش می دهم.
به نظر من باورها و اعتقادات آدمی در رابطه ای که با مواد، غذا، شهوت برقرار می کند، خودش را نشان می دهد. وقتی آدم گرسنه نیست و غذا می خورد، یعنی من اگر گرسنه نیستم، غذا می خورم به این خاطر که من ناراحت و کلافه ام و می گویم من تحمل حس کردن این مسایل را ندارم.
تحمل زندگی برایم بسیار سنگین شده است. هیچ خوبی به جز این غذایی که جلوی من قرار دارد را نمی توانم احساس کنم. در واقع ما به این خاطر که در مقابل یک محرک تسلیم شده ایم، بخشی از وجود خود را کنار گذاشته ایم ومی خوریم.
ما با پرخوری یا مصرف مواد و الکل بخشی از وجودمان را نادیده می گیریم و به خود آسیب می رسانیم یا سرکوب می کنیم. در واقع قلب مان را پشت سر هم می شکنیم. از این می ترسیم که دیگری این کار را انجام دهد!
وقتی قرار است با یک نفر روبه رو شویم، معذب می شویم. وقتی یک نفر را از دست می دهیم، درد می کشیم. درد همان مشکلی است که باید در آن لحظه با آن روبه رو شویم. وقتی قرار است با یک مسئله ای رو در رو شویم، دچار اضطراب می شویم و احساس معذب شدن می کنیم. بعد با مصرف مواد یا خوردن فکر می کنیم می توانیم بر این حس بد پیروز شویم.
تجربه های زیادی در این مورد داریم. آدمی حس می کند که به اندازه ای کوچک و ناچیز است که امکان دارد این درد او را از پا در بیاورد. به نوعی می خواهیم از آن فرار کنیم، ولی حقیقت این است که ما آن لحظه درد را تجربه می کنیم.
بله ما این ها را تجربه کرده ایم. تنها کاری که مصرف مواد یا خوردن می کند، این است که درد را دو برابر می کند، ولی از بین نمی برد. چون دردی که قبل از مصرف داشتیم هنوز سر جایش است و حالا ما یک درد جدید به آن اضافه کرده ایم.
درد جدید این است که به خودمان می گوییم باورم نمی شود من معتاد شده ام. باورم نمی شود من این همه غذا خورده ام. من را چه می شود؟ یعنی من روزی می توانم زندگی ام را سر و سامان بدهم؟ می توانم زندگی ام را از شرایط کنونی بهتر کنم؟
البته اين مطالب به اين معني نيست كه احساسات زبان روح هستند. به عقيده من بعضي از احساسات روح مرا محزون كرده اند. روح من اسير بعضي از احساسات است. احساسات در این مورد نقش مهمی دارند.
احساسات در و پیکر ندارند.
نمی دانم شما درباره احساسات چقدر می دانید. شما چیزی را احساس می کنید؛ مثل اینکه آدم خودش را زخمی کند. به اصطلاح اقدام به خودزنی کند. این یک احساس نافذ است و به هیچ وجه منطقی نیست.
احساسات می توانند برای بیرون آمدن از این وضع و عکس العمل نشان دادن کمک مان کنند و از این نظر خوب هستند.
وقتی در حال قدم زدن هستیم یک مرتبه صدای بلند و ترسناکی ناشی از منفجر شدن را می شنویم. قلب ما سریع تر می زند و ما می خواهیم از این خطر فرار کنیم. این احساس است.
احساس برای این است که با یادآوری اتفاقاتی در گذشته به ما کمک کنند تا بتوانیم به سرعت واکنش نشان دهیم.
کار احساسات این است که شرایط موازی را به ما یادآوری می کند. احساسات می توانند ما را فریب دهند. زیرا گاهی اوقات ما شرایط حال را به شکلی اشتباه به گذشته ارتباط می دهیم. برای نمونه، با یک فرد جدید می خواهیم همکاری کنیم یا آشنا شویم قبل از اینکه اطلاعاتی در مورد اخلاق کسی داشته باشیم چهره شخص جدید با چهره ای که قبلا از آن تجربه داشتیم شبیه باشند یا هم اسم باشند.
مغز ما از طریق احساسات ما را به گذشته می برد. اگر تجربه خوبی داشته باشیم می گوییم این آدم خوبی است و اگر تجربه بدی داشته باشیم می گوییم این آدم بدی است. در صورتی که شخص جدید ربطی به تجربه گذشته ما ندارد.
گاهی من در گذشته در یک مکان عمومی همانند سینما یا استخر یا از یک وسیله همانند خودرو یا موتور سیکلت آسیب دیده ام، به همین خاطر اجازه نمی دهم افراد خانواده یا فرزندم هم از آن مکان یا وسیله مورد نظر استفاده کند.
ما در ارتباط دادن شرایط حال به گذشته خیلی خوب عمل می کنیم. مغز ما برای پردازش سریع اطلاعات از این روش استفاده می کند. متاسفانه گاهی اوقات ما شرایط را خیلی سریع به هم ربط می دهیم و خرافات به همین شکل به وجود می آیند.
ما فکر می کنیم ارتباطاتی را می دانیم یا می بینیم که در واقع وجود ندارند و بعد چون ما فکر می کنیم ارتباطی را می بینیم، بر اساس آن شروع می کنیم به بروز رفتارهای مختلف و درگیر مشکلات مختلفی می شویم. در حالی که ما نباید به آن شکل عکس العمل نشان می دادیم.
پس میزان تفاوتی که بین احساسی که شخص به محرک ها دارد و آنچه آنها از نظر واقعی هستند نقش بسیار مهمی در بسته بندی احساسات ما دارد که ممکن است نگران یا افسرده باشیم.
در انجمن معتادان درباره رابطه عقل و احساسات فکر و به آن توجه می کنند
بعد از کارکرد قدم ها من خودم را موجودی عاقل فرض می کردم، ولی گاهی اوقات تسلیم احساسات و عواطفم می شوم. بنابراین دوست دارم به رابطه این دو پی ببرم.
می دانم وقتی در فضایی تاریک و بسته و ناشناخته قرار می گیرم، احساس ناامنی می کنم و حالم بد می شود. من فکر می کنم ترس از تاریکی دارم و در تاریکی اصلا احساس خوبی ندارم.
بخشی از من که به عقل وابسته است، به من می گوید حتی اگر در تاریکی اتفاقی بیفتد، می توانم از پس آن بر بیایم. حتی شب ها که در خانه تنها هستم، چراغ ها را روشن می کنم و می بینم وسایل هیچ تغییری نکرده اند، ولی هم اینکه چراغ را خاموش می کنم، ذهن من شروع می کند به ساختن تصاویر ترسناکی که نمی دانم از کجا می آیند.
با کوچکترین صدایی چاقو را می گیرم توی دستم. فکر کنم ذهن بازیگوش من احساس نا امنی می کند و از من امنیت می خواهد. فکر کنم پیشتر با دیدن فیلم ها و شنیدن داستان های ترسناک طفلک را ترسانده ام. این بار در شرایطی با او صحبت می کنم و می گویم عزیزم نترس من با تو هستم.
یک شب در روستایی که قبرستان داشت، همراه چند نفر رد می شدیم. من کمی از دوستانم جدا شدم. تمام وجودم را ترس فرا گرفته بود.صدای وزش باد را ذهن من تبدیل به صدای فریاد ارواح می کرد و سایه ها شبیه ارواح... مخصوصا تصاویری که از گوشه چشمم می دیدم اصلا فکر نمی کردم در شرایط آنقدر بترسم. بعضی از ما در این شرایط دچار هراس می شویم. چون ذهن ما نمی تواند احساس راحتی بکند.
می گویند اگر دچار هراس شدید سعی کنید خودتان را آرام کنید. البته این کار به حرف آسان است، ولی به هر حال باید یاد بگیریم خودمان را آرام کنیم. نفس کشیدن های عمیق در این مواقع کمک زیادی به ما می کند تا نفس برای فرار داشته باشیم
خدایا با من چه کرده ای، من طعم ترس را به خوبی چشیدم.
احساسات وعواطف از کجا سرچشمه می گیرد. آیا ذاتی هستند یا اکتسابی؟
فرضیه ای وجود دارد که می گویند ما با سه احساس اصلی به دنیا می آییم:
1- عشق
2- ترس
3- خشم
با ترکیب این سه احساس تمامی احساسات ما در بزرگسالی شکل می گیرد.
تجربه ها و حوادث دوران کودکی است که احساسات و عواطف ما را در بزرگسالی شکل می دهد. یعنی تجربیات کودکی است که به ما می گوید چه کسی را دوست داشته باشیم و از چه کسی متنفر باشیم یا از چه کسی عصبانی شویم.
می دانیم که انسان سه ترس طبیعی یا به نوعی همراه با خود دارد. یکی ترس از هر پدیده تازه و جدید است که در برخی از کودکان به شدت دیده می شود. دوم ترس از صدای بلند و ناگهانی که موجب وحشت برخی از کودکان یا نوزادان و حتی بزرگسالان می شود و ترس سوم اینکه زیر پا خالی شود و ما ناگهان رها شویم.
کودکان با غریزه کافی ترس به دنیا می آیند، ولی معمولا مسایل زیادی وجود ندارد که آنها را بترساند. آنها به تدریج می آموزند که از چه چیزی بترسند. برای نمونه، اگر شما چیزی که شعله ور و در حال سوختن است را نزدیک کودک ببرید، کودک سعی می کند با دستش شعله های آتش را بگیرد و اصلا نمی ترسد و نمی داند که آتش می سوزاند.
خیلی از ترس ها هستند که در شرایط و تجربیات زندگی درون آدم شرطی می شوند و از چیزی که ابتدا نمی ترسیدیم، بعدها دچار وحشت می شوند. برای نمونه، دیدن بعضی از حیوانات همانند سوسک یا موش یا سوار شدن در هواپیما یا وارد شدن به تونل گاهی به ترس بیمارگونه یا هراس تبدیل می شود.
احساسات و عواطف اصلی با ما زاده می شوند، ولی چگونگی شکل گیری آنها به حوادث زندگی ما بستگی دارد.
خوشبختانه امروز با روش ها و تکنیک های خاص می توانیم از این ترس ها رها شویم. باید توجه داشت که اگر برای آنها کاری انجام ندهیم آنها پایدار خواهند ماند. ما به چگونگی و شکل گیری ترس و از اداره کردن آن کمی آگاهی به دست آوردیم، اما در مورد احساسات مثبت همانند دوست داشتن و محبت کردن چطور؟
آدم وقتی یاد دوران خوش گذشته می افتد وبه عکس هایش نگاه می کند و خاطرات خوب برایش زنده می شود یا وقتی عکس عزیزانش را می بیند، این دوست داشتن و محبت از کجا می آید و چه کار می کند؟
آگاه شدیم که انسان با احساسات و عواطف و نیاز های اصلی به دنیا می آیند که مهمترین نیاز اولیه اش غذا و تمایل به خوردن است.
بعضی ها اعتقاد دارند عشق و محبت به تدریج شکل می گیرد و کسی که به ما غذا می دهد دکمه شروع این فرایند را می زند. کسی این فرضیه را آزمایش نکرده بود. می دانیم انسان علاوه بر نیاز فیزیکی نیازهای حقیقی هم دارد که یکی از آنها عشق و محبت و نوازش و لمس کردن است.
محققان بر همین اساس آزمایشی را انجام داده اند. یک بچه میمون را از مادرش جدا کردند و دو مادر مصنوعی ساختند. یکی از آنها با سیم های مفتولی بود که به او غذا می داد و مادر دیگر از پارچه های نرم درست شده بود.
در این آزمایش متوجه شدند که بچه میمون بعد از غذا خوردن به سراغ مادر پارچه ای می رود و ساعت های زیادی را در بغل او می گذراند. آنها بعد از مدتی تصاویر ترسناکی نشان بچه میمون می دادند و دیدند که بچه میمون سراغ مادر پارچه ای می رود. با اینکه کاری کردند که از مادر پارچه ای بعضی وقت ها طرد شود.
وقتی ما دچار مشکل عاطفی می شویم، معمولا سراغ مادر یا افراد خانواده و آشنایان می رویم، اما وقتی سراغ خانواده رفتیم و خانواده مشکلات عاطفی بیشتری تولید کرد، آن موقع چه می کنیم؟ آیا باز هم می خواهیم پیش خانواده بمانیم؟
میان احساسات و عواطف کودکی و تمایل به خانواده رابطه وجود دارد. حتی اگر خانواده مشکل عاطفی داشته باشد.
تا حالا دقت کرده اید اگر ما از خانوداه دچار آزار و اذیت شده باشیم یا با آنها دعوا کرده باشیم، اگر دیگران بخواهند به خانواده ما آسیب برسانند ما نمی توانیم تحمل کنیم و از خانواده دفاع می کنیم؟
نیاز ما به لمس کردن و نوازش خیلی مهم و ضروری است.
وقتی کودکی در دوران طفولیت هیچ کس را نداشته باشد، هیچ محبت و تماسی نداشته باشد، چه اتفاقی می افتد؟ این شخص افسرده می شود و احساس هولناک افسردگی کاری می کند حس ناامیدی القا شود و نابسامانی عاطفی به وجود می آید که منجر به تنهایی و انزوا می شود.
ما به محبت و تماس لمسی نیاز داریم و اگر این نیاز را از افراد خانواده دریافت نکنیم، امکان دارد برای برآورده کردن این نیازمان به دیگران رجوع می کنیم و دیگران از ما سوءاستفاده کنند و آسیب بخوریم. برای همین باید مواظب باشیم که کودکان، همسر و افراد خانواده این نیاز را از خود ما دریافت کنند.
احساس درد
محققان آزمایشی را با فن آوری جدید اسکن مغزی انجام دادند که با مشاهده تغییرات فعالیت های مغزی حس همدردی را مورد بررسی قرار می دهد.
موضوع اصلی این است که ما دیگران را چطور درک کنیم. همه این حالت را تجربه کرده ایم که گاهی اوقات موجب آزار یک فرد شده ایم. بدون اینکه متوجه شویم. گاهی کسی موجب آزار ما شده است. به حدی که دندان ها و انگشت هایمان را بهم فشردیم، ولی آنها متوجه نشده اند.
می خواهیم بدانیم وقتی چنین احساسی پیدا می کنیم، چه اتفاقی درون مغز ما رخ می دهد. در واقع دنبال پاسخی برای این پرسش هستیم؛ دردی که ما احساس می کنیم تا چه اندازه در درک درد دیگران موثر خواهد بود؟
این آزمایش دو مرحله دارد. مرحله اول مربوط به وقتی است که کسی فیلمی تماشا می کند و طی آن یک نفر توسط فرد دیگری آسیب می بیند و درد می کشد. مرحله دوم مربوط به خود شخص است که توسط شخص دیگری پیوسته ضربه می خورد و درد می کشد و یک درد متوسط را تجربه می کند.
بعد از آزمایش وقتی اسکن مغزی را با هم مقایسه کردند، همدردی کمیتی قابل اندازه گیری بود. در هر دو حالت وقتی ما خودمان درد می کشیم یا کسی را در حال درد کشیدن می بینیم، بسیاری از بخش های مشابه مغز تحریک می شود.
موضوع مهم در این آزمایش فعالیت مغزی مشابهی است که ما نه تنها موقع درد کشیدن بلکه موقع به یاد آوردن خاطره دردناک هم در واقع این حس را تجربه می کنیم. (قابل توجه افرادی که دردهای گذشته را با خود حمل می کنند و نمی خواهند زخم و دردهای گذشته را ببخشند.)
انسان ها در این باره پاسخ های بسیار متفاوتی می دهند؛ من کمی مضطرب هستم. آیا دستگاه آزمایش می تواند نشان دهد که من بخاطر همدردی با دیگران دچار اضطراب شدم یا به یک بیماری اضطرابی مبتلا هستم؟
نتیجه این آزمایش تقریبا واقعی است.
وقتی فیلم ناراحت کننده ای را به شخصی نشان دادند، متوجه این موضوع شدند که هیچ نقطه قرمز رنگی در مغز شخص دیده نمی شود. به این خاطر که شخص مورد آزمایش انسان دل رحمی نبود. در حالی که خود را در خانه بسیار دل رحم نشان می داد.
وقتی تعداد پرسش تستی از وی گرفته شد، خوب پاسخ داد اما آزمایش چیز دیگری را نشان می داد. وقتی شخصیت های ضد اجتماعی را مورد بررسی قرار دادند، متوجه این موضوع شدند که آنها دل رحم نیستند، اما در پرسش نامه ها طوری وانمود می کنند که شهروندان بسیار خوب و دلسوزی هستند.
ما هنگام تکمیل پرسش نامه ها سعی می کنیم ویژگی های خوب مان را پر رنگ تر نشان دهیم، اما آزمایش ها بیشتر واقعیت شخصیت ما را را نشان می دهند. این موضوع در مورد ما معتادان به شدت صدق می کند. ادای روشنفکری در می آوریم. به همه راهکارهای محبت آمیز نشان می دهیم، اما خودمان در شرایط طور دیگری رفتار می کنیم و خود محوری حرف اول را می زند. به نظر شما ما می توانیم ترازنامه درستی از خودمان بگیریم؟
به نظر می رسد حس همدردی در اعماق مغز ما تثبیت شده است. وقتی ما کسی را در حالت ناراحتی یا تحمل درد می بینیم، مغزمان به فعالیت می افتد و این احساس را می شناسد و نسبت به آن واکنش نشان می دهد. در واقع داریم همان حس را تقلید می کنیم. این نشان می دهد ما موجوداتی بسیار اجتماعی هستیم و این سرشت ما است. افرادی که پیرامون ما هستند، فقط پیرامون ما نیستند بلکه جزیی از ما هستند.
فن آوری پیشرفته و گاهی اوقات آزمایش های بی رحمانه ما را با عواطف بشری آشناتر کرد، اما ما به صورت دیگری هم می توانیم به نقش احساسات و عواطف در زندگی مان پی ببریم. حوادثی که به طور اتفاقی و به صورت هولناک در زندگی ما رخ می دهد و حاصل می شود. احساسات و عواطف در تمامی بخش های زندگی ما نقش ویژه و مهمی را ایفا می کند.
در یکی از آزمایش ها، پزشکان در مغز توموری را مشاهده کردند و پس از عمل جراحی و برداشتن تومور متوجه شدند بخشی از بافت های مغز مسئول پردازش احساسات جدا شده است. این شخص که متاهل بود بعد از جراحی تمایل احساسی به همسرش نداشت. حتی دوست نداشت همسرش به او دست بزند.
هوش او تغییر نکرده بود و تواست به شغل قبلی خود ادامه دهد. او می دانست به نوعی تغییر کرده است و از این نظر خیلی چیزها را از دست داده بود. می گفت هیچ احساسی ندارم و احساسات و عواطف را به خاطر می آورد، ولی دیگر آنها را حس نمی کرد و علاقه حسی به همسرش نداشت.
یکی از دانشمندان این شخص را مورد آزمایش قرار داد. او می خواست به رابطه میان احساسات و عقل پی ببرد.
پژوهشگر به او می گفت، من فکر می کنم شما به جای احساس از عقل و منطق بهره می گیرید. برای نمونه، فکر می کنید چه کسی هستید؟ چه مسئولیتی دارید و چه کاری را باید انجام دهید؟ معمولا کارهای تان را این طور پیش می برید.
آن شخص گفت: بله. من معمولا به جای دریافت احساس سعی می کنم آن را مجسم کنم. حتی چند روز پیش داشتم فکر می کردم شاید مردم آزارها احساس ندارند. من نمی خواهم یکی از افراد این گروه آزاررسان باشم. شاید عجیب به نظر برسد، اما اگر هم آن طوری بودم، فکر نمی کردم که اذیت شوم البته من این کاره نیستم.
وقتی از پزشک پرسیده شد که چه عاملی باعث دگرگونی مهم درون او شده است، پاسخ داد: در حین جراحی قسمتی از بافت مغزی او برداشته شده است. به همین خاطر او وقتی می بیند کسی در حال اشک ریختن است، متوجه می شود که طرف ناراحت است، ولی اینکه این حالت احساسی درون او به وجود بیاورد، مسئله دیگری است. گاهی اوقات ممکن است او فکر کند چنین احساسی را هم داشته باشد و نسبت به احساسات دیگران واکنش نشان دهد، ولی اینکه بتواند این احساس را در تصمیم گیری هایش دخالت بدهد، فرایند متفاوتی طلب می کند.
بیمارانی همانند این شخص نشان دادند که فعالیت مغز در زمینه های عقلانی و منطقی از احساسات ما کاملا جدا نیست. در گذشته این عقیده وجود داشت که فرایند عقلانی و منطقی روند تصمیم گیری ما را کنترل می کند، اما در آزمایش های جدید مشخص شده است که احساسات و عواطف چقدر در تصمیم گیری ها ما نقش دارند.
آزمایش های جدید نشان می دهد که فرایند تصمیم گیری تنها بر اساس منطق و عقل بنا نشده است. امروز می دانیم که یکی از قواعد ذهن ما بر اساس درد و لذت پیش می رود و از هر چیزی که دردش بیاید، دوری می کند و به سوی لذت می رود. این قانون کلی را ما در زندگی روزمره خود هر روز تجربه می کنیم.
ما فکر می کنیم کارهایی که انجام می دهیم، عقلانی و منطقی است و احساسات در آن دخالتی ندارند، اما آنچه که فکر می کنیم یک تصمیم منطقی است، در واقع نوعی منطق تراشی در تایید احساسات مان است و منطق در آن نقشی کمتری داشته است.
ما تصور می کنیم در فعالیت های روزمره بیشتر از ویژگی عقل و منطق کمک می گیریم و احساسات نقش چندانی ندارند، اما امروز می دانیم احساسات از عقل و منطق جدا نیستند و در تمامی تصمیم گیری های ما دخالت دارند.
انسان موجودی است كه از ابتدای تولد قسمتی از وجودش پر از انرژی است. این انرژی درونی در حال حركت و چرخش است. تجسم كنید این قسمت از وجود ما که انرژی آن از سلول عشق تشكیل شده است.
یعنی سرتا پای ما عشق است و چیز دیگری وجود ندارد. البته وقتی متولد می شویم و شروع به رشد می كنیم، توسط حس ها و بعضی از این سلول ها در طی تجربه های تلخ و شیرین زندگی نکاتی را ثبت و ضبط می کنیم که گاهی دوست داریم و برخی مواقع هم دل خوشی از آنها نداریم.
این سلول ها کار و وظیفه شان را به خوبی انجام داده اند، ولی امکان دارد شخص از شکل گرفتن یک سری اتفاقات ناخوشایند خوشحال نبوده است. ما باید بپذیرم پیام این احساسات را نادیده گرفته ایم و برایش کاری انجام نداده ایم. به عبارتی صدایش را نشنیده گرفته ایم. حالا بعد از چندین سال و گاهی اوقات هنگام افتادن در چاله چوله های زندگی و در شرایط و مواقعی به خاطر زنده و در جریان بودن این انرژی خود را نشان می دهد. دوباره آن صداها را می شنویم و چون یاد نگرفته ایم، نمی دانیم با این قسمت چه كار كنیم. این صداها برایمان تاریك و نا آشنا هستند. به قدری که احساس می كنیم این خود من نیستم.
همه ما آسیب خورده هستیم. در کودکی یا نوجوانی کسی را دوست داشته ایم و به او نزدیک شده ایم یا این شخص به ما نزدیک شده است، اما در نهایت از این شخص آسیب دیده ایم. در اصل دوست داشتن، عشق ورزیدن و برخورداری از صمیمیت در وجود ما زخمی شده است.
در آن زمان نمی توانستیم یا بلد نبودیم با این احساسات زخمی چگونه برخورد کنیم. به جای اینکه بیاموزیم چگونه با این احساسات برخورد و آنها را ابراز کنیم و به این وسیله به مرحله بالاتری از صمیمت و دوست داشتن برسیم.
نداشتن این مهارت و آگاهی باعث شده است آن دوستی را قطع کنیم و از بین ببریم یا دوباره دوست شدیم، ولی هیچ وقت این زخم را درمان نکرده ایم.
این باعث شده است هر زمان با شخصی به آن مرحله از دوستی برسیم، آن زخم دوباره خود را به ما نشان بدهد و ما را بر می گرداند نقطه اول و می گوید نزدیک نشو! چون دوباره آسیب می بینی.
ما احتیاج به ترمیم درون خود داریم. نیاز داریم به این درک برسیم که کی و چی هستم. خودمان را معنا کنیم. ما هیچ وقت خودمان را معنا نکرده ایم. توانایی و استعداهای من چیست؟ برای برآورده کردن نیازها و خواسته هایم چگونه رابطه بگذارم، این رابطه چه اندازه برایم ارزش دارد؟
تا اینجا متوجه شدیم واقعیت وجود ما پر از انرژی شور، عشق، بخشش، زیبا، سرزنده و خستگی ناپذیراست، ولی بر اثر اتفاقاتی كه در زندگی می افتد و حل شان نمی كنیم یا بلد نیستیم یا توانایی آن را نداریم كه حل شان كنیم یا فكر می كنیم حل كردیم و به همین خاطر آنها را کنار گذاشته ایم، ولی در واقع حل نشده باقی مانده اند، درمان اتفاق نمی افتد و ما در درد و کلافه گی به سر می بریم و نمی توانیم به اصل خودمان برگردیم. تمام كاری كه در این قدم در مورد احساسات انجام می دهیم برای شنیدن و روشن كردن تمام وجودی مان است.
با كاركرد قدم ها، دقیق، جستجو گرانه و بی باكانه نگاهی به این قسمت وجودی مان می اندازیم. به اینکه چه اتفاقاتی برای ما افتاده است كه بعضی از احساسات مان از ما دور شدند و آسیب دیدند و بتوانیم با یك برنامه ریزی واصول روحانی به شفا و درمان بپردازیم.
بعضی از قسمت ها و آسیب های گذشته فقط با گفتن درمان نمی شوند و برای درمان آنها به کارهای دیگری نیاز است. همانند رفتن به طبیعت، جبران خسارت کردن، درست كردن پل هایی كه خراب كردیم و ...
باید مسایلی در ما درست شود. برای عشق به خودمان گاهی اوقات ما همه را می بخشیم، ولی خودمان را نمی بخشیم و بیشتر به خودمان سخت می گیریم. البته این مسایل كلی و تجربه هر كسی شخصی است. باید برای هر كدام راه و روش مناسب آن را به کار ببریم.
بعضی از خاطراتی که ما را اذیت می کند؛ همانند اینکه من آمدم خانه و دیدم مادرم گوشه حیاط فوت کرده، در مغز من ذخیره شده است یا کسی که صحنه تصادف وحشتناکی را می بیند، این اتفاق در مغزش حک می شود و با نوشتن و اقرار کردن تغییری در من به وجود نمی آید.
بعضی از رنجش ها چون در هنگام بروز با آسیب ها، اتفاقات، صدا، تصویر، احساس و خصوصیات دیگری هم زمان بوده است، هنگام درمان نیز باید از تمام این خصوصیات استفاده شود. یعنی ما باید در شرایط ذهنی قرار بگیریم که تمام این عوامل حضور داشته باشند. سپس با ابزاری که اکنون به دست آورده ایم کارهای ناتمام را تمام کنیم. شاید زمانی که این اتفاق می افتد ما کودکی بودیم یا زورمان نمی رسید یا اصلا بلد نبودیم که چه کاری باید انجام دهیم، ولی مهم این است که اکنون بدانیم خوشبختانه راه درمان وجود دارد.
در زندگی، ما با دیگران رابطه داریم و باید مواظب باشیم كه امکان دارد كارهایی انجام بدهند كه ما خوشمان نیاید یا بدمان بیاید. آن زمان كه با كارهایشان به ما نشان می دهند یا به طور مستقیم می گویند که ما چه ضعف و نقصی داریم و چگونه آدمی هستیم، حال ما خراب می شود. این حال، سرآغاز رشد ما است.
متاسفانه در گذشته وقتی این حالت به ما دست می داد و هشداری برای رشد ما بود، ما آن را سركوب یا انكار می كردیم. در هر حال آنها آینه ما هستند. بنابراین با كارهایشان به ما خدمت می كنند. به این شکل که کمک می کنند تا ما با قسمت های درونی خود آشنا شویم و رشد كنیم. هر لحظه نفس كشیدن ما فرصتی است برای رشد؛ چه وقتی تنها هستیم وچه زمانی كه با دیگران هستیم و چه وقتی که به آنها فكر می كنیم.
ما موجوداتی هستیم كه شناخت از خودمان تمامی ندارد و این زیبایی ما است. زمانی كه ما فكر می كنیم از دیگران شناخت كامل داریم، اشتباه می كنیم. چون آنها هر لحظه در حال رشد و تغییر هستند. اینجا است كه رابطه ها زیبا می شوند. وقتی ما حاضر باشیم قبول كنیم هیچ وقت همدیگر را نمی توانیم به طور كامل بشناسیم، نشانه بلوغ و رشد ما است. چون وقتی فكر می كنیم خود و شخص مقابل را می شناسیم، دیگر وقت نمی گذاریم خود و دیگران را بشناسیم و به این شکل رشدمان متوقف می شود.
در این شناخت و رابطه ها اگر چیزی یاد می گیریم، مواظب باشیم که به همدیگر ضربه نزنیم. وصله و لقب نچسبانیم و بگویم طرف خود شیفته، خودمحور، عقده ای است یا چند اصطلاح روانشناسی یاد بگیریم و خرج دیگران کنیم. چون تمام ما تلاش می کنیم تا راهی برای درست و آرام زندگی کردن بیابیم. هیچ کس از دیگری برتر و بهتر نیست و بیشتر شبیه هم هستیم. فقط با هم متفاوتیم. جالب اینجا است که ما خودمان و دیگران را نمی شناسیم.
آن چه ما را زیاد اذیت می کند تنها یک احساس نیست. ما یاد می گیریم چگونه با یک احساس روبه رو شویم. مشکل زمانی است که یک مجموعه از احساسات هم زمان با ما یا با خودشان صحبت می کنند و درون ما بلوا وهیاهو می شود و ما گیج می شویم.
نمی دانیم چه کار باید کنیم و هر کس حال ما را بپرسد، می گوییم: «نمی دونم چمه»
مرتب برای خودمان قدم می زنیم. با اینکه گرسنه نیستیم با خوردن خودمان را مشغول می کنیم. می رویم تلویزیون روشن می کنیم. کانال ها را بالا و پایین می کنیم. بی جهت اس ام اس می فرستیم. چند تا کار را می خواهیم با هم انجام دهیم و چند مورد را هدف گذاری می کنیم. پس از مدتی همه را فراموش می کنیم. چون تحت تاثیر آن احساسات بودیم. بعد پشیمان می شویم از کارهایی که انجام داده ایم. عده ای انگیزه ندارند کاری انجام دهند. نمی دانیم چرا تا این حد بی حس، بی حوصله و شاید خشمگین هستیم یا تنبلی آمده سراغمان و بی انرژی هستیم.
این مجموعه از احساسات احتمال دارد در یک باور ریشه داشته باشد، اما همان باور از سلسله باورهایی که شامل تجربه های تلخ و شیرین و طرز تفکر و تصمیم گیری تشکیل شده باشد. این گونه نیست که اگر شخصی احساس بی ارزشی کرد به او بگویم برو خویشتن پذیری و فروتنی کار کن.
یکی از مسایلی که باید بدانیم این است که گروهی از احساسات خیلی ناراحت کننده و دردناک هستند، ولی هیچ کس از احساسات نمرده است. ممکن است افراد به خاطر کاری در گذشته احساسات شان آسیب دیده باشد. چون چنین فردی فکر کرده است نمی تواند شرایط را تحمل کند. برای نمونه خودکشی کرده است، ولی این کار به خاطر احساس نبوده است. بلکه خودکشی حاصل تصمیم گیری بوده است. چون تصور می کرد دیگر نمی تواند تحمل کند.
احساس چاهی نیست که شخص در آن بیفتد و به خاطر این سقوط بمیرد. تا به حال کسی به خاطر احساس اتفاقی برایش نیفتاده است. همه ما اگر احساسی درون مان باشد، همان لحظه از آن آگاهی پیدا می کنیم. چون احساس از فکر و حس شروع می شود و در بدن خود را نشان می دهد. در نتیجه اگر داریم در بدن مان آن را حس می کنیم، تحملش نیز همان لحظه وجود دارد. چون بدن دارد تحمل می کند. اگر کسی نتواند خودش را از احساس جدا کند، احساس شدت پیدا می کند و تحمل را بر هم می زند و زیاد می شود. مثل فیوز برق می ماند که می پرد.
عده ای از افراد هستند که می توانند خود را از احساس جدا کنند و ناظر احساسات خود می شوند. بدون اینکه درگیر شوند، با این روش زیر فشار احساسات نمی روند. پس اگر در بدن ما احساسی را حس می کنیم، بدانیم در حال تحمل آن احساس هستیم. حتی اگر برای مان دردناک باشد.
خیلی از مواقع ترس از احساس است که ما را فراری می دهد تا خود حس کردن. این را تجربه داشتیم یا شنیدیم که شخصی می گوید: «نه، نه. دیگه من نمی تونم این احساس رو تجربه کنم.» وقتی با این شخص صحبت می کنیم و او را با حسی که از آن حرف می زند، به نوعی روبه رو می کنیم، خیلی زود متوجه این موضوع می شود که توان تحمل آن حس و موقعیت ناشی از آن را دارد. این رو به رویی موجب تغییر احساس در شخص می شود. ترس از این موضوع نشان می دهد روبه رو شدن با احساس گاهی برای شخصی سنگین تر از خود آن احساس می شود.
برخی افکار و باورها احساس را می سازند. پس باید باور و افکار را باز کنیم و هر جا مسئله و مشکل داریم، با آن روبه رو شویم. جاهایی که لازم است را تغییر دهیم و فکر و باور را از احساس جدا کنیم.

اطلاعات مطلب
  • بازديدها: 2980
  • نويسنده: pedram5183
  • تاريخ: 17-11-1393, 12:30
17-11-1393, 12:30

احساسات قسمت دوم

دسته بندی: اعتیاد و بهبودی » احساسات » احساسات 2

ولی باید از خود پرسید تا کی می خواهیم این روند را ادامه دهیم. این همه سال با کلنگ بایدها و اماها زمین وجودمان را شخم زدیم و تخم حسرت کاشتیم، در ازای آن چه درو کردیم؟!
آیا باز هم اجازه می دهیم لحظه های بی صدا و بی نوای مان در نهایت سهل انگاری ما قربانی گذشته شود؟ تا کی خود را به خاطر اتفاقات گذشته در دوران نوجوانی یا جوانی سرزنش می کنیم؟ تا چه زمانی اطرافیان را به خاطر حوادث سال های گذشته ملامت می کنیم؟ می خواهیم به چه برسیم؟ مگر ما خدا هستیم و از همه اسرار زندگی سر در می آوریم یا بلدیم و می دانیم؟
چرا لحظه های خوب مان را منجمد می کنیم و حسرت جهنم گذشته را می خوریم؟ شاید به این امید که جهنم را داشته باشیم و دست کم از آتش آن گرم می شدیم. غافل از اینکه جهنم به تعبیری نشانه سوختن است.
امیدوارم امروز تکان کوچکی به خودمان بدهیم و افکارمان را عوض کنیم. هر چه آسیب می بینیم حاصل همین فکر های کهنه است که تغییر نکرده اند. هر سال خانه، ماشین، لباس و ظاهرمان را عوض می کنیم، اما دستی به سر و روی افکارمان نمی کشیم و این لطف را در حق خود نمی کنیم.
دیگران نمی توانند از افکار درون ما سر در بیاورند واز موریانه های فکر ما با خبر بشوند، شاید اطرافیان یکی دوبار تذکر بدهند و بروند دنبال کار خودشان برای رهایی از حسرت گذشته باید افکار عوض کرد. اگر الان از زاویه جدید به حسرت های گذشته و حال مان نگاه کنیم، این امید هست که در این تغییر زاویه نقاط کور شخصیت خود را پیدا کنیم و راحتر با مسائل کنار بیاییم.
آیا شما فکر می کنید تنها کسی هستید که افسوس گذشته را می خورید و چیزی را از دست داده اید؟ کارهایی را انجام دادید یا انجام ندادید؟!
این احساس راهمه ما تجربه کرده ایم و تمام ما حسش می کنیم. مقدار این احساس در ما متفاوت است و کم و زیاد دارد. پرسش مهم این است که آیا ما اسیر لحظه به لحظه حسرت می شویم یا اینکه بر این احساس غلبه می کنیم.
باید از زاویه ای دیگر به زندگی نگاه کرد. نمی گویم برای شکست ها و داشتن ها و نداشتن و رسیدن ها و نرسیدن ها توجیهی جور کنیم و بگوییم بیماری ما بود، اما باید اطمینان پیدا کرد آن چه که ما امروز از آن به عنوان حسرت یاد می کنیم، به طور قطع می تواند عبور از موانع امروز زندگی شود.
احساس حسرت در کل احساس ناسالمی است. به خصوص وقتی تبدیل به عادت می شود، یعنی داریم به مسایل ریز و درشت مان بیشتر از ظرفیت آن ارزش و بها می دهیم. این اتفاق در نهایت ما را به لبه پرتگاه می برد و با ضعیف ترین بادی از هر حادثه ای به پایین پرت می کند. یعنی حسرت ها در نهایت منجر به سقوط دایمی ما می شوند. حسرت ها آدم را افسرده می کنند؛ افسرده مطلق.
از شنیده هایم حرف نمی زنم. من با گوشت و پوست و استخوانم بی ارزشی و افسردگی را لمس کرده ام. صابون هوای ابری به تنم خورده است. روزهایی که می آمدند و می رفتند و من کنج اتاق زانوی غم بغل می کردم و می گریستم و مواد مصرف می کردم. دوست نداشتم هیجکس را ببینم و رمق به انجام رساندن هیچ کاری را نداشتم. حتی زمانی که در جمع بودم احساس تنهایی می کردم.
بله با تو هستم. حسرت ما را هل می دهد به سوی افسردگی و ذره ذره آدم را می کشد. با ای کاش ها و افسوس ها و حسرت ها لحظه هایمان را سپری نکنیم.
برای تغییر کردن تصمیم جدی بگیریم. یادمان باشد که خیلی زود دیر می شود و امکان دارد زمانی برسد که نه از ما انرژی می ماند و نه روزگار اجازه می دهد. وقتی پیر شدیم باید کم کم آماده رفتن شویم و غصه بخوریم برای کارهای نکرده، حرف های نگفته، اشک های نریخته، لبخندهای نزده، سفرهای نرفته، آدم های ندیده، لب های باز نکرده برای گفتن دوستت دارم به بعضی ها و ...
پدر حسرت بسوزد که آدم را می برد لب پرتگاه و هل می دهد پایین. پدر حسرت بسوزد که به گلوها قفل بغض می زند و به چشم ها سنجاق اشک فرو می کند. اشک هایی که دست هر چه ابر بهاری را از پشت بسته است. حسرتی که قلم را بر می دارد و روی صورت ما چروک می کند.
برخی فكرمي كنند وقتي ما در مورد اعتياد صحبت مي كنيم، مشكل ما مواد مخدر، مشروب، قرص، قمار و پرخوري است. در صورتي كه اين اعتياد هاي احساسی و دروني است كه ما را به سوی مواد مخدر و مشروب سوق مي دهد. به خاطر اینکه در گذشته هر چیز که مصرف می کردیم، چه در زمان نوجوانی یا جوانی یا هر سن دیگری، شاید ابتدا تفننی یا گه گاهی بود، ولی زمانی رسید که دیگر از درد و مشکلات مواد مصرف کردیم.
وقتی مواد مخدر، الکل، قرص یا هر ماده ای دیگر را کنار می گذاریم، حال و هوای فیزیکی و شیمیایی بدن تغییر می کند. وقتی صحبت از اعتیاد می شود در مورد هر نوع ماده مصرفی، منظور این است که زیان و مشکلی به وجود آمده است و از خط نامرئی عبور کرده ایم و گرفتار شده ایم.
احساس کرده ایم، راه برگشتی نداریم. به همین شکل پیش رفتیم تا به ناتوانی رسیدیم یا بعد به خاطر مسایلی تصمیم گرفتیم از راه رفته برگردیم به بهبودی.
وقتی مواد را کنار می گذاریم، نخستین مسئله ای که به ما حمله می کند، احساسات هستند. احساساتی مانند غم، ترس، شرم، اندوه، تاسف، تشویش، التهاب، خشم و ...
این حس ها مدام خود را نشان می دهند و چون دیگر موادی مصرف نمی کنیم که این احساست را مهار و سرکوب کنیم و خودمان آرام شویم و مهارتی هم یاد نگرفته ایم که با این احساسات چکار کنیم، کلافه می شویم و پر پر می زنیم. تا زمانی هم که یاد نگیریم دردمند می مانیم و احتمال لغزش هم زیاد است.
اگر برگردیم به زمان مصرف، می بینیم یکی از دلایل این کار نشناختن احساساتی بود که نمی شناختیم شان و نمی دانستیم چه احساسی ما را آزار می دهد. مواد مصرف می کردیم تا آن احساس را خفه کنیم.
وقتی پاک می شویم، آن احساسات دوباره سر بلند می کنند، اما این بار با کمک راهنما و دوستان بهبودی و کار قدم ها احساسات را شناسایی می کنیم و یاد می گیریم چگونه با آنها برخورد و ابرازشان کنیم.
حال می خواهیم درباره یک گروه از احساسات صحبت کنیم که بیشتر انسان ها با آن مسئله دارند و برایشان مشکل درست می کند و زندگی آنها را آشفته می سازد. این گونه احساس ها حالت های روحی و روانی ما را بر هم می زند و رابطه هایمان را خدشه دار می کند. یکی از این حالت ها خشم است.
خشم: می دانیم که خشم در مفهوم ساده و عمومی حال یا احساسی ناخوشایند است. این حالت شدید و نیرومند تغییراتی را در بدن ما به وجود می آورد که از بیرون نیز قابل تشخیص است.
خشم ما را به کار و فعالیتی وا می دارد که از مرحله احساس وارد مرحله ای با عنوان هیجان می شویم. بنابراین می توان گفت که خشم احساس و هیجانی بد و منفی است که گرچه جلوتر خواهیم دید که در برخی از موارد با وجود اینکه می گوییم نامناسب است، اما به دلیل واقعی بودن باید از نیروی آن استفاده کرد.
خشم شاید برخی اوقات مانند درد و تب ناخوشایند باشد، اما نشانه مهمی برای ما محسوب می شود که در جهت تغییر یا دگرگونی های لازم می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. این حالت خبر از حادثه و واقعه بدی می دهد که اتفاق افتاده یا خواهد افتاد. به عبارتی برای ما هشدار دهنده است.
بنابراین خشم به عنوان یک احساس و هیجان در زندگی همه ما کم و بیش وجود دارد، اما زمانی که خشم به رفتاری نامناسب تبدیل می شود، به گونه ای که بیشتر وقت ها آزار خود و دیگری را دربردارد، به آن عصبانیت یا برخی اوقات در حالت شدید به آن عصبانیت تند و شدید و جنون و انفجار می گوییم.
بنابراین شاید این تفکیک و تشخیص بسیار مهم باشد که من و شما با خشم به عنوان احساس و هیجان روبه رو شویم. در حالی که درباره عصبانیت نظر دیگری داریم. رفتاری که گاهی گفتار یا حالت های بدنی ما را نیز شامل می شود، اما وقتی که صحبت درباره آدم عصبی است که بیشتر وقت ها مردم آن را با فرد عصبانی اشتباه می گیرند سخن درباره یک شخصیت یا یک هویت است.
یعنی من دارای ویژگی هایی هستم که با افراد عادی و برخی از انواع بیماری های روانی متفاوت است، ولی در اینجا سخن از احساس و هیجان یا رفتار نیست، بلکه از شخصیت و هویت یا مجموعه ای از ویژگی ها و صفاتی است که در ما دیده می شود.
به دلیل اهمیت مسئله باید شخصیت عصبی خود را شناخت و به این نکته توجه داشت که معمولاً مشکل ما به دلیل برخورد نامناسب با واقعیت ها و دیگران و حتی خودمان به وجود می آید و به نوعی عصبانیت را در ما موجب می شود و خشم را به عنوان حسی بد و منفی را همیشه در بخش های مختلف وجود ما می توان به راحتی پیدا کرد.
حال به 10 زمینه و ویژگی اشاره می کنیم که اگر شخصی از آنها برخوردار است باید به آن توجه کند و امید من این است که با توجه به این مطالب درباره ارزیابی خود یا دیگران به نظری به نسبت صحیح و دقیق برسیم. زیرا دانستن این واقعیت که من و شما فردی عصبی هستیم، بسیار کمک می کند که در جهت تغییر و تصحیح و اصلاح خودمان قدم های مفید و اساسی برداریم.
شخصیت :
شخصیت در تعریف ساده به عنوان مجموعه صفات و ویژگی ها و حالت های انسانی‌ است که آموخته شده و به نسبت در افراد پایدار و به گونه ای ثابت است. به بیان دیگر، وقتی‌ که صفتی آموخته نشده باشد، صفت شخصیتی محسوب نمی شود. برای نمونه، هوش و زیبایی صفت شخصیتی افراد‌ تلقی‌ نمی‌شود.
وقتی‌ که صحبت از شخصیت می‌کنیم، منظور مجموعه دریافت ها و برداشت های ما از محیط یا از جانب مسئولان، مربیان و معلمان تربیتی است. به همین جهت این صفات شخصیتی به نسبت پایدار باید باشند.
به این معنا که من اگر آدم غمگینی هستم و به دلیل خاصی‌ در دوره‌ای خوشحال شده ام، صفت شخصیتی من غم محسوب می شود نه این شادی موقتی یا من اگر آدم نگرانی هستم و حالا به دلایلی آرام گرفته ام، من در چنین شرایطی نمی توانم خودم را شخصیتی با آرامش بدانم به دلیل اینکه شخصیت اصلی‌ من همان نگران و پریشان است که در بیشتر موارد با من همراهی می کند.
بنابراین می بینید که وقتی‌ صحبت از صفت شخصیت می شود، مساله تداوم، استمرار و به گونه ای باقی‌ ماندن آن با من به صورت یک واقعیت مساله اصلی‌ و اساسی‌ خواهد بود.
در این 10 موردی که به آن خواهیم پرداخت، متوجه می شویم که ما مسایل را به صورت افراط و تفریط انجام می دهیم.
مورد اول برای اینکه بفهمیم ما شخصیت عصبی داریم این است که به نوعی با واقعیت و حقیقت سر جنگ و جدال داریم، ولی آن را به راحتی تشخیص نمی دهیم.
واقعیت ها را آن گونه که هست، نمی بینیم و جهان را آن گونه که باید باشد، توصیف نمی کنیم. مسایل را تحریف می کنیم. معمولاً حتی وقتی که مسایل کمیت و عددی مطرح است، اهمیتی به تعداد و تفاوت ها نمی دهیم و به همین جهت در بازگو کردن حوادث و اتفاقات بیشتر جنبه هایی را چند برابر بیشتر و زمینه هایی را چندین برابر کمتر می کنیم و خیلی از اوقات به خود اجازه می دهیم که احساسات و حالت های خود را به عنوان واقعیت خارجی با آنچه اتفاق افتاده است، درآمیزیم.
بنابراین وقتی به کسی گزارشی از اتفاقی می دهیم، به هیچ وجه شباهتی به یک گزارش دقیق و درست و بدون هدف و نظر نخواهیم داشت. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با موضوع ها و مطالبی روبه رو می شویم و احتمالاً وارد مسایلی خواهیم شد که به دلیل ناتوانی در تشخیص واقعیت و درک و کشف حقیقت برای ماعجیب و غریب یا احتمالاً مسئله ساز است.
در این شرایط ما کسی هستیم که واقعیت را آن گونه که هست، نمی بینیم و حقیقت را همان گونه که باید باشد، مشاهده نمی کنیم؛ بلکه در آن دخل و تصرف می کنیم . به همین خاطر آنچه را دریافت و برداشت می کنیم یا آنچه که در حافظه نگه می داریم و به خصوص آنچه که بازگو می کنیم به مقدار زیادی خود، حالت، هدف ها، برنامه ها و انگیزه های مان در آن پیدا می شود. به همین جهت است که بیشتر وقت ها با دیگران اختلاف نظر پیدا می کنیم و خود این موضوع باعث خشم و عصبانیت ما و دیگران می شود.
دومین مشخصه ما این است که مسئولیت را یا بیش از حد می پذیریم یا احتمالاً از پذیرش آن سرباز می زنیم. ما افرادی هستیم که وظیفه و تعهد و مسئولیت را در هر جایی به نوعی بر می گزینیم و بر مبنای آن عمل می کنیم. بسیاری اوقات در مهمانی ها این بد فهمی برای دیگران به وجود می آید که آیا ما در واقع صاحب خانه هستیم یا ارتباط و نزدیکی ویژه ای با صاحب خانه داریم.
زیرا به گونه ای در مهمانی عمل می کنیم که ما جزو مهمانان نیستیم، بلکه خود میزبان این جمع هستیم. در حالی که عده ای دیگر از ما برخی وقت ها آنچه را که مسئولیت و وظیفه خودشان محسوب می شود، آنچه را که به عنوان پدر و مادر در ارتباط با فرزندان مان باید انجام بدهیم را به درستی انجام نمی دهیم و انتظار داریم دیگران ما را در این زمینه کمک کنند یا وظایف و مسئولیت های ما را انجام دهند. در حالی که برخی اوقات همچنان اختیار و حق را برای خود قایل هستیم.
بنابراین با برداشتن مسئولیت بیش از حد به گونه ای زندگی می کنیم که گاهی به عنوان فردی مزاحم یا دخالت کننده شناخته می شویم. برای نمونه، در خرید کردن. کسی می خواهد خرید کند. اگر من اطلاع داشته باشم یا در آنجا حضور داشته باشم، دخالت می کنم و به نوعی مانع می شوم.
در ذهنم این است که کلاه سر دوست یا آشنایم نرود، ولی واقعیت این است که از درون خشم دارد فعالیت می کند که چرا من نمی توانم خرید کنم یا در ازدواج دیگران دخالت می کنم و راهکار به دیگران می دهم، اما در واقعیت خودم در زندگی موفق نیستم.
در بسیاری موارد ما کسانی هستیم که نقش، وظیفه و مسئولیت خود را به درستی و به موقع انجام نمی دهیم. می دانیم که مسئولیت در تحلیل نهایی مانند درجه حرارت بدن است که وقتی به اندازه و مناسب باشد، نشانه سلامتی است و کمتر و بیشتر بودن آن نشانه بیماری و خطرناک خواهد بود.
بیشتر معتادان چه در زمان مصرف و چه در بهبودی این نشانه و علامت را از خود بروز می دهند. در زمان مصرف از مسئولیتی که در برابر خانواده یا شغل خود داشتیم، فرار می کردیم و با افرادی مصرف کننده رابطه می گذاشتیم. آنها رفیق جانی بودند و در بهبودی نیز همین گونه رفتار می کنیم و از پذیرش مسئولیت های خانواده و کار گریزانیم.
با دوستان بهبودی مشغول کلوپ بازی می شویم و اسمش را می گذاریم خدمت و بیش از اندازه وقت می گذاریم و اگر خانواده اعتراض کنند عصبانی می شویم و می گوییم شما مرا درک نمی کنید و دست به رفتار های ناهنجار می زنیم.
مورد سوم که در ما فراوان دیده می شود بر هم ریختن نقطه نظر مان درباره وقت و زمان است. از طرفی، کسانی هستیم که ممکن است کاملاً در گذشته زندگی کنیم. بنابراین حاضر نیستیم از گذشته های دور چه درباره تاریخی که به نوعی به آنها مرتبط است و چه در دوران کودکی و گذشته خود بیرون بیاییم.
گاهی با وجود اینکه در این زمینه کوشش می کنیم، همچنان کودکان ریش داری هستیم که به بزرگی رسیده ایم و در نتیجه نه تنها در گذشته زندگی می کنیم، بلکه با خاطرات گذشته کاملاً تغییر و تبدیل یافته اش که به هیچ وجه شباهتی به گذشته ندارد، برای خود و عزیزان مان مسایل و مشکلاتی به وجود می آوریم.
نه تنها غمگین و خشمگین از گذشته ایم، بلکه مضطرب و نگران برای حوادث آینده ایم. به نوعی زندگی می کنیم که دیروز و امروزی در کار نیست، بلکه همه چیز فردا است. برخی اوقات حتی به زندگی امروز خود اعتنا و توجه نداریم و به دنبال این هستیم که چند سال آینده را به گونه ای ترسیم کنیم و به وجود بیاوریم که دلخواه امروز ما است.
بنابراین افرادی هستیم به دلیل زندگی کردن در گذشته یا توجه بیش از اندازه به آینده، در حال و اینجا حضور نداریم و زندگی نمی کنیم. از طرف دیگر، با این واقعیت روبه رو نیستیم که گرچه زمان پدیده ای کیفی، احساسی و درونی است، ولی به دلیل جنبه خارجی و بیرونی آن پدیده ای کمی و قابل اندازه گیری است و با عدد مشخص و معین می شود.
برای عده ای از ما 5 دقیقه و 50 دقیقه آن زمان که مایل باشیم، تفاوت چندانی ندارد. بنابراین 5 دقیقه را به 50 و 50 دقیقه را به 5 تبدیل می کنیم و باز به خاطر همین بی اعتنایی به مفهوم زمان، در جنبه بیرونی و خارجی زمان است که در بیشتر موارد در زندگی گرفتاریم یا توانایی اندازه گیری زمان لازم برای انجام کارها را نداریم.
وقتی از ما بپرسند که چقدر زمان می برد تا بیایی پیش ما یا این کار را به آخر می رسونی یا انجام می دهی، می گوییم یک ربع یا 20 دقیقه دیگر، اما حتی بعد از یک ساعت به نیمه راه هم نرسیده ایم. عده ای از ما در پیش بینی حوادث آینده نیز دچار مشکل هستیم و برخی اوقات این عامل مهم تعیین کننده زندگی یعنی وقت و زمان را نادیده می گیریم و بنابراین نه تنها با مسایل و مشکلات بلکه با خطرهای عجیب و غریبی هم در زندگی روبه رو می شویم.
درک این واقعیت که دنیای درونی من با قدم های خود پیش می رود، اما واقعیت خارجی من را به توجه به زمان و همراهی و هماهنگی دعوت می کند، برای ما معنایی ندارد. ما با مفهوم زمان آن گونه که میل و دلخواه مان است، عمل می کنیم.
به همین جهت است که در دنیای صنعتی و پیشرفته امروز که موضوع زمان به صورت حجم در مکان درآمده است، باید این حجم به گونه ای درست و مناسب در فضای مورد نظر قرار بگیرد. درست مثل اینکه وسایل را در مکانی به ترتیب و منظم بچینیم. هم وسایل بیشتری در آن مکان جا می گیرد و هم اینکه هر موقع وسایلی را بخواهیم برداریم سر گیجه نمی گیریم و به آسانی امکان پذیر می شود.
اگر وسایل را همین طور در هم انباشته کنیم در آن مکان وسایل کمتری جای می گیرد و هنگام برداشتن وسیله مورد نظرمان باید تمام وسایل را دوباره بریزیم بیرون تا آن وسیله را پیدا کنیم. این گونه برای ما و دیگران شراط خشم و عصبانیت فراهم می شود.
اصولاً به دلیل بی اعتنایی از نظر بسیاری از مردم نه تنها فردی نامنظم و نامرتب جلوه می کنیم، بلکه بسیار خودخواه و خودپرست و خودپسند به نظر می رسیم و از آن بدتر برخی اوقات به دلیل بی اعتنایی به آنچه که باید در زمان خودش انجام بگیرد، مشکلات و مسایلی از نظر سلامت فیزیکی یا روانی برای خود و دیگران به وجود می آوریم.
عده ای از ما به خاطر ترس روبه رو شدن با کارهایمان، کارمان را به بعد موکول می کنیم. برای نمونه، می حواهیم گواهی نامه بگیریم، به خاطر ترس از مردود شدن آن را به بعد موکول می کنیم یا مشکلی با خانواده یا محل کار داریم، اما آن را حل نمی کنیم.
کارهای عقب مانده که در ذهن ما انباشته می شوند، ذهن را به خود مشغول می کنند و نگرانی ها در ذهن ما افزایش پیدا می کنند. همین موضوع باعث می شود تمرکز ما به هم بخورد. به همین خاطر است که مثلا کلید را جایی می گذاریم و چون آن موقع ذهن ما به چیزهای دیگر مشغول است، یادمان می رود که کلید را کجا گذاشته ایم و می گوییم چقدر حواس پرتی پیدا کردم یا آلزایمر دارم.
ویژگی چهارم ما حرمت نفس یا عزت نفس است. گرچه در ظاهر وانمود می کنیم که به نوعی خود را مهم و با ارزش می دانیم و در بیشتر موارد نیز از دیگران انتظار داریم که با ما برخوردی بسیار محترمانه و بزرگوارانه داشته باشند، ولی در ته وجود خود احساس خوبی درباره خود نداریم.
فرض ما این است که من موجود بد و گناهکاری هستم. موجود تنبل و بیکاره ای هستم. فرد احمق و ابلهی هستم، ولی از آنجا که بیان این مسئله یا نشان دادن آن به زیان من تمام می شود، باید از یک طرف دیگران را حقیر بشمرم یا در فرصت مناسب آنها را به نوعی پایین بیاورم و از سوی دیگر وانمود کنم از دیگران در همه این زمینه ها که در عمق وجودم احساس بدی به خودم دارم، بهتر و برتر هستم.
بنابراین معمولاً در رابطه هایمان از یک طرف خود را حقیر و ناچیز جلوه می دهیم و امیدواریم که از این طریق احترام و توجه دیگران را برانگیزیم و ما را فردی متواضع و فروتنی بدانند و از طرف دیگر برخی اوقات کوشش می کنیم که با نشان دادن جنبه های مثبت در وجود خود یا آنچه که متعلق به ما و خانواده مان است به گونه ای برتری و امتیازمان را بر دیگران ثابت کنیم، ولی در تمام این موارد کم و بیش از شرایط درونی خود خبر داریم.
این احساس بد درباره خود احساس گناه، مقصر بودن و دیگر احساس های بد و منفی را به شکل های مختلف حتی درباره ظاهر و زیبایی یا بدن مان سبب می شود و همیشه احساس بدی در ما ایجاد می کند. برخی اوقات هم غرور موجب می شود که در تحليل نهايی فاصله ای بين خود واقعي با خود ايده آلي يا تخيلي يا تصوري در ما ایجاد کند.
هر چه اين وجود كوچكتر باشد و آن تصوير و تصور بزرگتر، غرور بيشتر است. هر چقدر بين مني كه درك شده است با مني كه دوست دارم بشوم، فاصله زياد شود، خويشتن پذيري كم است.
ویژگی پنجم ما این است که با مشکل اعتماد به نفس روبه رو هستیم. به این معنا که به دلیل باور و نظر بدی که درباره خود داریم به دلیل احساس نادانی و ناتوانی که در عمق وجود خود لمس می کنیم، نگران این هستیم که از عهده بسیاری از اوقات انجام کارها برنیاییم.
بنابراین با وجود اینکه در بسیاری از موارد در زندگی توانسته ایم به هدف ها و برنامه های خود برسیم و با وجود آنکه در مقام مقایسه برخی از اوقات به دلیل این احساس و حال بد بیش از حد کوشیده ایم و آنچه که می خواستیم به دست آورده ایم و در مقام مقایسه با دیگران حتی بهتر و برتر هم هستیم، اما همچنان نگرانیم که از عهده کارها بر نیاییم.
این اضطراب و نگرانی در حد و اندازه کم و معقولش می تواند سازنده باشد. به این خاطر که برخی از اوقات برای ما انگیزه و زمینه بسیج نیروهایمان را فراهم می کند، اما در برخی موارد نیز ما را از حرکت باز می دارد. به هر حال با وجود این احساس بد، همیشه از آنچه که حتی به وجود می آوریم و می سازیم، آنقدرها لذت نمی بریم و ناچار موفقیت و پیشرفت خود را موقتی یا حتی تصادفی می کنیم.
بنابراین معمولاً با داشتن این نظر که از عهده انجام کارها برنمی آییم، بیشتر اوقات مجبوریم که در حاشیه باشیم و موفقیت های خود را نتیجه احتمالی حوادث و اتفاقات خارج از کنترل خود و دیگران می دانیم.
عامل ششم موضوع قدرت و آبرو است. بیشتر ما از دوران کودکی قدرت هایی را بالای سر خود داشته ایم که به ما زور می گفتند و ما را کتک می زدند و سوءاستفاده می کردند یا از ما بیگاری می کشیدند. مثل پدر و مادر، برادر بزرگتر یا معلم.
هر کس که زورش از ما بیشتر بود به ما زور می گفت و هر موقع اشتباهی می کردیم، نمره خوبی نمی گرفتیم. اگر آداب معاشرت را از نظر بزرگترها به خوبی انجام نمی دادیم، پدر و مادر ما را تنبیه می کردند و می گفتندک «خاک بر سرت. تو آبروی ما را پیش در و همسایه و فامیل بردی.»
احساس گناه و تقصیر را به گردن ما می انداختند و احساس بی ارزشی و حقارت را درون ما کاشتند. این احساسات درون ما بزرگ شدند. فرقی ندارد ما چه مدرکی، چه مقامی یا چقدر پول داریم. ما در خلوت خود احساس حقارت، بی ارزشی و پوچی می کنیم.
در زمان کودکی وقتی کتک می خوردیم در ذهن مان می گفتیم کی می رسد من بزرگ و قدرتمند شوم و انتقامم را از اینها بگیرم. خيلي ها هستند كه در كودكي توسط خانواده یا آشنايان نزديك مورد انواع آزارها حتي آزار جنسي قرار گرفته¬اند و قرباني شده اند. یعنی پناهگاهی که باید برای محافظت، تدارک و رشد مهيا شود، جایی که در آن یاد بگیریم، محبت بدهیم و بگیریم، تبدیل به ریشه درد ما می شود.
به دلیل آسیب کودکی و ویژگی های روانی، از قدرت و قدرتمند متنفریم. حتی وقتی این قدرت یا باور به صورت مشروع یا اقتدار در می آید و به نوعی پذیرفته شده و مطلوب است یا حتی به صورت مدیریت در مفهوم اداره و تنظیم امور به کار گرفته می شود، همچنان نظر خوبی درباره برخی افراد نداریم که از موقعیت و مقامی برخوردارند یا قدرت انجام کار یا اعمال نظر دارند.
از سوی دیگر، به نوعی تشنه این قدرت و توانایی هستیم و در عمق وجود خود مایلیم به گونه ای به آن دسترسی پیدا کنیم تا از این طریق به حساب خود، از کنترل دیگران در امان باشیم و آرامش پیدا کنیم. بنابراین مفهوم قدرت برای ما جنبه دوگانه دارد. از طرف دیگر، اگه بتوانیم به صاحب قدرت و اقتدار نزدیک شویم یا به گونه ای با او روابط ویژه ای برقرار کنیم یا زیر سایه او بتوانیم از موانعی بگذریم و منافعی برای خود به وجود بیاریم به یک باره پرستنده قدرت می شویم.
گرچه در گذشته بت شکن بودیم، امروز بت سازیم. گاهی هم بت می سازیم و بعد می خواهیم آن را بشکنیم. این جنبه دوگانه وجود ما است که با توجه به نزدیکی و دوری از قدرت در ما حالت های متفاوتی را موجب می شود و با وجود آنکه در دورانی با هر قدرتی مخالفت می کردیم، امروز قدرت را به نوعی برای خود و برای دیگران ضروری و لازم می دانیم.
این تغییر و دگرگونی گرچه برای خود ما نیز تا حدودی آشکار است، اما با توضیح و توجیه های عجیب و غریب آن را به گونه ای برای خود و دیگران مطرح می کنیم، اما کنار این مفهوم قدرت با مسئله آبرو به نوعی مواجهیم و به همین جهت به آداب و احترام توجه ویژه ای داریم و مایل هستیم که وجود ما به نوعی مورد رعایت دیگران قرار بگیرد.
شکنندگی و حساسیت ما مسئله مهم و اساسی در زندگی ما است . به همین دلیل برخی اوقات رنج بسیار می بریم. مشکلات فراوانی را در زندگی تحمل می کنیم، فقط به این خاطر که وجهه خود را حفظ کنیم و نظر دیگران راهمچنان نسبت به خود خوب نگه داریم.
به همین جهت است که بیشتر اوقات به دلیل ترس و نگرانی از اینکه آبروی مان بریزد، برخی از اوقات حتی بدترین موقعیت ها را نه تنها برای خود، بلکه برای عزیزان و فرزندان مان در مدتی طولانی قابل قبول می دانیم.
متاسفانه برخی اوقات به حساب خود، برای حفظ آبروی فرزندان و عزیزان مان، آنها را وادار به نوعی رفتار و زندگی می کنیم که پر از درد و رنج و ناراحتی است و به آنها اجازه و فرصت این را نمی دهیم که از این فکر و خیال رها شوند که قضاوت و نظر دیگرانی که از آگاهی یا مهربانی و عدالت برخوردار نیستند، ارزش و اعتبار ندارد.
گاهی شاهد این هستیم که یکی از افراد خانواده معتاد است و دارد از بین می رود، اما پدر و مادر مرتب نگران این هستند که کسی متوجه نشود و فکر می کنند اگر دیگران بفهمند آبروی آنها از بین می رود.
به هر حال در زمینه آبرو و حیثیت و قدرت به گونه ای حرکت می کنیم که برخی اوقات داشتن و نداشتن آنها برای ما از نان شب هم واجب تر و مهم تر می شود. گاهی ناچار به ترک محیط و موقعیت و حتی شهر و دیار خود می شویم تا اینکه احتمالاً بتوانیم در این زمینه به آرامش یا هدفی برسیم که مورد نظر ما است.
ویژگی هفتم موضوع خشم در ما است. می دانیم که اصولاً عده ای از ما، چند یا چندین برابر دیگران خشمگین می شویم. تا جایی که به جرات می توان گفت برخی از ما در یک روز بیش از صد بار از حوادث و اتفاقات اطراف دچار احساس شدید ناراحتی و خشم می شویم.
این گروه از افراد برای ابراز این خشم یا نشان دادن آن به دو گونه مختلف و اون هم در شرایط و موقعیت های گوناگون متفاوت عمل می کنیم. برخی از ما هرگز خشم خود را به عصبانیت یعنی احساس و هیجان رفتاری تبدیل نمی کنیم و بنابراین تقریباً بسیار کم عصبانی می شویم یا حتی برای مدتی عصبانی نیستیم.
چون بیشتر اوقات با تحمل و گذشت و فداکاری و به نوعی توضیح و توجیه برای خود هر درد و آسیبی حتی هر زور و ظلم و تجاوزی را تحمل می کنیم. بنابراین از یک طرف ممکن است موجودی باشیم که عصبانی نشویم و هیچ حقی در جهت ابراز عقیده و نظر یا خواسته خود نداشته باشیم، از سوی دیگر، عده ای از ما همیشه عصبانی هستیم.
یعنی کوچک ترین موضوع و مسئله ای را به دلایلی که بعد به آن می پردازیم، عاملی برای عصبانیت خود می بینیم و برخی اوقات حتی از آن چیزی که خوب و زیبا است هم شکایت داریم که چرا در گذشته نبوده یا چرا عمرش کوتاه است یا در آینده نخواهد بود.
حتی گاهی از خود خوبی هم خشمگین و عصبانی خواهیم بود. بنابراین وجود ما پر از خشم است، اما احتمالاً ابراز آن را به نوعی در کنترل در می آوریم و برخی اوقات به گونه ای اداره می کنیم. در حالی که در برخی از ما مشخصه ی اصلی و اساسی ما ابراز بی پروا عصبانیت و تجاوز به حقوق دیگران از همین راه است.
مورد هشتم روابط احساسی و عاطفی و بالاخره جنسی است. عده ای از ما بر اساس انتظار و توقع مان از دیگران به گونه ای غیر واقع بینانه عمل می کنیم، ولی وقتی به مسایل احساسی و عاطفی می رسیم، گاهی آماده ایم و حتی عاشقِ عاشق شدنیم و با کوچکترین اشاره یا نشانه ای تصور می کنیم به عشقی بی پایان دست یافته ایم. در نتیجه مفهوم عشق و معشوق را برای خود به عنوان موضوع و مسئله ای مهم و اساسی در می آوریم و با آن زندگی می کنیم.

کرکره برقی | درب ضد سرقت | ثبت شرکت